خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

What if I wanted to break
Laugh it all off in your face
?What would you do
What if I fell to the floor
Couldn't take all this anymore
?What would you do, do, do

Come, break me down
Bury me, bury me
I am finished with you

What if I wanted to fight
Beg for the rest of my life
?What would you do
You say you wanted more
?What are you waiting for
I'm not running from you

Come, break me down
Bury me, bury me
I am finished with you
Look in my eyes
You're killing me, killing me
All I wanted was you

I tried to be someone else
But nothing seemed to change
I know now, this is who I really am inside
I've finally found myself
Fighting for a chance
I know now, this is who I really am

Come, break me down
Bury me, bury me
I am finished with you, you, you
Look in my eyes
You're killing me, killing me
All I wanted was you
Come, break me down
Break me down
Break me down

What if I wanted to break

What if I, what if I, what if I









۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۵۴
نقطهـ .

من خوشبخت ترینم

منی که نمی بینم

منی که نمی شونم

حس نمی کنم

نمی فهمم

من خوشبختم،

هنگامی که دیگر بدبختی در کار نباشد.

من خوشبختم.

مثل یه خلسه، یه خوابِ بدون بیـداری.

صداها را زیاد کنید تا دیگر نشنوم.

صد ها بار تکرار کنید تا فراموش کنم.

بار ها و بار ها یک درد تکراری در روز های متوالی... بار ها و بار ها تجربه، توانستم فراموش کنم.

آنقد بلند کنید تا دیگر نشنوم.

آنقد زیاد کنید تا دیگر حس نکنم.

بین صفرُ بی نهایت، انتها را اول کنید.

از آخر به ابتدا تجربه کنید.

مـرا وادار به فکر کردن نکنید، مرا وادار به بخاطر سپردن نکنید. نگرانتان نمی شوم، نگرانم نشوید. صدا را آنقد زیاد کنید تا دیگر کلماتتان را نشنوم،

نـور ها را آنقد زیاد کنید تا دیگر رنگ ها را نبینم.

مرا وادار نکنید.

وادارم نکنید.

مجبورم نکنید.

از جایم بلند نخواهم شد، اگر به قیمت جانم هم تمام شود تکان نخواهم خورد. بدون برخاستن گریخته ام. با تمام سرعت می دوم، من نشسته ام. بدون لبخندی بلند خواهم خندیدُ بدون هیچ اشکی گریه خواهم کرد.

مرا در سکنای خودم ترک کنید، مرا در خلسه ای بیش از اندازه واقعی رها کنید.

در دنیای خود باقی بمانید، به دنیای من پا نگذارید.

دنیای من، دنیای تضاد های معنا دار استُ هیچ چیز مطلق نیست. دنیای من قلمروی محدودی ـست که بی نهایت ها را در خود جای دارد. دنیای من جایی ـست که بی نهایت که دست یافتنی خواهند شد وقتی نابودشان کنم... اگر نابود شوم.

دنیای من کلماتی نیستند که تو می خوانی، دنیای من احساس مزخرف ناشی از شب های بی ماهُ خزعبلات احساسی نیستند که تو تجربه کردی.


آنقدر غمگیینم کنید، تا دیگر نتوانم غم را حس کنم.

آنقدر این کتاب را می خوانم که خود جزئی از آن شوم. کتاب جزئی از من شود، کتاب به دنیای من می اید و نه من به دنیای محدودِ آن...



نقطهــ .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۱
نقطهـ .


نــــــــــــــواب

نواب



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۰۵
نقطهـ .

تخلیه چـاه را خبر کنید، دلم پر است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۳
نقطهـ .

مطلب دلـخواه شـما موجود نیست. به آرشیو مطالـب پیـشین مراجعه فرماییـد.


دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت        بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیـــرش ار چه دل چون کبــــوترم          افکــند و کشت و عزت صید حرم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد وگـــرنه یـــار           حاشا که رسم لطف و طرـق کرم نداشت

با این همه هر آن که نه خواری کشید از او     هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

ساقـــی بیــار باده و با محتسب بگــو            انکار ما مکن کــه چنین جام جم نـــداشت

هــر راهــــرو که ره به حریم درش نبرد            مسکین برید وادیـــــ و ره در حرم نداشت

حافظ ببــر تو گوی فصـــاحت که مدعی             هیچش هنـــر نبود و خبر نیز هم نداشت


ای صاحب فال؛ بی وفایی یار موجب دلشکستگی تو شده است. او از تو بریده حال به چه بهانه ای، تنها خود و او این راز را می دانید. اما تو نیز دل از مهرش پاک کن و بدان که او در طالع و قسمت تو نبود. شاید بی مهری او را حمل بر کم لطفی اش کنی اما واقعیت این است که تو و او گرچه زمانی به هم تعلق داشتید، اما نمی توانستید این راه را با هم ادامه دهید. او از خاکی دیگر و تو از خاکی دیگر سرشته شده بودید. بهتر آن شد که این جدایی صورت گرفت زیرا در غیر این صورت، حرمت و احترام تو از میان می رفت. دل قوی دار و بدان که خوشبختی تو با رفتن او به پایان نرسیده، بلکه اینک در آغاز

راهی هستی که تو را به سعادت می رساند.



زمـانی کـه در کار شاعران...ـشر معنا پیــدا کرد.
هنـگامی که حافظ در مستـی قلمی پیــدا کرد.
فرق معشـوق و عـاشق، تفاوت صرف دو بـاب
اولـی در بهشــت استُ عاقبـت جهنم خواهد بود.
دومـی دربـدر استُ پِی معشوق در آتش خواهد سوخت.



با طناب های واهیِ دلتنگیِ گاه گاهیِ تو نجـات پیــدا می کنمُ زیر آب میـرم.
تو چاله های فضایِ تصویر انتزاعیِ صورتت هر روز به دام میفتمُ به خواب میـرم.
از ارتفاع تخمینیِ روح ورا زمینیِ تو هر بار وحشت می کنمُ سقوط می کنـم.
از شلوغیِ موسمیِ دوران نو بلوغیِ تو از دل تا لب می رسمُ سکوت می کنـم.
از گرد بادی که ساختیُ و طوفانی که راه انداختی، تو خشکِ خشک می شکنیُ من تر خم میشم.
از تهوع افتادنُ میل به پس دادن میوه های سمی، تو میمیریُ من کم میشم.
با اینکه میبینم تو  هم تو کانونِ توجه ـم به ریشه های درخت می خندی، درک می کنم تـورو.
از آبشار زمانُ محدوده ی امکانُ این جهان پا بیرون میذارمُ ترک می کنم تـورو.



"سه نقطه" ـهایمان آنقدر تکراری و کلیشه ای شدند که به "دونقطه" ـها رسیدیمُ حال
نقطهــ .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۳۷
نقطهـ .

دلم گرفته، کدام دل؟

صفحه ی سفید مقالبم از ـشرو ـور های بی معنا پر خواهد شد. زمان بر احساساتم اثر می گذارد. دلم تنگ است. کدام دل؟ در دلم سنگین است این بغض. به که امیدوار باشم. چرا امیدوارم باشم. چرا فراموش کردم همه چیز را. هنوز هم آرزوی من است، فقط تو باشی و هیچکس و هیچ چیز دیگر نباشد، بی نیاز باشم از هر چیزی. کامل می شوم با تو. جاودانه و بی غم می شوم همراه تو، اما من که انگار پیش یافتن تو خود را گم کردم، هنوز شروع نشده به عقب برگشته ام. این مشکل اساسی باید حل شود، من؟ "منِِ سابق" کجاست. این من که بود، چگونه بود، و کجا رفت. چگونه بر می گردد و دوباره من می شود. نوشته ام بی احساس است. شاید در پیش نویس ها بگذارم بپوسد. آه... دل آشوبم،


