خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

غرق می شوم، پیوسته در تو و از برای تو در خودم. فرو می روم در ایده آل های زجر آور زندگی. بیدار می شوم در کابوسی که درونش در خواب رویا میبینم پس... هم اکنون در خوابمو رویا میبینم. در خوابم رویای کابوس دیدن میبینم؟

حل شدم در زنجیره ی بی نهایت ها و بی نهایت ها در من حل نمی شوند. خواب شدم در بیداری ها، و بیداری ها در خواب هایم بیدار نمی شوند. می شنوم صدای فریادی را از دور، زمزمه ی فریادی از فاصله ی دور... چیزی فراموش شده. یک چیز گم شده، و بعد این سئوال برایم پیش می آید که گم شدن در چه؟... و من می توانم خود را گم کنم؟... سئوال بعدی آن است که چرا اصلا سئوالی برایم پیش آمده؟ و من چه بودم که حالا این هستم؟ پس می توانم گم شوم؟

غرق شدن در خود یعنی چه؟ پایین رفتن در خود یعنی چه؟ آن پایین چه چیزی ـست که باعث می شود بخواهم غرق شوم؟... تا کجا می توانم پایین بروم، و آیا هیچوقت تهی هم وجود دارد؟ تهی که به آن برسی؟...هزاران سئوال دیگر، چیزی که آن ته قرار گرفته، قرار است خود واقعی من باشد؟ پس آن چیزی که سعی کرد به آن ته برسد چه بود؟ و شاید فکر می کنم، آن ته چیزی را درک کنم که مرا متحول می کند؟ پس اگر قرار است من، من را متحول کند چطور آن من، من هستم؟  چطور می توانم از خود سئوالی بپرسم که جوابش را نمی دانم اما جواب درست را بگویم؟


یه چیزی کم است، یا چیزی درست نیست و یا حقیقتی بزرگ دروغ است و اینکه چطور می توانم بفهمم اگر دروغ و حقیقت هر دو بی معنا باشند، چطور باشد اگر این دو کلمه فقط دو کلمه باشند بدون معنا، چطور می شود اگر حقیقت معنایی نداشته باشد و دروغ هم همینطور؟

هیچ نبودم، و وقتی بودم که توانستم فکر کنم و تا وقتی که فکر می کنم پس من هنوز هم هستم پس اگر من اینجا باشم و فکرم در جایی دیگر، من در اینجا هستم یا جایی که فکرم هست؟ پس شاید من  نه در اینجا هستم و نه در آنجا و اگر اینطور باشد پس من کجا هستم و چه پیچیده می شود اگر دیگر قرار نباشد اصلا جا، مکان، موجودیت وجود داشته باشند.


مثل درک کردن دو بعدی و یا چهار بعدی ـست برای منی که در سه بعدی زندگی می کنم...و من با خود درگیرم، با تو و با خدا درگیرم، با درگیر بودن درگیرم که اصلا درگیری یعنی چه؟ و تا صبح سئوال هایم ادامه دارد، وجواب های درست به سئوال ها هم خود سئوالی دیگر هستند، که چه شد پاسخ ها درست و غلط شدند؟ و بزرگترین سئوال من که بیشتر سئوال هایم را به وجود آورد، ما بر مبنای چه هستیم؟ چطور می شود خنگ ترین و باهوش ترین خوشگل ترین و زشت ترین وجود داشته باشند؟ معیار های ما از کجا آمدند؟ پس همه چیز نسبی ـست. و چه چیزی ـست که در انتها خود را نسبت به آن می سنجیم؟ و این نیاز و تمایل به سنجیدن از کجا آمد؟ و چه هنگام است که افکارم غیر منطقی می شوند؟ چطور می شود اگر پوستت نتواند تو را بپوشاند و خود واقعی ـت بیرون بزند، و خود واقعیت در چه دنیایی بیرون میزند؟ اگر قرار باشد ابعاد را با عدد بشماریم، در انتها، این عدد های بیشمار به کجا می رسد؟ پس انتها بی معناست، هیچ چیزی ماهیت انتها ندارد، انتهای غم وجود ندارد، انتهای خوشی وجود ندارد و همه چیز نسبی ـست نسبتی درداور که زندگی ـمان را تحت الشعاع قرار می دهد.

