خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است




چهارچوب ها محدود کننده هستند.
دورِ هر عکسم یکی از اینـهاست ..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۳
نقطهـ .

و من هم نامه ای نوشتم به مضمونِ "درخواست نامه". تا به حال از این کار ها نکرده بودم و خُب نمی دانم عاقبت کارم به کجا می رود. امیدوارم ک تیری در تاریکی نبوده باشد. شاید فردا ک بلاگ را باز کردید این پست را در پیش نویس ها قرار داده باشم.


«سلام

راستش نمی دانستم غیر از سلام باید با چه چیز دیگری شروع کنم. این را ک می نویسم نمی دانم چ کسی می خواند و یا آنکه اصلا قرار است خوانده شود؟

هووم، شاید آمدیم زوری بزنیم فقط.
کسی ک این نامه را می نویسند - یعنی من - جوانی ـست هجده ساله، عاشق ادبیاتُ داستانُ شعرُ این حرف ها و خُب همه اینها هم به وزارت ارشاد مربوط می شوند. چندی قبل در مدرسه بین دانش آموزان برگه هایی پخش کردند برای آنکه به رئیس جمهور کشورمان نامه ای بنویسیم. آن موقع با خود گفتم ای کاش برگه ای هم می دادند برای وزارت ارشاد می نوشتیم.

بله، این یک نامه الکترونیکی ـست و خُب فکر می کنم از مضمون نامه بتوان چیز هایی فهمید. این نامه را که می نویسم امیدوارم حداقل وجدانم را کمی آسوده تر کند. این نامه را می نویسم بخاطر علاقه ای ک به آقای دولت آبادی دارم و بخاطر چشم هایی ک منتظر خواندن کتاب جدیدشان هستند.

از مسئولین دولتی و کشوری تقاضا دارم نسبت به مجوز کتاب کلنل آقای دولت آبادی تجدید نظر کنند. راستش من تا به حال هیچ کتابی از این نویسنده نخوانده ام اما نامش را بسیار شنیده ام و همینطور هم شنیده ام از بهترین نویسندگان حالِ حاضر دوران ما هستند. یعنی دورانی ک ما زنده ایم و آنها هم زنده هستند. تا نمرده اند باید قدرشان را بدانیم.

از مسئولین وزارت تقاضا دارم کتاب را بازخوانی کنند. نسخه اصلی ـش را و یکبار نه برای ممیزی گرفتن بلکه برای سلیقه شخصی بخوانندش و بعد تصمیم بگیرند. اگر واقعا شاهکار باشد بعضی وقت ها با خود فکر می کنم آن قدر باید روی خواننده اش تاثیر بگذارد ک حتی از کنار بعضی ممیزی هایش هم رد شوند.

راستش الان ک چهارم دبیرستان امُ ازم می پرسند دوست داری دانشگاه چ رشته ای بخوانیُ من با خود فکر می کنم از بین خیل رشته های مهندسی کدام را انتخاب کنم، دستم به سمت و سوی هیچکدامشان نمی رود. من عاشق ادبیات و نوشتن هستم، و نویسندگی شغلی ـست ک در این دوره زمان در کشورمان زیاد ارج و قرب ندارد انگار. دارد اما خُب فقط در بین اهل ادب است انگار. و می توانیم از دقایق مطالعه سالانه مردم بفهمیم ک چقدر اهمیت داده می شود به کتاب. و حال ک می شنوم نویسنده ی بزرگی مثل دولت آبادی نمی تواند مجوز بگیرد خیلی دلسرد می شوم واقعا.

شاید این را ک می خوانید، ده سال بعدش من هم نویسنده ای شده باشم. اسمُ رسمی هم برای خودم بهم زده باشم اما خُب ..

تقاضامندم که سطحی و سریع از این نامه گذر نکنید. من فقط یک عاشق ادبیات هستم، مسائل سیاسی و سایر چیز های دیگر برایم اهمیت ندارند زیاد و خُب این موضوع در بین بیشتر اهالی ادب و فرهنگ صدق می کند.

خواهشمندم نسبت به حکم نهایی کلنل تجدید نظر کنید.

با ابراز احترامات
حسین باروزه»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۲۲:۱۱
نقطهـ .