کاش جایی بود که مردم بروند و برای غم هایشان اشک بریزند، تاریک باشد و خنک، طوری که حس اضطراب و نگرانی را هم القا کند. ای کاش جایی بروم که اوج تنهایی را احساس کنم و در تنهایی ـم آرزوی تنها نبودن را کنم، طوری که فقط یک نفر باشد. حتی یک نفر تا باقی عمرم را، لحظه به لحظه همراه او بدون تنهایی سپری کنم. حرف هایی که می نویسمشان نه مکتوب می شوند و نه ماندگار، دل آشوب ها هستند. مانند خاطرات نوشته می شوند، این صبح به اضطراب گذشت. اضطراب بی کسی، اضطراب تنهایی و ماندن در سرنوشتی که از آن فراری هستم. احساساتم را به من برگردانید، نمی دانم کجا جایشان گذاشته ام. غم هایم را به من برگردانید، درد هایی که شب ها پلک هایم را باز نگه می داشتند را به من برگردانید. دعاهای شبانه ام را برای شاد زندگی کردن معشوقه ام به من برگردانید. احساسات پاک و تکرار ناشدنی ـم را به من برگردانید. این دل کجاست؟ چرا باید برای هر "نه" گفتنی دلیل وجود داشته باشد. می خواهم خود را جمع کنم، در بدن خود مچاله شوم. جرم کوچکتری را در این دنیا اشغال کنم. از خوردن آب سرد، غذاهای خوشمزه و مورد علاقه ی منِ قبلم احساس آشوب پیدا می کنم. احساس نا آرامی، نه حتی فقط غم نیست. احساس بلاتکلیفی، ندانستن هدف و مقصود برداشتن هر قدم. دیگر احساس می کنم چه تو باشی یا نباشی منِ تباه شده هیچ حسی نخواهم داشت. تباه شدم، توسط خودم. به روزی های گذشته باز نخواهم گشت، احساسات قبلم را پررنگ تر تجربه نخواهم کرد. خط صافی بدون شیب برای ادامه پیش رو دارم، بدوم یا ندوم... نه زمین خوردنی هست و نه اوح گرفتنی و نه بادی که از دویدن بتوانم روی پوست خود احساس کنم. راه های فرار بسیارند ولی هر راه فرار منجر به نیاز برای فراری دیگر می شود. فرار از راه های فرار... هیچ سکون و آرامش طولانی مدتی انتظارم را نمی کشد و تو که این روز ها، دم از ترک می زنی. دوباره خیال رفتن به سرت زده و من به این فکر می کنم که حتی اگر مثل قبل کنارم نبودی اما باز... کنارم بودی چرا که حس تنهایی عمیق تری به سراغم آمده وقتی که دم از جدایی می زنی. می دانم، من هم خیلی وقت است دیگر کنار تو نیستم. نه خودم احساسی دارم و نه نوشته هایم، ماشینی با کالبد گوشتی بدون آثار روح گذشته ام در بدن هستم. روح من جدا شد و رفت، باقی ماند در شب های روشن قبلم. شب هایی که با تو بدنبال طلوع نورانی اش می گشتیم غافل از آنکه آن شب ها همان روزهای پرنور ما بودند. روز هایی که ما درونش مثل شب ها ساکت و بی حرکت منتظر طلوع آفتاب مانده بودیم... اما خورشید غروب کرد و حال در شب واقعی سرگردانیم.


پلک هایم سنگینند و بیداری در مغزم فریاد می کشد. هوا ساکن است، سنگینی لباس روی تنم، آستین بالا کشیده ی دست راست و آستین پایین مانده ی دست چپم، پنهان کردن زخم نیمه کاره ای که بیهوده و ناتمام ماند. چه باید می نوشتم؟ چرا باید می نوشتم، چگونه می نوشتم. تو برای من "همه" در کالبد یک نفر شدی و همه فقط یک نفر در هزاران کالبد هر روز مقابل چشم هایم، صدایش در پیش گوش هایم و تصاویرشان چرخان در مغزم. غوطه ور در گذر ثانیه ها، مهلت رو به اتمام است. این دنیا خواب است و یا بخوابم تا از خواب برخیزم؟... و لعنت به هر دویشان.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۱۱
نقطهـ .

ای صاحب فال; بی وفایی یار موجب دلشکستگی تو شده است. او از تو بریده حال به چه بهانه ای، تنها خود و او این راز را می دانید اما تو نیز دل از مهرش پاک کن و بدان که او در طالع تو قسمت نبود. شاید بی مهری او را حمل بر کم لطفی اش کنی اما واقعیت این است گرچه زمانی به هم تعلق داشتید. اما نمی توانستید این راه را با هم ادامه دهید. او از خاکی دیگر و تو از خاکی دیگر سرشته شده بودید. بهتر آن شد که این جدایی صورت گرفت زیرا در غیر این صورت، حرمت و احترام تو از میان می رفت. دل قوی دار و بدان که خوشبختی تو با رفتن او به پایان نرسیده، بلکه اینک در آغاز راهی هستی که تو را به سعادت می رساند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۵۳
نقطهـ .