خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان
به وسعت تخیلت و هر آنچه ک یادت هست ازم، به گردن خواهم گرفت تمام گناهانم را و بعد، جلادی خواهم خواست و مجازاتی، به عمق حجم نفرتی ک از من داری و با لبخند و چشمانی بسته، به استقبالِ این "حق" و "قضاوت" مطلقِ توی نگاه معصومانه ات خواهم رفت و باکی نیست برای ابلیس بودن، برای طرد شدن از جهنم زندگی. ک نه خودخواهانه می برُم نوار تکراری زوالم را به قیمت زجر کسانی ک به من زنجیرند و نه تلاشی هست برای تغییر، برای ایستادن مقابل این تزویر. یک تماما "بی توجهی" و یک "هر چ خواهد شد، می شود" ریشه دوانده توی نگاهم و میلی نیست برای شکستن این روزمرگی هایم. اتفاقی ک خواهد افتاد، واقعی تر از تو و تمام ادعاهایت، مرگی ـست ک در تعجیلش هم نخواهد بود. چرا ک به مثابه ی رستگاری بر ذهن دائم الزجر من خواهد بود و این لطفی نیست ک روا دارم بر خود. فقط می ماند تکرار و تکرارِ این داستان های تکراری، زندگیِ آدم تماما بیداری ک دنبال درمان نخواهد بود، برای روح بیمارش. تنها ثانیه شماری بر یک اتمام می ماند و میلی نیست برای تعجیل، نه حتا فرار از آن. نه حتا خیال پردازی برای پایانی غیر آن. مرا شیطانی یاد کنید، ک حهنم طردش کرد.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۶
نقطهـ .
بر بسترِ زرد بو گرفته ی خود کنار پنجره ای مشرف به یک کوچه، در حال شنیدنِ صدای غریو شادی مردم از ریشکن شدن بیماری. آخرین قربانی طاعون باید بود. میان امید و شادی مردم، برگشتن دوباره ی زندگی، لبخند به چهره ها، ادامه ی خطِ صاف کلیشه ای. تمام امید و این چیز های شادی ک به آن غریبه ای. تنها یک عدد باقی خواهم ماند. تمام کننده ی ارقام جان دادگان بیماری. بر مزار من سنگ قبری نیست، نامی نیست. میان گوشت و بدن من باقی مانده است، توی جریانِ خون، یک میزبان خوب برای انتشار بیشتر این بیماری، بر زوال این آخرین عضو نامطلوب مرثیه ای نیست.  بشارت رخت بر بستنِ بیماری با مرگ من است. این آخرین انسانِ فانی ـست و بعد من، دوران خوش پساطاعون می آید و این جسد، ک لباس و کلاه تنش کرده اند وجهه ی بدی دارد. یاداور روز های سرد است. بیایید فراموشش کنیم، بیایید دورش بیندازیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۱
نقطهـ .
برای پنهان کردن دیوانگی های زیرِ پوست، آثار باقی مانده از زخم های روز های نه چندان دور، آستین بلند می پوشیم و جدا می کند لایه ی نازک لباس ما را، از چیزی ک هستیم، ک شاید می ترسیم ک باشیم. اما، کبودی های زیر چشم، تلخیِ نگاه، آن حیوانیتی ک نفرت دارد از تمامِ این دنیا، دندان های چفت شده، بوی بدِ ماندن توی یک نقطه ی ثابت، فاسد شدن .. رو به خرابی رفتن، اینها را سخت می شود پنهانش کرد. هر چند ک روزمرگی و یادگرفتنِ چطور لبخند زدن ها توی سایه ی دیده نشدن نگه می دارد ما را اما، سخت تر می شود پنهانش کرد وقتی ک کم کم هر روز، بیشتر می شناسنت. دقت می کنند، رویت خم می شوند و نگاهت می کنند. کنجکاو می شوند و جواب های ـت، هیچکدام بدان منطقِ شاد جاهلانه ـشان عقلانی نخواهد بود. ترس و تمسخر توی گوش هایت می ریزند از دنیایی ک به غرور و تعصب خاکستری رنگ خطابش می کنی و آن را اینطور می بینی. و تغییر، نه بر عقیده ی تو خواهد بود، نه لبخندِ بی منطق آنها. به هر حال، رد می شوند از تو هم حتا و این، حس غریبی نیست بر من، می دانی؟ این سوراخ گشادی ـست ک بر دل دارم. این تهوع، بیماری .. این سرطانِ زندگی، این فکر سیاهی ـست ک در سر دارم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۱
نقطهـ .

