خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

دعـوا ک بالا می گیرید می نشینم با خود فکر می کنم مشکل اساسی این داستان کجاست! بعد از مدت ها فکر کردن، روز ها ماه ها و ساعت های بسیار و حس کردن این خلا پر رنگ تازه در می یابم ک این داستان از کجا آب می خورد. مشکل از یک نقض سرچشمه می گیرد. اینکه یک روزی با خود نشستمُ فکر کردم ک هدف وسیله ای برای توجیح است و توجیح بیانِ علت هاست. اینکه سابقا هدف دار بودن را در خودم کُشتم. با پمبه سر بیردمش و البته خُب بدانید از همینی ک هم اکنون هستم هم راضی نیستم.


ما یک مشت عادمِ مسخره ایم ک قبول کردیم به ساز هر ک موسیقی بنوازد برقصیم حتا اگر بدمان بیاید از رقصیدن یا حتا اگر بلد نباشیم. سرپیچی از نامتنهاهی ها ممکن نیست اما خُب من به شخصه شرمگین می شوم اگر در بازه ی یک محدوده قرار بگیرم، در محدودیت های زندگی قرار بگیرم. باید و نباید هایی ک فلجمان کرده است. و لعنت به هر کِ این غل و زنجیر ها را با آغوش باز پذیرا باشد و یا حتا آنکه آنقدر محوِ دنیای مقابل چشمانش باشد ک غافل از سنگینی روی شانه هایَشُ دست های بسته اش باشد.


آری، آلت پریشی هنری ـست در نزد من بسیار ارجمند و هر ک را قدرت این بود و یا وجدان این کار، در این امر به نوعی با من همراهی می کرد. هر چ می خواستم باشمُ می نوشتمشان را می توانم در همه ببینم. و ما به یکدیگر متصل هستیم، مگر چشم ها را ببندیم. گوش ها را کَر کنیمُ عاری از هرگونه احساس مثل یک تکه گوشت بیفتیم یک گوشه. تکان نخوریم، صحبت نکنیم، چیزی حس نکنیمُ بر چیزی تاثیر نگذاریم اما خُب زنده باشیم در ذهن هایمان. زندگی داشته باشیم در ورای چشم هایمان. دنیا را نه فقط با آن دو لعلِ گول زننده یِ زیبا، بلکه در صداها و فراکانس های مغزی ـمان هم داشته باشیم.


و ای کاش صداهای درون مغزم هم بلند می شدند، فریاد می کشیدند. گریه می کردندُ بعد برای چند ساعتی خاموشُ سرخوشُ آرام می شدند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۲۳:۲۷
نقطهـ .

فصل اول

این روز ها باید فریاد بکشیم تا باور کنیم هنوز گوش هایـمان می شوند.

همیشه این عقیده رو داشتم که وقتی اوضاع بر وفق مراد پیش میره و همه چیز معمولی و خوب به نظر می رسه بعدش دردسر بزرگی پیش میاد و خُب دیروز هم از این قاعده مستثنا نبود. اون روز صبح، وقتی از خواب بیدار شدم قرار بود یه روز معمولی رو پیش رو داشته باشم. هیچوقت قرار نبود با یه کلاش تو دستم پشت ماشین ها قایم بشمُ برای نجات جونم دست به هر کاری بزنم و راستش اصلا فکر نمی کردم این کار ها از من هم بر بیاد! اما خُب ..


یه روز معمولی بود، سه شنبه بود و تا اونجایی ک به یاد داشتم تو تمام سال های عمرم سه شنبه ها معمولی ترین روز ها بودن. حتی بیشتر وقت ها برنامه مدرسمم سه شنبه ها سبک بود و بیشتر درس های عمومی بودن، طوری ک شب قبلش دیر می خوابیدم چون می دونستم می تونم فرداش تو مدرسه سر زنگ ادبیات درست حسابی چرت بزنم اما خُب، اون سال ها گذشت و الان رسیدم به کنکور و پیش دانشگاهی و این خزعبلات. هنوز هم شب ها دیر می خوابم اما خُب مسئله اینجاست ک فرداش یعنی روز سه شنبه اصلا دیگه مدرسه ندارم ک بخوام سر کلاس بخوابم. مدرسه ما رو سه شنبه ها تعطیل کرده ولی خُب در عوضش پنجشنبه ها میایم مدرسه. اون روز هم سه شنبه بود، سه شنبه ای ک خیلی معمولی شروع شد ولی اصلا اینجوری ادامه پیدا نکرد!