و من بار ها و بار ها بعد از بار ها و بار ها شکستن، فهمیدم که نمی شود شناخت آدمی را از سر تا به ته. نمی شود پیش بینی کرد کسی را که بخواهد پیش بینی نشود. و ما هر ثانیه تحت تاثیر هستیم، تحت تاثیر سکوت در و دیوار، تحت تاثیر صدای شلوغی و صدای کفش ها در جمعیت مزدحم صبح ها، صدای خمیازه ی دوستت در سر کلاس، صدای ناله ی گربه ای توی آشغالا و صداهای دیگر...

و ما همه غرق در تاثیریم، و کور آدمی ـیست کسی که متحول نمی شود در جهان، پس ما متحول می شویم؟ ما عوض می شویم؟ سئوال جدیدم قرار است چه پاسخی داشته باشد؟ این چه گونه مسئله ای است که می توانم هم اثباتش را بنویسم و هم نقض ـش  کنم؟ چطور می شود یک عدد هم فرد باشد هم زوج؟ و یا هم مثبت باشد و هم منفی؟ چطور می شود اگر هر دو راه حقیقت باشند. و اگر اینگونه باشد ما در جهانی هستیم که منطق فقط یک وسیله ی انسانی برای توجیح وقایع است. و فلسلفه هم راه خود را می رود. و چه جالب است حس آنکه فکر کنم من هم چیزی سرم می شود از آن دنیای سردرد ها، فلسفه!

من که هستم، اگر خود من ثابت است پس اگر این من یک تکه گوه باشد تا آخر عمرش همان تکه چیز باقی می ماند، و اگر من تحت تاثیر قرار بگیرم و کمی عوض شوم باز هم من من هستم؟ اگر این تکه چیز متحول شود و چیزی شود بسیار متفاوت از آن چه بود عاقبت باز هم آن من هستم؟ مثل این می ماند که به عکس های کودکی ـم نگاه کنم و با خود فکر کنم من چگونه طرز تفکری داشتم؟ آیا بسیار متفاوت از الان من بود؟ و یا چرا گاه نمی توانم باور کنم که این من، من هستم؟ چرا کسی بر میگردد و می گوید برگرد، خیلی تغییر کردی، دیگه شبیهه خودت نیستی! پس اگر من شبیه خود نیستم شبیه که هستم؟ اگر من درختی پربار باشم، فردا روزی دیگر فقط شاخه ی خشک شده ای بیش نباشم پس آیا من آن شاخه ی خشک بودم و یا آن درخت پر بار؟ و یا شاید در حال پنهان کردن حقیقتی بدیهی در میان مثال هایی هستم که می توانند مانند آینه چیز ها را بر عکس نشان دهد. پس متعجب نمی شوم اگر زمانی نچندان دور عقل از کف بدهم و اگر دیوانه شوم من واقعی آن آدم دیوانه است یا این آدم به ظاهر سالم؟ اگر من دیوانه شدم چطور شد که اینطور شد؟ چرا پسر همسایه اینطور نشد؟ چه چیزی در من متفاوت بود که اینطور شد؟ شرایط محیطی باعث شد؟ اگر دیوانه شدم شاید پتاسنیلی ـش را داشتم شاید بچه که بودم از دست پرستار افتاده ـمو سقط شدم... هه...

