خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

بهار، حالم را بد می کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۰۷
نقطهـ .
از آخرین باری که یک دل سیر غذای انسان ها را خورده ام یک سالی می گذرد و همان دفعه هم بعد از چند روز بود که چیزی برای خوردن پیدا می کردم. شاید خنده دار به نظر برسد اما از هنرمندِ گرسنگی داستان های کافکا هم هنرمند تر شده ام انگار. چه همزاد پنداری چندش آوری ... البته تفاوت بنیادینی میانِ من وهنرمندِ کافکا وجود دارد و آن هم این است ک بر خلاف آن مردک استخوانی من درون هیچ قفسی نیستم و هیچ تماشاچی ندارم و اصلن ماه هاست کسی را ندیده ام و تازه، استخوانی هم نیستم! تا آنجایی ک چشم به کار می آید در این نواحی، من تنها موجودِ هوشمند زنده و یا شاید بهتر است بگویم بازمانده ام. اکوسیستمی شامل یک انسان و میلیارد ها سوسک یا چیزی برعکس این .. چند سال گذشته است و من هنوز خیلی خوب به یاد دارم روزهایی را که زمین دیگر آسمان آبی نداشت و دریاهایش دیگر موجود زنده ای نداشت و ابر هایش دیگر هیچ رنگ سفیدی نداشت و ادامه ی این توصیفاتِ زجر آلود .. زمین جایی شده بود که به قول عقل کل های آن زمان دیگر به درد زندگی نمی خورد. یک نفر اشتباهی دکمه ای را فشار داده بود ک نباید فشار داده می شد و اشتباهی آسمان پر از بمب هایشان می شود و خیلی مسخره جنگ می شود. کشور های دیگر هم احتمالا دستشان اشتباهی به دکمه هایشان می خورد و بمب هایشان اشتباهی به کشور دشمنشان برخورد می کند. به این منوال کم کم عادمی روی زمین باقی نمی ماند. همه جا می سوزد، جنگل ها، دریا ها و انسانیت همه در آتش دانش بشری می سوزند. البته اضافه کنم، هیچوقت به حافظه ـتان اعتماد نکنید چرا ک معلوم نیست چ کسی آن را پر می کند !

بعد از آن دیگر چیز خاصی قابل ذکر نیست. ناسا و فضاپیماهایش بیانیه ای برای تخلیه ی زمین به مقصد ناشناخته ای می دهد و همزمان هم خبر آن پخش می شود ک ظرفیت فضاپیماها محدودند و خُب فقط ترس بود و قتل و جنگ چراکه در مجموع به یک هزارم جمعیت زمین هم جا نبود برای رفتن. از هر هزار نفر فقط یک نفر می توانست سوار شود و به یک مقصد نامعلوم پشت به خانه اش بایستد و هرگز برنگردد و فکر می کنید چ کسانی سوار شدند؟ همان ها ک بمب ها را ساخته بودند و همان هایی ک دستشان اشتباهی روی دکمه هایشان رفته بود. به هر حال شما که فکر نمی کنید من یکی از آن خوش شانس ها بوده باشم؟ نه نبوده ام اما به نوبه ی خود شانس آوردم چرا که همه ی آن فضاپیما ک به امید یافتن جایی برای زندگی زمین را ترک کردند و ما را تنها گذاشتند، در سیاهی مطلق ناپدید شدند. مدت ها گذشت و خبری از آن ها به بازماندگان زمینی نرسید. بعد ها شایعه شد سیاهچالی به بزرگی خورشید همه ـشان را بلعیده است. امید به زندگی من در حال حاضر بیشتر از آنهاست و به این می گویند خوش شانس بودن.

ماجرای انقراض انسان ها، شاید قبل تر از آن توی کتابی علمی تخیله روی کاغذ رفته باشد. یک جور هایی نوستالژی بود برایم. وقتی مردمانِ منتخب، زمین را رها کردند و ما را هم .. ما ماندیم و گشنگی و .. گشنگی. جنگِ بعد از آن میان زنده ها بود بر سر غذا و حتا سر مرده ها. چون اجساد مرده ها بعد از اتمامِ غذای معمول مردمان متمدن آسان ترین راه برای رفع گرسنگی بود. و جسد ها شدند معمول ترین راهِ سیر کردن شکم مردمی ک دیگر متمدن نبودند. اخلاقیات؟ نگویید ک خنده ام می گیرد.

