خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

از آن موقع هاست ک حسابی داغم، حسابی بخار در می آید از منُ شاید باید خارج شود کمی حرف هم از دهانم!

شعرُ نثرِ مسجع قاطی شده باشد یا نشده باشد، آنقدر گرم هستم الان ک فکر کردم شاید،

پایِ کیبورد نشستنُ نوشتن بدون فکر قبلی حتما می تواند آرام کند جنبش هایِ درونم را، بی مقدمه و بی توضیح و بدون هیچ هدفی چرا ک شاید،

باید داشت هدفی در این دنیا؟

هدف ..

هدف!

اگر هدف داشته باشم خُب. روزی تمام می شوم یعنی؟ و یا آنکه باید چند هدف را یکجا با خود نگه دارم محض روزِ مبادا. بدون هدف چ می شود آنوقت خُب؟

منِ بی هدف را شاید باید توصیفش کرد مثل جنس تولید شده ی یک کارخانه بودن قالبِ اولیه. مواد خام را روی هوا ریخته اندُ سرد کرده اند. به خود شکلی نگرفته است این مخلوق؛ خواست شکل خودش باشد هر چند ک نافرم شد یک جورایی ولی خُب تنها نافرم این دنیاست. تنها شکلی ـست ک شاید ندارد همتایی شبیه به خود این دور و بر ها و حتا اگر هم کسی رفتارش را تقلید کند الزما شکل او مانند خودش نخواهد شد.


بله این مخلوق بد فرم هم مال کارخانه خداست. ما ک پیش از این گفته بودیم اینها را، من دهانم نیستم .. من چشم هایم نیستم. من یک حنسِ تولید شده زیر خط تولیدِ هزاره ی خدا نیستم. من مالِ این کارخانه هم نیستم اصلن. من مال یک کارخانه ام، اما نه کارخانه شما. شاید ک برود اصلُ نسبم برسد به یک فاحشه در بخارا .. چ می گویی سهراب!


خداوندگارا، باشد ک هدف ما را با سرشتمان آغشته کرده باشی. یعنی آنکه این کل و تهی در یکجا هم را بفهمند. یکی باشند، دو تا نباشند. خودت فهمیدی دیگر، بندگانت نیازی به دانستش ندارند.


عین کفر است اما،

شب بخیرُ

خواب خوش ببینی خدایا!

 چرا ک این خواب زمستانی ـست ..




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۸:۴۶
نقطهـ .

دلم پر است،

و هیچ تخلیه چاهی دورم نیست.

تنها مانده ام،

راهِ دیگری برای گریز از این مقصد نیست.

من خدا نیستم،

خدایی ک می خواهم دورُ اطرافِ من نیست.

زمینِ زیرِ پا،

هنوز زیر پاست.

دیگر سفت نیست . البته ک غیر از این هم ک نباید باشد.

و به غیر از کرم ها،

ک وقتی می میرند بدنشان کرم می افتدُ

کرمی جدید خودشان را می خورد.

اما خُب،

هم دمُ یارِ دیگری جز من برای من نیست.


من یک سایه شده ام.

سایه ی من شده من.

و سایه اسم دخترانه ای ـست.


یک روز قشنگ است،

روزِ دیگری هم حتا در کار نیست.


ای کاش ک گرگ باشیم،

گرگ ها هم حتا در این دنیا،

تنها نیستند.

و من نیستم.

من نیست ام.

این خطای دستوری معنا دار است.

و این معنای خطای دستوری است.

و این دستور خطای معنا دار است.


چقدر بی رحم شده ام. کلمات بیچاره قبل از فرصت یک بار خوانده شدن کشته می شوند. پاک می کنم، و من همیشه با لذت ک پا می کنم فرادایش بی خواب می شوم. پاک شده ام.

هرآنچه هستم، چیزی جز این کلمات نیست.

اوج بیهودگی ام را درک کنید.

اوجِ بی تاثیر بودنم را در این دنیا،

و من چنین نقش ضعیفی را نمی خواهم.

و حتا سیاه لشکری ک میان جمعیت سیاهِ لشکران له می شود. دوربین جای دیگری ـست. زورِ سیاهی لشکر هم حتا به من می چربد.


نه عاشق بهارُ خزانُ غنچه ها و و برگ های طلایی اش هستم و نه آنکه می فهممشان. فقط فهمیدم ک برگ ها را لگد نکنم بهتر است. و در بهار شکوفه را نکنم بهتر است. با ضمه بخوان، با ضمه بخوان ..


خانه ی پدری ام در چهلمین خاموشیِ بوستان سعدی بودُ من حافظ را بیشتر دوست داشتم.

