خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

نمی دانم ساعت چند است، روز است یا شب و یا ک چند وقت است اینجا زندانی هستم. مانند انسان کوری هستم که نور را تا به حال ندیده اما چطور می شود تاریکی را درک کرد هنگامی که هیچوقت نور را ندیده باشیم، مگر تاریکی از نبود نور نیست؟ این انسان های کور آیا تاریکی را می بینند پشت چشم هایشان؟ و آیا منی که چشم هایم سالم است، بینا هستم؟ پس چرا هیچ نمی بینم، همه جا تاریک است... هیچ نوری نیست، فاصله ها در بی نهایت های تاریک گم می شوند و در این تاریکی فقط صدای سکوت را می شونم. صدای سکوت، سوت سکوت ممتد چند وقتی ـست فرمانراوی گوش هایم شده.

شاید تنها چیزی که باعث می شود حس کنم هنوز زنده هستم حس درد کبودی های روی کمرم است که موقع خوابیدن به وضوح حسشان می کنم. این درد هم نعمتی ـست، اگر نبود باورم نمی شد هنوز زنده ام. بگذریم، من در زندان هستم، یک زندان بی نور. یک زندان که فراموش کرده ام در ورودی ـش کدام طرف اتاق بود و یا اصلا در ورودی داشت یا نه. اینجا را طوری ساخته اند که هیچ نوری داخلش نشود و از بیرون هم هیچ صدایی به گوش نرسد. سابقا شاید این اتاق محلی برای شکنجه بوده، شکنجه ی ذهن انسان ها. شکنجه با تنهایی مطلق و انگار تنهایی هم شکنجه ی وحشتناکی ـست. هیچ ندیدن و هیچ نشنیدنی که گاهی آرزویش را می کردم حال فقط حس تنفرم را بر انگیزد. گاهی اوقات در این اتاق فریاد می کشم و حس می کنم صدایم می رود و در فاصله ی نزدیک خفه می شود اما با چشم هایم نمی توانم دیوار را ببینم و انگار که در بی نهایت ها هستم. حس گنگی عجیبی ـست.

شب و روزی در کار نیست و حتی انگار آینده ام در زمان حال گمشده است. نمی دانم چه مدت است که اینجایم، بعد از مدتی شروع کردم به شمردن ثانیه ها اما ثانیه ها، دقیقه ها شدند و دقیقه ها ساعت هایی که فقط می گذشتند بی آنکه تمام شوند. گاهی متوجه نمی شوم که بیدارم یا خواب، یا شاید هم خواب می بینم که در اتاقی تاریک زندانیم و اکنون هم در خواب هستم. بی آزار ترین چیز هایی ک بی توجه به آن گذران عمر می کردم حال، مثل مورچه هایی گزنده توی گوشم، زیر پوستم و توی بافت های مغزی، حرکت می کنند و حسشان می کنم و عذاب می کشم.

دستانم را مقابل چشمانم می آورم. چشمانم باز است ولی نمی بینمشان. آنها را نزدیک تر می آورم ولی فایده ندارد. آهی از سر ناامیدی می کشم و نفسم با دستم برخورد می کنم. از برخورد هوا با دستانم چیزی توی دلم تکان می خورد. دوباره اینکار را تکرار می کنم ولی اینبار فوت می کنم. دستانم را نزدیک دهانم می آوردم، نسیم گرم و ملایمی به دستانم می خورد و وقتی دستانم را عقب تر می برم نسیم خنک می شود. باد لای موهای دستم می پیچد و قلقلکشان می دهد. من چرا اینجا هستم؟ گذشته خیلی دور به نظر می رسد و آینده دور از دسترس، لحظات زمان حال شلاق وار بر مغزم وارد می شود. شاید اگر صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم باور می کردم که زمان همچنان می گذرد اما اینجا گویی زمان متوقف شده است. "هیچ" همه چیزم شده است. تنها مفهومی که می توانم حس کنم پوچی ـست.