شاید باید خود را معرفی کنم اما راستش را بخواهید اسمم را به یاد ندارم و این موضوع واقعن دیگر برایم اهمیتی هم ندارد چرا که کسی این دور و اطراف نیست که بخواهد مرا صدا کند. وقتی اولین موشک ها به آسمان رفتند من روی تختِ کنار پنجره ام دریک بیمارستان روانی نشسته بودم و چشمم به آسمان بود ک آن دنباله های درخشان را دیدم. موشک ها را می گویم، به نظرم زیبا بودند. خوشحال می شدم به دست چنین چیز زیبایی بمیرم اما خُب زنده ماندم، نمی دانم چطور نمی دانم چرا اما زنده مانم و حال این موضوعات آنقدر ها هم برایم اهمیتی ندارند. دنیای مردم ظاهرا عاقل که آزاد بودند و راست راست زیر آسمانی بدون حصار قدم بر می داشند خطرناک تر بود یا دنیای روانی های خطرناکی به مانند من که پشت در های بسته و لباس های طناب پیچ شده زندانی شده اند؟ کل ماجرا یک کمدی بود. حداقل من می دانم ک نباید دکمه ی کشتار میلیاردی را اشتباهن فشار داد. و فقط از روی عمد .. بله، من ماندم و ذهنی ک گناه می کند، با فکر کردن ..

عاقل ها مردند، من - یک روانی و همینطور گناهکار - باقی مانده ام و حال با خود فکر می کنم شاید تمام این مدت من عاقل بوده ام و این جمعیت کثیر همه ـشان دیوانه و این تفاوت تعداد بود ک وضعیت را برعکس می کرد. مهم نیست، من هنوز هستم و همین هم کافی ـست. در دنیای ذهن که همیشه تنها بوده ام حالا چه فرقی می کند که این بیرون کسی باشد یا نباشد؟ شب ها را زیر آسمان می گذرانم و احتمالا روز ها را هم را، خیلی وقت است که هوا آنقدر روشن نبوده ک بفهمم روز است یا شب. عذاهایم همان میلیارد ها سوسکی ـست ک ازشان گفته بودم. وقتی غذا نبود و بین مردن و عادم خوردن حق انتخاب داشتم تصمیم گرفتم انتخاب سومی کنم و انگار انتخاب من درست تر از آن عادم خوار های عاقل بود.همانطور ک سوسک ها هم انسان های مرده را می خوردند، من هم سوسک ها را خوردم. یک روزی، وقتی بمیرم .. نوبت آن می شود ک من هم توسطشان خورده شوم.

اولش بالا می آوردم. اولش که از شاخک هایشان بلندشان می کردم و داخل دهان می گذاشتمشان، وول می خوردند و چندشم می شد. شاید چند صد بار بالا آوردم و شاید چندباری هم تصمیم گرفتم عادم خوار شوم اما خُب گذشت آن روز های تلخ. این روز ها آنقدر ها هم خوردنشان اذیتم نمی کند و معده ام هم انگار خود را وفق داده است. روز از نو و روزی هم از نو البته به شکلی نامتعارف اینبار .. تنها، مثل انسان های وحشی در جنگل های سوخته و درختانِ سیاه .. حیوانی نیست. همه ـش حشره است و شکارچی یکتایی به نام من. شاید اگر مورچه خوار بودم فکر می کردم درون بهشت هستم اما خُب هیچوقت هیچ بهشتی وجود نداشته است. یا شاید اگر هم وجود داشته باشد با آن چند میلیارد عادم عاقلی که داخلش شده اند احتمالا به زودی جنگی دیگر به خونخواهی این دنیا آنجا روی دهد! بهتر است من همینجا بمانم و خدا آنقدر سرش شلوغ هست که مرا از یاد ببرد و اگر خوشانس باشم فرشته مرگ هم بعد از این همه مردن ها آنقدر خسته هست که دیگر سراغ من نیاید. شاید به همین دلیل است که هنوز زنده هستم. فرشته ی مرگ خسته ـست، کسی نبود یک روانی را حس نمی کند.