مدت زمان کش آمدن پست خوردن های این بلاگ، تنها از سر سردرگمی ها و ندانستن های نویسنده آن است و میلی نیست به این کار اما، هر بار توی یک دایره ی تکراری، مسیر تلخِ ذلت باری را می پیمایم و دوباره به جای اولم بر می گردم. این چیزی نیست ک بخواهم، نه ادامه پیدا کردن های این بودنم، نه نوشتن کلماتِ تلخ، یا ک شیرینش حتا. نه آرشیو کردن هایِ درد، نه تصورِ خواندن و قضاوت هایت را. این چیزی نیست ک بخواهم. ک تو هر بار جنازه وار، بر می گردی و اینجا به ـسان یک روح با ملحفه ای سفید، ساکت و بی نشان پرسه می زنی و می بینی و حتا، گاها قضاوت هم می کنی اما به اشتباه. ک نباید اهمیت دهم دگر، می دانی؟ ولی می دهم، از سر ناچاری. این هم یکی از چیزهایی ـست ک ربطی به تصمیم گیری های من ندارد. نیکوتین تکان می دهد دست هایم را؟ ک مرا می پراند شب ها از روی تخت خواب؟ چ چیزی بود، چ می توان گفت. از ترسِ نهفته در آدمی ضعیف النفس، گیر کرده توی گذشته ی طولانی، لب هایی به غایت پهن اما بسته به بی حسی، و چشمانی محو، به تماشای دیوار های سرد انتزاعی ک تماما چهار چوب نگاهم را گرفته است. غرق در تاسف بخاطر این قضاوت های بد، ک این روز ها آسان نثارم می کنی. سرنوشت ها را به آلت گره می زنی و به خیال خودت، توجیه می کنی حال بد خودت را. از جبری ک ظاهرا بیرون قاعده ش آسوده به تماشا ایستاده ای. اما تمام اینها بی اهمیت اند. ک آیا من برای تو همیشه بیش از کالبدم نبوده ام؟ و سر خوردی و سقوط، به درونِ دره ی اشتباه، درست بعد آنکه کمی، جدی تر گرفته بودمت.


شاید ک این اشتباه شیرینی باشد برای کندن، هرچند ک بعید است از اذهانِ بیماری ک خوب می شناسمش اما، من رفتار تکراری قدیمی ام را از سر گرفته ام دگر بار و قرار است، توی تاریکی بگذارمت. به اشتباه، قضاوتم کن. روی صورتِ بد قیافه ام زخم های بدخیم بگذار، شاخ هایی روی سر، یک دیو بی مصرف تنها به دنبال ارضای غرایز خود. می دانی؟ بی ثمر است، هر چ ک می خواهد شود. عاقبت هر نتیجه ای ک می دهد، فرقی نمی کند اما اینطور، مسئولیت هایم کمتر است و از شنیدنش به من می خندی اما، بی اهمیت است. من اینجایم، و هر آنچه تو فکر می کنی نخواهم بود. و بی تفاوتم، از اشتباهی ک هر روز تو را بیشتر می برد از من. کسی ک خود را به خواب زده است را، نمی شود بیدارش کرد. یادت هست؟ طبیعتِ سیاهِ تو، با دنیای غمزده ی من نمی سازد. هر چند ک شاید هر دو به یک رنگ اند اما، تفاوت هایی هست. تفاوت هایی کمرنگ و اصلاح نشدنی. چیز هایی ک هیچوقت آنها را نمی فهمی. و شاید آن هنگام ک بفهمی سالها از من گذشته است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۱
نقطهـ .

- مثل همه بیماری های این دنیا. آنچه در مورد همه دردهای این جهان صدق می کند درباره طاعون هم صادق است. طاعون می تواند به عظمت یافتن کسی کمک کند. با وجود این وقتی انسان فلاکتی را ک طاعون همراه می آورد می بیند باید دیوانه یا کور یا بزدل باشد ک در برابر آن تسلیم شود.

ریو کمی صدایش را بلندتر کرده بود. اما تارو حرکتی با دست کرد ک گوئی می خواست او را آرام کند و لبخند زد. ریو شانه هایش را تان داد و گفت:

-بلی. اما شما جواب ندادید. آیا فکر کرده اید؟

تارو کمی در صندلی راحتی جابجا شد و سرش را در روشنایی پیش آورد:

-دکتر، شما به خدا ایمان دارید؟

سوال باز هم بطور طبیعی طرح شده بود. اما این بار ریو تردید کرد:

- نه. اما منظور چیست؟ من در ظلمت شب هستم و می کوشم ک روشن ببینم. مدت درازی ـست ک این مطلب برای من تازگیش را از دست داده است.

- آیا همین نیست ک شما را از پانلو جدا می کند؟

- گمان نمی کنم. پانلو اهل مطالعه است. او مردن انسان ها را زیاد ندیده است و برای همین است ک به نام حقیقت حرف می زند. اما کوچکترین کشیش ده ک قلمرو کلیسای خود را اداره می کند و نفس های یک محتصر را شنیده است مثل من فکر می کند. او فلاکت را درمان می کند پیش از اینکه بخواهد فضائل آن را ثابت کند.

ریو برخاست. چهره اش اکنون در تاریکی بود. گفت:

- حالا ک نمی خواهید جواب بدهید این بحث را کنار بگذاریم.

تارو بی آنکه تکان بخورد لبخندی زد:

- می توانم با یک سئوال جواب بدهم؟

دکتر هم به نوبه خود لبخند زد:

- شما لحن اسرارآمیز را دوست دارید. بسیار خوب بفرمایید.

