خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

شـاید باید در نظر گرفت ک عادمیان هم تنها هستند. ما در ذهن خود تنها هستیم، یک نفر هست ک در تو وجود دارد، فکر می کند تصمیم می گیرد تاثیر می پذیرد و آن هم تو هستی. حتا بعضی اوقات فکر می کنم آنچه در آینه می بینم من نیستم. این جسمُ بدنُ احساسات متعلق به من نیستند. شاید یک نوار ضیط شده باشد. شاید حافظه ام چیزی ـست ک گذشته و آینده را همه با هم در خود دارد فقط آن ها را به مرور به یاد می آورم. یعنی اگر بخواهم این نوار را دور تند بزنم آینده ام را نیز به یاد می آورم. چرا اینطور نباشد؟ هر آنچه ک می بینم، لمس می کنم، بو می کنم و باقی سنسور ها همه در این حافظه ثبت اندُ من فقط گمان می کنم ک چیزی هستُ احساس می کنم. فقط به یاد می آورم.

چ جالب می شود اگه این حافظه با تمامی مشتقات و وابستگی هایش را بکنندُ جا کنند در مغزِ دیگری. بی شک هرکسی ک باشد گمان می کند من استُ به راستی هم اکنون چرا من فکر کردم که آن اطلاعاتِ ثبت شده در حافظه مال من بوده اند؟ از کجا می توان مطمئن بود. چه کسی بود ک این کلمه را اولین بار به کار برد؟ می شود این مسئله را گونه ای طرح کرد ک تو به همه چیزِ خودت شک کنی.

این روز ها، تنها هنر واقعی ـست ک مرا جذبِ خود می کند. چیزهای حقیقتا ناب و عقیده هایی جالبی ک از عقاید قبلی و نخستین زندگی ما منشا گرفته نشده باشند. من تا به حال هیچ فیلی ندیده ام، باور کردن آنکه فیلی در این دنیا وجود دارد برایم سخت است شاید چون تا به حال ندیده ام. ما یقین های خود را بر پایه اطلاعاتی بنا کرده ایم ک همچون ابر ها هر لحظه شکل جدیدی به خود می گیرندُ ثابت نیستند. شاید بهتر باشد بجای این ابر ها به "باد" یقین پیدا کنیم. بادی ک شکل ابر ها را عوض می کند. خدا چیزی نیست ک ما فکر می کنیم، از این موضوع مطمئن نیستم. ما خدا را شاید موجودی همچو خود می دانیم. و همه دانسته های ما بر می گردد به هرآنچه ک با چشم های خود دیده ایم. اگر چشمی نداشتیم چ می شد؟

دوست دارد، تنبیه می کند، ناراحت می شود، عصبانی می شود، شادمان می شود ... و به راستی امثال این جملات را چگونه در مورد خداوند باور کنم. چگونه باور کنم ک خدا می تواند ناراحت شود، عصبانی شود یا حتا خوشحالُ خرسندُ سایر این احساسات انسانی در مورد خدا هم اتفاق بیفتد. چ سبب شده است ک خدا را عادل بنامیم، به راستی اگر خدا عادل هم هست با این عدالتی ک ما می شناسیم باید تفاوت های زیادی داشته باشد. ای کاش خداوند کمی از حقیقت هایش را در حافظه من جاساز کرده باشد.

مـا، میلیارد ها هستیم. میلیارد ها چهره ... میلیارد ها مغز و میلیارد ها "میلیارد" از چیز های دیگر. واحد های شمارش را خودمان ساختیم. اگر به جای سخن گفتن با زبان به گونه ی دیگری سخن می گفتیم، مثلن اگر هیچوقت هیچ نوشته و نوشتنُ خطی در کار نبود. خداوند هیچ کتاب آسمانی بر ما نازل می کرد؟ دیگر قرآن و انجیل و غیره ای وجود داشتند؟ این خداوند است ک برای ارتباط با ما خود را با ما وفق می دهد. تا ما بفهمیم. احساسات مخلوق خدا هستند و آیا خداوند به راستی خود می تواند احساسی داشته باشد؟ احساسی ک خود مخلوق خداست؟ پس خداوند آیا به راستی می تواند ناراحت شود؟

مـا، میلیارد ها هستیم. ما با یکدیگر جفت گیری می کنیم مانند حیوانات. اکثر اوقات نه برای بچه دار شدن بلکه فقط برای خواباندن احساساتِ حیوان گونه ـمان. گاهی اوقات هم به سبب بچه دار شدن است. میلیارد ها، میلیارد ها بچه به دنیا می آورند. بچه هایی ک ویژگی های فیزیکی و اغلب روحی والدین خود را با خود دارند. و چرا خداوند ما را به ازدواج دعوت کرده است؟ چرا خدا؟ عادم و حوایی ک ابتدا در کار بودند. ویژگی هاشان را به فرزندان خود دادند و فرزندانشان به فرزندان خود تا اینجایی ک ما هستیم. کسی می تواند عمر بشریت را حدس بزند؟ ما یک پیکره کامل هستیم ک به میلیارد ها قسمت تقسیم شده ایم. هر چ می گذرد ریزتر می شویم، حقیقت هایمان کمتر می شود. هرچقدر این جریان ادامه پیدا می کند رو به محو شدن می رویم.