و شاید واقعا خسته شده باشم.
هر روزُ هرشبُ دوباره روزُ شب و دوباره .. و ای کاش هیچوقت ساعت اختراع نمی شد. گذر زمان به اندازه کافی خود مایه عذاب روح است دیگر نیازی نیست حجم آنرا محاسبه هم بکنیم. ای کاش یکبار ک روز می شد، یک هفته روز باقی میماند بعد یک هو اصلا دیگر شب نمی شد. گرگ و میش می شد و بعد شب یا مثلن یک مدت طولانی فقط شب باشد. آنوقت حداقل وقتی دوباره روز می شد اینقدر بی تفاوت نبودیم و ارزش ها را می توانستیم از پایه و اساس احساس کنیم. اینکه در بعضی ها شب چنان زندگی ـشان را در هم تنیده ک روز برایشان کلیشه ای شده و یا روز موقعی شده برای گذر روزمرگی ها و شب ـشان را هم ک همیشه روی یک تخت می گذرانند، بعضی اوقات تنها و بعضی اوقات با یکی دیگر ..

و حتا من از خودم هم خسته شده ام. از بلا تکلیفی هایم. می دانم از ته وجود و سلول هایم ک دوست ندارم این چرخه را و از اساسُ پایه خواهان سرپیچی کردن از آن هستم. می خواهم به یکباره چمدانی بگذارم زیر بغلُ بروم ترمینال جنوب و یک اتوبوس را شانسی سوار شومُ بی آنکه مقصد را بدانم به یک دیار دیگر کوچ کنم. در پارک ها بخوابم، شب ها سردم شود و گرسنه بمانم. بعد به فکرم بزند کاری پیدا کنم، کاری پیدا کنمُ بعد پولی جمع کنمُ روز های خوش ام بشود وقت هایی ک در یک سفره خانه می نشینم و دیزی می خورمُ پیازی را با مشت له می کنم.

زندگی سطحی ک باشد رویایی است!

خوب ک فکر می کنم میبینم مدت زمان زیادی ـست ک این موقع از شب می نشینم پشت این دکمه ها و انگشتانم بیدار می شوند. مدت زمان زیادی ـست ک در قفسی نشسته امُ آسمان را میبینیم اما خُب من در این قفس متولد شده ام. ترس از آنکه از آن بیرون بیایمُ دنیا را با گوشتُ خون حس کنم به هنگام تولد در من ایجاد شده است. دستِ خودم نیست، شاید اینقدر ها هم ساده نباشد ک بر زیان می رود، شاید رفتم دنیای بیرون را دیدمُ فهمیدم همه آنچه ک حالا در بیرون می خواهم برگشتن به یک خانه است و کسانی ک بخواهم چشم انتظارم باشند و آنکه شاید هرآنچه ک بخواهم داشته باشم کسانی باشند ک اگر مُردم ارزش چند قطره اشکی را داشته باشم برایشان.

من به معنای واقعی کلمه شده ام حد وسط این دنیا، به همانقدر ک خواهانِ رفتنم خواهان ماندن هم هستم. به همانقدر ک از بیرونِ این قفس ترسانم خواهانِ دیدنش هم هستم و خُّب چقدر بد است این جایگاهی ک من دارم.

و شاید اصلا دنیای بیرونی هم در کار نباشد. شاید همه این تصورات توهمی بیش نباشند. شاید همین الان هم در همان بیرون هستم اما خُب در این بیرون هم گند زده باشم و دنیای واقعی آنچه ک فکر می کنم نبوده باشد. شاید دنیای واقعی من همان قفس باشد. غذایم را بگذارند سر وقت، نگاهم کنند و آنکه آواز بخوانمُ خودمُ دیگران لذت ببرند. در همان قفس بچه دار می شوم و بچه ام هم مثل من می شود همانطور ک من مثل پدرم شده ام.

چقدر محدود ..


× ای کاش چاقُ سنگین بودم، آنوقت حداقل شاید گوشتم به درد قصابی ها می خورد.


نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۶
نقطهـ .