تارو گفت:

سئوال من این است: چرا خود شما این همه فداکاری به خرج می دهید در حالی ک به خدا ایمان ندارید. شاید جواب شما کمک کند ک من هم جواب بدهم.

ریو بی آنکه از تاریکی خارج شود گفت ک به این سئوال قبلا جواب داده است و اگر به خدای قادر ملطق معتقد بود از درمان مردم دست بر می داشت و این کار را به خدا وا می گذاشت. اما هیچکس در دنیا، حتا پانلو ک تصور می کند معتقد است، به خدایی ک چنین باشد اعتقادی ندارد زیرا هیچکس خود را صد در صد تسلیم نمی کند. واقعا در این مورد خود او - ریو - فکر می کند با مبارزه علیه نظام طبیعت به صورتی ک هست، در شاهراه حقیقت است.

تارو گفت:

- پس عقیده ای ک شما درباره شغلتان دارید این است؟

دکتر در حالی ک به روشنایی بر می گشت جواب داد:

- تقریبا.

تارو سوت خفیفی زد و دکتر او را نگاه کرد و گفت:

- شما با خودتان می گویید ک برای این کار غرور لازم است. اما باور کنید ک من فقط همان غروری را ک لازم است دارم. من نمی دانم چ چیزی در انتظار من است و یا بعد از همه این چیز ها چ پیش خواهد آمد. فعلا مریض ها هستند و باید درمانشان کرد. بعدا آنها فکر خواهند کرد و من هم. اما فوری تر از همه معالجه آنهاست. من آنطور ک می توانم از آنها دفاع می کنم. همین.

- در مقابل چ کسی؟

ریو به طرف پنجره برگشت. از دور دریا را با غلظتی تیره تر از افق تشخیص می داد. فقط خستگی خود را احساس می کرد و در عین حال با این آرزوی ناگهانی و غیرمنطقی در مبارزه بود ک باز هم بیشتر دریچه قلب خود را به روی این مرد عجیب، اما صمیمی و برادروار، باز کند.

- نمی دانم تارو، قسم می خورم ک نمی دانم. من وقتی ک وارد این شغل شدم به دلائل مبهمی این کار را کردم، مثلا برای اینکه به آن احتیاج داشتم، برای اینکه این شغلی بود مثل شغل های دیگر، یکی از آن شغال هایی ک حوانان به خود نویدش را می دهند. و شاید برای اینکه این کار برای یک پسر کارگر مثل من دشوار بود. و بعد لازم شد مردن انسان ها را ببینم. می دانید کسانی هستند ک نمی خواهند بمیرند؟ هرگز صدای زنی را شنیده اید ک لحظه مرگ فریاد می زند:«هرگز!»؟ من شنیده ام. و بعد متوجه شده ام ک نمی توانم به آن خو بگیرم. آن وقت من جوان بودم و نفرت من متوجه نظام عالم می شد. از آن وقت متواضع تر شدم. فقط هیچوقت به دیدن مرگ خو نگرفتم. دیگر چیزی نمی دانم. اما بعد از همه این حرف ها ..

ریو خاموش ماند و نشست. احساس می کرد ک دهانش خشک شده است.

تارو آهسته پرسید:

- بعد از همه این حرف ها؟..

دکتر گفت:

- بعد از همه این حرف ها..

باز تردید کرد و با دقت تارو را نگاه کرد:

- این چیزی ـست ک مردی مثل شما می تواند بفهمد. حال ک نظام عالم به دست مرگ نهاده شده است، شاید به نفع خداوند است ک مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسمانی ک او در آن خاموش نشسته است، با همه نیروهاشان با مرگ مبارزه کنند.

تارو تصدیق کرد:

- بلی، من می توانم بفهمم. اما پیروزی های شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!

ریو کمی قیافه اش در هم رفت:

- می دانم، همیشه! اما این دلیل نمی شود ک ما دست از مبارزه برداریم.

- نه، دلیل نمی شود. اما دارم فکر می کنم ک در آن صورت این طاعون برای شما چ می تواند باشد؟

- ریو گفت:

- بلی. یک شکست بی پایان.



طاعون - آلبر کامو

ترجمه سید رضا سید حسینی

نشر نیلوفر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۲
نقطهـ .
به مثابه ی یک دوست قدیمی، یک حسِ شیرین. آرامش ابدی، رستگاری و این چیز های سفیدی ک وجود ندارند انگار در هیچ کجای این عالم هستی، بیا و مرا در بر بگیر. آغوش بگشای به روح پژمرده ام. مرا قرین رحمت کن. مثلِ متون دینی، یک جایی سراسر سفید، آدم هایی با لباس ها و چهره های روشن، ک همگی لبخند بر لب دارند و صورت هایی با ریش و پشم قهوه ای ک خوشحالند بی دلیل. بیا و مرا در بر بگیر. ک شاید مرگ، لباس سفیدی بر تن داشته باشد. اگر خوشبختی به جهل است، من قرص آبیِ ندانستن را هزاران بار به تکرار فرو خواهم بلعید. بگذار ک در تختِ خوابم به جهل، چشم باز کنم و تا اخر عمر خالصانه به حماقت لبخند بر لب داشته باشم و دگر نیازی نباشد، به گریز از یک حقیقتِ درد آور. آزاد کن مرا، به قیمتِ رهایی از تمام دلبستگی ها. قربانی کن گذشته ام را، بی زجر. پاک کن تمامی حافظه ها را ک نیاز به هیچ درکی نباشد برای توجیه این تصمیم. مرا از بند من آزاد کن، رهایم ده. سوی آسمانی تماما سفید، سویِ ابدیتِ جهل. سوی پهنای بی اتمام یک لبخند.
 