وقتی از خواب بلند شدم ساعت از نه گذشته بود، زود بلند شده بودم! اما خُب بعد اینکه از تو خیابون صدای داد و فریاد شنیدم با خودم فکر کردم حتما تصادفی چیزی شده و من هم از خواب پریدم. از تختم اومدم بیرونُ چشم بسته تا دستشویی رفتم. شیر آبُ باز کردمُ دستمُ زیر آب گرفتم و پاشیدم رو صورتم و بعدش تو آیینه رو نگاه کردم، صبح ها چشمام رنگش سبز تر از همیشه ـست اما خُب حتی صبح ها هم رنگ چشمام معلوم نیست و منم از این موضوع ناراحت نیستم. از دستشویی اومدم بیرون، مقصد بعدی مثل اغلب روز ها یخچال بود و البته خُب مثل همیشه هم در نگاه اول توش چیزی نبود برای خوردن، در نتیجه باید چند تا تخم مرغ نیمرو می کردم یا اینکه بذارم آب جوش بیادُ یه نون پنیر بزنم تو رگ اما می دونید اون روز به طور عجیبی اصلا حال این کار ها رو نداشتم. یه چیز جدید می خواستم برای خوردن و این کاری بود ک همیشه وقتی کسی خونه نیست انجام میدم. یعنی اینکه میرم دستمُ می کنم تو کوزه ـم - پول هامُ همیشه قایم می کنم تو یه کوزه - چند تومنی در میارم ازشُ لباس تنم می کنمُ می زنم بیرون و البته صبر کن قبل رفتنم موبایل و کلیدم رو هم بر می دارم.


موقع کفش پوشیدن یاد اون صدا و تصادف افتادم، کنجکاو شدم ببینم داستان از چه قراره و واقعا ای کاش هیچوقت کنجکاو نمی شدم اصلا ای کاش هیچوقت از خواب بیدار نمی شدم و از خونه بیرون نمی رفتم! پله های راهرو رو دو تا یکی پریدمُ از خونه زدم بیرون .. فقط می خواستم از خونه برم تو خیابون اصلی و از خیابون هم برم به یکی از چند سوپر مارکتی ک تو محل بودُ چند تا سوسیس بگیرمُ برگردم خونه اما خُب ..


اون صبح یادمه، هوا کثیف بود و با اینکه اواخر مهر ماه بود خیلی هم گرم بود. توی کوچه هیچکس نبود، در واقع حتی توی خیابون هم کسی نبود و این منو حسابی ترسوند چون مطمئن بودم صدای داد و هوار کسی رو موقع بیدار شدن از خواب شنیده بودم. چند تا مغازه باز بودن اما خُب همه جا خلوت بود و البته تا اونجایی ک یادمه کسی رو تو مغازه ها ندیدم. تا سوپر مارکت رفیقِ من دو تا خیابون و سر جمع چهارصد قدم فاصله بود. فاصله کمی بود و زیاد طول نکشید تا برسم اونجا، وقتی رسیدم سرم انداختمُ رفتم جلو پیشخون مغازه ولی دوستم اونجا نبود. با صدای بلند تو فروشگاه بزرگش گفتم:"علی؟" ولی خُب جوابی نیومد در عوض شنیدم یه چیزی اون پشت مشت های مغازه افتاد زمین و همین باعث شد بخوام برم اونجا یه سرکی بکشم بلکه علی اونجا باشه و البته خُب این شروع داستان وحشتناکِ من بود ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۱۶:۱۵
نقطهـ .

"من حسینمِ" دیگری در کـار نیست.
خیلی وقت است ک دیگر نیست.
حتا حسین هم دیگر این دور و اطراف نیست.
فقط حسامِ شبح گونه است ک عرضه اندام می کند.
حسامِ نصفه و نیمه ای ک حسین قبل مرگش او را خلق کردُ می خواست او کالبد جدید روحِ بی رنگش باشد.
حسامِ بی روح، سرگردان در این دنیاست. بی هدف، چیزی را گم کرده اما حتا این را هم نمی داند. 