و در خلسه ی حرف های نامربوط غرق باید شد.

آنقدر ک این دنیا را گفتند معنی دار کرده اند. کسی نبود بگوید دنیا را اینقدر نکنید، معنی دار؟(!)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۸:۱۶
نقطهـ .

به زندگی زیرِ، اقیانوسِ انزوا

به خوابیدن تو عمقِ آبی تیره ی دریا

به آرامش بیشتر از، هوا محتاجم همین

تو رویِ آب برقصُ دنیا رو بیشتر ببین.

من از سرب هایِ تنم، سبک می کنم تو رو

من از خوابِ زیر آب، بیدار نمی شم برو

ای شبحِ تکراری، ک دست بر نمی داری

برو باید فکر کنم تو وقت اضطراری


به پیـرامون خلوت، سوتِ سکوتِ ممتد

به سکونِ عاطفی، توقف جذرُ مد

به بی وزنی بیشتر از، جاذبه نیاز دارم

به پرواز روی دره، اشتهای باز دارم

به تنهایی ـم توی جمع، به ازدحام فردی

به ارتفاعِ روحم، ک دست پیدا نکردی

خاکِ مرغوب کشتِ هویت های بیمار

پا از قلمرو قلب، دست از ذهنم بردار



Underneath The Ocean - Download

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۸:۰۳
نقطهـ .

اولی کند، دومی پر کرد. سومی خندید، چهارمی غر زد.

پنجمی گشت، گردید. کل سلولُ دور زد.

گفت هممون اسیریم اینجا مطلق.

اولی گفت من می خوام ببینم اون بیرون چیه.

دومی گفت حرف نزن من شنیدم هستی اون بیرون، ویرون میشه.

سومی ک اصلا توی بحث نیست.

چهارمی نفسشُ داد بیرون بی روحیه.

همشونم می دونستن پنجمی از بچگی پیِ پیروزیه.

اما یه آن همه ـچیشو باخت.

سرد ترین چشم هایی ک میشه دید تو بعدِ امکان.

گفت طبقاتیِ این زندان.

گمیم انگار، ماها کی ایم؟



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۷:۵۵
نقطهـ .
در خود مرا جای می دهند خرابات این شهر، و مـرا منزلگاهی جز این خاکستری ها نیست. گوشه و دیوارُ سنگ هایش را محوِ زمان مردگی کرده اند. روی دیوار هایش گرد و خاکِ زمانُ خاطرات نشسته است.
جایگاهِ من خراباتِ این شهر است. و چ بد جایگاهی ـست و چرا خورشید با ما چنین می کند؟ چرا زمین این چنین خود را از ما دریغ می کند؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۸:۰۶
نقطهـ .

سابقا گمان می کردم این آذر ماهِ فعلی آذرماهِ بزرگی خواهد بود. اولین روزش هم به نوبه ی خودش برای من اولین بودُ پیش از این چنین حرکتی از من سر نزده بود اما خُب، چیزی در من می گوید این ماه به سکوتی می گذردُ امیدوارم این مطلب هم مثل آبان ماهُ فلسفه های کورش آنقدر طولانی نشود.

مثل کوه نوردی می ماند. کسی از افتادن از یک تپه ی نچندان بلند جانش را از دست نمی دهد. حتا شاید زخم هم بر ندارد اما خُب، وقتی قدم در فتح یک قله می گذاری .. قله ای مرتفع و سختی های بسیارِ راه شاید با یک اشتباهُ سقوط کارت تمام شده باشد. بالا رفتن از کوه خود یک مسئله است، پیدا کردن کوه مسئله ی دیگر. گاهی آنقدر کوه مقابلت سرافراشته است ک می مانی کدامشان را بالا روی و گاهی هم در جایی گیر کرده ای ک مقابلت فقط تپه و سراشیبی های ملایم است. گاهی در این سفر تنهایی، گاهی همسفر و خُب گاهی خودت همه اضافه ای برای خودت.

مهم نیست به هر حال، قله را پیدا کنُ برو بالا فقط. اما خُب، با من سر جنگ دارد. هر ک زودتر به نابودی کشیده شود برنده است! و خُب می دانی، من سابقا میلِ پیروزی نداشته امُ حال می بینم ک همین خلقُ خو باعث پیروزی ـم خواهد بود. و من ک به هر نخِ تو یک پاکت می دهم، باکی نیست اگر بدنبالم نخ های دیگری را خاکستر کنی اما خُب، از چشمم افتادی همان روزی ک من از پا افتادم.

