خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

ناگهان خود را پیدا کنی، در معمولی ترین جایی ک شاید باید باشی ولی، انگار عجیب شده باشد این "بودن". و چیزی از اعماقِ متعفن درونی ک از آن نفرت داری، فشار می آورد و انگار می خواهی چیزی را بالا بیاوری؟ دیوار ها نزدیک تر شده اند و آن رنگِ زرد چندش آور، از همیشه زرد تر شده است و نفست تنگ می شود. ساعت رویِ دیوار، چ بد می نوازد. دقت کردی؟ می شنوی و سرت چقدر گیج می رود و فکر می کنی ک چ عجیب است، ایستادن. برای ساعت ها، ماه ها؟ و ناگاه لحظه ای، و فقط انگار برای ثانیه ای به خود آمده باشی و بفهمی ک حتا، به یاد نداری چگونه اینجا رسیدن را. و هیچ، در سر نداری عاقبتِ این ایستادن را. و دیوار ها نزدیک تر می شوند، هوا سنگین تر و نور زردِ بد رنگِ چراغ، مریضت می کند و انگار ساعت، ثانیه وار توی سرت پتک می کوبد و آهنگ نفرت انگیزش جادویت می کند و چیزی را به یاد می آوری. ک بعد آن، بی تفاوت به در، به دیوار ها و باکی نباشد دگر از برای ایستادن، حتا سالها را.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۲
نقطهـ .

یادته در مورد پوچ بودن زندگی و لزوم وجود داشتن یه چیزی برای معنی دادن بهش بحث می کردیم؟ یه چیزی ک کافی باشه، و اونقدر بزرگ ک بتونی چشمتو روی این گودال مکنده ک انگار داره کم کم تو رو می کشونه تو چاه نیستی، ببنده. یا حداقل پر از این احساس بشی ک بیهوده زندگی نکردی. یه چی در حد و اندازه عشق، انگار جواب این سواله. ولی به نظرم، خود عشق این خلع رو پر نمی کنه فقط .. می تونه تو رو وادار کنه ک انگار، خودتو به یکی دیگه واگذار کنی؟ انگار خودتو به معشوقت بفروشی. انگار ک بپرستیش. عشق فقط باعث میشه این حرکت غیر منطقی، این معبودی ک در حد خودته و چیزی بیشتر از تو نیست، کافی و نجات دهنده به نظر برسه. متوجه منظورم میشی؟


 حالا فکر کن. طرف مقابلت، الهه ت، نجات دهنده ت. خودش تا کمر تو اون حفره پوچی کشیده شده. فکر کن تو برای فرار از این بی معنی بودن، به کسی متوسل شده باشی ک براش هیچ معنی ای نداشته باشی. و نه حتا خودش برای خودش. و عاشق شدن اسون نیست، و ارتقا دادنش در حد یه الهه سخت تر حتا. توی این شرایط، تو انگار تو دنیایی ک دائم هر روز با زبون تمام ادراک داره بت می فهمونه ک بودنت فاقد معنیه، ک صرفا شاید خوداگاهی ت یه توهم بوده باشه، یا یه تصادف .. داری خدایی رو می پرستی ک اونم مثل همون زندگی، برات هیچ اهمیتی قائل نیست. وقتی اینجوری می شه انگار، از دو جا رونده شدی. انگار از چاله در بیای و به چاه افتاده باشی. حالا این وضعیت رو چطور می شه جمع کرد. :دی ک شاید، از فشار این حجم بیهودگی ای ک داره سرت میاد، برگشتن به بیهودگی چاله اول حکم بهشت رو داشته باشه. اما نمی تونی .. نمی تونی فراموش کنی ک چطور، توسط کسی ک تمام وجودت رو دستش سپردی، تنها گذاشته شدی. نمی شه فراموشش کرد. نمیشه نجات پیدا کرد از این موضوع.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۰۱:۱۰
نقطهـ .