و منی ک این بیرون نشسته امُ به این احمق ها می خندم.


حـال من بد بود ولی الان دیگه خوبم

دیگه ســرمو توی دیـوار نمی کوبـم ..



این حرف ها دیگر قالب جدیدی به خود نمی گیرند. این حرف ها از چارچوب ها تهی هستند. خودم نمی دانم، شما هم نخواهید دانست اما خُب این کلمات خودشان می دانندُ نویسنده ـشان. حرفِ جدیدی به نام یک عنوانِ نو در این وبلاگ نخواهید خواند. نه تا وقتی ک مِهر ماه را در این بایگانی ها مُهر کنم. و بماند در آمار هایمان، یک مطلبِ چرت باقی ـست در آخرین آرشیو مهر ماه .. مهر ماهی ک به گرمی گذشتُ دل ها چقدر در این گرما بی تابی کردند. سرمایی از راه نرسید تا از پی ـش قلبمان به فلبِ دیگری نزدیک تر شود. و من خوشم نمی آید از این خزعبلات اما خُب، مثل دودِ سیگاری ک باز دمش می کنند .. مانند غذاهای نیمه هضم شده ای ک بالا می آورمش این ها را هم دستانم تُف می کنند. از ذهن من ناشی نمی شوند، از خشمُ نفرتِ وجودی ـم چکه می کند. چه قطره های سیاهی هستند.


این روز هـا باید فریاد کشید تا باور کنیم،

هنوز گوش هایـمان می شنوند.


اهل کـاشانم.

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم، خُرده هوشی، سر سوزن ذوقی.

مادری دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستانی، بهتر از آب روان.


و خدایی ک در این نزدیکی ـست.

لای این شب بوها، پای آن کـاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیـاه.


من مسلمانم،

فبله ام یک گُل سرخ،

جانمازم چشمه، مُهرم نـور.

دشت سجاده ی من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمـازم جریان دارد مـاه، جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست.

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمـازم را وقتی می خوانم

ک اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسه ی سرو.

من نمـازم را، پی تکبیره الاحرام علف می خوانم،

پی "قدقامت" موج.


کعبه ام بر لب آب،

کعبه ام زیر اقاقی هاست.

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.


حجرالسود من روشنی باغچه است.


اهل کـاشانم،

پیشه ام نقاشی ـست.

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق ک در آن زندانی ـست

دل تنهایی ـتان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی ... می دانم

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی ـست.


اهل کـاشانم. نَسبم شاید برسد

به گیاهی ک در هند، به سفالینه ـیی از خاک سیلک

نَسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخـارا برسد.


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود.

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی می مرد پـاسبان ها همه شاعر بودند.

مَرد بقال از من پرسید: "چند من خربزه می خواهی؟"

من از او پرسیدم: "دلِ خوش سیری چند؟"


پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت، تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.


باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردنِ احساسُ گیاه،

باغ ما نقطه ی برخورد نگاهُ قفس و آینه بود.

باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه ی کالِ خدا را آن روز، می جویدم در خواب.

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد.

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گـاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.

فکر، بازی می کرد.

زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پرِ سار.

زندگی در آن وقت، صفی از نورُ عروسک بود،

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.


طفل پـاورچین پـاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.

بار خود بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر.


من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا،

تا ته کوچه ی شَک،

تا هـوای خنکِ استغنا،

تا شب خیسِ محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم ک در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغِ لذت،

تا سکوتِ خواهش،

تا صدای پرِ تنهایی.


چیزها دیدم در روی زمین.

کودکی دیدم، مـاه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم ک در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی ک از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم، نـور در هاون می کوبید.

ظهر در سفره ی آنان نـان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود،

کاسه ی داغ محبت بود.


من گدایی دیدم، در به در می رفتم آواز چکاوک می خواست

و سپوری ک به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.


بره یـی را دیدم، بادبـادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگـاه نصیحت گـاوی دیدم سیر.


شـاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت:"شما".


من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم، از جنس بهـار.

موزه یـی دیدم دور از سبزه،

مسجدی دور از آب.

سر بالِـین فقیهی نومید، کوزه یی دیدم لبریز سئوال.


قاطری دیدم بارش «انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالیِ «پند و امثال»

عـارفی دیدم بارش «تنناها یا هو»


من قطـاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطـاری دیدم، فقه می برد و چ سنگین می رفت.