اما خُب، اما خُب ... لعنت به تو! خُب؟



تصـاویرم را هم پیدا کردم انگـار، دیگر جایشان خالی نیست.

و خـراباتی ک به آن ها تعلق دارم، رنگِ خورشید را فقط شب ها می توان دیدُ روز ها ماه آنقدر پر رنگ است ک خورشید محو پر رنگی نقشِ ماه در این زندگی شده است. در خـراباتی ک من بزرگ شده ام همیـشه به همین شکل بوده است.

یک مشت خزعبل است، رنگِ خورشیدُ خراباتِ من یتعلق به و سایر چند حرفی هایی ک در متن هایِ من یافت می شوند خزعبل هستند. خزعبل از من استُ من از خزعبلاتم و خُب، در این دنیا همیشه اینطور است .. جنسِ ایده آل کمیابُ بدرد نخور ها بسیار.

سقـوط می کنم .. این خاطرات آینده ام را سقط می کنند.

بعضی اوقات ک میشینمُ ذهن درگیر خیال پردازی ها و کوباندنُ له کردن بدن می شود به این فکر می کنم ک در این دنیا من فقط به یک دست کفایت می کنم. زندگی با دستِ راست! یک دست برای ثبت و ذهنی ک پیوسته هیزم بسوزاندُ ذغال سنگ بریزند در دهانش. به قولِ ساده تر و انسان فهمانه تر، یک گوشه ی نرمُ آرام می خواهم برای نشستنُ خیال پردازی کردن و یک دست ک ثبتشان کنم. میلی برای تجربه ی لذاید نیست. میلی برای تجربه ی مخلوقاتِ مخلوقات خداوند نیست. میل برای خالق بودن در من زنده است! نویسنـده ها هم به همین شکل هستند. کتاب هرکدامـشان ک خدای بهتری باشند قشنگ تر است.

و خداوند بزرگترین نویسنده ی این دنیاست.


روی دیوارِ این خانه، پودرِ جادویِ زمان مردگی ریخته اند. جاودانه مرده است! و یا آنکه جادوانگی مرده است. غیرِ این موها جای دیگری از من به رشد نمی رسد. بالا نمی رود، ثابت مانده ام. ثابت و به معنای مطلقِ خواب شدنِ ساعت ها و از حرکت ایستادنِ عقربه ها.

این روز های پاییـزی مرا بدین شکلشان بیشتر در خود حل می کنند. پیرامون روشن اما خُب، خوب ک نگاه می کنی خورشیدی در آسمان نیستُ آفتاب هم بی آزارُ تسلیم به نظر می رسد. صـداها هم حتا پر سر صدا هم نیستند آنقدر و ابرهای سیاهی ک شمالِ شهر را پوشانده و ابر های سفیدی ک جنوب شهر را پوشانده و بالا سر من ک هیچ ابری نیست اما خُب، با این حساب هم حتا خورشید بالای سرِ من نیست! و شاید اصلن خورشیدی در کـار نیست.

خورشیدِ پاییـزی، چقدر بزرگ کرده ایم این پاییـز را برای خودمـان. آرامش قبل از طوفان در چشم ها هست، در کلمـات هست اما خُب طوفانی در زمستان نیست ک منتظرش ایستاده ایم. طوفانِ اصلی بهار می آید. آن هنگـام ک همه در خواب شده ایم. دُرست نگاه ک کنی می بینی اولین قانون نیوتون شـر و ورِ محض است! همه ایستاده اند و به ایستادن ادامه می دهند اما خُب به راستی میل ایستادن ندارند. من ایستاده ام اما خُب، از ایستادن متنفرم و می دانم اگر بروم هم از رفتن متنفرم. میلی به رفتن نیست، میلی به ماندن نیست. میلی به بودن نیست. میلی به نبودن هم نیست حتا.

نیـوتون را باید تا آخر در زندان می کردند. یعنی آنکه آزادش نمی کردند کلیسایی ها، حق داشتند خُب. این مردکِ دیوانه!