سردردی که نزدیک می شود به سرم، عمری بس طولانی تر از باقی هم نوعان خود دارد، سردردی که مرض توهمی با خود دارید توهم آنکه:"دینگ دینگ درون سرت یه چیزی هست به اسم مغز بیا و گولش را بخور!...جان برادر کار کرد آنکه مزد گرفت... چی میگم..."
این دیوانگی بس مصلحتی ـست ناخواستنی لب مرز امتحانات مهم زندگی، و تف بر تو ای زندگی که امتحان هایت اینقدر چرت و کسل کننده هستند و اگر خداوند سرنوشت انسان های ـش را از روی تلاش و کوشش و این چیزا تعیین می کند پسسسسسسسسس چرا عده ای هستند بس خیلی خوفناک باهوش که نیازی ندارند به پشتکار و این خزعربلات ای خداوند؟

چرا کشتم خودم را برای نیم نگاهی توجه ـت به من، برای اینکه چیزی نشانم دهی حرفی بزنی تا باورت کنم از صمیم قلب برای آنکه کامل شود ایمانم تا به استخوان هایم برسد عشقت؟ چرا نشانم نداده ای نشانه ای؟ و چه کنم که نشانم دهی؟ و تو چگونه نمی دانی اگر نشانم دهی نشانه ـت را من حسین با حسین قبل چگونه فرق خواهم کرد؟ چرا متحولم نمی کنی وقتی عاجزانه از تو می خواهم برای تحولم ابتدا تو قدم برداری؟

و چه این صندلی ناراحت است، پس اگر فایده ی صندلی راحت بودن نیست پس چیست؟ پس چرا نیست صندلی راحت و چرا توجه نکردند سازندگان به این حالت ـه ناراحت صندلی؟ صاف شد این باسن اهای آدم ـه خر!

توی نایت ساید شخصیتی بود که می توانست تو را متقاعد کند که واقعیت، واقعیت نیست، پس اگر واقعیت، واقعیت نیست پس چیست؟ پس اگر واقعیت، واقعیت نباشد توهم ـست و اگر واقعیت توهم باشد معنی واقعیت چیست؟ و اگر مسئله را بازگشتی طی کنیم، اگر متقاعد شوی توهم، توهم نیست، پس واقعیت است ولی ما ثابت کردیم واقعیت، واقعیت نیست، پس توهم نه واقعیت است و نه خودش و واقعیت هم نه خودش است و نه توهم پس چه هستند اینها؟ ما در زندگی هستیم که خود ساختی ـمش با این کلمات و قوانین را نوشتیم با کلمات و دنیا را توصیف می کنیم با کلمات پس چه ناقص دنیای ـست که محدود است در این کلمات و ما هم کلمه ای هستیم در این کتاب، کلمه ای که فقط قدرت یک کلمه را دارد و فقط معنای خود را می رساند، پس من، من هستم، معنای کلمه ی من، من هستم، این من را خوشخط بنویسی یا بدخط بزرگ بنویسی یا کوچک رنگی بنویسی یا هرجوری دیگری "من"، من هستم و من از من متمایز و جدا نمی شود و من معنی من را از دست نمی دهد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۵۳
نقطهـ .
کلاغای بیکار..
چیه منو نگا می کنید؟



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۱۸
نقطهـ .

من دستیم که تو رو به پایین دره هول میده.

من فکریم که تو ازش فرار می کنی.

من باوریم که اعتقاد به اون غیر ممکنه.

من آدمیم که انسانیتش رو به میل خودش دور انداخته.

من مسیری ـم که از قصد می پیچه.

من آسمونی ـم که خورشید رو قایم می کنه.

من زمینی هستم که به موقعه ـش زیر پاتو خالی می کنه.

من غروبی هستم که طلوعش گم شده.

من درختی هستم که سال هاست برگی نداره.

من کسی هستم که پیداست اما نامرئیه.

من امیدیم که به نامیدی امید داره.

من کسی هستم که تو روشنایی روز گم میشه.

من  رد پایی هستم که تو رو به مسیر اشتباه می بره.

من فریادی ـم که تو گلو گیر کرده.

من حیوانیم که شب ها با چشم باز می خوابه.

من دردی ـم که با دارو خوردن شفا پیدا نمی کنه.

من دستی ـم که رو به آسمون بلند نمیشه.

من اشکی ـم که روی گونه ای نمی چکه.

من پایی ـم که خستگی سال ها فرار کردن رو داره.

من ترسی ـم که هیچوقت توی چشمها پیدا نبوده.

