خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

نیازمند سقوطم انگار، وقت بازگشت است یا شاید کمی عقب ماندن، تا ک بروم پشت این قائلهُ ببینم ک از این پشت مشت ها چ نمایی دارم! بروم آن پایین خیره شوم به قله تا بفهمم ک این کوهستان تا چ اندازه بلندا دارد.                      

مسیری طولانی را طی کرده ام. حسم طوری ـست ک انگار سفرم تمام شده باشد. آیا هم اکنون در خانه هستم؟ آیا رسیدم به جایی ک تمام این مدت در پی اش بودم و من واقعا در پی چه بوده ام این همه وقت؟ در تمام این مدت به دنبال یک هدف گشتم، هدف من به دنبال هدف گشتن بود؟

تمام شد؟ فکر نمی کردم انتهای کار به یک کوهستان ختم شده باشد. تمام وزن کوهستان اینبار در من است. مثل یک مرده ساکت بود و مردار خوار ها بر بالای جسدش پر می زدند. همه ی تبع شاعری ام را از دست دادم بعد از ملاقات کوهستان، و من کسی را شاعر تر از کوه نیافته ام و بادی خوشبو تر از نسیم کوهستان نبوییده ام. می دانم، تجربه ی من کم است و هنوز خیلی چیز هاست ک باید ببینم.

سکوت کوهستان سوغات من بود و سکوت را عاقبتی جز هم نشینی با ساکنان بی حرکت نیست. شاید از فردا باید بروم در یک جنگل کنار درختی کهن سال صاف بایستم و سال ها بایستم. شاید باید بروم روی شاخه ی درختی لانه ی یک کبوتر شوم و شغلم بشود هیچکار کردن و مزدم گرمایی ـست ک پرنده نثار تخم هایش می کند و تخم ها نثار من. همینقدر ساده و ساده تر ... و چقدر لذت بخش است. چقدر آرامم می کند این افکار، و چقدر آرزویش را دارم.

باید بروم آن بالا بین دو کوه سنگ ریزه ای باشم. سایه ی کوهستان رویم بیفتد و دستان باد شوم برای زوزه کشیدن. کار دیگری به ذهنم نمی رسد. انگار تمام شده ام هر چ ک هستم.

و من تمام شده ام. این "من" تمام شده است. حال خیلی چیز ها هستم. نه یک نفر، نه یک هدف. حالا خیلی چیز ها شده ام.

 


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۱۸
نقطهـ .

پاهایم بو می دهد،

 و از این بوی بد

چاره ای جز بستن پلک هایم نمانده

. چشم ها را باید بست

 و حتا اینها ک چیزی نیست!

 چشم بسته راه هم باید رفت..

چشم بسته هم باید شاعر شد،

عاشقی هم همین شکلی ـست.

 عشق اگر می آید،

 به زیر پلک های بسته می آید.

 خوش به حال آنان ک چشمشان همیشه باز است،

 زیر پلک هایشان ..

نمی دانم،

و خوشحالم ک اینطوری ـست.

 

حسی به من می گوید، امشب از آن شب هاست ک هرگز نباید نوشت! می گوید ک اگر بنویسی هم راه بجایی نخواهی بردُ این گونه خزعبلات و یا شاید ترس آن هست ک مبادا نوشته ی قابل قبول پیشینم را با این متنِ ضعیف تیره و تار کنم. سنت شکنی باید کرد؟ هرچند هم اکنون هم نوشته امُ قانون نا نوشته ام را زیر پا گذاشته امُ رد شدم از این خط های قرمز ولی خُب بی ثمر است این صحبت ها تا به هنگامی ک منتشرشان نکرده ام. شماره مطلبم از هشتاد شاید رد شده باشد اما خُب  با نیم نگاهی در آمار ها می شود فهمید حرف هایِ ناکام مانده و شاید به قولی دیگر جملاتی ک هیچوقت از دهان بیرون نیامدندُ در ذهن مانده اند بسیارند..