من هنوز زنده هستم؟ و آیا تا به حال هیچوقت زنده بودم؟ آیا من هیچوقت وجود داشته ام؟ در جایی غیر از اینجا، خاطراتی که به یاد می آورمشان مال من هستند؟ تصاویر مبهمی که می گذرند در ذهنم گیجم می کنند. مانند قاب عکس چهره ها مقابل چشمانم هستند اما هیچکدام من نیستند، من چه شکلی هستم؟ خود را به یاد نمی آورم، شاید خودم را گم کرده ام. شاید خود منی که گم شده بینایی و هوشیاری ـم را همراه خود برده است. آه، از کجا معلوم تمام آنچه ک از خود می دانم، تزریقِ خاطرات توی باقت های مغزی ـم نبوده باشد.

به یک گوشه این تاریکی، این بی نهایت زل زده بودم. چشم هایم باز بودند اما حس کردم که دارند پایین می روند، انگار سنگین شده بودند. تمام این مدت من بیدار بودم. خواب به آرامی مرا به آغوش می کشید که لولای آهنی جیر جیر کنان از یک طرف اتاق تاریک فریاد می کشد و در باز می شود. نوری ضعیف به داخل می تابد. در به آرامی باز می شود و شعاع نور داخل اتاق بزرگتر. گویی که با دستش تاریکی جهالت را از ذهنم پاک می کند. قلبم به تپش می افتد. چ نعمتی ـست روشنایی! می توانم توی اتاق را ببینم، دیوار های سیاه و پوسیده اش را. تار عنکبوت های چسبیده به سقف و لکه های سیاهی ک رویش به آرامی حرکت می کند. این همه وقت اینها آنجا مثل من تنها بوده اند یا شاید هم به بلندی همه ی عمرشان و هیچ هنگام، سئوالاتی شبیه به من از خود نپرسیده اند؟

 یک نفر می آید و مقابل نور می ایستد و پشتِ آن، سایه ی چند مرد دیگر هم قابل تشخیص است.  خودشان معلوم نبودند، فقط سایه ای از آنها معلوم بود. سایه ها حرکت نمی کردند، انگار ک داشتند مرا تماشا می کردند ک یکی ـشان سکوت را شکست و گفت:"بهتره سریع تمومش کنیم." سایه ی دیگری پاسخ داد:"اما شاید.." که سایه نفر سوم وسط حرف او پرید و گفت:"شاید نداره، این دستوری بود که شخصا به ما داد. باید تمومش کنیم." مرد دومی شروع به بحث با مرد سوم کرد."اما یه نفر چطور می تونه از ما چیزی بخواد و بعد هم خودش فراموش کنه ک چنین چیزی خواسته؟ به نظرم ما باید یکم صبر کنیم."

مرد دوم کمی با خود فکر کرد و بعد پاسخ داد:"مثل اینکه فراموش کردی این دیگه اون ادم نیست! خودش داره سعی می کنه بیدار بشه. به ما ربطی نداره. اصلا به ما چه.» دو مرد در حال جر و بحث بودند و مرد اولی هم ساکت ایستاده بود که من وسط حرفشان پریدم و پرسیدم:"من ازتون خواستم ک .. بیدارم کنید؟" مرد دوم پاسخ داد:"بالاخره خودت یه روز بیدار می شدی اما، حالا یکم اوضاع فرق کرده."

حرف های آنها برایم نامفهوم بود. شاید در حال طعنه زدن بود. شاید شوخی می کردند حتا دیوانه بودند و شاید هم خودم دیوانه هستم و این مرد ها همه ساخته ی ذهن دیوانه من باشند. شاید خواب هستم و اینها در خواب به سراغم آمده اند. شاید اگر مرا بکشند از این خواب بیدار شوم، بیدار شوم و ببینم تمام این مدت و این اتاق و تاریکی در خوابم بوده. آنوقت این بی نهایت ها به نهایت خود می رسیدند و تمام می شدند. گیج شده ام. می پرسم:"من دارم خواب می بینم؟" مرد اول خنده ای می کند و پاسخ می دهد:"هیچ لزومی نداره همچین فکری بکنی." دو مرد دیگر ساکت شده اند، علیرغم اینکه فقط سایه ای از آنها معلوم بود اما می توانستم حس کنم که نگاهم می کنند. می پرسم:" من ک هستم؟ اینجا چ کار می کنم؟ شما ک هستید؟"