هرچه زمان می گدرد، دنیا پراکنده تر می شود. تا روزی ک زمان به انتهای خود برسد و همه چیز برعکس شود. خورشید از مغرب طلوع کندُ در مشرق غروب. ساعت ها برعکس بچرخند. پراکنده شدن ها متوقف می شوندُ همه چیز این بار به هم دیگر نزدیک شود. آنقدر برویم تا به اول خلقت برسیم. مردگان از قبر بیرون بیایندُ زنده شوند. در پیری زنده می شوندُ در کودکیُ به هنگام نوزادی جان دهند. تا به اولش برسیم.

گاهی گمان می کنم سیاره زهره در سالیان دوری همان زمین بوده است. انسان ها درونش زندگی کرده اندُ خدا را پرستیده اند. خدا پیامبرانشان را برای آنها فرستاد. زمان می گذرد، قیامت می شود. زهره به خورشید نزدیک می شودُ در گرمای حرارت خورشید می سوزد و زندگی محو می شود. شاید قیامتی ک خدا در کتاب های آنانان وعده داده بود با قیمات ما متفاوت باشد. احتمالا ما آخرین هستیم. سرانجام کار این هستی هستیم. به هنگامی ک خدا انسان را خلق کرد فرشتگان نالدیند ک خداوندا پیش از این انسان ها فساد کردندُ از این دسته صحبت ها، شاید منظورشان از این انسان ها همان هایی ـست ک قبل از ما در زهره می زیستند. شاید...

 

امـروز آخرین روز شهریور است.

دلـم تیر می کشد،

خودم بهمن.

نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۱۸
نقطهـ .

مدت زمان زیادی گذشتِ استُ شاید حال، کمی از آن چیزی ک باید در من اتفاق می افتاد در حال روی دادن است. احساس می کنم در حال شکستنم. انـگار در این سقوط بالاخره انتها را می بینم. می بینم ک دارم به ته ـش می رسم. می بینم ک تا برخورد فاصله ی زیادی نیست. تا شکستن مدت زمان کمی باقی ـست. کمی طول کشید اما خُب، انگـار در حال رسیدنم. اضطراب را در دل احساس می کنم، توبـه های قبل از مرگ.

باعث شادی ـم است این غم،
آه از این جملات تکراری.




بدست نیاورده از دست داده ام.

نفهمیده از یاد برده ام.

حرکت نکرده از پا افتاده ام.


نقطهـ .


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۵۳
نقطهـ .
ای کاش دوباره آتش گرفتن. ای کاش سکوتی معنا دارُ بعد از آن فریـادی بی معنا. ای کاش ماندن در سایه ها و هیچوقت دیده نشدن. ای کاش کلمات پر باره متن های وزن دار، ای کاش باز گشتن به دوران های خوش شکوه، تداعی احساساتِ واقعی، بر باد رفته اند همه.. احساساتِ جامانده در لحظاتی ک ...

ای کاش جملاتی ک کامل شوند. درد شاید از آن است ک می دانم گذشته اند اما نمی دانم چطور. می دانم گم شده اند اما نمی دانم کجا و اصلا چه را. ای کاش آرامشی ک نهان باشد از پس خواندن نوشته های خودم.

پـاراگراف های کوتاه. حرف ها بسیارند اما فقط می دانم ک بسیارند. نمی دانم چ هستند این حرف ها. آرزوی نوشتن استُ نتوانستن. آرزوی پرواز استُ این بال های کوچک.  پر از خالی هستم شاید به قولی. پر هستم اما با چی؟ مانند توصیفِ کسی ـست ک وجود خارجی ندارد. قدرت تخیل می خواهد ک من حسش را ندارم. بدنبال واقعی ترین چیز های این دنیایم اما خُب، نه با چشم هایم. و دیدن سخت است.

ای کاش می توانستم فراموش کنم خودم را. ای کاش از یادم برود ک هستم. ای کـاش می شد ک در افق ها محو شد. ای کاش بجای این "ای کاش" گفتن ها چیز دیگری بود برای آرزو کردن. تـورا ک می بینم، غرق در تماشای زیبایی های ـت غیر سکوت چ می توانم کرد؟ غیر از نوشتن این حرف ها، حرف هایی ک بعدها از خواندشان خجالت خواهم کشیدُ خواهم گفت اینـ ـها احساسات من نبودند و خُب نیستند.

می خواهم بشود از نشود ها چیزی در آید ک بگویم شده است. می خواهم از این پوچی ها زیبایی ها را بیرون در آورم. اما خُب پوچی ها دنیا رو کجا گذاشته اند؟ صدا را نمی توانم با دستانم بگیرم، بو ها را نمی توانم با چشم هایم ببینم. پوچی را نمی توانم با منطق پیدا کنم. منطق را نمی توانم از خود دور کنم. احساسات ضعیف می شوندُ منطق قدرتمند. می توانم حس کنم، چیزی باید باشد ک حس شود اما خُب نیستی را نمی شود حس کرد.

گفتنِ حرف دل مرا وا می رهاند از این بند ها اما خُب... کدام حرف؟ کدام دل. احساساتم را می خواهم، احساساتم را گدایی خواهم کرد.

سـرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گـل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
کشته غمزه تو شد حـــافـــظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی‌کند




نقطهـ .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۴۸
نقطهـ .

شب استُ آسمان تاریک

ساکت استُ مهتابی

سفیدیِ ابرهای سیاهِ شب

یک نورِ پر فروغ در آسمان پیداست

نقره فـام می در خشد

حسِ شعر نیست، حس نوشتن است اما خُب قالبی در کار نیست.