من حس انزجاری ـم که وقتی پاتو روی کثافت میذاری پیدا می کنی.

من  خستگی ـم که با استراحت کردن در نمیره.

من مشروبی ـم که مستت نمی کنه.

من تجربه ای ـم که ازش خجالت زده ای.

من سیگاری ـم که دود نمی کنه.

من گناهی ـم که می ترسیدی مرتکبش بشی.

من عشقی ـم که فهمیدی نمی تونی ادامه ـش بدی.

من خاطره ای هستم که همه می خوان فراموشش کنن.

من شیطانی ـم ک وجودش برای زندگی کردن لازمه.

من احساس نابی ـم ک سرنوشت رو تغییر میده.

من سنگِ شکننده ی زیر دستِ کوهنوردی ـم ک باعث سقوطش می شه.

من هوایِ ابری ایم ک جلوی خورشید رو می گیره.

من احساسِ آرامشی ـم ک قبل طوفان تجربه می شه.

من ریتمهِ غیر قابل توصیفی ـم ک آهنگ رو به اوج می رسونه.

من احساسِ پروازی ـم ک یه عادم تو مستی تجربه می کنه.

من همون پله ی شکسته ی نردبونی ـم ک زیر پا می شکنه.

من سیاه لشکر جنگی ـم ک شمشیر نزده بر می گرده.

من سنگی ـم ک به پای یه عادم لنگ می خوره.

من آخرین گلوله ی هفت تیرم تو درگیری وقتی تیر کم میاری.

من دستی ـم ک رو چشم هات می ذارن تا دنیا رو نبینی.

من دستی ـم ک رو گوش هات می ذارن تا چیزی نشنوی.

من غفلتی ـم ک باعث می شه نتونی به قول هات عمل کنی.

من فضای سیاهی ـم ک یه فضانورد توش شناور می شه.

من قسمت از مردابی ـم ک وارد ریه ـت میشه و خفه ـت می کنه.

من آخرین اکسیژن هایی هستم قبل از خفگی تنفس می کنی.

من آخرین باریکه ی نوری هستم ک قبل مرگت با چشم می بینی.

منو میشناسی؟ من همون سنگی ـم ک قلب ها رو می شکنه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۵۹
نقطهـ .
متن زیر رو از روی یه وب برداشتم که اتفاقی از روی پیوند باز کردن از یه بلاگ دیگه پیدا کردم. من ننوشتمش، اما از طرز تفکرش خوشم اومد.

وب آرسنیک

صبح میای از خواب پاشی و به محض این که پاتو از رختخواب می ذاری بیرون، می خوری به یهدیوار شیشه ای و از اون پشت می تونی خودتو ببینی که توی یه رختخواب، تو یه اتاقی عیناتاق خودت خوابیدی و داری از خواب پا میشی و به محض اینکه پاتو ازش می ذاری بیرون میخوری به یه دیوار شیشه ای و از اون پشت می تونی خودتو ببینی که توی یه رختخواب عینرختخواب خودت و توی یه اتاقی عین اتاق خودت خوابیدی و قصد کردی تازه از خواب پاشی و به محض اینکه پاتو از رختخواب می ذاری بیرون...!

حالا تصور کن دنیا چقد مسخره می شد اگه تو یه حلقه بی نهایت می افتاد، خیلی ساده، و تواینقد خودتو نگاه می کردی که به هوارتا خودت می رسیدی که دارن خودشونو نیگا می کنن، تااینکه مامانت صدات کنه خبرمرگت بیا بشین صبحونتو کوفت کن.