میل ماندن ندارم، پای رفتن هم ندارم. ثانیـه ها هم کپک زده اند. و خُب ریدیو هد هم دارد ناله کنـان آواز می خواند. استیون ویلسون از شروعِ یک دروغِ فانتزی می گویدُ با یک انفجار شاید، داستانش را به اتمام می رساند. منی ک خُب، فقط گوش می کنم. فقط راه می روم، فقط چرت می زنم. نشخوار می کنم، فکر می کنم بعد دوباره نشخوار می کنم. بعد تصمیم می گیرم به صورت انفجارانه تغییر رویه دهمُ زندگی ام را جهت دار کنم ک البته خُب خیلی زود انفجار دود می کندُ به آسمان می رودُ سیاهش می کند. فضا غمگین می شود ک چرا نمی شود دل کندُ دل بریدُ به آسانی عوض شد! هر چند ک همیشه می گویم لحظه لحظه هایم با لحظه های قبلی ـشان متفاوت استُ منم متفاوت می شوم اما خُب ... تغییر اساسی می خواهم، شیمیِ زندگی من به یک کـاتالیزگر نیاز دارد. ک سرعتِ کندِ واکنش را عوض کندُ انفجاری به تعادل برسم. نه اصلن تعادل هم نه، یک واکنش برگشت ناپذیر هم ک باشد قبول است.

قبلن می شد نشست، اسپیکر را روشن کردُ آهنگی خلسه آور گذاشتُ نوشت. شروع به نوشتن کردُ با سه پـاراگراف قالب سپیدِ این بلاگ را به سیاهی کشاند. قالبِ سپیدِ کلماتِ سیاهِ من. دنیا هم همین رنگ است.

مثل همین مرد، سرم را میان دستانم می فشارمُ می بینم ک فرو می رود. در منجلابِ عمیقی به نامِ خاطراتُ آثارشان. دستانم را دور صورتم نگه می دارم، دارد مچاله می شود. مغز از لای انگشتان روی گونه هایم چکه می کند. گریه می کنمُ مغزم از چشمُ دهانُ بینی آویزان شده است. گریه می کنم، چشمانم مرا خلاصه کرده اند.
 

*     *     *
 
همه ی فکر ها و ذهن ها واگیر دار شده اند. هرکدام ناقل بیماری هستند ک میزبانِ مهمان دوستی برای بیماری های خود بوده اند و یا آنکه بعضا این کرم از درخت خودشان بوده است، اولین کرم در مغز خودشان شکل گرفته است. نظریه خلق الساعه را حالا برایِ من نقض کنیدُ تکثیراتُ تکاملات تک سلولی ها را برای من شرح دهید. به من یک عکس نشان دهید ک یک میمون تکامل می یابدُ می شود منُ تو .. ماده گرایی را به اوجِ خود برسانید.

و گـاهی با خود فکر می کنم، این عشق نباشد ک انسان را از سایر موجودات متمایز کند. این "هنـر" ناب است ک مـا را به تکامل می رساند. سخنم کلیشه ای نشود چرا ک خُب هر جا ک نام عشق در میان است، کلیشه خوش می درخشد. و جالبش اینجاست هرچقدرم ک بگویی ـم عشق یک فرایند شیمیایی بیش نیست در مورد هنر این چنین نمی توان مستحکم اظهار نظر کرد چرا ک اگر اینطور بود، هرکسی مادرزادانه هنـرمندی بزرگ از آب در می آمد و خُب این سخن هم بدین معنا نیست ک همه نمی توانند هنـرمند باشند.

مــاهی هایِ دریـاها،
و گربه ها ک خب همه در سطل عاشغال ها،
کثیفی کوچه خیابان هم بماند در حوض هایِ بی ماهی ـمان.
یا ک اصلن خـانه هایِ بی حوضـمان،
پنجره های رنگیُ درختی نیست تا ک پرنده ای لانه کند بر رویش.
و کلاغ ها هم اینـبار،
همه بر روی آنتن ها می نشینند.
و چلچلـه ها به هنگامِ کوچ، روی سیم هایِ برق.
شاخه ها را به بـهای گزافی فروخته ایم.
بهایِ بهار را فروخته ایم،
و همینطور پوشیده شدنِ کف پیاده رو های ـمان از برگ ها را.
بهایی ک به از دست دادنِ فصل هامان بود.
و خُب تابستان هنوز هم طاقت فرساست.


 
 
When you were here before
Couldn't look you in the eye
You're just like an angel
Your skin makes me cry

You float like a feather
In a beautiful world
And I wish I was special
You're so fucking special

But I'm a creep, I'm a weirdo
?what the hell I am doing here
I don't belong here

I don't care if it hurts
I want to have control
I want a perfect body
I want a perfect soul

I want you to notice
When I'm not around
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep, I'm a weirdo.
?what the hell I am doing here
I don't belong here

She's running out again,
She's running out
She's run run run run

Whatever makes you happy
Whatever you want
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep, I'm a weirdo,
?what the hell I am doing here
I don't belong here
I don't belong here

 
Download
 

و تو ک درپـایانِ یک شروع ایستاده ای،
مـا را به پـایانِ بردن این غم دخلی نیست.