در تنهایی خود، منو آیینه با هم خواهیم توانست

هر آنچه ک از این "من" مایه ی خجالت بود را

خواهیم توانست هر آنچه ک مقصود استُ هدف ها را

سرُسمانشان دهیم

منُ تصویر من در آینه

محدودیت ها را می شکنیم، منُ من فعل ها را جمع می بندیم.

منُ من با هم بدور از تنهایی هـامان

منُ این من اگر چه در حقم جفا بسیار کرده است

و منی ک نمی دانم جفا چه معنایی می دهد 

سر دو راهی عظیمی گیر کرده ام

خوب بودن یا نبودن هر چ ک هست خود را می شناسم

لیاقت خوب بودن چیزی نیست ک در خود ببینم

چرا، ارزوی خوب بودن را دارم

آرزوی حس کردنِ آرامشی ک در کارهای نیک هستُ رستگاری های موعود

می دانم نعمت هایم را، اما حس می کنم قادر به حفظ هیچکدام نیستم

خداوندا، مرا یاری کن اگر امانتی دستم سپردی

در حفظ کردنش یاری ـم کن

امانت های غیبی ـت را از دست ندهم ک بسیار ترسانم

ترسانم اگر امید هایی بر من باشدُ من در جهالت باشم، در حماقت باشم

می شکند این دل شکسته دگر بار اگر... اگر...

می دانم می شکنم در آخر... اما اگر تو باشی با من...





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۲:۰۴
نقطهـ .

قبلا حداقل احساس می کردم تمیزم. بدنم رو نمی گم احمق از روحم حرف می زنم. قبلا ها با اینکه از خودم اصلا راضی نبودم اما خُب یه نقطه عطف تو زندگی ـم بود به اسمِ حسینِ خوب. حسینی ک الان دیه در کار نیست، رفته! کجا رفته نمی دونم. اما می دونم بر نمی گرده. این منی هم ک الان می بینید بعید نیست همین فردا جاش رو به یکی دیگه بده. و کلن اون یکی دیگه هم سرنوشت قبلی هاش رو تکرار می کنه اما خُب مهم نیست زیاد. ما عادم ها همیشه تنها هستیم، اگه میگی تنها نیستی هیچوقت خب پس بدون عادم نیستی. در مورد ناخودآگاه ها می خوام فکر کنم. شاید من ناخودآگاهم هستم، همونی ک وقتی صدای گربه ای تو عاشغالا رو می شنوه یا گوشه ی خیابون یکیو می بینه ک داره با آه و ناله گدایی می کنه روش تاثیر میذاره. همونی ک بعضی وقتا باعث میشه تصمیم های عجیب بگیری بعدشم خودت تعجب کنی. لعنت به منُ همه ی من هایی ک هستمُ بودمُ قرار بشم یا اصلن نمیشم.

خسته شدم. خوب ک بهش فک می کنم میبینم دارم دروغ می گم، خسته نیستم اما دوست دارم خسته باشم. دوست دارم احساس کنم ک خسته شدم چون برای خسته شدن اول باید یه کاری بکنی خُب. مشکل من هم همینه، هیچوقت هیچ کاری نمی کنم. شاید به نظرتون بیاد کار های زیادی می کنم اما هیچ کاری نمی کنم. تمام حرف های من بر می گرده به این دو تا کلمه به این دو تا: "اصالت فکر" می دونی منظورم چیه از این دو تا کلمه؟ باید یکم تحقیق کنم ببینم قبلا همچین مکتبی بوده یا نه. خُب قرار شد یه کاری بکنم.
 
من احمقمُ این فکرام احمقانه ـست. اما خُب یک احمق هم می تونه فکر کنه. یک احمق هم به آینده ـش فک می کنه به کارای ک دوست داره بکنه فک می کنه. من احمق نیستم اما خُب، از اینکه همه عادمای دورم ادا عاقل ها رو در میارن احساسَ حماقت می کنم. من دیوونه نیستم اما خُب، از اینکه همه عادمای دورم سالمن احساس دیوونگی می کنم. من پر احساس ترین احمق دنیا هستم. کتابخونه ها از جمله پر سر صدا ترین مکان های عمومی ـه ک تا حالا رفتم اونجا همه دارن فکر می کنن یا حداقل با فکرشون دارن یه چیزی رو می خونن. اینقد صدای افکار زیاده ک نمیشه متمرکز شد.

فردا، احتمالا آخرین باری ـه ک دوستای اینترنتیم رو می بینم. یه خداحافظی ناگفته، دارم میرم. کجا رو نمی دونم اما احساس می کنم این موضوع رو. اینکه دارم می رم! اینکه منم دارم با این جریان می رم، با جریان زندگی. اینکه از مقاومت کردن در برابرش خسته شدمُ احساس می کنم بجا مقاومت کردن بهتره تو این جریان خوب شنا کنم یا اینکه کلن از آب بکشم بیرون. آلت پریشان شدم حسابی. از اینکه این مطلب رو ارسال کنم راضی نیستم اما خُب ارسالش می کنم شاید چون توقعات باید بیاد پایین. من فردِ خاصی نبودم هیچوقت. الان هم نیستم اما ممکنه کسی احساس کنه ک هستم. نمی خوام هیچوقت یک بُت باشم ک یه روز شکسته می شه.  بت ها شکسته می شن این موضوع رو باید به قوانین فیزیک اضافه کنن.

متاسفم ک از سیستم سرپیچی می کنم. سیستمی ک احتمالن در آینده حسابی بر وفق مرادم طراحی کرده بودنش. مرسی خیلی، اما نیستم.