 

حالا جریانو یه ذره پیچیده کن، فرض کن مامانت نخواد صدات کنه و تو یهو به این فکر بیفتی کهاینجوری که من دارم خودمو نیگا می کنم، شایدم یکی کپی برابر اصل خودم داره منو نیگا میکنه. برگردی پشت سرت ببینی کسی نیگات می کنه یا نه و ببینی هوارتا ملتم از اون ور دارنبه تو و افرادی که پشت سرتن نیگا می کنن. بعد از اونجایی که همشون خودتی این فکر حتمادر آن واحد به ذهن اون هوار تا دیگه هم خطور کرده، پس در حقیقت همه در یک لحظه برگشتنتا پشت سرشونو بنگرن، پس تو داری پشت همه اون پشتیا رو می بینی و جلوییاتم دارن پشت تو رو می بینن، پس در یه لحظه جهت همتون برعکس شده و اتفاق خاصی نیفتاده.

 

حالا یه ذره پیچیده تر فکر کن، به این فکر کن که تو یه اپسیلون ثانیه زودتر از بقیه این فکر بهسرت خطور کرده باشه، پس به اندازه اون یه اپسیلون ثانیه که داری بر می گردی ببینی چیزیپشت سرت هست یا نه، (فرض مسئله اینه که سرعت فکر کردن و واکنشت به اندازه سرعتنور باشه، پس دلتای زمان اینا توی یه بازه محدود میل به صفر می کنه، در نتیجه زمانی رو کهاونا می برن به حساب نمیاریم) می تونی صورت همه اونایی رو که داشتن می دیدنت رو ببینی.بعد همه اونام تو رو می بینن و عجیب شگفتزده می شن و تصمیم می گیرن بیان سمتت، کنار دیوار شیشه ایشون. بعد حالا با چندتا مسئله روبرو می شیم.


آیا این فکر اونا به ذهن تو هم رسیده یا نه، چون گفتیم در حقیقت همشون تو بودی در بی نهایت تعداد.

 

اگه همه اونایی تویی، پس چرا به ذهن تو در یه اپسیلون زودتر یه فکری رسیده؟

 

آیا فاصله یه اپسیلون واکنش زودتر می تونه اینقد در جریان مسئله تاثیر بذاره؟

 

آیا فاصله یه اپسیلون واکنش فکری می تونه فکرتو با بقیه متفاوت کنه؟ یعنی تو رو از دیگران جدا کنه؟ یعنی الان تو با اون یه اپسیلون فکرت یه آدم متفاوتی یا نه.

 

اگه متفاوتی پس مسئله غلط کرده گفته همه اونا تویی. همه اونا تو نیستی که. تو متفاوت شدی. (فرض مسئله میره زیر سوال)

 

حالا یه ذره فکر کن با خودت ببین چی میشه.

 

نتیجه ش ته تهش، اینه که اگه همه اونا تو باشی تو نمی تونی در یه اپسیلون جدای خود بقیهت فکر کنی. پس همه اونا همزمان با تو فکر کردن، پس همه همزمان با تو واکنش می دن و برمی گردن. در نتیجه تو بازم پشت همشونو می بینی جلوییا هم پشت تو رو می بینن. بعد اگهدوباره فکری به ذهنتون برسه همه عین مهره های دومینو - منتها یهویی - برعکس می شین.اینم میشه یه حلقه بی نهایت دیگه.

 

حالا فک کن دیوار و کف اتاقت شیشه ایه، پس یکی داره تو رو از بالا نیگا می کنه یکی از پایین. پس الان به انتخاباتت اضافه میشه که بالا رو نیگا کنی یا پایینو، چپ رو یا راست رو. در حقیقت هر کدومو انتخاب کنی چون همه اونا تویی باقیم عین کار تو رو انجام می دن پس در یه ثانیه همتون عین هم یه تصمیم می گیرین. خوب. الان همه با هم تفاوتی ندارین جز در یه مورد - بردار مکانتون.

 

اگه همه اونا تویی، پس چطوری در یک لحظه در تمامی اون مکان ها هستی؟ امکان پذیره؟ باس بهت بگم که نه، نیست.نتیجه اینه که امکان نداره همه اونا تو باشی و در یک زمان همه جام باشی. فقط می تونی در یه لحظه یه جای این عالم باشی، در نتیجه بردار مکان همتوننسبت به یه مبدا تعریف شده یکیه، پس همتون در حقیقت یه جا وایسادین. پس همه در حقیقت بر هم منطبقین- همتون یه جایین.