در دنیایِ ریاضیاتِ من، خوبُ بهتر آخر این محور
درون قدرِ مطلق های زندگیِ تو معکوس می شوند.

دستِ پیش می گیرمُ پَس می افتم،
پس گرفتنُ پیش افتادن هم آرزوست.

در این سـراشیبی ها حتی زمین هم مـا را
شلاق وار به نوک کوه می برد با خود به زور
ترس از ارتفاعُ سقوط از بالا ترین نقطهـ ..
و در خیالاتِ خود به فکرِ کاری ترین ضربه.


 
شب ها، پلک هـا، آرام آرام
با ریتمِ رقاصانه ثانیه ها
پایین می آیند،
پرده ی سینمـا اما می رود بالا.
پلک هایت، پرده ها شده اند.
و ژانری ترسناک، فیلم امشبِ سینما ها.
می بینی ک دختری،
ساده چهره و هولناک فکر،
در دستش قلمویی بسیار تیز،
با رنگِ درخشانِ خونین ک می خورد لیز ..
جمله ای را نقاشی کرده است بر دستِ خویش ..
 
تغیـیر رویه ندهم، بمانم سر جایمُ ای کـاش صندلی مرا با خود ببرد. مسافت هایِ طولانی، سکوتی ک در آرزوی شکستن است .. زمان صبر می کند به امیدِ گذرِ ثانیه ها ک تصاویری هک بشود بر ذهن، ثبت شوند به اسم خاطره ها. ثبت شوند به عنوانِ خاطره ها .. جاده ای زیر پـاهایم لگد می شود ک ته ندارد. دورِ زمین را شاید می چرخمُ میبینم پـایانُ شروعم بهم گره خورده اند.

اولش جالب بود،
باقی ـش تکراری.
 

بدجوری گیر کرده ام، شاید تا به حال آنقدر در کشاکش دو چیز گیر نکرده بودم. زور هر دوشان می چربد و خُب از هر دو طرف هم علایقاتی دارم. انتخاب سخت است، انتخاب حتا غلط است .. حتا در این متن هم مشهود است! مانده ام چ کنم، یا ک اصلن چ می توانم بکنم؟ چ باید کرد؟ و شاید خُب چ چیز را باید کرد؟ یکی ریشه اش قدیمی ـستُ بر حسبِ عادت شده است بنیانم، آن یکی آرزویی ـست دیرینُ چیزی بود ک امیدوار بودمُ در آرزویش. حتا اگر نیم از هرکدام را با خود ببرم، حق مطلب سنگین تر استُ اینقدر کشش ندارم.

 

شاید تلف باید شد.

شاید علفی هرز باید بود.

پشتِ آبشاری یک شاعر، مرا سرشار از سنگ خواهد کرد.

سنگی سرشار از من خواهد شد.

نمی فهمم، شما هم نفهمید(!) بگذارید او هم نفهمد ..

پـاکش کردم شاید، این متن نیاز به باز نگری دارد چرا ک خُب مدت طولانی گذشته استُ تاثیرِ حرف هایِ من کمرنگ .. و البته برای تو ک دیرُ زود ندارد، همیشه همان کـار را کردی ک دلت می گفت. پشیمـانی هم نبود در کارت، چشمانت هم مثل همیشه بسته بودندُ دودی نبود ک برود در چشمانت. همه ی دود ها رفت در چشمانِ مـا. و من از این دودِ زیاد، خون ها گریه کرده ام .. و همان هنگامی ک دیدگانم تـار شده بود تو از من دیدن ـم را می خواستی. می خواستی ک خیلی چیز هایت را ببینم. آه ک چشمانم می سوخت ..

آخر کارِ من است.
این پایانِ من است.
 

آذر ماه هم مُهر شد.

بمـاند در خاطرات تحریف شده ـمان.

بمـاند در گذشته ها، روز هایی ک می روندُ باز نمی گردند ... همان روز هایی ک قرار است در آینده غضه اش را بخورم .. بماند در غضه هایم.

 

آذر ماه هم مُهر شد.

نقطهـ .


 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۲ ، ۱۹:۳۲
نقطهـ .


1- سپیدار یک وبگاه ادبی فرهنگی است که در زمینه های ادب ایران و جهان، معرفی شاعران و نویسندگان جوان، مباحث فرهنگی - اجتماعی و سایر رشته های علـوم انسانی فعالیت می کند.

2- افراد و بازدید کنندگان برای استفاده ی کامل تر از امکانات سایت و شرکت در بحث ها و نظر دهی ها می بایست در سایت عضو شوند و ثبت نام کنند.