 
Download Arvo Part - Da pacem Domine
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۹
نقطهـ .

چیزی ک مشترک است بین همه، یک جور هایی ابزار درک می خواهد و کمی پیچیده است کار کردن و سردرآوردن از نحوه اش. توی چشم ها هست، حسش کرده ایم توی موقعیت های عجیب. توی یک اوجِ تلخ، توی محو شدنِ ذوق پیدا می شود. توی لحظه ی کش داری ـست ک بعد از نا امیدی می آید. توی سالهای دراز است، بعدِ از تنها گذاشته شدن. توی سایه نشستن، با چشم باز به تاریکی خیره نگریستن. توی تاریک شدنِ روح است. حسش کرده ایم و کما بیش، به تعبیر های مختلف یادش می کنیم. بعضی ها مردن صدایش می کنند، یک سری ها پوچی. از دست رفتن، فقدان، بیهودگی و امثال اینها مترادف هایش می شود. برایِ تو واقعی ترین حس دنیاست، و منکر می شوی احساس داشتن ها را. برای تو، لبخند تنها ابزاری ـست برای فرار از سیلِ سئوال ها. چ کم داشتی برای زندگی، این چ اعتیادی ـست به مرگ، دچار فقدان، نبودنِ راهی برای جبران. از خود بپرس، ک چرا از من گریزان و ولی، اینجایی. توی خواب بشارتم می دهند تو را، این تنها فریبِ ذهن است برای روح، تزریقِ امیدِ واهی توی جریانِ خون. این کاری ـست ک مغزم می کند، تلقینِ آمدنت به من، ک زنده بمانم. ک زندگی کنم به امیدِ آن روز. و شاید بیایی، برخلافِ طبیعتی ک هر دو از تو می شناسیم. ک شاید یک روز مرا بخواهی. ک ای کاش مرا می خواستی.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۰
نقطهـ .

D:


یک جور هایی خوش می گذرد، با دیوانگی. می فهمی؟ D: یک جور هایی خوش می گذرد با بیکاری، پای یک دیوارِ خالی .. ساعت های آتی را تماما غرقِ در فکر این بیهودگی خواهم بود و با خود خواهم خندید. یک جور هایی، برگشته ام به سالهای قدیم. قبلِ شاغل بودن، توی اوجِ خواب آلودگی های روزمرگی وارم، تا لنگِ ظهر، شب ها بیدار و همزمان غوطه ور توی یک وهم. خلسه، پس زدنِ واقعیتِ حاکم. مطلقا تنها و حضور پر رنگِ خودم، کسی مزاحم نمی شود. بر هم نمی خورد این آرامش چرک آلود. ویترین خاطرات و تغییر کردن هاتان را می بینم. چ زیبا شده اید، چ پیشرفتی! مادر گریه می کند، نگرانی توی چشم هایش رفته. فوت ک می کنم فقط بیشتر گریه می کند. دم از مرگ می زد و هر روز زنده تر می شد. در آرزویش می سوختم و او بزرگتر می شد. هر چ کرد زندگی، مرگ با دل من می کرد. قبر از برون و تنهایی، مرا از درون می کرد. خو می کند روح بلندم بدین تاریکی، چشمانم بسته است، نگویید ک خوابیدی. دستم نرسد به تو ای ماه بلندم، قرص خوش رنگِ تو هم نبرد من را از من. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۴
نقطهـ .
زیبایی برای فریفتن است و این لبخند ها، چ هنرمندانه جاری می شوند بر صورتِ خالی از احساست. کمی فریب، برداشتِ اشتباه از آدمِ اشتباهی ک تماما درونِ یک زندگی اشتباه، با چشمانی اشتباه نگریسته به تمامِ هستی،  اینطور می شود ک تو را هم اشتباه در برت می گیرد. لحظه ای سرگردان و غافل از مسیری ک طی می شود زیر پاهایت. تا به کدام دره چنین خرامان و بی خبر، تا کی به آسودگی لیز خوردن توی سراشیبی این نابودی. شعر های قدیمی. از تو خلاص، مسیر من را با خود برد، سراشیبی تندی ک مرا خواهد کشت. چهره ها عوض می شوند. آدم های متفاوت و اتفاقاتی یکسان، یک جور سرنوشت. مسیر های متفاوت اما به یک مقصد. این از تو نیست عزیز من، هیچ گاه این سرنوشتِ شوم، از بدِ سرنوشت تو نبوده است. تنها گره های نا گزیری ک قدم هایت با من داشت، پا گذاشتن توی رد پایی ک قدم به سمت مرگ بر می داشت. این گره از بدِ تو بوده است، و نه این بد از خودِ تو. می فهمی؟ مثلِ مردنِ مورچه ها زیر پای بچه ها می ماند. راهِ فراری از مورچه بودن نیست. نه حتا عصیان کردن، نه حتا طغیان کردن. گوشِ شنوایی بر موجوداتی با ابعادِ ما نیست. دوستی به من گفت ک دو بار خواندن یک کتاب، داستانش را عوض نخواهد کرد. و نمی دانست .. ک من، خود این کتابم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۶
نقطهـ .