من قطـاری دیدم، ک سیاست می برد و چ خالی می رفت.

من قطـاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپیمایی، ک از آن اوج هزار پایی

خاک از شیشه ی آن پیدا بود.

کاکل پوپک،

خال های پر پروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه ی تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلـوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.


پله هایی ک به گلخانه ی شهوت می رفت.

پله هایی ک به سردابه ی الکل می رفت.

پله هایی ک به قانون فسادِ گل سرخ

به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی ک به بام اشراق،

پله هایی ک به سکوی تجلی می رفت.


مـادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره یِ تشت می شست.

شـهر پیدا بود.

رویش هندسی سیمان، آهنگ، سنگ.

سقف بی کفتر صد ها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته ی زرد آلو را، روی سجاده ی بی رنگ پدر تُف می کرد.

و بزی از «خزر» نقشه جغرافی، آب می خورد.


بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.


چرخ یک گـاری در حسرت وامـاندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گـاری چی،

مرد گـاری چی در حسرت مرگ.


«سهراب سپهری»


ایده ها و افکـاری ک گاهن به سرم می زند در رابطه با این بلاگ، برایم تنهایی را تداعی می کند اما خُب، چنین احساسِ پاکی هم بماند در گناهانمان. حرف هـا اگر چ زیاد هستندُ ما هم اگرچه می گوییم ذهنِ پر و دهان خاموش اما خُب، دست ها ک پیروی نمی کنند. گاهی حتا هوس می کنند هم ریتم ضربات پیانو دکمه ها را فشار دهندُ آنها هم چیزی خلق کنند. ماندگار نمی شود اما خُب، عطش را فرو می نشاند. این روز ها چقدر دورمانده ام از خود. و چقدر برای بقیه غریب شده ام، چقدر عجیبُ دست نیافتنی می گذرند روز های پاییزی .. و چقدر همه چیز سخت می گیرند و خودم سخت می گیرم.


خود را به دار خواهم آویخت،
اگر طناب دارم را از سقف آسمان بیاویرید.


مهر ماه هم مُهر شد.

بمـاند در خاطرات تحریف شده ـمان.

بمـاند در گذشته ها، روز هایی ک می روندُ باز نمی گردند ... همان روز هایی ک قرار است در آینده غضه اش را بخورم .. بماند در غضه هایم.


مهر ماه هم مُهر شد.

نقطهـ .



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۲ ، ۲۳:۴۶
نقطهـ .

اینـ ـها فقط یک مُشت خاطره اند اما خُب،

این کهنه زخم ها همگی دردشان تازه است.

این گـورستان که مردگانش ایستاده اند.

در اینجا فقط ما هستیمُ ما چیزی نیستیم جز چشم هایمان

کـور ک باشیم، چشم ها نباشند .. دیدن ک نباشد "ندیدن" هم نیست.

و من هیچـگاه "من" را نخواهم دید و نه حتا تـو را 


منظوم نوشتن سخت استُ منی ک در شعر گفتن بی هُنرم. هر چ من هستم دست هایم استُ اینـ ـها هم ک ریتم نمی دانند. هر چ من هستم آثار فشار دادنِ این کلید هاستُ جملاتی ک در واقعیت نا موجودند اما خُب، هر چ هستمُ بودمُ خواهم بود را به کـنار، آنچه را ک از من می خواهند باشم چ کنم. قبلن ها شاید می شد از حفط، روان خواند این نوشته ها را ولی اکنون .. هر کلمه بیان صحبتی ـست طولانیُ مرا ک زبان سخن گفتن نیست. حرف هایِ در سرم طولانی می شوندُ نوشته هایم رو به نقصان استُ کلمات ک کم می آورند، سه نقطهـ . را می گذارمُ به اتمام می رسد یک درد.



مگر آنکه در عکس ها خلاصه شوند بعضی حرف ها.


نقطهـ .





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۶:۰۶
نقطهـ .