 

مثل یک آهنگ تکراری شده اند متن هایِ من، لااقل ک برای من این گونه شده اند. هر چند وقت یکبار دلم زده می شود از بسیار شنیدن این اهنگ یا شاید هم باید بگویم از نوشتن این گونه افکار ولی خُب مثل اعتیاد دوباره کشیده می شوم سمتش به ناخودآگاه .. اعتیادِ سالمی ـست، می دانم ولی خُب دور اندازِ مقابل چشمانِ من با چنین قدم های کوچکی طی نمی شوند. راه بسیار است، مسافت هایی ک مقیاس اندازه گیری ـشان به وسعت ذهنی عادم است و مرز هایی ک تا به حال رد نشده اند. حقیقتِ تاریک بی نهایت شاید روشن شود. روزی ک پا در راه گذاشته شود، شاید کل عمر هم کفاف به مقصد رسیدنم را ندهد ولی خُب شاید باید در راه مُرد تا آنکه از دور و قدمی بر خاک نگذاشته به آن افتاد. یادم افتاد روزی را ک از خود قول گرفتم آنقدر با شاید ها زندگی نکنم و روزی ک "شاید" های زندگی من تبدیل به یقین شوند روزی ـست ک سرشار از "شادی" شده ام همانطور ک این دو را حروفی یکسان ساخته اند و فقط باید طور دیگری نگاه کرد ..

 

این ورق آبی ـستُ انگار ک بستر نوشته هایم آسمان شده باشد. حس شعرم می آید امروز اما نوشته هایم همچین مورد پسندم نیست. نمی دانم، سختگیر شده ام این یکی را اما خوب می دانم. برخلاف گذشته دستم جا می ماند از ذهن، نشانه ی چیست نمی دانم. حرف هایم در این خط ها جا نمی شوند. و تو ک شاید برای دل من زیادی بزرگ بوده ای .. این عشق نیست، حسرت نیست نفرتُ این احساساتِ پست نیست. تعجب کردی؟ برخلافِ جریان خروشان فکریِ گذشتگانُ احتمالن آیندگان، پیش قاضیُ هیئت منصفه ی تک نفره می گویم ک نبود هیچ احساسی ک نشد حاصلش جز پستی صاحب احساس.. حس خوبی نیست هربار ک می بینم افکاری را ک فکر می کردم از آنِ من استُ تولید خالصانه ی ذهن خودم در کتابی دیگر، از نویسنده ای ناآشنا به چاپ رسیده است. گوی سبقت را ربوده اند پیش از تولدم، مهلت ندادند نفس بکشم. آرامتر ..

 

هر بار ک به انسانیت خود فکر می کنم، سند حیوانیتم را لای پا می یابم و مردم این دورِ زمان همه به دنبال تصاحب سند های یکدیگرند. و من بسیار منزجر می شوم هنگامی ک به یادم می افتد، خودم و هر کسی ک دوستش دارم محصول همین اسناد حیوانی هستیم. خوش به حالِ آدمُ حوا .. محصولِ نابُ مستقیم خطِ تولید خدا بوده اند خوش به حالتان، تحسین خداوند مایه ی غرورتان باد.

  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۲۳
نقطهـ .

 

پاهایم بو می دهد،

 و از این بوی بد

چاره ای جز بستن پلک هایم نمانده

. چشم ها را باید بست

 و حتا اینها ک چیزی نیست!

 چشم بسته راه هم باید رفت..

چشم بسته هم باید شاعر شد،

عاشقی هم همین شکلی ـست.

 عشق اگر می آید،

 به زیر پلک های بسته می آید.

 خوش به حال آنان ک چشمشان همیشه باز است،

 زیر پلک هایشان ..

نمی دانم،

و خوشحالم ک اینطوری ـست.