هیچکس پاسخ نداد، انگار که جمله ی اشتباه را بر زبان آورده باشم. این سئوالم شک های بینشان را از بین برده بود. مرد دومی، همان که بیش از بقیه مصر کشتن من بود جلو آمد، دستش را دیدم که بالا رفت و انگار چیزی را لا به لای انگشتانش گرفته بود. لحظه ای بود صدای بلندی فضای اتاق را پر کرد و بلافاصله احساس کردم شیئ به سرم برخورد کرد. قبل از آنکه بتوانم درد سوراخ شدن جمجه ام را حس کنم، میمیرم. یا آنطور به نظر می رسد!

بعد از آن، همه جا تاریک بود. تاریک تر از قبل. چیزی نمی بینم، همان فضای تاریک بی نهایتِ همیشگی بود. مثل همان تاریکی داخل اتاق با این تفاوت که اینبار می دانستم داخل اتاق نیستم، صدای آن سه مرد دیگر به گوشم نمی رسد. آنها اینجا نیستند. من تنهایِ تنها هستم در جایی که نمی دانم کجاست. این دنیای پس از مرگ است؟ به آینده فکر می کنم، به آینده ای که زمان درونش وجود ندارد و در واقع آینده بی معناست. ترسی در وجودم نبود، هیچ حسی در وجودم نیست. آدم مرده مگر می تواند چیزی را احساس کند؟

درست بعد از اینکه این سئوال را از خود پرسیدم صدای وز وز چیزی را می شنوم که دور گوشم در حال چرخیدن است. صدای وز وز نزدیک می آید دور می شد. با دست آن را از خود دور می کنم و بعد ناگهان این سئوال برایم پیش آمد که کدام دست؟ مگر من دست هم دارم؟ مگر من نمرده ام؟ چشمانم را باز می کنم، تصاویر تار و غیر شفاف هستند اما طولی نمی کشد که می توانم ببینم. می توانم دستانم را ببینم، پتوی قهوه ای رنگ رویم را ببینم. می توانم روشنایی درون اتاق را ببینم و مردی که کنار تختم ایستاده است و مرا نگاه می کند و شاید حتی لبخند هم بر لب دارد. مرد می گوید:"بالاخره از خواب بیدار شدی." می پرسم:"من هنوز دارم خواب می بینم؟" و او خنده کنان پاسخ می دهد:"هیچ لزومی نداره همچین فکری بکنی."


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۵۳
نقطهـ .
چقدر بی فایده ـست.

در انتها پاره می کنم، همه حرف هایی رو که می خوام بنویسم. این بلاگ هیچوقت مثل آستینم که خون زخم های زیرش رو پس می داد، احساساتمو بروز نداد.


هممون سوختیم
هممون سوختیم
هممون سوختیم با هم...


مرا بنگر که این من، من ها را بدون "من" چگونه صبح می کند. گرگ و میش مرا فرا گرفت، طلوع هر صبح بدون بیداری بود.



بیداری در یک خواب و خواب شدن در یک بیداری
طلوع هر صبح، بدون بیداری
هوای گرگ و میش، شب یا روز؟
گم شدم در این گرگ و میش ها
بیــــداری در یک آسمان دو دل
معنای "حقیقت"، شبیه به آسمانی گرگ و میش

همه ی غم های دنیا مال توئه...همشون مال تو(!)


قسم به قلم، قلمی که به لرزش های راه آگاه است.
قسم به آگاهی که از حقیقت مطلع است.
قسم به شما کلمات که خداوند به قلم سوگند خورد اما مقصود شما بودید.
قسم به این خط زشت، قسم به دنیایی بی وزن ...