- هر فرد فقط حق دارد یک شناسه ی فعال داشته باشد و استفاده از چند شناسه غیر قانونی است و با فرد خاطی برخورد خواهد شد.

3- کلیه ی فعالیت ها و مطالب وبگاه باید مطـابق ادب و اخلاق عرف جامعه باشد. با افرادی که اقدام به ارسال مطالبی مخـالف این موارد بکنند، بسته به نوع مطلب و نظر مدیران، برخورد خواهد شد.

4 - هر گونه توهین و تمسخر اعضای سایت، افراد، گروه های سیاسی، مذهبی، شرکت ها و به طور کلی هر گونه نهادی ممنوع است و متناسب با نوع توهـین اقدامات لازم جهت برخورد با فرد خاطی صورت می گیرد.

- شوخی بیش از حد با افراد به گونه ای که باعث ناراحتی آن افراد بشود ممنوع است و فرد خاطی پس از دریافت تذکر و رعایت نکردن دسترسی ـش از سایت گرفته خواهد شد. ( برای مدت محدود )

5- وبگاه ادبی سپیدار یک وبگاه سیاسی نیست و با هر مطلبی که به نقد اشخاص و چهره های سیاسی و ارسال خبر در مورد اتفاقات سیاسی بپردازد، برخورد خواهد شد.
 
6- مقالات و مطالبی که در هر کجای وبگاه قرار گرفته اند تنها بیان گر طرز تفکر و عقیده ی نویسنده ی آن می باشند و وبگاه سپیدار نسبت به آن مطالب مسئولیتی ندارد.

7- زبان رسمی سایت، زبان فارسی است و به تبع آن رسم الخط رسمی و معمول فارسی در سایت پیاده می شود. ارسال پست در هر کجای سایت با زبانی دیگر ( به ویژه فینگلیش ) ممنوع است.
- قرار دادن نقل قول ها و مطــالب از کتاب ها، شعر ها، آهنگ ها و فیلم های خارجی به زبان انگلیسی مانعی ندارد.
- اعضـا این حق را دارند که در امضای خود مطالبی به زبان انگلیسی بنویسند.

8- اعضا حق این را دارند که اقدامات مدیران و نحوه ی برخورد آنان را نقد کنند. البته پیش از آن می بایست به طور شخصی از مدیران دلیل اقدام آن ها را پرسیده باشند. هم چنین در صورتی که مدیر یا ناظری اقدام به برخورد با عضو خاطی و یا ویرایش و حذف یکی از مطـالب او کرد، آن مدیر موظف است از هر طریق که می داند ( به طور خصوصی و محرمانه ) به او اطلاع دهد و قوانین و نحوه ی فعالیت درست در سایت را برای او توضیح بدهد.

9- اعضا حق ندارند با هدف تبلیغ کالا یا خدمات خود در سایت فعالیت کنند. هر گونه لینک ها، متن ها و عکس های تبلیغاتی که بدون هماهنگی با مدیران در سایت استفاده شده باشد، حذف خواهد شد و با فرد خاطی برخورد خواهد شد و در صورت تکرار دسترسی های او را برای همیشه از سایت گرفته می شود.

10- مدیران وظیفه دارند، در صورتی که اعضا مطلبی مخالف قوانین ارسال کرده باشند، در صورت در دسترس بودن فرد خاطی ابتدا به او تذکر دهند و در صورت در دسترس نبودن یا توجه نکردن به تذکر، اقدامات لازم را انجام دهند.

11- مدیران وظیفه دارند، قوانین را در دسترس اعضا قرار دهند و هر گونه تغییری در آن را در سایت اطلاع رسانی کنند. اعضا نیز وظیفه دارند، ضمن مطالعه دقیق قوانین و عمل بر طبق آن، در صورتی که با قانونی مشکلی دارند، حتما به اطلاع مدیران برسانند.

12- مدیران و اعضای وبگاه های دیگر، برای ایجاد هرگونه بحث، هماهنگی، و  ... با وبگاه ادبی سپیدار باید فقط و فقط از قسمت ارتباط با ما استفاده کنند. در صورت ارسال پست در گفتگو ها و بخش های دیگر پست با آن سریعـاً برخورد خواهد شد.

پروفایل و شناسه ی کاربران:

در مورد بخش هایی از پروفایل قوانین خاصی برقرار است. این بخش ها عبارت اند از :

1-  شناسه ی کاربری: برای لاگین کردن در سایت استفاده می شود. شناسه ی کاربری برای به وجود نیامدن مشکلات بعدی، بهتر است کاملا از حروف انگلیسی باشد. حداقل حروف شناسه کاربری 3 و حداکثر 12 می باشد.