 

در نتیجه همه ای وجود نداره، فقط تویی که یه ذره گیج می زنی الان. پاشو برو صبحونتو کوفت کن.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۴۲
نقطهـ .

آرامش جدید من


پوشیدن لباس چروک

قایم کردن دستم توی آستین بلند لباسم

رها کردن موهام

بذار خودش نشون بده، نمی خوام از خودم چیزی بسازم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۰۱
نقطهـ .
تختم صدایم می کند
می خواهم چشمانم را ببیندم و رها شوم از این خواب
می خواهم بیدار شوم، چند ساعت بیدار بودن...

در بیداری زندگیم را دیدم
در بیداری تو را، بچه ام را خانه ام را... زندگیم را
آنجا بیداری من است

من در این دنیا خواب میبینم
کابوس دور بودن از تو را

می خواهم بیدار شوم
می خواهم از این دنیا بیدار شوم و تو را ببینم
چیزی که در کابوس هایم محال است.

دنیای من
دنیای بیداری در خواب هاست
و ما همه در خواب هایمان بیداریم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۳۲
نقطهـ .


تویی که عاشق اینی...!

من، که انگار این روز ها ضربه خوردم، ضربه به سرم اما انگار دست هایم درد می کنند، می نویسم تا درد هایم را بخوابانم.

استخوان بالای انگشتانم پوست انداخته، آنقدر که دیوار حمام طعم تلخ مشت های مرا چشید، همیشه ی خدا این دست قرمز است. علاقه ی بیمارگونه ی من به مشت زدن و شکاندن تکه چوب ها...

احساس نیاز من برای نوشتن، بی تفاوت بودنم نسبت به کلمات نامربوط، نوشته های بی ارزش... فراموش کردم هدفم را؟...ای بابا...

تو!

از تو بنویسم و بخوانم

بخوانم و رو به آسمان نگاهی بیندازم و بعد

بگریم؟

ابر ها کجایند؟

فحشتان دهم؟

چرا هربار که احساس نیاز می کنم به ابر هایم آسمان شب پیش چشمانم است و ابر هایی که پشت ماه پنهان شده اند(!)

و تو ای ماه بی فروغ، ماهی که فقط در داستان ها و نایت ساید بزرگ هستی، بی رمق شده ای؟ امید بی امیدی ـت را در دل کی می افکنی؟ شب زیان همه ناامیدند، بی نیاز از نومیدی تو...

احساس نیاز دارم

به نوشتن هرگونه ــشر و ـور

احساس نیاز دارم به سیاه کردن خط های مجازی این بلاگ

احساس نیاز دارم به نوشتن حرف های قشنگ، حرف هایی که دل کورم سخت از خود بیرون می دهد. سدی ساخته ام به بزرگی آسمان، بر سینه دارم مانعی که جدا می کند آنچه چشم نشان می دهد و آنچه که قلب می گوید.


درس بخوان

دکتری شوی

مهندس شوی

پول در بیاری

چیزای قشنگ بخری

زندگی کن، خود را خفه کن در مادیات اما حس حسودی به دیگران هم حس خوبی ـست.

و مانده ام چرا باید یکی را انتخاب کنم، زندگی یا مرگ را؟ به گزینه ی سومی نیاز دارم، پیدایش نمی کنم.

گزینه ی سوم من کجاست؟

راه فرار من کجاست؟

فراریم

از هر چه که شود ازش فرار کرد، فراریم.