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند.


نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۰۳
نقطهـ .

سیستم راه اندازی می شود دوباره. کد ها از اول پایین می ریزند، این کد های رندوم. شاید بهتر از قبل، شاید بدتر از قبل و چ جالب است این موضوع ک بهتر را مقدم تر از بدتر نوشته ـم. شاید امید دارم به چیزی ک قرار است در راه باشد، اگر چیزی در راه باشد. دوباره صفحه ی سفیدی رو به رویم استُ با خود فکر می کنم: "بنویس، از چه؟ نمی دانم. با چه؟" با دست هایت دیگر احمق. آهنگ ک نباشد دست های من هم نمی نویسند. گوش هایم ک نشوند احساساتم هم دیگر چیزی نمی فهمند. سیستمم وابسته به اجزای مختلف شده استُ اجزای مختلف وابسته به چیزی غیر از خود. انـگار ک به کالای اولیه برای ادامه ی خط تولید نیاز داشته باشم. بی بهانه کار هایم لنگ می مانند. می فهمی؟ دلیل! بی دلیل برای نوشتن لنگ می زنم. معتاد شده ام به چیز هایی.


دوباره از صفر شروع شد. بعد از صفر کدام رقم بود؟ یک؟ شاید یک دهم اول آمد، شاید یک صدم بود. یک هزارم، یک ده هزارم و البته خُب باز هم ریز می توان شد. تا این بی نهایت ها، بله... صفر از بی نهایت شروع شد. صفر از بی نهایت ها ناشی شد. پس نقطه ی شروع جایی ـست در بی نهایت هایی ک مبهم اندُ نمی تواند درک کرد. و واقعن درک کردن چرا باید برای شناختن مورد استفاده باشد. درک کردن، منطق ... چ کسی گفت با اینها می شود دنیا را فهمید یا اصلا چ کسی گفت نیاز است دنیا را فهمید. اگر این کرم از درون خودت متولد شده نمی توان هیچ گفت! اما این کرمی ـست از یک درخت، درختی ک تو را پرورش داده. می فهمی؟ این کرم از همان درخت است، از همان خالق است. این یک سخن کفر آمیز نیست و البته حقیقت هم نیست شاید چون "حقیقت" هم خود حقیقی نیست. این "است" و "نیست" ها دو تا هستند. دو سر قضیه ک عاقبت همه چیز به آنها ختم می شود. یا هست، یا نیست! و البته اینطور ک به نظر می رسد هر آنچه در بین این دو قرار بگیرد واقعی تر از هر چیزی ـست. چیزی ک هم هست و هم نیست.


هم هست و هم نیست. یقینی در کار نیست، نقض بی معنی ـست. نیازی نیست ک درک شود. راجبش فکر نکن درک شدنی نیست. این فقط یک حقیقت است همانند همان قضایایی ک در هندسه می خوانیم. بدون اثبات قبولش می کنیم. و البته شاید هم نباید قبولش کرد. قبول می کنیم یا نمی کنیم، شاید چیزی بین این دو. کسانی ک شکاک بودن را محکوم می کنند، چگونه حقایقی ک ناشی از تفکرات مغزی غیر از مغزشان است را درک می کنند. این دنیا چیزی ـست ک شما با چشم های خود می بینید و نه چیزی ک کس دیگری با چشم هایش می بینید. هر آنچه تو درک کردی، درست یا نادرست بودنش مهم نیست. تو راوی داستان هستیُ کسی غیر تو نباید این داستان را روایت کند. هر چ ک هست، وهمُ رویا منطبق با چشمان من است.


شاید اگر این آهنگ نبود هیچوقت چنین چیزی نوشته نمی شد. و لعنت به متنی ک حاصل تراژدیِ گوش دادنِ نویسنده اش به یک موسیقی ـست. آهنگی ک ساخته ی فرد دیگری ـست.



نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۴۸
نقطهـ .

جدیدن وقتی فکر می کنم. تصمیم میگیرم فکر کنم، یا تازه داره فکرم گرم می شه خیلی شیرین خوابم می بره. توی خواب فکر می کنم، توی خواب خیلی فکر می کنم اینقد زیاد ک وقتی صب بلند می شم سرم درد می کنه یا اینکه حسابی احساس خستگی می کنم. اما خُب بدی این موضوع اینه ک هر اتفاقی ک تو خواب میفته از یادت میره. هرچی ک تو خواب بهشون فکر می کنم دود می شه می ره هوا و بدتر از اون اینه ک تو بیداری نمی تونم فکر کنم چون به نظر می رسه ک انگار قبلن به اون موضوعات فکر کردمُ باعث می شه حوصلم سر بره.

این احساس شیرینِ، انگار ک به زور قرص آبی رو کرده باشن تو حلقومم. انگار ک بیدار شده باشمُ بعد به زور بخوابوننم طوری ک نتونم به اخیتار خودم از خواب بلند شمُ منم تو خواب تلاش می کنم ک بیدار بشم اما نمی تونم. مثل معلول های ذهنی شدم. چقدر شیرینه، این موضوع هم روزی آرزو بود. کم پیش میاد اینقدر مهربون و عادی و معمولی بنویسم و این یه زنگ خطره، عمری بود ک فکر می کردم معمولی ترین عادم دنیا هستم و وقتی به این نتجه رسیدم ک معمولی ترین عادم بودن غیر معموله از این حالت در اومدم و به یه چیز سطحی رسیدم. حالا می تونم لذت ببرم، قبلن نمی تونستم و جالب اینجاست ک از این موضوع راضی نیستم.