خیلی چیز ها را به یاد می آورم. کودکی در آغوش مادرش، مادر و فرزند در آغوش پدر .. و همه ی آنها در آغوش سوسک ها به خواب ابدی رفته اند، شاید هم به بیداری ابدی .. بستگی دارد کدام وری نگاهش کنی. گاهی به سوسک ها فکر می کنم، به انکه خب در نهایت هم روزی اجساد انسان ها تمام خواهند شد و بعد چ می شود؟ آنها هم به جان هم می افتندُ هم نوع خواری می کنن مثل انسان ها؟ یا آنکه، تنها حیواناتِ روی زمین انسان ها بوده اند و سوسک ها چنین کاری نمی کنند .. شاید هم چون فقط به فکرشان نمی رسد اینکار را نکنند! فکر کردن چنین بدی هایی هم دارد! کار خدا عجیب است. شاید اگر اولین روز، در بهشت هیچوقت حرفی در مورد آن سیب به آدم نزده بود. چنین اتفاقی نمی افتاد. اصلن مگر آدم روحش هم خبر داشت چنین سیبی وجود دارد؟ خدا، خودش بذرِ این فکر را در ذهنِ آدم کاشت ..

هم اکنون ک از شرح احوالات و افکارم برایتان می گویم در خواب هستم یا شاید دچار توهم شده ام. چرا که بالای سرم دو شاخک می بینم و دست پاهایم هم بیشتر از دوتا هستند و همه ی سوسک های آن بیرون هم عادم شده اند و مرا دنبال می کنند و می خواهند به دامم بیندازند. فکر می کنم، همان کاری را می خواهند بکنند ک من همیشه با انها می کنم. این حتما یک کابوس است. من دوباره در آسایگاهِ روانی ام، و راهروهای آنجا پر شده است از سوسک هایی ک در کالبد انسان ها هستند و آنقدر احمق بوده اند که قیافه ی پرستاران و دکتران سابق همانجا را هم به خود بگیرند. فکر کردند حال که من تبدیل به سوسک شده ام متوجه باطنشان نمی شوم. آه که چقدر این سوسک ها احمق اند. یکی از آنها جلو می آید و من هم به سرعت سمتش می روم. چندش بالفطره انسان ها از سوسک سلاح من شده است. سمتشان که می روم فرار می کنند. بخاطر این موضوع حس خوبی به من دست می دهد، خوش حالم که از من می ترسند. سوسک های انسان نما از من یعنی انسان سوسک نما فرار می کنند و من هم تا انتهای راهرو دنبالشان می روم اما ناگهان دو نگهبان غول پیکر آسایشگاه پیدایشان می شود. چه کسی به سوسک ها یاد داده است که از پله ها استفاده کنند؟ و وقتی نگهبانان باطوم خورد را در دست می گیرند من تعجبم صد برابر می شود، استفاده سوسک ها از باطوم و چماق دیگر ورای خواب و خیال است، واقعا که خنده دار است.

نگهبان جلو می آید و باطوم را محکم به من می کوبد. دردم می گیرد و به زمین می افتم اما سریع بلند می شوم تا خود را جمع و جور کنم ک ناگهان آن یکی نگهبان خود را روی من می اندازد. و آن یکی که باطوم دارد هم دو تا از دست هایم را می بندد اما آنقدر احمق اند که فراموش می کنند من چهار دست دیگر هم دارم! سعی می کنم دست آزادم را کنترل کنم اما عادت به استفاده از چهار دست دیگر را ندارم، نمی توانم تکانشان دهم. هنوز یاد نگرفته ام چطور از آن ها استفاده کنم. نگهبان ها به همراه باقی سوسک های عادم نما بلندم می کنندُ مرا به سمت اتاقم می برند. تلاش هایم اثر ندارد، امیدوارم هر چه زودتر از این خواب نکبتی بیدار شوم.

هنگام ورود به اتاق یکی از دست هایم - یکی از همان هایی ک آزادند - محکم به دیوار می خورد ولی درد نمی گیرد. به پرستار چشم غره می روم. سوسک های احمق! پرستار ها و نگهبانان مرا روی تخت محکم می بندند. دست ها و پاهایم را می بندند ولی هنوز چهار تا از دست هایم آزادند و من هم طوری وانمود می کنم که متوجه این موضوع نشده ام. تا وقتی که استفاده ازشان را یاد بگیرم و فرار کنم. سوسک ها مرا دوره می کنند. همه ـشان به من خیره شده اند و انگار با خود در حال فکر کردن هستند که با من چه کنند. اگر از خواب من فیلم می ساختند، کمدی ترین فیلم سال می شد. سوسک هایی که فکر می کنند! یکی شان که ظاهر پرستار به خود دارد به آن یکی ک دکتر است می گوید:
" دکتر، فکر می کنید شوک دادن حالش رو بهتر کنه؟"