کلیشه ای باشد یا نه، پایان داستان جالب باشد یا ک بد فرقی ندارد اما خُب امیدوارم داستان جدیدی شروع نشود به این زودی ها. این زمان ها دلم می خواهد وقت بسیار باشد، تا ک توانست توقفی کردُ نگریست به گذشته ها. به یک نقطه رسیدیُ پشتت را می بینی و خُب پشت من ردی از جهنم پیداست! من ک مسیرم از جهنم نگذشت اما خُب از هر جا ک گذشتم جهنمی به پا کرده ام تقریبا و بعضی اوقات کاری هم نمی کردم جهنم خودش می آمد و چقدر ناعادلانه است این موضوع .. و گفتند تقصیر من نبوده اینها، شیطانکی همراهِ من بوده ک هم اکنون نباید دیگر باشد ولی خُب مال تو انگاری هنوز با توست.


و چقدر هم برای تو نمود پیدا کرده است. توصیفِ ظاهری اش می کنی، حرف هایش را هم گاهی نقل قول می کنی در رمزُ راز هایت و خُب هنوز هم باورم نمی شود شاید. راستش تقصیر تو نیست، تقصیر من است آخر معجزه هم دیده ام ولی هنوز اطمینان ندارم، دارم اما خُب قلبی نیستند. نازک هستند و شکننده و احتمالات اینجور مواقع خیلی در من بی داد می کند و شرط میبندم اگر تو بودی می گفتی اینـها افکار خودت نیستند. این شاید ها، شاید های تو نیستند. و واقعا هم شاید القا شده باشند در ذهنم.


این فصل رو به پایان می رود. هنوز آذر هم شروع نشده اما زمان برای من خیلی تند پیش می رود. یکی دو هفته ی دیگر شالُ کلاه باید کرد و خُب من هم قول قرار هایی داده ام به یک دوست به هنگامِ شروع فصل سرما. این منی ک می بینید حاصل گوش دادن نویسنده اش به یک موسیقی خواب انگیز است. از آن دسته ریتم هایی ک رویاهای قشنگی در پی ـش می آیندُ مرا رویا ها در خواب می کنند.


× توقف یک رویداد تلخ هم می تواند رویایی باشد برای خود.



نقطهـ .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۹:۰۰
نقطهـ .
گمـان می کنم این کارِ من در این نوشته ها و نثر ـشان شاید تاثیر بدی بگذارد. نوعی خود تخریبی شاید اما خُب اگر بهایش این است .. و باز گمان می کنم ک بشود در آینده جبرانش کرد. هدف باید مقدم بر همه چیز باشد البته هم اکنون همینی ک در حال نوشتنش هستم کمُ بیش متفاوت تر از آن چیزی ـست ک دلم می خواهد بشود. منظورم رُک و راست بودن است و آنکه یکم بیرون آمدن از لاکُ پناهگاهُ دم زدن از چیز ها و چیز هایی ک باید تجربه شود. کمی وابسته تر به دنیایی غیر از دنیایِ درون .. و خُب نوشته هایی ک نشود تند خوانی ـشان کرد، دلم نمی خواهد دیگر.

هم آوازِ چلچلـه ها،
شاید توانست گذشت از آسمانِ تردید و یا حتا آسمان شبُ پیدا کرد مسیر درست را. هم آواز چلچله باید بود تا ک پیدا کرد راهی را ک از ابتدا باید در آن قدم بگذاشت. هم مسیر چلچله ها می توان با استعارات از چیز هایی دم زد ک نویسنده اش هم نمی داند حتا. به بعضی ها اعتماد کنید و خُب این بعضی ها لزوما خیلی هاشان زنده هم نیستند.

هم آواز چلـچله ها،
حتا اگر تا ب امروز نامـشان را نشنیده بودید یا آنکه در آسمان می دیدی ـشان اما نامشان را نمی دانستی. هم آواز چلچله ها باید بود، باید بال و پر گشود بی هدف حتا، مثل منی ک بی هدف دکمه ها را فشار می دهم. فقط هوس نوشتن کرده ام، یک نوشته ای ک نشود تند خوانی ـش کرد. هوسِ نوشتن چیزی را کرده ام ک کوتاه باشد اما خُب چند باری خوانده شود.

هم آواز باید بود.
باید بالُ پری باز کردُ رو به آسمانی اوج گرفت.
شب باشد، روز باشد یا حتا اگر هر دو .. گرگ میش باشدُ آن هنگام کلاغ ها را ببینی ک یکصدا می گویند:"برف .. برف".