 

حسی به من می گوید، امشب از آن شب هاست ک هرگز نباید نوشت! می گوید ک اگر بنویسی هم راه بجایی نخواهی بردُ این گونه خزعبلات و یا شاید ترس آن هست ک مبادا نوشته ی قابل قبول پیشینم را با این متنِ ضعیف تیره و تار کنم. سنت شکنی باید کرد؟ هرچند هم اکنون هم نوشته امُ قانون نا نوشته ام را زیر پا گذاشته امُ رد شدم از این خط های قرمز ولی خُب بی ثمر است این صحبت ها تا به هنگامی ک منتشرشان نکرده ام. شماره مطلبم از هشتاد شاید رد شده باشد اما خُب  با نیم نگاهی در آمار ها می شود فهمید حرف هایِ ناکام مانده و شاید به قولی دیگر جملاتی ک هیچوقت از دهان بیرون نیامدندُ در ذهن مانده اند بسیارند..

 

مثل یک آهنگ تکراری شده اند متن هایِ من، لااقل ک برای من این گونه شده اند. هر چند وقت یکبار دلم زده می شود از بسیار شنیدن این اهنگ یا شاید هم باید بگویم از نوشتن این گونه افکار ولی خُب مثل اعتیاد دوباره کشیده می شوم سمتش به ناخودآگاه .. اعتیادِ سالمی ـست، می دانم ولی خُب دور اندازِ مقابل چشمانِ من با چنین قدم های کوچکی طی نمی شوند. راه بسیار است، مسافت هایی ک مقیاس اندازه گیری ـشان به وسعت ذهنی عادم است و مرز هایی ک تا به حال رد نشده اند. حقیقتِ تاریک بی نهایت شاید روشن شود. روزی ک پا در راه گذاشته شود، شاید کل عمر هم کفاف به مقصد رسیدنم را ندهد ولی خُب شاید باید در راه مُرد تا آنکه از دور و قدمی بر خاک نگذاشته به آن افتاد. یادم افتاد روزی را ک از خود قول گرفتم آنقدر با شاید ها زندگی نکنم و روزی ک "شاید" های زندگی من تبدیل به یقین شوند روزی ـست ک سرشار از "شادی" شده ام همانطور ک این دو را حروفی یکسان ساخته اند و فقط باید طور دیگری نگاه کرد ..

 

این ورق آبی ـستُ انگار ک بستر نوشته هایم آسمان شده باشد. حس شعرم می آید امروز اما نوشته هایم همچین مورد پسندم نیست. نمی دانم، سختگیر شده ام این یکی را اما خوب می دانم. برخلاف گذشته دستم جا می ماند از ذهن، نشانه ی چیست نمی دانم. حرف هایم در این خط ها جا نمی شوند. و تو ک شاید برای دل من زیادی بزرگ بوده ای .. این عشق نیست، حسرت نیست نفرتُ این احساساتِ پست نیست. تعجب کردی؟ برخلافِ جریان خروشان فکریِ گذشتگانُ احتمالن آیندگان، پیش قاضیُ هیئت منصفه ی تک نفره می گویم ک نبود هیچ احساسی ک نشد حاصلش جز پستی صاحب احساس.. حس خوبی نیست هربار ک می بینم افکاری را ک فکر می کردم از آنِ من استُ تولید خالصانه ی ذهن خودم در کتابی دیگر، از نویسنده ای ناآشنا به چاپ رسیده است. گوی سبقت را ربوده اند پیش از تولدم، مهلت ندادند نفس بکشم. آرامتر ..

 

هر بار ک به انسانیت خود فکر می کنم، سند حیوانیتم را لای پا می یابم و مردم این دورِ زمان همه به دنبال تصاحب سند های یکدیگرند. و من بسیار منزجر می شوم هنگامی ک به یادم می افتد، خودم و هر کسی ک دوستش دارم محصول همین اسناد حیوانی هستیم. خوش به حالِ آدمُ حوا .. محصولِ نابُ مستقیم خطِ تولید خدا بوده اند خوش به حالتان، تحسین خداوند مایه ی غرورتان باد.