دکتر سرش را به نشانه ی مخالفت تکان می دهد و دستش را هم زیر چانه اش می زندُ بعد از چند ثانیه تفکر می گوید:

" امیدی نیست، هر کاری که علم و انسانیت به ما اجازه می داد کردیم. من توضیحات نهایی رو به بازرس منتقل می کنم. میمونه تصمیم دادگاه خانواده ی قربانیان."

خانواده ی قربانیان تمام سوسک های بی ارزشی ک خورده ام از من به دادگاه سوسک ها شکایت کرده اند. ناگاه حس می کنم در حال لبخند زدنم! شاید خدا فکر می کند این خواب باعث می شود من دیگر سوسک نخورم! اصلن خدا چرا نباید بخواهد من سوسک نخورم؟ شاید فقط سوسک ها می توانند بقیه سوسک ها را بخورند، همانطور ک انسان ها اینکار را کردند. رو به دکتر ک داشت از اتاق خارج می شد گفتم:

- مگه من چند نفر رو خوردم ک اینقد سخت می گیرید! بیخیال ..

و لبخندم گشاد تر می شود! دکتر متوقف می شود. بر می گردد و نگاه خشمگینانه ای به من می کند و دهانش را باز می کند ک جوابم را بدهد اما ناگهان همان سوسک بی شاخ و دمی ک خودش را روی من انداخته بود با مشت میزند توی صورتم و جواب سئوالی ک از دکتر پرسیده بودم را تقریبا تف می کند توی صورتم:

- بیست و هفت نفر، عوضی پست فطرت! نفر بیست هشتم رو از بین دندونات در آوردیم!

با اینکه در حال حاضر در کالبد یک سوسک هستم و راستش را بخواهید تا به حال دقت نکرده ام ک آیا سوسک ها چشمی دارند یا نه اما برای نگهبان مزاحم چشم غره ای می روم و مثل خودش با خشم می گویم:

- بهت قول میدم وقتی از این خواب بیدار شدم یک روز کامل، بی دلیل هر سوسکی ک ببینم رو زیر پاهام له کنم!

فکر نمی کردم بشود در خواب عصبانی شد! باقی کسانی ک در اتاق هم بودند هم انگار متعجب شده اند. دکتر سمت تختم می آید. کمی مکث می کند، از چهره اش پیداست چیزی می خواهد بپرسد. کمی به طرفم روی تخت خم می شود و بعد می گوید:

- تو فکر می کنی ماها چی هستیم؟

بی درنگ پاسخ می دهم:
- یک مشت سوسک تو کالبد عادما، همونطور ک من هم تو کالبد یک سوسک هستم.

دکتر کمی فاصله می گیرد. دستی میزند زیر چانه اش و به فکر فرو می رود. در این حین، من ک حس می کنم تقریبا فهمیده ام چطور می توانم از چهار دست دیگرم استفاده کنم آنها را به سمت یکی از طناب ها می برم تا بازشان کنم. دکتر به پرستار می گوید:«ضمیمه ی پرونده ـش کن و به دادگاه ارجاع بده. بیمار تصور می کنه قربانی ها سوسک بودن..» و ناگاه چهار دستم را حس می کنم ک انگار، در کار بازکردن طناب ها به نتیجه رسیده اند ..
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۵۳
نقطهـ .

من دستیم که تو رو به پایین دره هول میده.

من فکریم که تو ازش فرار می کنی.

من باوریم که اعتقاد به اون غیر ممکنه.

من آدمیم که انسانیتش رو به میل خودش دور انداخته.

من مسیری ـم که از قصد می پیچه.

من آسمونی ـم که خورشید رو قایم می کنه.

من زمینی هستم که به موقعه ـش زیر پاتو خالی می کنه.

من غروبی هستم که طلوعش گم شده.

من درختی هستم که سال هاست برگی نداره.

من کسی هستم که پیداست اما نامرئیه.

من امیدیم که به نامیدی امید داره.

من کسی هستم که تو روشنایی روز گم میشه.