سوار بر باد رفته ای آنقدر دور ک دیگر هیچ، نجوای آهسته و غمناکی شنیده نمی شود. انگار ک، به دنبالت چشم توی یک دنیای تماما تاریک بچرخانم. هیچ چیز نیست، و اثری. هیچ نیست و رد پای اندکی ک سابق پیدا کردنشان می شد اما حال؟ همه ی رو به اتمام رفتن هایی ک دم می زدیم تمامِ این سالها، تمامِ گریه کردن ها و فریاد هایی ک می زدیم توی این کلمات و می ترسیدیم، شاید و دقیقا از امروز. از امروزی ک به سرمان آمد و انگار، تمام "به پایان رسیدن" هایی ک حس می کردیم، واقعی شده باشد. ترسناک است. عمق گودالی ک بدان سقوط کردیم. ترسناک است این سکوت، دور و برمان انگار، غیر از درکِ این "هیچ" هیچ چیز نیست. حتا خودمان. از ما تنها ادراک محدودی مانده است ک بفهمیم ک "هیچ چیز نیست". بیا و بر این کلمات نگاهی بینداز. برایم معنی ـشان کن، چ می بینی؟ توی این درجا زدن هایم، به زور. ک نمی دانم حتا، روحِ آزادِ بی احساست، هنوز مشتاق این کلمات اند، یا نه. ک شاید دگر تماما بریده باشی، یا ک از سر عادت و ارواح وار اینجا، هنوز به دورم پرسه میزنی.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۴۳
نقطهـ .
مسخره تر از آنچه ک پیمودیم، آینده ی تباهی ـست ک بدان دل می بندیم. ک ساده تر باشد، خانه ای چ بسا بسیار دور، از این زندگی و نقاب هامان را برداریم، ک خود باشیم. و برای کشاندن این تن خسته و صورت خیس و اخم های بی اتماممان، نیازی نباشد برای پاسخ به سئوال های این هم خون های مهربان اجباری. باید ک گاهی شمرد ترک های دیوار را، از روی دیوانگی. اتاق کوچکی باشد برای قدم زدن های تکراری، برای پرورش فکری زیبا درون ذهن و بسط دادنش تو دنیایی ساده و انتزاعی، و سرشار از خوشبختی شدن. این لبخند های پر معنا، توی تنهایی. و بعد بنشینی و فرو بریزد بارانِ سیاه حقیقت این دنیای اجباری. تمام آن پیرامونِ خلوتی ک میخواستی. درست آن هنگام ک گریزی از زندگی تحمیل شده بر تو نیست و نمی خواهی، چرخ دنده شدن را. تنها، گوشه ای باشد ک بی صدا "بودن" کنی. ولی نمی شود اینطور، همان گونه ک همه می دانیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۷ ، ۰۰:۱۲
نقطهـ .
در سالواره تمام این اتفاقات تکراری. گذر روز ها و دوباره آمدنشان، یلدا (؟)، نوروز و تولد ها، سالواره تمام دفعاتی ک همدیگر را ول کردیم. تنها خواستم توی آرشیو بی اهمیت این بلاگ بگویم ک .. لبخند به لب باید زد. به تصویری ک هر روز توی آینه پیر تر خواهد شد. به ترک های جدید کنار چشم ها، به باقی ماندن چین ها، روی پیشانی. به آنکه نفس کشیدن سنگین می شود. هشدار های روی پاکت های سیگار به واقعیت قدم می گذارد. به آنکه اجباری نیست برای توقف چیزی، ک تنها میزان خواستن تو بر اتمام تمام این چیز ها، آن خط پایانِ دلپذیری ک از تو و جوانی ـت خیلی دور به نظر می رسید را نزدیک تر آورده. و دگر اجباری نیست، برای توقف چیزی. برای فکر کردن به قرص خوردن؟ به افقی یا عمودی با تیغ خط کشیدن روی دست. یا جاهای دیگری از بدن، به دور از دیده شدنِ چشم هایِ نامحرم. به بی اهمیت بودنِ آنکه اوه، امروز نسبت به دیروز .. یک کپی کمرنگ تر شده ام. و من هیچگاه، آن ستاره ی روشنی ک توی دنیایت فکر می کرده ام نبوده ام. توی دنیایی ک می خواستم، آن کسی ک می خواستم، توی چشم هایت باشم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۲
نقطهـ .

