خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

بنویسم داستانی..
 بگوییم داستانی از هسته ی اصلی غمم
فرو کنم خودکار را در گوشه ی دلم تا جوهری شود نوکش تا بنویسم از دردم با جوهری خونی که جمع شده در همه ی تنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۱۹
نقطهـ .

آوا جان، نمی شناختمت.

هیچوقت سر راهم قرار نگرفتی، و من هم سر راهت قرار نگرفتم. هیچوقت نتونستم باهات آشنا بشم.
هیچوقت بیماری ـت باعث افسردگی ـت شد؟
پست هات رو خوندم، وبلاگت رو خوندم. چقدر نگاهت به زندگی با ما متفاوت بود. تو که از فردا مطلع بودی چه راحت می خندیدی، چه راحت و سرخوش زندگی می کردی وقتی می دونستی زندگی کوتاهی داری. تا لحظه ی آخر، نگران خودت نبودی... نمی ترسیدی، چطور اینطور بودی؟

تو رفتی، رفتنت اینجا غوغا به پا کرد.
تو شبیه داستان ها بودی، شخصیت اول زندگی خودت و خیلی ها بودی. ای کاش بیشتر می شناختمت، ای کاش فقط یکبار وقتی بودی باهات حرف زده بودم تا اینجور حسرتش رو نمی خوردم.

میبینی رفتنت چقدر حال همه رو بد کرده؟ میبینی همه چقد دوست دارن؟
خوشحالم از نقاش حقیقتم خوشت اومده، خوشحالم اگه خوندن دوازده خط داستانم تونسته خوشحالت کنه، خوشحالم که تو هم خوندیش، خوشحالم برام نظرتو گفتی...



***

دنیا رو به خاموشی می رفت. آسمان می غرید و اشک می ریخت. زمین دهان باز کرده بود و داد و فریاد می کشید و آتشش را از دهان بیرون می افکند. کوه می ترسید و می لرزید و هزاران تکه می شد و سنگ ریزه هایی را در دامن زمین بر جا می گذاشت. اقیانوس بدحال تر از همیشه بود و قطرات آب را از عمق خود به سطح خود می رسانید و به دست موج می سپرد و موج قطرات آب را با سرعتی مرگبار بر سنگ های دامن زمین جاری می ساخت.


طوفان نفس نفس می زد و با هر نفس داد و فریاد های زمین را در خود می نوردید. خورشید آتشین بود و با هر سوزش دانه هایی بر پوست صافش بر جا می ماند که بر وسعتش می افزود. اما ماه سکوت را برگزیده بود. او غم را در درون خود می ریخت و می گریست و ذره ذره آب می شد و نور پیشکش خورشید را تقدیم تاریکی می کرد و با از دست دادن هر ذره ی نور کوچک و کوچک تر می شد.

و آدمی چند روز مانده به پایان دنیا تازه فهمید که هیچ نکرده. سال ها عمر کرده بود اما در تقویم خدا اسمی از او برده نشده بود. اثری از زنده بودن یا نبودن او نبود. او در دفتر خدا هیچ عمر نکرده بود.

رو به آسمان نالید چنگ بر دامن زمین انداخت مشتی نثار کوه کرد. سیلی محکمی بر صورت اقیانوس افکند. زمین و آسمان را به هم ریخت. داد و فریاد کشید. کشت و نابود کرد و آخرین ورق های خاطرات دنیا را هم با جوهری سیاه پوش آلوده کرد.

آدمی خسته شد و بر خاک افتاد و رو به آسمان از خدا طلب روزی دیگر کرد. فرشته ای بلند بالا با تن پوشی از ستاره ها به زمین آمد. فرشته رو به آدمی گفت: "امروز را هم به بد و بیراه گذراندی، تاریکی و زشتی و سیاهی را برای امروزت به ارمغان آوردی. یک روز باقی مانده را از خودت دریغ نکن."

آدمی به آخرین سهم خود از زندگی که در گودی دستانش می درخشید نگاه کرد و با خود گفت: "وقتی فردایی نیست امروز به چه کارم می آید؟" او به آخرین جیره اش از زندگی خیره شد. چه برقی داشت و چه درخششی! پس او آخرین جرعه ی زندگی را هم نوشید ... آخرین روز زندگی را.


آنقدر از طعم زندگی سرمست شد که می توانست تا دریا را برود. تا کوه را بدود و تا آسمان ها به پرواز در آید.

او در آخرین روز عمر بی پایانش زندگی را نابود نساخت، آسمان خراشی را بنا نکرد، زمینی را مالک نشد و دنیایی را به نابودی نکشانید. او در آخرین روز زیر سایه ی درختی نشست و خرگوشی را نوازش کرد و از آب زلال چشمه نوشید. راه رفتن کفش دوزکی را تماشا کرد. از کوه راه رفتن را آموخت و از سنگ پریدن را! از درخت پرواز کردن را آموخت و از کرم خاکی روییدن را!

به نوادگان آدم سلام کرد و به فرزندان حوا لبخند زد. برای آنان که دوستش نداشتند جایی در قلبش به وسعتی بیکران باز کرد و برای آنان که بدش را می خواستند از ته دل دعا کرد.

او در آن یک روز طعم حقیقی زندگی را چشید. ریه هایش را از زندگی پر کرد و آخرین ذره ی زندگی را نیز استنشاق کرد. او جسمش را به دست خاک سپرد و روحش را به دست آسمان ها ... او به سوی خدا پر کشید.


فرشتگان آن روز در تقویم خدا نوشتند:"او امروز در گذشت، کسی که هزاران سال زیسته بود."



آخرین روز نوشته ی «آوا روشنی» ...



دریافت



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۲۰
نقطهـ .

دهان هایی که حرف ها را تکرار می کنند، کلمات تکرار می شوند. احساسات هزاران بار در هزاران سال بوجود آمدند و از بین رفتند. ما سیاه لشگر فیلم تکراری زندگی، گوشه ای طوفان و دگر جای مانند بهشت. یک شوخی کثیف به نام زندگی. یک ذهن بیمار دریافت که زندگی عامل بیماری ـست. تلاش بیمار برای رهایی از بیماری، بیدار شدن از خواب؟ کشیدن سیم برق و خاموشی سیستم، رهایی... جدایی، بیداری؟... مرگ راهی برای بیدار شدن. بیدار شدن در یک خواب دیگر. تلاش ذهنم برای پس دادن تجربه های تلخ، تلاش من برای درک کردن احساس غم، ردیف کلمات معنا دار و خواهش من از تو برای معنا کردن ـه "معنا"... مفهوم "معنا"، تراوش شده از ناکامی های ذهن انسان برای درک زندگی. عامل خلقت انسان، هشتاد سال توهم در رویا بودن سرانجام کار ما...



پ.ن: از این قبیل خزعبلات تا دلتون بخواد بلدم بگم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۴۹
نقطهـ .