 

خدایا، نیایش کردن با تو سخت است به هنگامی ک گناهانم چشمانم را تار کرده است. دیدنت سخت است از پشت این پرده ی عصمت .. اوجِ همه ی اوج هایی و من چ ضعیف بال نموده ام. چقدر بالایی و من با چ قوتی تا تو پر زنم. دستم را نگیری فرو می افتم و این سقوط تا بی نهایت ادامه دارد همانطور ک تا تو رسیدن از صفر تا بی نهایت شمردن است. اگر قدری هم آمده ام سمتت، به توفیق خودت بوده است. می دانم، دستم را بگیر ک بی تو، سقوط کردن سرنوشتی ناگسستنی ـست.

 

آه، من اسیر در زندانی هستم با دیوار هایی از جنس خلسه. فرار از این خلسه ها ناممکن شده است. بی چاره مانده ام و اگر دلت بخواهد می توانی سرهم هم بخوانیش. نمی توانم خود را دور بیندازم یا به هنگام نگاه کردن در آیینه کس دیگری را ببینم. نمی توانم فرار کنم از خود و این چ بد زندانی ـست. چ کنم؟ چاره ام چیست؟ بزرگترین دشمن این دنیا تمام وقت خود من بوده ام برای خود، و آنقدر نیرنگ باز ک مدت ها چهره ی این دشمن بر من پوشیده بوده است. فریب خود را خوردم هر چند ک سابقا بسیار گفته ام مگر عادمی می تواند دروغی آگاهانه به خود بگویدُ باورش کند. بد زندانی ـستُ من خیال پرواز در هوای آزاد دیوانه ام می کند. بد زندانی ـستُ من می توانم در تک تک آیینه ها حصار هایش را ببینم. می توانم پوست و گوشت و سیم های خاردارش را ببینم. آسمان آن بیرون است، باد خنکی ک روی پوست گاه گاه حس می کنم آزادی را تداعی می کند. پرواز باید کرد ..

 

برای خودم قابل درک است. این محدودیت ها را برای خود می توانم قائل شوم اما چگونه باور کنم اگر بچه ای داشته باشم، کسی ک تشکیل شده باشد از رگ ها و اندام ها و خون و گوشت و استخوان و این مادیات! چگونه باور کنم ک فرزند من مثل یک جسم، مثل یک جسم مادی ذرات تشکیل دهندش را جا داده باشند در جدول مندلیف .. اینقدر سطح پایین و پست؟ شاید انتظار من بالاست و شاید همه چیز را می بینم این روز ها غیر از آنچه ک در حقیقت با چشم ها می بینم هر روز .. و شاید این فرورفتن ها مرا بالکل کنده باشد از این دنیا .. اگر زندانی ام نمی کردند درد ها، وابستگی ها و خستگی ها .. من نمی خواهم مال این جا باشم. این دنیایی نیست ک بخواهم در آن باشم. هر چند ک زیباست کوهستان ..

 

ببخشید ک اکثرن هر پاراگرافی ک از من اگر می خوانید، هر کدامشان از دری سخن گفته اندُ بینشان چندان ارتباطی نیست. هر چند حال من خوش نیست اما خُب این نوشته ها هم تمام دل خوشی ـست ک گاها پیدا می کنم. با خود فکر می کنم شاید هدفم را در پس همین نوشته ها روزی پیدا کنم. تا به حال ک هر چ نوشته ـم برایم سرابی بیش نبوده. شادی ـشان کوتاه مدت است اما خُب، به همین شادی های کوتاه هم راضی باید بود. شاید باید همین ها را داشت تا ک هیچ نداشت و اینکه هیچ نداشتن ها را در دنیای به ظاهر واقعی ـمان قبول کنیم و شاید هم درست تر باشد اگر بگویم بر خود تحمیل کنیم.