× خوب بودن را به انجام کار های نیک و نه انجام ندادن کار های بد ترجیح می دهم.
× خُب .. سخت نگیر، دیدی ک شد با همچین متن هایی هم خالی شد. از درُ دیوار هم ک بنویسی اصل کارت را انجام داده ای. در واقع اصل کار در اینجا چیزی جز نوشتن نیست.
× و این ضربدر ها را هم یادت نرود.
× راستی، از چ می خواستم خالی شوم؟!

نقطهـ .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۸:۱۰
نقطهـ .

داستانِ من و کورالاین به قبل تر از آن بر می گردد ک من انیمیشن آنرا ببینیم و یا حتا به طور اتفاقی متوجه شوم ک کورالاین کتابی بوده و نویسنده اش هم برای خودش نویسنده ای بوده حتا. داستانِ منُ کورالاین بر می گردد به ماه ها قبل، وقتی منُ رفیقِ شفیقم در بین قفسه های دی وی دی فروش ها از بین دو انیمیشن تازه به بازار آمده می خواستیم یکی را انتخاب کنیم. یک گوشه، دختر بلند قامت و پسر نمایی بود با موهای فرفری و نارنجی ک اسم انیمیشنش را هم گذاشته بودند شجاع (Brave) و کنارش هم یک دختر دیگر بود. با این تفاوت ک بچه بود، موهایش سیاهُ شمع بدست در تاریکی ها از درِ کوچکی می خواست بگذرد. اسمش کورالاین بود.


آنروز شاید از بختِ بد، شجاعِ سطحی انتخاب ما بود. و چقدر این انتخاب ماه ها مرا به عقب انداخت. و چقدر افسوس ... و البته خُب خوب ک فکر کنم در می یابم شاید آنروز ها آنقدر ها هم آماده نبودم برای مواجه شدن با افکارِ ترسناک انیمیشنی مثل کورالاین. خیلی شده تا به حال فکرش به سرم بزند، اینکه چرا باید برای کودکان چنین انیمیشن هایی بسازند با همچین فلسفه هایی. بچه ها ک خُب مطمئن نمی توانند همه مفاهیمش را درک کنند. 


کورالاین، در نوعِ خود اولین بود برای من. نه انیمیشن های تیم برتون و نه دیگر چیز هایی ک تا آنروز دیده بودم برای من مانند کورالاین نبودند. کورالاین عمیق بود. و خُب همانطور ک شما هم حتما خوانده اید به نظر من هم مقایسه آن با "آلیس در سرزمین عجایب" دور از ذهن نباشد. منِ بیننده ک مدام به یاد آن داستان می افتادم. سوراخِ لانه خرگوش شده بود سوراخی درونِ دیوار.


از خودِ آن در کوچکِ پای دیوار ک بگذریم، آن تونل ارزش تفکر داشت. تونلی ک ابتدا و انتهای کار شکل ظاهری ـش چقدر متفاوت شده بود. و فاصله هایی ک کش می آمدند گاهی و گاهی هم کوتاه بودند. شاید به دور از ذهن نباشد اگر بگویم کل داستان پیرامون دنیای مقابل چشم بودُ حقیقت های ورای چشم ها.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۲ ، ۰۰:۱۱
نقطهـ .
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۱۷:۴۵
نقطهـ .

می شود نوشت. نوشتن سخت نیست و خُب من هم استادی هستم برای خودم در زمینه خلق هرگونه خزعبل و به نقل یکی دوست آلت شعر ها. هر جور ک سلیقته ـتان می کشد از من می توانید استخراج کنید آلت پریشی ها را اما خُب، این دستگاهِ تولیـد خزعبلاتِ من خسته شده است گویا. دوست دارد بعضی اوقات محصولی ک می دهد کمی خالص تر باشد، کمی درخشان باشد. چیزی از خود بروز دهد ک در خاطره اش بماندُ سالیان بعد به یاد آن چیز دلش خوش باشد. بگوید آری .. خُب، از من هم چنین چیز هایی در می آمد بعضی اوقات .. بعضی اوقات. اما زمان می خواهد، باید خیلی از خزعبلات را دور ریخت. به روی خودت هم نیاوری ـشان و دست مردم ندهی ـشان تا شاید بعد از روز ها و ماه ها و زمان های طولانی، چیزی (فکری/ایده ای/ مطلبی) به پستت بخورد ک در دست همگان بدرخشد. زمان می خواهد، مانند الماس خیلی باید بماند زیر فشار ها و زمان می خواهد .. خوب ک فکر می کنم، در دنیایی ک همه اول شخصِِ داستانشان هستند، همان بهتر ک فقط روایت کننده باشم. همـان بهتر ک بیــدل نقال باشم.