آره. هنوزم همه چیز غم انگیزه. هرچقدر خودت رو گول بزنی و سرت رو گرم کنی، مشغول چیزایی ک دوس داری بشی و امیالت رو تامین کنی. توی اون نقطه از شب ک ساعت هاش متفاوته ولی خب، اومدنش حتمیه به خودت میای و احساسش می کنی. حفره ی بزرگی ک انگار، تو نقطه ثقل وجودت داری. احساسش می کنی و ساکت می شی. و دیگه هیچ کاری نیست ک انجام بدی، همه چیزای خوب و گرم دنیا محو می شه. چقدر کوچیک و سرگردون. می دونی از چی حرف می زنم. احساسش می کنی، هر روز. ک داره تمام وجودت رو درون خودش می کشه و هیچ گریزی نیست. داری احساس می کنی فرو رفتن رو، و اون پایین هیچ چیز نیست. فقط تاریکی ـه، و سیاهی. و رنگی تاریک تر از حقیقتِ بیهودگی و بی معنی بودنت نیست. و در نهایت، اینکه از این حقیقت هیچ راه فراری نیست. و این موضوع، تمایل به سنگ بودن. تمایل به پس زدن آگاهی از بی معنی بودن. ک ای کاش، از اول سنگ بودم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
نقطهـ .

چشم به زیر داشتم و غوطه ور در اوهامی ک تماما برده بود مرا، از تو. ک نمی دیدم، غافل بودم ک توی تمام گوشه های بودنم، بودی. بی صدا، نظاره گرِ بی تو زندگی کردنم بودی و حتا دم بر نیاوردی. به تنهایی و غم رقصیدی به دورم و رنجیدی. نشستنت به درونِ سایه ها. من خواب می دیدم و تو در کنارم تماما بیدار. گناهِ من، نه کمتر از خیانت .. به تو. نه گذر کردن، چشم بستن و شانه خالی کردن از مسئولیتی ک به دلت دارم. گناهِ من، هر بار ندیدنت بود. درست مثل سایه ای محکوم. شب ها پر رنگ تر از هر وقت، تمام دنیا را پر می کردی و آیینه زندگانی ـت کم کم به همان رنگ، به همان تاریکی ها عادت کرد. ک از گناه من بود، ک خورشید بر تو حرام شد و تنها ماند برایت، خلوت و تنهایی. ک بگذارمت در سکوت، در تاریکی بمانی و حتا دم بر نیاوردی. و آنطور ک می گفتی، ک تفکر به عصاره اجتماع بودن، به کپی از کپیِ دیگری بودن شاید درست باشد برای هر ادراکی اما، نه برای تو. ک حقیقتی جز این نیست، ک بار گناه یخ زدن میوه ی نورس وجودت، در ابتدای این زندگانیِ بیهوده، تنها بر دوش من است و برای من، این همان حقیقتِ زجر آوری ـست ک از آن هیچ گریزی نیست.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۰۲:۴۰
نقطهـ .
به زردی چراغ های خیابان، برگ های درختان. غروب زودهنگام، سرمای زمستانی. سندرومِ جمعه ی پاییزی رخنه کرده توی رگ های بدن،  ک به قلبت فشار می آورد و دست هایی ک می روند توی کتاب خانه ی ذهنت. ورق هایی خیس از خون، خوانده می شود. افتخاری به تعریف کردن این چیز های تکراری نیست فقط .. از سر عادت هم نیست، فقط .. انگار ک به قصد پر کردن آرشیو ماهانه ی این بلاگ باشد. درست آن هنگام ک به تنهایی چشم باز می کنی و فشاری نیست، برای تکان دادن ماتحت و درگیر روزمرگی شدن. تمام روز را وقت داری، برای وقت تلف کردن. سنگین می شوند دیوار ها، سایه های نامرئی می افتد روی دفترچه ای ک نام تو را دارد و حتا از بخت بد، تختت هم پس می زند هیکلت را و هجوم می آورند تمام چیز هایی ک نمی خواهی. محکوم به بیداری، محکوم به قدم گذاشتن توی منجلابِ خاطرات دوران بی خوابی. حرفی نیست، فکری نیست. خاطرات اند و آهِ کشداری. خاطرات اند و سر تکان دادن هایی به تاسف. و در انتها تنها تمام اینها، سیگار کشیدن را لذت بخش تر می کند برایت. و نه هیچ کمک بیشتری. نه گریز از اینها حتا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۰
نقطهـ .
ساعت های عمر مرا، سال بخوان. به ـسانِ سکون درخت وار پاییزی، سکوتِ نوشتاری ـم را خواب بدان. مثل سایه ای طولانی ک مقابلم، با هر قدم بدان دور می رود. تو نرو، تنها بمان. خود را از من نران. توی سطح بمان، روی افقی تاریک تر. روی انطباق دو امتداد این بار آبی تر، بمان. به گریز از حجمِ بی پایانِ آسمان، عمق دریاها را بستر ندان. کمی بالا بیا. بگذار اندک فروغِ باقی مانده از غروبمان، زمستانِ بیهودگی را روشن کند. مرا به تو هیچ نویدِ بهاری نیست، تنها باور به خزانی ـست ک حقیقت دارد. ک هنوز، به آغاز فصل سردی ک از آن می ترسیم، مانده است. مگر ک دگر دریا نباشد. و برای تو اگر آسمان نباشد، دریا چ رنگ است؟ و تمام سرمایی ک بدان واقفم، علتش نه از ابرهاست، نه از آن فصل سردی ک بدان باید ترسید. ک فقط از لمس نبودنت. درست مثل علت تاریک بودنِ اعماق دریا ها. به دور از خورشید، تنها به دور از آسمان.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۷
نقطهـ .