 

با دانستن هر چیز، نتیجه اش تحمیل "ندانستن" بر خود بود تا ک در جهالت باقی بمانم و جهالت آگاهانه شکنجه ای بیش نبود. این روز ها بخصوص ک زیاد می گویند کسی ک خودش را به خواب زده است نمی توان بیدارش کرد. حال من چگونه این من را بیدار کنم آنقدر ک در این خواب ها فرو رفته ام. آنقدر ک این پاهایم بو گرفته اند (!)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۱۶
نقطهـ .

شاید در بین همه این حرف ها، کلمه هایی ک اول خواننده ـشان خودم بودم. خودم نوشته خودم خوانده ام و بارها خوانده ام و هیچکس مثلِ من متن ها نفهمیده باشد. هیچکدام به اندازه ی آن متنِ زیرعکس نوشته ام راست نبودُ در موردم صدق نکرد. سمت چپ همین خط ها را بنگرید می بیندش، شاید قبل ها یک بار خوانده باشیدش .. چقدر دور مانده ام از مبدا؟ آخرتی ک باید نهفته باشد در همین مبدا .. پس این نیروی گریز از مبدا چیست ک گذاشتی در من؟ ای خدا .. خدایِ من ..

 

شاید ک اینگونه کشیدی ماله ی گل وجودی ام را، گل تَرم را .. گلی ک خشک نشد، خورشید بخواهم؟ گِلم خیس استُ نیاز یک خورشید در من .. آواره ی آسمان ها به دنبال کدامین خورشید بگردم. چگونه از درونِ این پیکر برونش را خیره بنگرم؟ آیا به راستی این پرسش ک با من است نیمه ای راهی ـست ک باید بپیمایم؟ خدایا کجا می روند این متن ها در آخر ..

 

نه به پیچیدگی این متن ها. نه به سردرگمی این شب ها، این خط ها، این حرف ها .. این سخنان وزن دار، کشاکشِ قدرتِ واج ها نه .. یک حقیقت به من بگو، سرشارم کن از چیزی آنقدر ساده ودقیق .. آنقدر دست یاقتنی و عمیق انگار ک من مثلِ ریه ای باشم ک بی هوا خفه می شود. قلبی ک بی خون نمی زند .. چشمی ک بی نور نمی بیند .. و این دگر چگونه منطقی ـست! خالقِ بی مخلوق چگونه ربی ـست.. حتا عشقی بی عاطفه، زمینی بی جاذبه، جنگی بی حادثه، حرکتی بی فلسفه، کنش های بی واکنش..

 

چ می گفتم؟! نخ از کف دادم به یک پاکت ..

 

از دریچه ی ذهنِ انسانی ام تفکری ـیست. یک خیال است ک در دستم مثل یک شالگردن بافتنی ـست. خدا پیشِ خود، در خلوتُ تنهایی مطلقش ک خود، گفته بود بسیار در آیاتش در قران. چ می کرد خود را خطاب؟ چ می گفت به خود؟ اسم اعظمت را به من هم بگو .. اسم کوچکت را می گویم. با من باش کمی راحت تر، نه مثلِ رفتارم با این متن ها .. بیچاره این دکمه ها .. با من باش، با من سحر کن شبی را .. با من باش اندر خمِ یک کوچه ای را ..

 

 

با هر سادگی  سرشار از خدا باید شد،

یا کِ کمی باید پیچیده اش کرد: ..

 

خیالِ خلوتِ خالصانه ی بی مقدمه

خالی از خیلِ خلیلانِ بی موخره

در خلالِ خلق هایِ خلاقِ بی مولفه

باید بود، نباید حال بود بی مخیله

 

 

سبکم بسیار، حافظ بجای من سنگین بود. هوای شب روشن شد، به هنگامی ک درونِ من تاریک بود. صدایم بی جان بود به وقتی ک در مغزم غوغا بود. کلمات بجایِ آب دهان تف می شد در سینک، و مجرایِ خروجی ام ک به فاضلاب های ذهن جریان داشت. حافظ از اعجاب می گفت، سهراب از یک مشت گیاه حرف می زد. نگاهِ من به شلنگ آب بود. فشار تندِ آب هم پایین نمی بردتشانُ سرعت گذر زمان در تضادِ سنگینی هوا بود. توالت کوچک بود، گلی مصنوعی بالای دیوار، هر روز به تماشای تخیله کلیوی اهل خانه و یک گلدان کوچکِ غیر واقعی هم جلوی آیینه، پر از لک هایِ بارانِ خمیر دندان بود. زندگی همین بود. فعل های من هم چرا ماضی بود؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۰۰
نقطهـ .