 زندگی تصویر درون قاب عکسی نیست که درباره اش یک سطر انشا بنویسیم، زندگی با فحش های تو، با تف های من روی زمین به گند کشیده نمی شود. زندگی را اساسی نابود می کنند... زندگی تو هستی، با نابودی تو نابود می شود. (what the fuck is wrong)



و اینکه ...



شاید مردند همه ی آن محدودیت ها، محدودیت های کاغذی



کار دنیا به اینجا کشیده شده است
گاو ها روی سیم های تلگراف می نشینند
و شطرنج بازی می کنند
طوطی در زیر دامن رقاص اسپانیایی
مثل شیپور چی سر فرماندهی آواز حزین می خواند
و توپ ها از بام تا شام مویه می کنند
این همان دشت اسطخدوسی است که جناب شهردار،
هنگامی که چشم خود را از دست داد، از آن سخن می گفت
فقط آتش نشانی می تواند کابوس را از اتاق نشیمن بیرون کند
اما شلنگ ها همه از بین رفته اند ... 


سعی در نوشتن دارم علاقه ای به نوشته های حزین ندارم اما این قلم مگر پاسخ گویی بس برای نیاز هایم نیست؟ نمی خواهم اشکی بریزم و جوهر را روی کاغذ پخش کنم. حرف هایم خشک من با چشم های ابری شما بارانی نمی شوند. حرف های من از جنس کویر و دشت های بی آب هستند. بی بهره مانده اند از رطوبت اشک هایم، بی ثمر مانده اند از ذره ای احساسات، آسمانی ابری و بغضی عمیق و شاید آنقدر عمیق که ساعت ها فراموش می کنم در یک بغض گیر کرده ام.

شاید عقده، شاید پشیمانی... کجایند آن حرف هایی که می گفتند برای روزهای گذشته غصه نخور... روز های من ماه ها شدند و ماه ها سال ها، برای سال های دراز غصه می خورم. برای خودم غصه می خورم.

پسرک نگاهش رو به آسمان بود اما از پس سقف سیمانی آسمان پیدا نبود. تب و تاب و نگرانی در نگاهش موج می زد، نگران این بود نویسنده نتواند به درستی او را هدایت کند... و به راستی نویسنده ی ما نویسنده ها کسی مگر غیر از خداست؟

پسرک آهی کشید، دلش پر بود اما سر پری هم داشت، سردرد را نمی گویم منظورم عقل است. می دانست که تیغی که در دست دارد نباید وسیله ی مرگش باشد اما برای خود زنی... چرا که نه... مگر چند خراش و چند قطره خون آدم را جهنم می برد. تیغ را در دست راستش گرفت و دست چپش را بالا آورد. می دانست آرام نمی شود، می دانست خودزنی آرامشی در پی ندارد اما درد... دردی روی یک درد دیگر شاید کمی آرامش کند. درد اصلی ـش زخم هایش نبودند، مانند من بی هدفی هاش نبودند فقط دل پری داشت... دلش از چه پر بود؟ خودش هم نمی دانست... مگر برای داشتن دلی پر باید حتما دلیلی باشد؟ دلش پر بود، از خلا پر بود...

خلا این روز ها دل همه را پر کرده است، ثروتمند بی درد و یا عاجز دردمند همه پر شده ـند از خلا ها. خدایا چرا خلا را آفریدی؟ ای کاش می شد هر چه که من دادید را پستان دهم، خدایا زندگی ـت را پس بگیر و نیستی ـم را به من برگردان...

نیستی همه چیز است و همه چیز بی معناست، نیستی معنای مطلق است. زندگی ـت تلخ شد، زندگی ـم تلخ شد، زندگی پسرک تلخ شد... این تلخی بس کلیشه ای قدیمی همراه خود دارد اما تلخی هایش هم قدیمی ـست. تلخی که بس برای صاحبانش تلخ است و برای شما کلیشه ای قدیمی. کلیشه ی یک تلخی و هزاران انسان و هزاران تلخی دیگر... مسکن این روز های من نه نواب است و نه تیغ هایم، فقط افکاری ـست که به تو می قبولانند هیج جیز واقعی نیست... هیچ چیز واقعی نیست. نه این خط ها واقعی ـند و نه من و نه افکارم و نه تویی که این را می خوانی. هیچکدامتان واقعی نیستید و واقعیت هم خود واقعی نیست.