اندر احوالات پوچی این دنیا و گشتن توی هر سوراخی به دنبال جواب و نومید و گزیده شده رانده می شوم و با خود فکر می کنم ک، چ چارچوبی می تواند داشته باشد این جواب. شاید ک ذهن من کوچکتر از آن باشد ک درک کند آن را، اما همانطور ک می شود از بی نهایت بزرگی کهکشان، یک نسخه ی محدود ذهنیِ ناقص ساخت، از آن پاسخ هم می تواند چیز هایی در ذهن تصور کرد، نمی شود؟ پاسخ شاید، در وهله اول خلاصه شود در یک جوابی ک حل کند قضیه ی هدف و علت، سرمنشا و عاقبت اما، با خود فکر کنیم. 1) هر هدفی فارغ از میزان متعالی بودن و والا بودنش، عاقبت ک به "رسیدن" ختم شود. تمام می شود و از سر می گذاریمشُ بعد، دوباره سر یک خانه ی تکراری می مانیم. حالا چ؟ بعدِ آن چ. جدا از آن، فرض کنیم ک آن آنقدر بزرگ و خارج از تصورمان باشد ک غافل گیر شویمُ حسِ تامین شدن بدهد به ما. اما، چیزی ک هست، مسئله ی "نیاز به هدف" داشتن نیز خود، کمی قلقلکم می دهد. آرزو می کنم ک ای کاش بزرگتر از اینها باشم.


2) علت، به طرق مختلفی می شود نگاهش کرد. به طریقه ی نیاز، به طریقه ی منطق، به طریقه ی احساس، به طریقه ی ادراک. علت از آن جهت اهمیت می یابد ک در ما کشف کردنش احساسی شبیه به "نیاز" بر می انگیزد. خواهان دانستنش می شویم، اگر ندانیمش هر دم و باز دمی ک می کنیم، از خود خواهیم پرسید ک سر انجامش به کجا. و برای چ. پشتِ هر چیزی، آینده و حال و گذشته را ک می بینیم. مجموعه ای از کار ها و اعمالمان است ک یکهو انگار لایه ی غبار آلود خاکستری رنگی رویش کشیده باشند. بی معنی می شود. علت از برایِ دادنِ معنی به ما، به زندگی، به تلاش و تحمل کردنِ سختی اهمیت دارد. یک جور هایی مثلِ یک "توجیهِ جهان شمول" می ماند. ما هستیم، به این دلیل. ما سختی می کشیم، به این دلیل. و سر تکان بدهیم و بگویید خب، ک اینطور! و ادامه دهیم زندگی را.


اما، کلِ این قضیه به مشکل خواهد خورد. مثلِ هدف، علت هر چ باشد، هرچقدر متعالی و بزرگ و فرا تر از تصوراتِ محدود انسانی ـمان، من با خود آرزو خواهم کرد ک ای کاش، بزرگتر از اینها باشم.  مثلِ بی نهایتی ک تمام نخواهد شد و تصوری بر نقطه ی اتمامش نیست، من هم در یک نقطه از تعالی نخواهم ایستاد و قانع نخواهم شد. در اصلِ این محدود به نیاز داشتن بدین علت، قلبم را می شکند. نفسم را سنگین می کند و نگاهم را پایین می کشاند. این طرزِ نگاهی ـست ک می توان به یک ماشین انداخت. علت، دلیل. این طرز تفکری ـست ک ما به وسایل دور و برمان داریم. ک آیا کسی به ما چنین می نگرد؟ ک آیا ما هم یک ابزاریم؟ با کارایی های متفاوت، درگیرِ زمان. پس، سراسر درگیر یک احساسِ نیاز به داشتن دلیل برای بودن هستم و همزمان، خود را سراسر اسیر ترس می دانم اگر آن علت را بدانم. ک علتی باشد حتا. هر دو به یک مقدار، پوچ خواهد بود.