یک سال گذشت از عمرِ بلاگ،

عمرِمان شد شانزده سالُ یک سال.

هنوز راه بسیاری مانده است برای پیمودن، اگر پاها یاری کنند.




نقطهـ .



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۱۰
نقطهـ .

وسوسه ی چیز هایی در من می روید ک سابقن تنفرم را بسیار اعلام داشته ام از آنها، هر چ ک بدم می آید بر سرم می آید و خُب منم ک این جمله را قبول نداشته ام. دلم می خواد حالم بد باشد، می دانید این خواسته از روی عجز و ناتوانی ـست و سایر چیز هایی ک می خواهم داشته باشم. حس خوشِ از دست دادن یک چیز و سایر احساساتِ سطحی .. توضیحش سخت است اما خُب من ک مثل یک صفحه ی سفید شده ام، سابقن پر خط بوده ام. یک پاک کن کارِ خط ها را یکسره کرد اما نه  رد های باقی مانده از نوشتنُ نقاشی کردن ها. و حال احساس لخت بودن می کنم، گریه هایِ بدون اشک. بارانِ بدون ابر.


هیچ چیز،

از گذشته ام مرا ارضا نمی کند.

هیچ چیز،

از آینده ام مرا امیدوار نمی کند.

هیچ چیز،

و هیچ چیز ..


و خُب تجربه ها هم بمانند در حافظه ی ضعیفم و تکرارِ این فیلمُ منی ک فراموش می کنم هربار و خسته نمی شوم از تکرار. هیـپوکامپِ مغزِ من درد می کند. خیلی درد می کند.

و این روز ها جمله هایِم با "و" شروع می شوند. ادامه ی راه های قبلی هستند، مسیر های قبلُ منظره ها قدیمی هنوز مقابل چشمانم هستندُ با وجود راهپیمایی هایِ یکسان این نقطهـ . از جهان، عبورش برایم به مراتب طاقت فرسا شده است. جمله هایِم مرا فرو می خوابانند و همه چیزی ک از این "من" باقی مانده است چیزی جز درد هایم نمی تواند باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۲ ، ۱۶:۴۳
نقطهـ .

تقصیر من نباشد اگر سعی کردم بنویسمُ آنطور ک می خواستم نشدُ تصمیم گرفتم به یک وسیله ی دیگر این چاهِ بر از کثافتِ دل را خالی کنم. حال هر چقدر بدُ زشتُ این خزعبلات باشد البته خُب فقط برای من! شما ک ماشاالله هرکدامتان اینها را کشیده اید، فقط برای من جیز بوده است تا به اینجا، کون لقتان. اوهـوه .. بله انگار حق با شماست، این ادبیات به من نمی آید. آنقدر ک پسر خوبُ آرامی هستم اما خُب اگر حالُ حسم یاری کردُ اینرا نگذاشتم در پیش نویس بپوسد، آن موقع باشد ک نظرتان عوض شود. باشد ک بدانید من از روانکـاوری بدم می آید، بدم می آید به یک نوع خاص تعریف شده باشم و خُب دست خودم هم نیست. بلافاصله ک محدودم کنند از قاعده های محدوده ام خارج خواهم شد. چ پسر خوبی هستم... چ پسر خوبی هستم.


می گذارم بپوسد در پیش نویس ها، اینـها حرف هایی هستند ک پیش خودم می مانند. به شما مربوط نیستند با اینکه اینقدر شما در این پست از سوی من خطاب شده اید. کونِ لقتان. سیـگار خواهم کشید، پاکت به پاکت برای ماندن سر آن قسم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۲ ، ۱۹:۴۸
نقطهـ .