این سخننان ناروا و پوچ و غیر واقعی آرامش من اند و آرامش خود کلمه ای غیر واقعی ـست. پسرک تیغ را درون پوستش فرو کرد و سقوط کرد به بلند ترین نقطه ی دنیا، سقوط کرد به بالاترین ها... بالا و بالا و بالاتر، اما مگر سقوط نکرد؟ سقوط به بلندی ها، سقوط درون عشق. (fall in love)
من هم سقوط کردم به بلند ترین نقاط، سقوطی که ته ندارد. سقوطی که تعریفی ندارد. یکجای سیستم را ناقص رها کرده اند، ابدیت را بی تعریف رها کرده اند. چرا؟ شاید می خواستند دستشان باز باشد. زمانی که خود مخلوق است، زمانی که می گذرد و هر لحظه دنیا را به پراکنده شدن سوق می دهد و ما هم با گذر هر ثانیه فقط پراکنده می شویم، دور می شویم از هم... این قانون طبیعت است. چرا دست و پایت را آنقدر دراز می کنی که درون این قفس جا نشوند؟ تو را بزرگ آفریدند اما محدودت کردند. محدودیت ها برای شکستن نیستند، برای تحمل کردنند.

این نوشته ها، بی معنا به ابدیت خواهند رفت. خط های مجازی بلاگ حقیقی تر از دست خط زشتم هستند. افکار گذرا، کجا می روند؟ فکر ها فرکانس هستند؟ مادیت ندارند؟ مگر می شود جسمی وجود داشته باشد اما مادیت نداشته باشد. حتی نور هم مادیت دارد، خدایا تو مادیت نداری و اگر ماهیت نداری چگونه با جبرئیل صحبت می کنی، یک صدا از "هیچی" و نه آن هیچی که مانند میدان الکتریسی ـست با جبرئیل صحبت می کند؟... معراج و پله هایی که به بلندی می روند... چرا بلندی و اینقد انسانی؟ چرا اینقد نماد پنداری... شاید تنها چیزی که ماهتیش از وجودش جدا شدنی نیست. من باید باشم تا انسان باشم. اما تو هستی حتی اگه هیچ ماهیتی نداشته باشی، به عبارت دیگر تو فقط وجود مطلقی بدون هیچ ماهیتی. و ما ماهیت ها همان فقس هاییم، همان محدودیت ها... بله، من به انسان بودن محدود هستم. من به یک مغز گوشتی و تن آبکی محدود هستم. بعد از مرگ کرم ها از درون من، من را خواهند خورد. مغز و قلبم را خواهند خورد و وقتی مغزم خورده شود دیگر چه چیزی هست تا من با آن فکر کنم؟ دیگر با چه چیز می توانم استدلال کنم؟

پس وقتی از بین می روند، روح من نه می تواند فکر کند و نه می تواند احساسی داشته باشد و طبیعتا حتی نباید به یاد داشته باشد که زمان انسان بوده ام، بدن داشته ام، مغز و حافظه و قلب داشته ام. پس وقتی بمیرم، روح می شوم؟ یک نفر مرا متقاعد کند منی که اکنون با این گوشت ها فکر می کنم و استدلال می کنم همان روحم هم هستم! شاید من دو تا باشم، تشکیل شده ام از دو نفر. دو نفر به نام های ماهیت حسین و وجود حسین... و وقتی این دو از هم جدا شوند؟ وجود مطلق مثل نور می ماند و ماهیت بی وجود مثل جنازه ای که سال ها پیش تجزیه اش کردند کرم ها... و تو بوقی به من گفتی کرم ها بعد از خوردنم می روند خانه مادربزرگشان... اگر وجود مقدم است بر ماهیت، پس من فقط می توانم "من" باشم تنها در صورتی که وجود داشته باشم. پس من وجود حسین هستم و این ماهیت تنها گیره لباسی ـست دردناک، یا همانند زنجیر هایی که به پا می بندن تا نتوانم بدوم، نمی توانم بدوم.