خداحافظی کن با من ک رفته ام مدت هاست ک این دیوانه دست شسته است از من ساعت هاست ک خورشید رفته استُ شب ماه هاست  سایه اش بی زور استُ سال هاست  آسمان های شب هم حتا روشن استُ در دور دست هاست ک می شوید کفتری بالُ پرش را ک ناپیداست تصویر های خواب گونه ـمانُ در این دنیاست سراب گونه چشمه های حیاتُ وهم هایمان خیلی وقت است نوشته شده در کتاب ها و این " است " ها معلوم نیست چ زمانی دارند. گذشته استُ نوشته ی آینده ی من؟ می نویسم ـشانُ زمان با خود می بردشان در آینده و پیش می آیند برای خودم. کد هایِ صفرُ یکی ک ما خودمان می نویسمشانُ می شود آینده ـمان. اولین کدِ ما را چ کسی بود نوشت؟ چ کسی بود صدا زد سهراب؟

 

 فریاد ک تا به قرن ها نرسیده ایم باید رفت. تا عدد هامان صفر هاشان بیشتر نشده. و چطور از من می خواهید باور کنم چیزی را ک اولش را ندیده ام؟ باید به سرعت رفت، چرا ک این روز ها به من اعدادِ نجومی می دهندُ می گویند این سنِ جایی ـست ک زیر پاهایت هر روز لگد می شود. چ توهماتی .. دنیا، دنیا شد همان وقت ک من، من شدم. و من چطور باور کنم ک من، من هستم به هنگامی  ک اولِ این من شدنم را به یاد ندارم! گفتند ک در کمرِ پدرت بوده ای آن هنگـام .. چ خزعلاتی! و حالا باید رفت. دست ها را باید شست، چشم ها را باید بست. ذهن ها را خالی باید کرد، در سیاهیِ چشم ها.. در سیاهی هایِ زیر پلک ها دنیایی ـست ک باید عمقا درکش کرد.

 

 دست ها را بشویید، چند وقت دیگر صحت هم صابون می زند حتما. چشم ها را باید بست، چشم بندها را هم این روزها ها در مترو حراج می کنند. دنیا هایِ ذهن در قالبِ لوح هایِ فشرده دستِ بساط فروش هاست. یکی بخرید از آنها .. یک فکرِ ناب دست یافتنی تر از غذاست حتا ..

 

شادیِ جاهلانه تفکر با چشم هاست. دیدنِ رنگ هاست. دنیای جاهلانه جایی ـست ک رنگ هایش پر رنگُ مفاهیمش کمرنگ شده اند. مثل کتابخانه هایی ک کتاب هایش را رنگ بندی می کنند و نه دسته بندی بر مبنایِ موضوعاتُ محتوا .. دنیا این گونه بهتر است، دنیا ک جاهلانه باشد همه چیز قشنگ تر است. و او احمق بود ک سیب از درخت افتادُ به کله اش خوردُ گفت این جاذبه است غافل از آنکه سیب ها می افتند روی زمین تا ک باکتری ها و قارچ ها گشنه نمانند.

 

منطق من کج نیست، این دنیا کج است و خیلی کج است. زمین کج است، مداراتِ گردشمان کج است. و خُب باید "کج" را کجکی دید تا ک فهمید این دنیا همه اش "جک" است. و خیلی هم جک است.

 



نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۳۲
نقطهـ .