2- شناسه ی نمایشی: فعالیت های شما در سایت با این نام در بخش های مختلف قرار می گیرد.
- شناسه ی نمایشی بهتر است فارسی باشد.
- انتخاب شناسه هایی با اهداف مذهبی و سیاسی و شناسه هایی که خلاف عرف و اخلاق باشد، ممنوع است.
- اعضای قسمت ایفای نقش وبگاه سپیدار توجه کنند که حق دست زدن به شناسه ی نمایشی خود را ندارند و هر گونه تغییری در آن باید با اطلاع مسئولین ایفای نقش صورت بگیرد.

3- تصویر اصلی: شما می توانید یک تصویر برای خود انتخاب کنید تا در سایت برای شما به نمایش در بیاید. برای این کار به « مشاهده ی ویژگی های فردی » واقع در « منوی کاربر » رفته و روی دکمه ی تصویر اصلی کلیک کنید. می توانید یا یک تصویر بارگزاری کنید یا از تصاویر موجود در سایت استفاده کنید.
- حداکثر سایز عکس انتخابی 241 * 161 می باشد. عکس هایی بیش از این سایز آپلود نخواهند شد.
- از گذاشتن تصاویر خلاف عفت عمومی و عکس های سیاسی و حاشیه برانگیز شدیداً پرهیز کنید.
- وبگاه ادبی سپیدار از شما درخواست می کند با انتخاب تصاویر ادبی فرهنگی به ما کمک کنید تا ظاهری مناسب با اهدافمان به خود بگیریم.

4- امضـا: در این جا شما می توانید متنی بنویسید یا عکسی قرار دهید که در قسمت گفتگوها زیر پست هایتان به نمایش در می آید.
- تبلیغات سایت های دیگر در امضا ممنوع است، اما تبلیغ وبلاگ خود کاربر مانعی ندارد.
- نوشته های درون امضا نباید با سایز بسیار بزرگ که باعث به هم خوردن نظم گفتگوها می شود، قرار بگیرند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۲ ، ۰۰:۴۹
نقطهـ .

پشت این بن بست ها یک کوچه است، تنها باید از دیوار پرید اما خُب این دیوار بلند استُ منم ک چقدر قدم کوتاه .. و همسایه بد اخلاق خیره به من بد می نگرد. بن بست های پشت این خانه، مکان مناسبی نیستند شاید. رده سنی خاص خودشان را دارند، و خُب همـدرد هایی ک کشیده باشند درد هایِ ما را و کسانی ک دیگر نتوانند بخوانندُ بگویند آلت پریشیم.

اینـجا انتهایِ کـار من است.
من اینـجا از درِ پشتی وارد می شوم و خُب هیچکس انتظار چنین دیداری را ندارد.
اینجـا هم بی حساب است، مطالب بی ارتباطُ بدون تاریخ پشت سر هم فقط بـایگانی می شوند. سخت نگیرید، مهم حق مطلب است ک ادا شود.


تقصیر من نباشد اگر سعی کردم بنویسمُ آنطور ک می خواستم نشدُ تصمیم گرفتم به یک وسیله ی دیگر این چاهِ بر از کثافتِ دل را خالی کنم. حال هر چقدر بدُ زشتُ این خزعبلات باشد البته خُب فقط برای من! شما ک ماشاالله هرکدامتان اینها را کشیده اید، فقط برای من جیز بوده است تا به اینجا، کون لقتان. اوهـوه .. بله انگار حق با شماست، این ادبیات به من نمی آید. آنقدر ک پسر خوبُ آرامی هستم اما خُب اگر حالُ حسم یاری کردُ اینرا نگذاشتم در پیش نویس بپوسد، آن موقع باشد ک نظرتان عوض شود. باشد ک بدانید من از روانکـاوری بدم می آید، بدم می آید به یک نوع خاص تعریف شده باشم و خُب دست خودم هم نیست. بلافاصله ک محدودم کنند از قاعده های محدوده ام خارج خواهم شد. چ پسر خوبی هستم... چ پسر خوبی هستم.


نمی گذارم بپوسد در پیش نویس ها، اینـها حرف هایی هستند ک تنها پیش خودم نمی ماند. به شما مربوط نیستند با اینکه اینقدر شما در این پست از سوی من خطاب شده اید. کونِ لقتان. سیـگار خواهم کشید، پاکت به پاکت برای ماندن سر آن قسم و باکی نیست اگر به دنبالِ من نخ هایِ دیگری را خاکستر کنی.