گاهی هدف از نوشتن فقط فرو خواباندن بعضی ترس هایم است، مانند ترس آنکه منِ دیگری بعد از این من در من حلول نکند و ورژنِ ناخواسته ای از من منتشر نشود ک فکر می کنم تا مدت ها حوصله کس دیگری را نداشته باشم و نوشتن راهکاری ـست برای اطمینان حاصل کردن زیرا ک این "من" ها هر کدام سیر فکری خود را دارند و نثر هایشان هم گاها متفاوت می شود همانگونه ک هم اکنون فکر می کنم این نثر با قبلی های خود انگار ک اندکی متفاوت شده باشد(!) و چقدر هم کوتاه شده اند این شاهخزعبلاتِ من.


این روز ها حالِ من به همان وخیمی رویاهایَم است. منمُ یک دشت ک معلوم نیست سبز است یا خاکی و پشتش هم معلوم نیست دریاست یا سنگلاخی و هر چ ک هست فقط من هستمُ دنیایی ک هیچ چیز دیگرش معلوم نیست و من نمی توانم با اطمینان به دور دست ها خیره شومُ با اطمینان بگویم واقعا در این دور دست هم جایی ـست ک .. شاکی نشوید خُب، گفتم ک معلوم نیست! و این ریتم ها هم ک همه تکراری ـست.

می دانم، هنـوز حرف برای گفتن است اما خُب حرف های ناگفته چ می شوند؟




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۲۳:۳۳
نقطهـ .
در این خرابی ها، من همـان سنگ کوچکی بودم ک رانش کوه را به راه انداخت. من سنگِ کوچکی هستم ک در میانه ی راه زیر پای کسانِ دیگرم خُرد می شوم. من سنگِ کوچکی هستم ک رهگذران از زمین بلندم می کنندُ سوی آسمانُ دور دست ها پروازم می دهند. رودخانه روی من در جریان استُ بی من در زمین فرو می رود. من کوچک هستم اما خُب، هر چ هستم این من هستم. قلوه سنگ های کوچک این طوفان را به راه می اندازندُ خودشان محو عظمت ریز نقشی هایشان می شوند. من کوچک هستمُ این داستان به من نیازمند است برای شروع، اما خُب باد هم می تواند.

من کوچک هستم.
در این دنیا کوچک بودن هم،
عجیب است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۲ ، ۱۰:۰۱
نقطهـ .
My black backpack stuffed with broken dreams
Twenty bucks should get me through the week
Never said a word of discontentment
Thought it a thousand times but now
I'm leaving home

Here in the shadows
I'm safe, I'm free
I've nowhere else to go
But I cannot stay where I don't belong

Two months passed by and it's getting cold
I know I'm not lost, I'm just alone
But I won't cry, I won't give up, I can't go back now
Waking up is knowing who you really are

Here in the shadows
I'm safe, I'm free
I've nowhere else to go
But I cannot stay where I don't belong

In the shadows
I'm safe, I'm free
I've nowhere else to go
But I cannot stay here
Oh! Show me the shadow where true meaning lies
So much more dismay in empty eyes



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۷:۴۳
نقطهـ .

و اما خُب، شاید پر از خالی شدن هم دور از ذهن نباشد. شاید این بدور از مطلق بودن ها هم نامطلق نباشد! شاید توانست یک مفهوم انتزاعی را در ابعاد دنیای برنامه نویسی ـشدمان جا داد. شاید بعد ها ک خواندم، با خود فکر نکردم این پست مربوط به من استُ لعنت به من ک فقط از من می نویسد و یا اینکه این پست ته مایه های آلت پریشی دارد و لعنت به من ک آنقدر دیوانه هستم و ای کاش واقعا دیوانه بودم.


آه، با این آهنگ می شود تا انتها نوشت؟ رهای ـش خواهم کرد و شاید آنقدر ها هم در آینده دل انگیز نشود. هر آنچه ک هست، دست هایم کمی یخ بسته است نه از سرمای پاییز، از نامِ سردُ مرده ی آن است ک دل ها می میرند. برگ ها هنوز هم روی درخت ها هستند. هوا هنوز هم گرم است، غیر از نسیم خنک صبجگاهی تغییر در روز ها به چشم نمی آید. شاید کمی روز ها زودتر تاریک می شوند اما خُب، پاییز بی برگی هم بماند در تراژدی های عاشقانه ـمان.