باید آدرس وبم رو عوض کنم، این رو خیلی خوب می دونم. باید یه مدت از همه فاصله بگیرم، به این موضوع احتیاج دارم. یک خودِ ثابت نیاز دارم. خود ثابتی ک تحت تاثیر چیزایی باشه ک باعث نشه احمق و خطرناک ب نظر برسه. چیزی ک اگه قرار بد باشه، مطلقا بد و اگه خوب باشه مطلقا خوب باشه. مطلق... می خوام به این مطلقِ لعنتی برسم. اوهوه می خوام مطلق بشم. داخل قدر مطلق می خوام برم.


Hossein Brzh: وقتی به این فکر کردی ک
Hossein Brzh: تو معمولی ترین پسر دنیایی
Hossein Brzh: یه خانواده معمولی
Hossein Brzh: سطح زندگی معمولی
Hossein Brzh: مدرسه معمولی
Hossein Brzh: هوش معمولی
Hossein Brzh: اینکه تو نسبت به معیار های دنیا در وسط ترین حد ممکن هستی
Hossein Brzh: باعث شد ک دیه معمولی نباشی
Hossein Brzh: چون معمولی ترین بودن هم
Hossein Brzh: غیر معمولیه!
Hossein Brzh: می فهمی چی میگم؟
Hossein Brzh: این ترین ها هستن ک دنیا رو دیوونه خودشون کردن
Hossein Brzh: و ترین ترینِ ترین ها هم کسی نیست جز خدا
Hossein Brzh: کسی ک سرتر از همه قرار داره
Hossein Brzh: و تو نباید بهش فک کنی
Hossein Brzh: چون تصور اینکه خدا ترین ترین باشه
Hossein Brzh: و چیزی نباشه ک دستش بالای دست اون برسه
Hossein Brzh: دیوونه کننده ـست
Hossein Brzh: منطقت رو نابود می کنه
Hossein Brzh: ناباورت می کنه
Hossein Brzh: اینکه به ته یه چیزی فک کنی، باعث نابودی میشه
Hossein Brzh: اما خُب اگه از اون پرسشش مطرح بشه
Hossein Brzh: مثل همون پرسش
Hossein Brzh: چرا..چرا؟
Hossein Brzh: و دنبال جواب بگردی
Hossein Brzh: میبینی ک جوابِ تو یک سئوال دیه ـست ک اون سئوال جوابش سئوال دیه ای ـه
Hossein Brzh: و به این ترتیب
Hossein Brzh: تا بی نهایت
Hossein Brzh: مرحله به مرحله برای رسیدن به جواب پایین میری
Hossein Brzh: سئوال ها رو پیش خودت مرور می کنی
Hossein Brzh: جمعشون می کنی
Hossein Brzh: تا اینکه اینقد ریز میشی
Hossein Brzh: اینقد ریز میشی ک
Hossein Brzh: تو بزرگترین مسائل و کلی ترین مسائل هم شک می کنی
Hossein Brzh: اول دنیای اطرف
Hossein Brzh: آدمای اطراف
Hossein Brzh: حافظه و چیزایی ک از گذشته می دونستی
Hossein Brzh: تا اینکه برسی به خودت
Hossein Brzh: اوه، خودت به خودت شک می کنی
Hossein Brzh: در واقع این ریز شدن ها برای اینه ک
Hossein Brzh: از ماهیتت به وجودت برسی
Hossein Brzh: یعنی ماهیت خودت رو از بین ببری و به وجود مطلق خودت برسی
Hossein Brzh: و بعد این سئوال برات پیش میاد ک
Hossein Brzh: بعد از وجود مطلق چیه؟
Hossein Brzh: در همین حین یادت میاد ک شنیدی
Hossein Brzh: خدا تنها کسی ـه ک ماهیت و وجودش در هم تنیده شده هستن و هر دو یکی هستن و جدا نمیشن
Hossein Brzh: در نهایت ما همه به خدا می رسیم
Hossein Brzh: در نهایت ما همه خدا هستیم
Hossein Brzh: ما مشتقات خدا هستیم

و شاید ما خدایی هستیم ک وجودش از ماهیتش جدا می شه. 


نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۲۷
نقطهـ .

جدیدن وقتی فکر می کنم. تصمیم میگیرم فکر کنم، یا تازه داره فکرم گرم می شه خیلی شیرین خوابم می بره. توی خواب فکر می کنم، توی خواب خیلی فکر می کنم اینقد زیاد ک وقتی صب بلند می شم سرم درد می کنه یا اینکه حسابی احساس خستگی می کنم. اما خُب بدی این موضوع اینه ک هر اتفاقی ک تو خواب میفته از یادت میره. هرچی ک تو خواب بهشون فکر می کنم دود می شه می ره هوا و بدتر از اون اینه ک تو بیداری نمی تونم فکر کنم چون به نظر می رسه ک انگار قبلن به اون موضوعات فکر کردمُ باعث می شه حوصلم سر بره.