طنز تلخ جملات غیر حقیقی، طنز جاذبه وحشیانه دیوانگی. نظریه بی نظمی، و بی نظمی تنها نظمی ـست که هستی می تواند داشته باشد و هر بی نظمی خود یک نظم کلی ـست. نظم های متقارن، متقارن...شب و روز... خوبی و بدی... و ما انسان ها چه راحت این تقارن ها را به زندگیمان وارد کردیم، کوتاه و بلند... خنگ و باهوش... خوشگل و زشت. این حد وسط، مثل حد وسط خنگ و باهوش بودن یعنی یک فرد معمولی بودن مانند گرگ و میش بین روز و شب می ماند. معنای واقعی حقیقت! نه شب و نه روز، هیچکدام و همه ـشان!

رضایت خاصی دارم از این حال و هوا. نه پوچی، نه خوشی، نه غم نه هیچی...و این درد، یه درد روی دردی بزرگتر و الان می دونم هیچ شناختی از این درد ندارم. شاید عادی شده بود برام، شاید فراموشش کردم... شاید فقط  بیشتر سنگدل تر شدم که نمی تونستم حسش کنم. می دونم باید بنویسم، بنویسمُ بنویسمُ بنویسم... تو خوبی؟خوبی؟حالت خوبه؟... امشب برای من ببار. پیرامون خلوقت من، چشم های بسته ی من، آرامش پوچ و باطنی خاموش، ظاهری سرد و سیگار خاموش... 


یک گرگ و میش دیگر و منِ تنها
نگاهم رو به سقف است، شاید هم ابر ها
حس خوبی ـست، ناشناس اما لطیف
حس یک بحران نیست، یک جسم خیس
یک قطره اشک، گوشه های چشم
آخرین نفس، آخرین هوس
آخرین پک، بازدم نفس
آخرین دود و آخرین اشک
اشکی که چکید، نه برای غم
نه برای دلتنگی و روز های سرد
اشکی که چکید بیهوده از گونه های من
این اشک چکید، بی ثمر.. بی هدف
آخرین اشک من، سیگار اشک آلود من


عشق پاک
عشق پاک
عشق پاک

عشقی که توش شهوت وارد نشد، اما پر بود از درد و نا امیدی و خون و تیغ و سیگار... این عشق پاکه؟ عشق پاک؟

عشق پاک... پوفــــ!
«پ و ف» ..پیــدا ولـی فانـی
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۴
نقطهـ .

فنجان دست بیل تخم مرغ
بی نیاز از احساسات و فریاد
می نویسید حرف هایش را فقط با یک نگاه
تو دفتر سفید دلنوشته هایم نیستی
تو خودکار بی انتهای افسانه هایم نیستی
چشمان تو نمی بینند حرف هایم را
گوش های تو نمی شنوند کلماتم را
زیرا که من دهان نیستم، من چشم هایم نیستم
من یک بدن تولید شده متعلق به کارخانه خدا نیستم
تو نمیفهمی مرا مگر بشکنی این قطعه را
بشکن قطعه ی نیاز به تفکرات منطقی را
بشکن هرآنچه از حقیقتی که با چشم دیدی
تو متعلق به این بدن نیستی، تو محصور این تن نیستی
متعالی نمی شوی، متعالی هستی
تو گم نمی شوی وقتی هنوز خودت را پیدا نکردی
تو دهانی نداری، تو نگاهی نداری، تو هیچ گوشی نداری!
تو درک نمی کنی، منطق نداری، احساس نداری، عمل نداری.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۴۰
نقطهـ .