و اما خُب،

باید فریاد کشید چون دیگر دلیلی برای فریاد کشیدن نیستُ مقاومتی برای نگه داشتنِ سکوت. پس هم اکنون چرا باک از سکون؟ چرا تظاهر؟ چـرا نگه داشتنِ رفتار ها، مراعات می کنیم تا زندگی روالش طی شود. اگر دنیا به آخر برسد، چرا ک نرسد؟ چرا بعد از نوشتنِ این حرف ها، آرامشی نهان از پس آن بر میخیزد. بلند می شودُ در باد محو می شود. کوتاه است اما خوشایند. طوری ک دلم بسیار برایش تنگ می شود.


و اما خُب،

شاید بار ها با خود گفته ام:" همه چیز دیگر تمام شده است." بدی این همه چیز آن است ک همه چیز است. دیگر بعد از آن چیزی نیست. چیزی نیست و ماجرای جدیدی آغاز نمی شود. بدین ترتیب فقط تو می مانی و خاطراتی ک هر روز مبهم تر و غیر واقعی تر از دیروز هستند. خاطراتی ک تحریف شده یِ زمان هستند.


خط تولید از کار افتاده است. کالای اولیه در دسترس نیست. لطفن، تا مدت ها منتظر منِ دیگری از من نباشید.


نقطهـ .
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۹:۵۳
نقطهـ .
پیدا کردن هدف هایی ک هم مطابق باب سلیقه هایت باشند هم آنکه دیگران هم سر راهت قرار نگیرندُ اظهار نظرات شخصی ـشان را به پایت نریزندُ از این حیث در امان باشی، سخت است. گرسنه ام. از هر دو دهان مادی و معنوی ـم شاید آب دهان جاری ـست. حریص شده ام، جاه طلبی در من فروکش نمی کند. از هرآنچه ک سمت سویم به آن کشیده می شود متنفر می شوم. هر کدام به دلیلی، هر کدام بخاطر نواقصی اما خُب در بین همه آنها ناقص بودن مشترک است و منی ک نمی توانم این احساس را فرو کش کنم.

من ناقص هستم، حقیقتی ـست ک می دانم اما قبولش نمی کنم. ای کاش آرام می شد هر چ ک هست. من از آن دسته عادم هایی می شوم ک در درک هدف زندگی خویش مانده اند. جالبش اینجاست ک می دانم اگر هدفم را هم پیدا کنم برایم سئوال می شود، بعد از رسیدن به آن هدف چه؟ بعد از آنکه به هدف خلقتم رسیده ام باید چ کنم؟ و بعد پاسخ مبهمی می آید ک اول هدف هایت را پیدا کن و به آنها برس، در مورد بعد از آن تصمیم خواهی گرفت. چقد مسخره ـست آنکه ماه هاست ضمایر این بلاگ شدند "من" و من و من. شاید به سبب همین موضوع است ک از دسترس خارجش کردم البته تقریبا!

و همانا انسان ها در خسران به سر می برند. احساسم به من می گوید ک تنهایی، تنهایی به دور از خانواده، اجتماعُ شهرُ سایر دست سازه های انسان ها و محیطِ ماشینی بد طراحی شده ـمان ک باشم شاید قدری به آرامش برسم. نه اینکه هم اکنون آرامش ندارم اما خُب، آرامش در تفکر است. تفکری ک در تنهایی بیشتر میسر است. کسی در من وجود دارد ک مدام مرا سرکوب می کند، کوچکترین فکرها را در من به فحش می کشد. مرا فحش می دهد، وادارم می کند ک ساکت شوم. دوست دارد درس بخوانم، از غذا خوردن لذت ببرم و کمی به یاد بیاورم ک در من هم غریزه های جنسی وجود دارد. شاید بین او ... بین من و من های دیگرم کشمکشی در کار است. این کشمکش شاید باعث شده ک نتوانم هیچ کار انجام دهم.

گاهی باورش سخت می شود ک من پدری دارم ک پدرم پدری دارد ک پدرش پدر دیگری دارد و او هم پدر های دیگری و پدرهاشان پدر های دیگری و تا کجا می توان رفت. این موضوع به طور گنگی مسخره به نظر می رسد. این زنجیره خیلی مسخره است. من هم روزی از این زنجیره پدر ها خواهم شد؟ لعنت به من اگر آنطور شود. آه ... دست بردار از این آلت پریشی های بی معنایت.


نقطهـ .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۹:۴۳
نقطهـ .