این احساس شیرینِ، انگار ک به زور قرص آبی رو کرده باشن تو حلقومم. انگار ک بیدار شده باشمُ بعد به زور بخوابوننم طوری ک نتونم به اخیتار خودم از خواب بلند شمُ منم تو خواب تلاش می کنم ک بیدار بشم اما نمی تونم. مثل معلول های ذهنی شدم. چقدر شیرینه، این موضوع هم روزی آرزو بود. کم پیش میاد اینقدر مهربون و عادی و معمولی بنویسم و این یه زنگ خطره، عمری بود ک فکر می کردم معمولی ترین عادم دنیا هستم و وقتی به این نتجه رسیدم ک معمولی ترین عادم بودن غیر معموله از این جالت در اومدم و به یه چیز سطحی رسیدم. حالا می تونم لذت ببرم، قبلن نمی تونستم و جالب اینجاست ک از این موضوع رازی نیستم.

باید آدرس وبم رو عوض کنم، این رو خیلی خوب می دونم. باید یه مدت از همه فاصله بگیرم، به این موضوع احتیاج دارم. یک خودِ ثابت نیاز دارم. خود ثابتی ک تحت تاثیر چیزایی باشه ک باعث نشه احمق و خطرناک ب نظر برسه. چیزی ک اگه قرار بد باشه، مطلقا بد و اگه خوب باشه مطلقا خوب باشه. مطلق... می خوام به این مطلقِ لعنتی برسم. اوهوه می خوام مطلق بشم. داخل قدر مطلق می خوام برم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۰۱
نقطهـ .

خنده داره، مسخره ـست. خیلی عجیبه!

آره خب، بعد این همه اتفاق بایدم اینجوری فک کنم و البته این صدایی ک تو مخم سرم داد میزنه خفه شو حق داره. اینکه تصمیم میگیرم مثل نود درصد مواقع ـشر و ـورمو تو پیش نویس نگه دارمو بعدش منتشر می کنم کاملن طبیعیه، کسی مشکلی داره؟ صدا آهنگُ زیاد می کنم آخه صداهای زیادی تو مخم هست ک نمیذاره بشنوم، باید خیلی دقت کنم چون چیزای ریز زیادی هستن ک با چشم نمی بینمشون. آره خب، بدبخت تر از من هستُ من بدبخت ترین نیستم. همین کافیه پسر، نمی تونم ترین بشم. پس شاید بهتره بیخیال ترین باشم. اوه، یه ترینه دیه. الان تحت تاثیر هستم زیاد جدی ـم نگیرید!


سطحی شدم. خیلی خوبه مگه آرزوم همین نبود؟ الان دارم غصه چی رو می خورم. سطحی شدی پسرم، بگیر به تخمتُ هر گوهی دوست داری بخور. راحت باش فرزندم. خفه شو! همین موضوع باعث تخریبم میشه، باعث میشه احساس درستی نداشته باشمُ کلن به نظرم همه چیز نادرستُ جوری باشه ک انگار سر جاشون نیست. آره نگاه کن! الان در حال انجامش دادن نیستم، میبینی؟ تلاش نمی کنم ک خوب باشم! تلاش نمی کنم ک شبیه به چیزی ایده آل به نظر بیام. بعضی وقتا انقدر کوتاه می نویسم ک خودمم خوشم نمیاد اما خُب از اونجایی ک یکی دو تا نقطه مثبت توشون میبینم میفرستمشون بره، این متن دلم می خواد برعکس بشه. یعنی چی؟ یعنی طولانی و بی محتوا باشه! و البته شرط می بندم بخاطر این حرفم پر از محتوا بشه اما چون الان باز اینو گفتم پر محتوا نمیشه! می دونی چرا؟ چون همیشه برعکس می شه!


می خوام سیاه کنم، بعضی وقتا باید فقط سیاه کنم. فقط باید بنویسم یعنی بعضی وقتا فقط نیاز دارم بنویسم. دست خودم نیست خُب سیگار منم بجا یه تیکه کاغذی ک توش نیکوتین میریزن یه مداده فقط ک البته این مداد بعضی وقتا هم یه بسته تیغِ لُرد می شه و کاغذمم بجا پوست درختا پوست تن خودم می شه. اگه می تونستم رو دست خودم خوشخط بنویسم احتمالا الان رو همه تنم یه چیزی نوشته بودم. مدادش رو پیدا کردم اما پاک کن ندارم این دور و بر، یعنی دارم ها. همون تیغ می تونه پاک کن هم باشه اگه یکم فک کنی منظورمو میگیری. هوا یکم گرم می زنه، تا یه ماه دیه هم لباس های آستین بلند به بازار نمیاد و منم ک بدجوری لنگ آستین بلندم. منظورمو می فهمی؟ بسته باند هامم تموم شده باید یکی دیه بگیرم وگرنه دفعه بعدی ک ... عفونت می کنه و مجبور می شم برم دکتر و فرض کن دکتر ببینتش! واو چی فک می کنه پیش خودش:) باید آدرس وبم رو عوض کنم. از کی تا حالا اجازه می دم کسی غیر از خودم حرف هایی ک برای خودم می نویسم رو بخونه؟ و چرا اصلا باید بخونه؟


هوی تو! چرا این مطلبی ک صرفن برای خودم دارم می نویسم رو می خونی؟ و همین الان ک اینو دارم می گم باز داری به خوندن ادامه می دی؟ به تو ربطی نداره خُب اگه برا خودم صرفن می نویسم چرا میذارمشون تو وبلاگ، گفتم ک به تو ربطی نداره. توام ک وبت رو بستی دیه اینجا دنبال چی می گردی؟ می خوای در مورد کدوم خط از کدوم پستِ اخیر این وبلاگ رو وبت یه پست بنویسیُ باعث بشی فکرایی به سرم بزنه ک باعث بشه پست بعدی وبلاگم نوشته بشه؟ می فهمی چی می گم؟ آره داره برعکس می شه و من از این موضوع راضیم! هر وقت راضی بودم باعث شده برعکس بشه و این بار هم دقیقن به همین دلیل راضیم. مخاطب ندارم خُب. خفه شو!