پس، پوچی از برای این بر نمی خیزد ک علتی هست، یا ک نیست. ک پشتِ بودن هامان یک هدف والا بوده باشد یا ک نه، اینکه کسی نگاهمان می کند یا ک همه ـش حاصل ترکیب تصادفی چند ماده بوده باشد. یک جور هایی این پوچی، فارغ از اینهاست. توضیح دادن پوچی آسان نیست، حداقل از نظرِ فلسفی و با ابزار منطق برایم آسان نیست اما، اگر بخواهم از روی احساس توصیفش کنم. برایِ من مثلِ تنهایی می ماند. یک جور تنهایی، در مقیاس بزرگ. در مقیاسِ کل زندگی ـم، بزرگتر از من حتا. برای من پوچی مثلِ احساسِ معلق شدن توی فضای بی کران می ماند. دستاویزی نباشد و تو هی بچرخی به دور خودت. آیا پوچی، آنجا نمود پیدا می کند ک ما خودمان را لحظه ای دریابیم، تویِ کلیت جهان، توی دالان های طولانیِ زمان، بزرگی کهکشان و محدودیت هامان را ببینیم. ضعف هامان را، و به دنبال دلیل باشیم. پوچی آنجا پر رنگ می شود ک تنها باشی، زیر آسمانِ تاریکِ پر ستاره و تو دورت هیچ نباشد، نسیمِ خنکی باشد ک آرامش بخش نباشد. و تو در رهانیدن خودت از آنجا کاری بر نمی آید از دستت. نمی توان فرار کردن از زیرِ سقف آسمان، نمی توان نادیده گرفتن خنکایِ نسیمِ شب ک بشارتِ سردی می دهد به حجمِ بی نهایت تاریکی ک بعد از مرگ در برت می گیرد. ک شاید تا ابد.


پوچی، آن هنگام نمودِ بیشتری می یابد ک می فهمیم، تنها بودن هامان در ذهن چقدر پر رنگ است. چقدر مطلق است. یک تناقضِ بزرگ با تمام چیز هایی ک از سر گذرانده ایم، هیچ هنگام هیچوقت چنین تنها نبوده ایم. می دانی؟ نه به هنگامِ تولد، نه زندگی، توی جامعه ای انسانی همواره چشم و گوش هایی بوده است دورمان ک می جنبیده است. اما آیا اهمیت دارد؟ آیا این موضوع ک در ذهن هامان تنهاییم واقعا اهمیت دارد؟ چ چیزی را ثابت می کند. واحد بودن در ذهن، یک طریقه ی فکری و یک مسیرِ استدلال برای اثباتِ وجود است. حدافل من اینطور "وجود" را اثبات می کنم و مقابل تفکراتِ ماتریالیستی می گذارمش. این تنها بودن ها، ما را مطلق می کند.  این تنها بودن، این "من" بودنِ من، چیز جالبی ـست. نه گذر زمان آن را تحلیل می دهد، نه مفاهیمِ فیزیکی روی آن تاثیر دارد. نه استهلاکِ بدن، بالا رفتنِ عمر. و نه هیچ چیز دیگر.


در این بین همواره چنین سئوالاتی مطرح می شود. از این قبیل ک آیا با مرگمان، این من بودن هامان لای مغز توی خاک خواهد پوسید؟ آیا ما همواره چیزی غیر از تجربیات و خاطراتمان در بافت های حافظه بوده ایم؟ آیا این "من" بودنی ک من به تفصیل راجبش صحبت می کنم و بدان استناد می کنم، چیزی فازع از ادراکِ این بدن، تجربیات و یاد گرفتن هایی ـست ک به سبب بدن انسانی ـم حاصل شده؟ و پاسخ ساده خواهد بود. بستگی دارد! بستگی دارد ک خود را چگونه ببینیم. آیا ما آن کسی هستیم ک از خود می شناسیم؟ تمامِ آنچه ک در بافت های حافظه، در سلول ها، اطلاعاتیِ تحتِ قوانین فیزیک گذر کرده از غده ی هیپوکمپ مغز ذخیره می شود و به یاد می آوریم؟ در واقع، من اینطور استدلال خواهم کرد. ک من نه آن خاطراتِ ثبت شده در بافت های حافظه ام، ک آن کسی هستم ک این خاطرات را ثبت کرده و می کند. آن کسی ک به "انتخاب" کنش می کند. تصمیم می گیرد، عصیان می کند و شک می کند. 