درِ اصلی را باید کوبید، قفل هایِ سنگین درِ پشتی را باز کرد. قدمی باید به پیش گذاشت، پا را بگذاریم روی سنگفرش های خاکستری ـش، نگاهی بیندازیم به آسمانِ پیدا در بینِ محاصره ساختمان های سیمانی اطرافش. درِ اصلی را باید محکم بست و تفی انداخت روی زمینش. گیاهی را زیر پا له باید کردُ گوشه ی دیواری کار خرابی باید کرد.

پشتِ درِ پشتی، لباس ها را باید کندُ به کناری انداخت، درست مثل عقل. آنجا
همه چیز را باید از تهِ تهش فهمید. حسِ سرما را و حس تنهایی را و خُب ایده آل پرستی ها را باید دور ریخت. پشت درهایِ پشتی، ترس ها جا مانده اند. پشت این در ها خیلی چیز ها را باید جا گذاشت. پشتِ در ها شاید باید به بی رحمی خدا بود.

خون دماغ شو لعنتی، خون شو ..








یکی آمدُ این در را چند روزی قفل زد اما خُب ..
اینجا عادم ها را مجبور می کنند بی صدا گریه کنند. گفتند مرد ک گریه نمی کند و گریه ها بی نفس شدند. چقدر دلم می خواهد به آنها بگویم، راحت باشُ زار بزن اگر هنوز هم این موهبت با تو هست.




من اینجا بس دلم تنگ است!

و هر سازی که می بینم،

بد آهنگ است ..

اخوان ثالث
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۲ ، ۲۱:۲۱
نقطهـ .

1- وبگاه ادبی سپیدار یک وبگاه ادبی فرهنگی است که با هدف ترویج و تشویق مطالعه و بالا بردن سطح ادبی و فرهنگی و معرفی و انتشار آثار ادبی و فرهنگی جوانان ایرانی شروع به کار کرده است.

2- از برنامه های وبگاه ایجاد مکان و محیطی ســالم و آموزنده برای فعالیت لذت بخش ادبی و فرهنگی است.

3- وبگاه ادبی سپیدار با اجرای طرح ها و برنامه های مختلف در صدد است تا بتواند سطح آگاهی های ادبی و فرهنگی مخاطبانش را بالا ببرد. از جمله این طرح انتشار گاهنامه ها، مطالعه گروهی، کمک در جهت چاپ آثار اعضا و بحث های مختلف پیرامون علوم انسانی و ... است.

4- بخش های اصلی وبگاه ادبی سپیدار عبارت اند از :

الف) پیشخوان : ویترین فعالیت های وبگاه، آثار و اشعار و مقاله های تایید شده توسط هیئت تحریریه در اینجا قرار می گیرند.

ب) گفتگو ها: تالار بحث ها و گفتگوهای وبگاه، شامل بخش های :

- ادیبستان : بحث و گفتگو پیرامون ادبیات و آثار ادبی ایران و جهان
- سیاه مشق: محل ارائه داستان ها و اشعار اعضا برای نقد و نظردهی توسط سایرین
- فرهنگنسان: بحث و گفتگو پیرامون مسائل فرهنگی و هنری و علوم انسانی ... فرهنگ + انسان
- وبگاه سپیدار: صحبت ها و نظر ها در مورد کلیّت سایت، طرح ها و برنامه هایش

ج) آتلیه ی سپیدار: مجموعه ای از عکس های هنری ادبی است. در دسته بندی آتلیه سپیدار شاخه های زیر را می بینیم:

- یک عکس، یک داستان: عکس هایی هنری مفهومی از انسان و زندگی او. عکس هایی که هر کدام یک داستان نهفته دارند.
- ادبیاتوگرافی: ادب و ادبیات هم دنیای خود را دارد. درست است که نویسندگان و شاعران اصولاً ذهن هنرمندانه ای دارند، نه بدن هنرمندانه ولی گاهی جسم و بدن آن ها هم سوژه ی عکس می شود به علاوه ی ...
- سینما سپیدار: فیلم هایی هستند که مصداق بارز دیدن رویا در بیداری هستند. همچنین فیلم هایی هستند که ذهن انسان را به چالش می کشانند. عکس هایی از این فیلم ها و عکس هایی از بازیگران و کارگردانانی که چنین قدرتی دارند.
- کارتون و کاریکاتور: قصد نداریم عکس های خنده داری از یک چهره معروف نشان ـتان دهیم؛ خیر! کاریکاتور ها یا به اصطلاح درست ترش کارتون هایی که فکرش پشتش است و انسان را نشان می دهند. زندگی انسان را و دغدغه هایش را.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۲ ، ۱۴:۰۴
نقطهـ .