خنده ـم باید بگیره قاعدتن نمی دونم چرا. اما احساس می کنم الان باید بلند قاه قاه بخندم. برم تو خیابون با یه تیکه شورت راه برم فقط هرکی ـم ک بدنیگا می کنه رو تو چشمش خیره بشم. آره خب باید بفهمید هرچی ک من هستم درسته و هر چی ک شما هستید برعکسه چون دنیا از چشمه من دیده میشه و نه از چشم تو، می فهمی چی میگم؟ هوم؟ عجیب نیست واقعن انقدر سخت نگیر، عجیب نیست سخت نگیر! انگار باید این آهنگه رو بلند تر کنم آخه صدای تو سرم خیلی بلند شده، نمیذاره بشنوم. ای باو حالا من گفتم صدا ها رو زیاد کنید تا نشنوم چقد جدی گرفتید شما. توی پوستم دیه راه نمیره احساس می کنم داره میزنه بیرون از تنم، از جنون حرف میزنم پسر داره میاد بیرون یعنی داره تلاشش رو می کنه. می دونی الان دارم به چی فک می کنم؟ اینکه علیرغم اینکه ناتور دشت رو زیاد نخوندم ازش انگار لحن حرف زدنم شبیه اون یارو شده، راستی کتابش رو به کی قرض داده بودم، یادم نیست.


جالب انگار پاراگراف اول لازمه تا بدونم خودم واقعن می خوام بنویسم یا نه تو دومی ـش راجبه نوشتن و مداد و خزعبلاتُ خودکشی صحبت می کنم تو سومی به تو گیر می دم ک چرا داری می خونی ـش. برا چهارمی هیچ نظری ندارم چون جدیده این پاراگراف و هنوز نمیشناسمش. معمولن سه تایی بود پاراگراف هام یعنی سعی می کردم ک اینطور باشه یا شاید اصلا سعی نکردم ک اینطوری باشه و فقط فک می کنم ک سعی کردم اینطوری بشه. حوصله ـم سر میره خُب. باید انقدر طولانی باشه ک دفعه بعدی ک خواستم بخونمش قشنگ ده دقیقه وقتمو بگیره و اینقد پیچیده و تو هم تو هم باشه ک برا فهمیدن مجبور بشم چند بار تکرارش کنم و البته افراد نامحرمو غریبه ای ک صرفن براشون مهم نیست دارن از کی چی می خونن دست بردارن از خوندن و برن دنبال کار خودشون. آره، درک درستی ندارم از چیزی ک قرار تو پنج دقیقه آینده بنویسم، بهتره خودمو نسبت به خیلی مسائل بی تفاوت نشون بدم. چون احتمالا انتظار هایی هست ک الان مثلن شروع کنم به صحبت کردن در مورد تو! همونجور ک تو اغلب اوقات ک نه همیشه داری در مورد من صحبت می کنی. من هایی ک من نبود و بیشتر تو شد، می فهمی منظورم رو؟

اگه بخوام درست فکر کنم. یعنی بخوام به خودمُ آینده و گذشته و اینها فک کنم می تونم خودمو قانع کنم ک خیلی منطقی نباید دیه ادامه بدم. یعنی بس کنمُ ول کنم چون اینجوری بهتره خُب. حداقل دست از خودآزاری بر می دارم، سر راه به چند نفر دیه هم رحم می کنمُ اونا رو درگیر خودم نمی کنم. آخه نمی دونم چرا درگیر یه فکر دیگه می شید. اینکه فکر شما نیست این فکرِ منه از چیه این فکر می ترسید. من از خودم نمی ترسم، چون نمی تونم بترسم آخه برا اینکه بترسم این من باید دو نفر باشه ک متاسفانه نیست. پس نمی تونم خودمو دوست داشته باشم یا دلم بحال خودم بسوزه، آخه منِ دیگه ای وجود نداره ک بهش فک کنم. چرا حالا ک فک می کنم تو اد لیست های منسجرم یکی هست، در واقع خودم هستم. یعنی خودم دو نفرم وقتی استاتوس می دم اونم استاتوس می ده همونا رو. امیدوارم بفهمی چی می گم. باید ده تا پاراگراف دیه بنویسم اما حالا ک این حرفو زدم امیدوارم الان این پست رو به اتمام نبرم! همیشه برعکسه.

بیا بیخیال بشیمُ اینقد سخت نگیریم به همه چی. کلن به همه چی حتا اگه مثلن یه تیغ دستت گرفتیُ تصمیم گرفتی کار رو تموم کنی دردش مانع هدفت نشه. آخ راستی هدف مگه وسیله ای برای توجیح نبود؟ و وسیله چیزی ـه ک برای رسیدن به هدف استفاده می شه پس کلن باید هم هدف و هم وسیله رو کنار بذاریم یعنی هم خودکشی و هم تیغ رو بذاریم کنار. نمی دونم چرا اما خُب به من گفتن ک با کلمه ها داری بازی می کنی. بذارید بازی کنم خُب این همه بازی منم بازی تک نفره خودم رو دارم تا چشمتون در بیاد. یعنی اینقد بیکاری ک تا اینجای پستم رو خوندی، این شامل خودم آینده ـمم میشه ک قصد می کنه این پست رو بخونه. این من آینده شاید من پنج دقیقه آینده ـم باشه. لعنت به پنج دقیقه ای و چهل ساله ای ـتون. هرکی هستیدُ خواهید بود. بـرام مهم نیست، زدم تو فاز بیخیالیُ هرچی ک شبیه منِ قبلی نیست. من قبلی ـم یدونه من قبلی داشت ک گمش کرده بود و حالا من می خوام دو تا من قبلی رو گم کنم اما خب این منِ جدید زیاد خوب به نظر نمیرسه اما من منم دیه هرچی ک هستم محوریت کلی داستانم، ضرراتش برای توئه نه من.