بافت های حافظه از آن جهت بی اهمیت می شوند ک فرض کنیم، چنین خاطراتی را تمام و کمال، به اتمام کپی بگیریم و بگذاریمش در مغز دیگری، یا ک برعکس، خاطراتِ ادم دیگری را درونِ مغزمان بریزند و هویت ـمان یک جور هایی عوض شد. اسمِ من بشود چیز دیگری، و تمامِ خاطرات و چیز هایی ک به یاد دارم. آنوقت من ک هستم؟ من آنی هستم ک به یاد می آورم؟ "من" بودنی ک از آن صحبت می کنم، کاملا فارغ از ادراک و خاطراتِ و اخلاقیات و تصمیم گیری هاست، البته شاید ماهیت رویِ من اثر بگذارد اما، چیزی ک به طورِ قطع از آن می شود اطمینان جست این است ک ماهیت، هر گونه ک باشد روی میزان و کیفیت و اندازه ی "من" اثر نخواهد گذاشت. چرا ک چنین مفاهیمی، یعنی میزان و کیفیت و اندازه، همگی مفهومی از جنسِ ماهیت دارند و چیزی مثلِ "وجود" همواره خارج از این تصورات خواهد بود. درکِ وجود، چیزی شبیه به تصورِ ذاتِ خداوند است. یک نسخه ی خیلی کوچکتر. اهمیت ندارد ک چ به یاد می آورم، همه ی اینها حاصلِ ادراک و تجربیاتِ بدن من در زندگی ـست و ارتباطی به "من" بودنم ندارد. حتا اگر فرض شود ک همزمان خاطراتِ یک نفر را در دو بدن کپی کرد و هر دور را، در یک موقعیتِ کاملا یکسان قرار داد. مطمنا خواهیم دید ک در یک موقعیت کاملا یکسان، با خاطرات و گذشته و ادراک و طرز تفکر یک شکل، هیچ بعید نخواهد بود ک تصمیم گیری ها متفاوت باشد. و از آن جا به بعد خاطرات دیگر یکسان ضبط نشوند! این برایِ من ذات را توجیه می کند. و توجیه این تفاوت ک چرا ذات ها متفاوت می شوند، خب .. حدافل ک از استدلال من خارج است. 


حال، ک من یک وجودِ مطلق و منحصر به فرد هستم. درونِ یک بدن، با ادراکی محدود و نادانیِ به غایت نامحدود ک خبری از سرنوشت خود ندارد با ابزار هایی ناقص برای استدلال، نتیجه گرفتن و درک کردن. تحتِ سلطه ی زمان و رو به زوال رفتن و چه بسا اسیر ترس بخاطر این معلق بودن ها توی هوا. چگونه باید از این نقطه رد شوم. پیدا کردنِ این "توجیه" تحمل کردنِ سختی ها. چگونه ممکن می شود در حالی ک خود، یعنی پیدا کردنِ این دلیل می تواند دلیلی بر درستی این پوچی هم باشد. پس، من نه می دانم ک "منطق" ابزار درستی ـست برای نگاه کردن، یا کِ با "احساس" راه خود را انتخاب کردن، یا ک حتا برفرض طوری ک به دنبالِ جوابِ این سئوال می گردم. به راستی می شود پوچی را درست تعریف کرد؟ فکر می کنم ک، پوچی تنها یک احساس است. مثلِ احساسِ افتادن، احساسِ پرت شدن، احساسِ تنهایی. پوچی یک ثمره است، حاصل پیدا کردن خود توی دنیایی به غایت تاریک. حاصلِ خود را "تنها" پیدا کردن درونِ مغزهامان، درونِ سختی ها. درونِ آینده ای بی اتمام.


قطعا، یک انسانِ ماده گرا درگیرِ پوچی نخواهد شد. افسردگی؟ حتما. اما مسئله ای ک هست، برای انسانی ماده گرا مسئله ی ابدیت مسئله ی حل نشده نیست. چیزی نیست ک بترسد از آن، برای او مردن فقط یه اتمام هست و بعدِ این اتمام. رنجی نیست، خاطره ای نیست و هیج "بودنی" نیست. پوجیِ راستین تنها به سراغ کسی خواهد رفت ک در مقابل خود ابدیت را می بیند و تمام نشدن هایش را، غوطه ور شدنش را می بیند. تاب خوردن هایش توی این فضای بی کران و هی به دور خود می پیچید و دخلی ندارد بر نحوه ی این حرکت، تا به ابد در چرخش و رها و بی معنا. مثلِ یک تکه سنگ، با ادراکیِ محدود برای دانستن این موضوع، برای شکنجه شدن. 


و بیایید لحظه ای تصور کنیم ک، خدا خلقمان کرده باشد. با "هدف" از روحِ خود دمیده باشد در ما، و بهشت و جهنمی در کار باشد و تمام چیزایی ک بشارت داده است بدان. من این سئوال را می پرسم از خود ک، خدایی ک خالق تمامِ مفاهیم است. همانطور ک محدودیت ها را در ما گذاشت، ابزار هایی محدود برای درک. همانطور ک مثلا ما به طور مستقیم ابزاری برایِ درک امواج نداریم، چرا ما را اینطور خلق نکرد ک این پوچی را نبینیم؟ غیر آن است ک در تمامِ تصمیماتِ این خالق، تقدیری نهفته است و علتی دارد؟ خدا از درک شدن پوچی توسط ما دنبال چ می گردد. این چ شکنجه ای ـست، این مثلِ به رخ کشاندنِ قدرت است. مثلِ با شوق بستنی خوردن جلوی یک بچه گدا می ماند. 