دنبال شنیدن حرفی ازم، به غیرمستقیم ترین شیوه ممکن. هر روز می خونی اینجارو، حتا بعضی وقتا چندبار. چیزی نمونده ک نشنیده باشی ازم. همه تلخ هاشو شنیدی هم قشنگاشو. و تاثیر هیچ حرفی، دیگه تفاوت نمی کنه. نه حتا اگه یه عکس باشه، از جفت دستام با رگای پاره. می تونی بهم بگی اینجا دنبال چی می گردی؟ حتا مطمئن نیستی ک اسمش رو بذاری یه علاقه مرده. اینا همه ش، فقط عادته. مثل زندگی کردنمون، مث سیگار. مث قرصایی ک می خوری. ما عادت کردیم اینجوری زندگی کنیم. تو عادت کردی اینجا رو بخونی و اون دور بشینی. و اره، منم دارم عادت می کنم. و حتا نمی دونیم دنبال چی می گردیم، چی میخوایم. دوست داری اینجا بشینم و برات پست بنویسم؟ اینکارو می کنم. و باید عادت کنی به حرفای تکراری، به تکرار مکررات. هیچ چیز جدیدی نیست. برام، هیچی عوض نشده. دنیا دیگه چیزی نداره بهم نشون بده و اون چیزایی ک تو می تونستی هم، دیگه اهمیتی نداره. من صندلیمو درست گذاشتم تو اون فاصله ک باید باشه. و اینجا نشستم و می دونم ک سایه ت از هزاران کیلومتر اونورتر هم بهم می رسه. این پست رو هم می ذارم، چون احساس می کنم باید بذارم. چون عادت کردم ک بذارم. همونطور ک تو می خونی، همونطور ک عادت کردی بخونی. پس بخون .. بخون ک دلم برات تنگ شده و دیگه هیچ امیدی ندارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۲:۴۵
نقطهـ .