حس می کنم خسته شدم، گرممه شاید باید تمومش کنم. شاید بهتر باشه الان این عکسی ک گرفتم قبلن رو آپلود کنم. چرا آپلود کنم. برا کی آپلود کنم، برا خودم آپلود می کنم آخه یه پیغامِ ک بر خودم نوشته بودمش. به دستمم رسید همون موقع. منِ آینده این را به یاد داشته باشد و فراموش نکند. هواره سعی کن بروی و گم شوی در یک منِ دیگه.

پیامِ من خطاب به تو ای من!






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۵۳
نقطهـ .
قلمُ کاغذی دست من بسپارید تا در مدت زمان کوتاهی پر شود از کلمات تلخُ ناراحت کننده، فحش های بچه ـگانه... عقده های کودکانه. چاپ نمی شود این مطلب، بی هدف می نویسم. دنبال هدف می گردم، چیزی ک خود سابقن نقض می کردم. برای ک می نویسیم؟ ک می خواند. چرا می خواند، چرا من می نویسم؟ چرا باید کسی بخواند، چرا باید برای خواندنِ کسی بنویسم. چرا باید مخاطب داشته باشم؟ حال ک سعی می کنم بی مخاطب بنویسم به در های بسته خورده ام. گیرکرده ام در این چاه، مطلقا فکر می کنم چ سود از سقوط؟ چ سود از صعود؟ چ سود از زنده بودن، زندگان، درد کشیدنُ حس کردن چیز های خوبُ بدُ هر آنچه ک در گوشت و پوست ما سنسور هایش را گذاشته اند تا حس کنیم. نمی خواهم فکر کنم، نمی خواهم تفکر کنم در هیچکدام از این مفاهیم. نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم، خسته ام از تفکر در این هیچُ پوچ هـا.



خسته ام از انتظار، ای کاش می دانستم ک منتظر چ بوده ام. خسته ام از این "اینـ ـها". خسته ام از این احساسات ناراضیُ گم شدن در گرگ و میش های منطقَن احساسی. خسته ـم از نهان شدن، از دیدن پر کشیدنُ پر نزندن. خسته ام از نگـاه به دور دست ها و آنکه دور دست ها همیشه همان جا هستندُ هر چ سمتشان بروم باز هم در دوردست ها هستند. خسته ام سابقن خسته از خسته بودن ها. کـار هایی ک من می کنم، کـار هایی ـست ک به یک انسان برای انجامشان نیازی نیست. چرا جایگزینم نمی کنید. جـای مرا در سیستم عوض کنید، از سیستم حذفم کنید. خسته ام از بازکردن در هـای دیروز. و چ جالب است ک می دانم نه به چیز های جدید علاقه دارم، نه برای تجربه ی تجربه های جدید مشتاقانه داوطلب و ای کاش هیچکدام از اینها برایم جذابیت داشتند. خسته ام از این "صامت، مصوت، صامت، صامت" ـها.

خسته ام از شروع کردن پـاراگرافی جدید، تـکرار حرف های قبلی دم زدن از احساساتِ جدید. خود را می شناسم، جنس آینده ام را می دانم. خسته ام از نگرانی هایم برای خودم، ای کـاش می توانستم ب چیز دیگری فکر کنم. ای کـاش می توانستم وقتی دختری را در خیابان می بینم تحریک شوم. ای کـاش ساده، سطحی بودم و یا حداقل اطمینان داشتم ک اینطور نیستم. ای کاش رتگ هـای این تصاویر کمی پررنگ تر بودند. ای کاش کمی باران می زد، کمی آسمان ابری بود. خسته از نوشتن، خسته از دو دل بودن ... تفکر در بی دل بودن. قفلی نیست ک باز شود، ای کـاش قفلی بود تا برای باز کردنش تلاش کنم. ای کاش می توانستم همه چی را بگذرام و بروم، و بعد دوباره بگذارم  بروم و دوباره و و و و ... دوباره بگذارم بروم. ای کاش من هم می توانستم تمام شوم، ای کاش بی نهایت ها دست از سرم بر می داشتند. ای کاش مطلق هایم را پیدا می کردم، هر مطلق به ظاهر بیهوده ای را می پذیرفتم.

سه پـاراگراف شد.



"سال هشتاد و هشت، کاروانی سه نفره از سرزمین «اردیبهشت» به سمت «بهشت» به راه افتاد. پدر، مهربان و آقای کوچک. این وبلاگ سفرنامه ای به قدمت عمر است از وحشت گردنه ها تا آرامش ساحل‌ها و از سوز زمستانی تا طراوت بهاری. به هر مرحله داستانی، به هر منزل دوستانی و البته تا مقصد راه بسیار است." از آقای کوچک.

نقطهــ .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۰۷
نقطهـ .