عصیان باید کرد. باید بزرگتر از این پوچی بود. چیزی نیست ک تو را در بر بگیرد، همه ـت را و توجیه کند تمام بودن هایت را. بگوید ک تو هستی برایِ این، و تو بگویی ک اینطور و سر تکان بدهی و لبخندت کشیده شود به سراسرِ پهنای صورتت و این معنی، به غایت تا تمامِ عمر ارضا کند روحِ کمال طلبت را. عصیان باید کرد، پوچی وجود ندارد. و این درست ترین جمله ای ـست ک می توان گفت. هم ترازِ این سخن ک "نیستی" نیست. اگر پوچی باشد، دگر پوچی نخواهد بود. "پوچی" یک اتفاق است. یه ثمره، یک حاصل .. نه چیزی ک حاصل کند. ما فرزندِ پوچی نیستیم، یا ک خودِ آن ما فقط آنرا حس می کنیم. مثلِ نبودنِ نور می ماند ک ثمره اش می شود تاریکی. پوچی تنها ثمره ی بی دلیل بودن است، یا ک حتا برعکس .. داشتنِ دلیل. چون ک هر دو به یک اندازه در عمق ک احساس شوند، ناقص می نمایانند تو را و قبول کردنِ این نقصان بر بروح، آسان نخواهد بود.  پس به هر حال، چ دلیلی باشد یا ک نه، این پوچی ـست ک اتفاق خواهد افتاد. گریزی نیست از آن و اگر می شد هم، عاقبت اتفاق دیگری نخواهد افتاد. همانطور ک حال، دانستنِ این موضوع هم بر من تاثیری نخواهد گذاشت. مثلِ سایه ای می ماند ک به دنبالت هست، هر کجا ک بروی. هر کجا ک باشی. اهمیتی ندارد، بگذار بیاید. 


اگر وجودمان مطلق باشد، حداقل به گونه ای شاید محدود از مطلق بودن. بعد از مرگِ جسمانی چ بر سرمان خواهد آمد؟ بدون شک این سئوالی ـست ک به جواب قطع نخواهد انجامید مگر با گذر کردن از مراحل آن. بعنی با مردن. با تلف شدن جسم و ریسک کردن زندگی. اما می شود پاسخ های احتمالی را بررسی کرد. امکان دارد ک لای مغز، توی خاک بپوسیم و نیست شویم. تمام دنیا ماده مطلق بوده باشد و اینکه، چطور از نیست، هست شکل گرفته است و اینها تنها سئوال نادرسی باشد ک از مغز محدودمان نشات گرفته است. همانطور ک بر خلاف فکرمان توی چند قرن اخیر، می شود از انرژی، ماده تولید کرد. (اشاره به بوزون هیگز) هرچند این آزمایش همه چیز را به قطع ثابت نمی کند اما شک هایی را بر می انگیزد.


حالت بعدی آن است، ک ما دو جز داشته باشیم. ماهیت، و وجود. باور های اگزیستانسیالیستی. فارغ از تقدم وجود بر ماهیت، یا ماهیت بر وجود. درست بودن این فرضیه ثابت می کند ک ما، در بودنمان بی نیازیم، همانند خدا. "زمان" مفهومی ـست فیزیکی و به واسطه محدودیت های ادراک جسم فیزیکی آن را احساس می کنیم و در اصل، بر ذات چیزی مثل زمان بی معناست. حتا تصور کردن خودمان هم ک از ازل تا ابد هستیم امری ـست اشتباه چون مفهومی فیزیکی زمان، ک وابسته به سرعت و مسافت است را نمی توان برای بررسی مفهومی غیر مادی مثل ذات، مورد استفاده قرار داد. پس بعد مرگمان، به تمثیل می شود گفت بی ماهیت می شویم، خالی از ادراک و هیچ تجربه و احساسی، مثلِ انسانی ک از بدو تولد فاقد هرگونه ابزاری برای درک محیط پیرامونش باشد. از ابتدا، کور و کر و فلج و لال، بی حس چشایی و هیچ خاطره ای. بدون شک برای یک جسمِ سوم، یه ناظر .. وجودِ این انسانِ بی ادراک، بدیهی ـست اما برای خود آن انسان چطور؟ هیچ فهمی دارد از بودنش؟ ندارد ولی به هر حال وجود دارد. یک جور هایی، اگر اینطور باشد ما بعد مرگمان تنها به جهالتی فارغ از ادراک فرو خواهیم رفت. بیرونِ دایره زمان. این شبیه به بودنی ـست عینِ نیستی و حتا خیلی چیز ها را توضیح می دهد.


اگر مبانی ساختار منطق ذهن ما درست باشد. یعنی این تفکر منطقی ک می گوییم، از چیزی ک "نیست" نمی شود هیچ "هستی" تولید کرد. نتیجه گرفت، استنباط کرد یا ک نسبت داد. و بالعکس، چیزی ک "هست" هیچوقت "نیست" نخواهد شد. شاید ک منفجر شود، ریز تر شود و بمیرد. ولی به گونه ی دیگری از هست تنها تبدیل خواهد شد. اگر اینطور استدلال منطقی مطلقا درست باشد. پس می توان نتیجه گرفت، مردن برایمان تنها مثل یک جور خاموشی ـست. و طور تمثیل وار، مثل یک خواب طولانی ـست. زمانی حس نمی شود، تماما گیجی و سردرگمی. شاید اینطور باشد واقعا، ک مرگ تنها به مثابه ی یک خواب بسیار طولانی ـست. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۳
نقطهـ .