و منی که انگار

معنی تضاد را نمی دانم

نوشته هایی که نصف از قلبند و نصف از عقل

نوشته هایی که یکیدیگر را نقض می کنند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۰۱
نقطهـ .
و دومین خوابی که دیدم

خواب دیدم
همراه یکی از دوستام هستم، شاید "علی رحمتی" بود شاید یکی دیگه، درست قیافشو یادم نمیاد اما فرض می کنم علی بود، خواب دیدم همراه علی رفتیم کنار یه ایستگاهی و منتظر یکی دیگه از دوستای من بودیم، اونجا خیلی شلوغ بود. ما یه گوشه منتظر وایساده بودیم تا دوستم بیاد، نزدیک ما چند تا دختر وایساده بودن و از طرز نگاهشون معلوم بود که خیلی شرن، دوستمو دیدم که داره میاد با سر بهش علامت دادم و یکی از اون دختر ها علامت دادن منو دید. مسیر نگاهمو دنبال کرد و دوستمو دید بعد هم خیلی ناگهانی پرید بغل دوستم بعد هم اون یکی دختر دوستمو بغل کرد، همه ی ما از این اتفاق جا خوردیم و من معذب شدم ولی بعدش دخترا رفتن، دوستمم احساس می کردم معذب شده بود طوری که بعدا وقتی از خواب بلند شدم به این فکر کردم که شاید دوستم فکر کرده اون دخترا همراه من هستنو خودشم اونارو نمیشناخته و اون دخترا سو استفاده کردن از موقعیت.
بعدش که اون دخترا رفتن ما سه نفر رفتیم که بقیه رو پیدا کنیم، دنبال سامی می گشتیم! رفتیم یه گوشه کنار یه دیوار وایسادیم، دیوار روش پنجره پنجره داشت و پشتش یه فضای سرسبز بود، من گوشیمو در آوردم و به سامی زنگ زدم و بعد دیدم صدای زنگ گوشی سامی از پشت سرم میاد، برگشتم و دیدم سامی اونور دیوار وایساده و داره می خنده. جالب اینجاست که زنگ گوشیش آهنگی بود که تاحالا تو عمرم نشنیده بودم.
رفتیم و سلام و احوال و این حرفا، بعدش انگار یه بحثی شد، ناهار می خواستیم بخوریم یا قرار بود از جایی خوراکی بگیریم و اینا، من انگار خوراکی داشتم اما اون دوستم که از ایستگاه اومد و علی خوراکی نداشتن اونا با هم رفتن خوراکی پیدا کنن و منم با علی رفتم چون علی دوستای منو نمیشناخت گفتم همراهش برم بهتره... اما بعد همه چی عوض شد.
یه دفعه شب شد و من دیه اونجا نبودم دوستامم اونجا نبودن، جایی نزدیک مدرسم بودیم، من و مامانم بودیم و دستم کتاب سی پلاس پلاس بود. این کتابو سه سال پیش گم کردم! مامانم بهم گیر داده بود که اون دخترا رو می شناختم، اون دخترا همراه من بودنو و دوستم بودنو و این حرفا... منم هرچقدر بهش می گفتم نمیشناختمشون مامانم گوش نمیداد، مثل همیشه انگار گوشاشو گرفته بود و داد میزد. بعد من عصبانی شدم و کتاب سی پلاس پلاسمو پرت کردم اونور خیابون، رفت زیر یه کامیون. بعدش رفتم کتابو بردارم، اما یکی از همکلاسی هام(!) زودتر رفته بود سروقت کتاب و روی جلدش رو کنده بود و منم عین دیوونه ها باهاش دعوا کردم، با اینکه هیکلش از من بزرگتر و قوی تر و لات و لوت تر بود اما انگار دلم می خواست دعوا کنم و کتک بخورم. دعوا کردیم، خیلی مسخره، مامانم قطع امید کنان از کنارم گذشت و ولم کرد، اون موقع حس کردم انگار که گذاشته باشه سقوط کنم و دیه بهم امیدی نداشت. بعد چند دقیقه دعوای ما هم تموم شد و رفتم سمت خونه، انگار محرم بود و تو خیابونا مردم جمع شده بودنو همه سیاه پوشیده بودن، من حالم خیلی بد بود. بی دلیل حالم بد بود... رفتم از یه جا خاک برداشتم، بیشتر گل بود تا خاک رو سر صورتم مالیدم بعد در و دیوار خونه هارو کوبیدم و سرمو بالا گرفتم و داد زدم.

خیلی بی دلیل
دیوونه بودم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۳۴
نقطهـ .