خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

از این تراژدی ها خسته شدم
از اینکه بگم از زندگی خستم خسته شدم
از اینکه بخوام تو هفده سالگی فکر کنم به آخرش رسیدم خسته شدم
از خسته شدن خسته شدم

تنها چیزی که توجهمو جلب می کنه تاریکی ـه، نه تاریکی گوشه ی تختم... نه تاریکی که شبا رو توش می گذرونم...

بخش تاریک این دنیا... پلیدی...
نفرت
یه دل جوهری... یه قلب سیاه، آرزوی منه
دلم می خواد کثیف باشم
دلم می خواد سقوط کنم، پایین برم و به تهش نرسم
دلم می خواد موقع سقوط باد رو احساس کنم
دلم می خواد قطع امید هارو ببینم
دلم می خواد طرد شدنم رو ببینم

این چیزی ـه که قلبمو به تپش میندازه، این چیزی ـه که باعث میشه آدرنالین تو خونم ترشح بشه... بخش تاریک این دنیا، دلم می خواد به اونجا تعلق داشته باشم



از بدبخت نشون دادن خودم متنفرم
از اینکه یه نفر فکر کنه من چقدر افسردم، من تو یه دنیای دیگه هستم ... از این افکار بدم میاد
منم تو دنیای تو هستم
تو بدبخت تری، اگه دوست داری اینو بشنوی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۴۳
نقطهـ .

چرخیدن مداد در دستانت

گشتن زدن ذهن میان افکارت

دست زیر چانه و دیگری روی کاغذ

چشم رو به دیوار و ذهنی که بدنبال راه است

پیدا کردن راه میان صراط

کشیده شدن رو به تاریکی یا روشنی حیات؟


زندگی با شروع یک ضربه ای

ورود هوا به درون لوله ای

سقوط کردن ذهن درون حفره ای (که)

بشود آرزوی فکر صعود از چاله ای

نگاه دیگران در آن بالا که با حقه ای

می طلبند تو را برای موقعی (که)

برسی به انتهای مسیر

دست بیندازی گردن صغیر و کبیر

لبخندت انگشت نشان دیگران شود

گریه ات مایه بارش باران شود


 و آن هنگام که عاشق شوی

نماد تاسف و پشیمانی دیگران شوی

بارش باران خنده هایت شود

آسمان صاف غصه هایت شود

آن هنگام که خود را یافته ای

لب چاهو طنابی که بافته ای

فکر سقوط همه ی آرزوهایت شود

زندگی با سکوت دلخوشی هایت شود

پس بکش خود را از برون به درون چاه

به سر کن روزگارت را از ابتدا تا انتها


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۳۸
نقطهـ .

ما در آتش هزاران خورشید خواهیم سوخت؟

به خاطر گناهانی که دستانمان انجام دادند

گناهانی که زبانمان انجام داد

گناهانی که پدرانمان انجام دادند

گناهانی که جوانیمان انجام داد


Linkin Park - The Catalyst

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۱۲
نقطهـ .

-

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۲۵
نقطهـ .

.

حرفای درون ذهنت، صفحه ی چت و دست های قفل شده ات بهم و اذهانی که تو را بی احساس می پندارند


زندانی برای خودت، تجربه هایی که در سکوت بدست آمدند و اذهانی که تورا بی احساس می پندازند


زخم های پنهان شده زیر آستین هایت ، تیغ های رها شده در زیر تخت و اذهانی که تو را بی احساس می پندارند




پیش نویسی که میل انتشارش را نداشتم...



احساسات منجر به تنفر می شوند و تنفر به دعوا می کشد.
لذت نبر، لذایذ گذرا هستند... آنچه برایت باقی خواهد ماند فقط درد است.
درد را حس کن، درد را تجربه کن، درد حقیقت را نشانت می دهد، این درد است که چشمانت را باز می کند، این درد است که تو را به خود می آورد و این درد است که باعث می شود یقین کنی "اشتباه کرده ای" ...

در این دنیا علت و معلول "نفرت" است و نفرت سرانجامی جز درد کشیدن ندارد.

به درد فکر کن، درد را قبول کن، درد را بشناس و با درد زندگی کنی ... عدالت با درد کشیدن معنا می یابد...

91/12/12

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۵۸
نقطهـ .
/

از کدام درد بگویم...؟

به هنگامی که معنای درد را نمی دانم.
هنگامی که شرح دردهای یک پدر را می خوانم ...




- - - - - -
+ توی شهر ما، وقتی گل ها شکوفه میدن برف میاد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۲۴
نقطهـ .

یک پیرامون خلوت

پیرامون یک خلوت

خلوت یک پیرامون

یک خلوت پیرامون



سه کلمه، در کنار هم یا معنی میدن یا نمیدن. این بستگی به خوندن تو داره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۶
نقطهـ .
معنی درد را چه کس می داند؟
غم یعنی چه؟
ناامیدی؟

هر بار ناراحتی پیش آمد تو خود را یافتی درون عمیق ترین دخمه ی ذهنت، خود را نامید ترین انسان خواندی خود را انتهای خط رسیده دانستی، دنیا را به انتها رساندی ولی ... ندانسته رفتی، ندانسته از عظیم ترین غم ها که تجربه نکردی ...

غمی که نه من فهمیدمش و نه تو خواهی فهمید



حرفی ندارم بزنم
هیچ حرفی ندارم بزنم، شاید دیگه اصلا هیچوقت حق ندارم حرف بزنم. چون نمی تونم درک کنم. از غم عشق بگم؟ از دوری و جدایی و این احساسات؟

"من گذشته سختی داشتم،
خاطرات تلخی داشتم،
من گم شدم،
من عاشق شدم"


غم از دست دادن عشق خیلی کوچیکه ...





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۱ ، ۰۰:۰۵
نقطهـ .

بعد از آنکه روحم رفت، من مانند یک احمق شدم و بعد فرار کردم ... شخصیتم را از بین بردم، خیلی راحت.


حالا دیگر "حسین" نیستم.


وقتی دنیایت سراسر غم می شود، افسرده بودن بی معناست.

وقتی صبح هایت با یک "حس خاص" و شب هایت با همان حس به یکدیگر می رسند،

وقتی دنیایت را با چشم های "سیاه و سفیدت" می بینی، آنوقت است که رنگی دیدن تو را متعجب می کند ... آنوقت است که شاد بودن مایه تعجب است.


از "خوشی" هایم می نویسم، احساسی که مایه تعجب است.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۳۱
نقطهـ .

در این جاده ی زندگی، پیچی دیگر در راه است؟

شاید فقط دست اندازی ـست که سرعتم را برایش بیش از حد کم کرده ام ...


آه ... ای پروردگار، بنزین تمام کرده ام (!) ... بهتر است بر این سقف پوچین بادبانی بیاویزم، شاید  این باد مرا با خود ببرد ...


+ مترسکی که کلاغ ها را نمی ترساند، سرانجام لانه ی کبوتر ها خواهد شد.





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۵۹
نقطهـ .