من  رد پایی هستم که تو رو به مسیر اشتباه می بره.

من فریادی ـم که تو گلو گیر کرده.

من حیوانیم که شب ها با چشم باز می خوابه.

من دردی ـم که با دارو خوردن شفا پیدا نمی کنه.

من دستی ـم که رو به آسمون بلند نمیشه.

من اشکی ـم که روی گونه ای نمی چکه.

من پایی ـم که خستگی سال ها فرار کردن رو داره.

من ترسی ـم که هیچوقت توی چشمها پیدا نبوده.

من حس انزجاری ـم که وقتی پاتو روی کثافت میذاری پیدا می کنی.

من  خستگی ـم که با استراحت کردن در نمیره.

من مشروبی ـم که مستت نمی کنه.

من تجربه ای ـم که ازش خجالت زده ای.

من سیگاری ـم که دود نمی کنه.

من گناهی ـم که می ترسیدی مرتکبش بشی.

من عشقی ـم که فهمیدی نمی تونی ادامه ـش بدی.

من خاطره ای هستم که همه می خوان فراموشش کنن.

من شیطانی ـم ک وجودش برای زندگی کردن لازمه.

من احساس نابی ـم ک سرنوشت رو تغییر میده.

من سنگِ شکننده ی زیر دستِ کوهنوردی ـم ک باعث سقوطش می شه.

من هوایِ ابری ایم ک جلوی خورشید رو می گیره.

من احساسِ آرامشی ـم ک قبل طوفان تجربه می شه.

من ریتمهِ غیر قابل توصیفی ـم ک آهنگ رو به اوج می رسونه.

من احساسِ پروازی ـم ک یه عادم تو مستی تجربه می کنه.

من همون پله ی شکسته ی نردبونی ـم ک زیر پا می شکنه.

من سیاه لشکر جنگی ـم ک شمشیر نزده بر می گرده.

من سنگی ـم ک به پای یه عادم لنگ می خوره.

من آخرین گلوله ی هفت تیرم تو درگیری وقتی تیر کم میاری.

من دستی ـم ک رو چشم هات می ذارن تا دنیا رو نبینی.

من دستی ـم ک رو گوش هات می ذارن تا چیزی نشنوی.

من غفلتی ـم ک باعث می شه نتونی به قول هات عمل کنی.

من فضای سیاهی ـم ک یه فضانورد توش شناور می شه.

من قسمت از مردابی ـم ک وارد ریه ـت میشه و خفه ـت می کنه.

من آخرین اکسیژن هایی هستم قبل از خفگی تنفس می کنی.

من آخرین باریکه ی نوری هستم ک قبل مرگت با چشم می بینی.

منو میشناسی؟ من همون سنگی ـم ک قلب ها رو می شکنه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۵
نقطهـ .
کنارم دراز کشیده ای. اولین بار نیست، هست؟ در چشمانم نگاه می کنی، اولین بار نیست، هست؟ سرمان روی میله ی سردی ـست. سنگ ریزه هایِ داغِ زیر بدن هامان ک به خون آغشته خواهند شد. از دور، قطاری نزدیک می شود. باد می وزد، صبح است. خورشید در چشمانت پیداست. جایی در پشتِ من بالا می آید کم کم. انعکاس قطار در چشمان من پیداست. از پشتِ تو به سرعت نزدیک می شود. در جایی، یک عاشق ترانه می خواند. کودکی خود را در دریا سبک می کند. در جایی شاید، کسی از دلتنگی گریه می کند. قطار نزدیک می شود، پرندگان بی تفاوت نغمه سر داده اند. یک صبحِ دیگر. در نگاهت، نگاهِ وحشت زده ی من موج می زند. زیر چرخ ها دیدنت، می ترساندم. قطار سوت کشان نزدیک می شود. اولین بار نیست، هست؟ .. بیدار می شویم، باز هم.

گذر می کند از مقابلمان. دستت را گرفته ام. بادِ گذر کردنش موهایت را به پشت می ریزد. تصورش، مسخ کرده بود ما را؟ این لحظه ای را ک می اندیشیم به چیزی ک گذشت. این حالِ لعنتیِ ک درونش سیر می کنیم الآن واقعی ـست یا خاطره ای ک هردو در ذهن داریم؟ چشمانت مبهوت اند، اثری از پاسخ را داخل صورتت نمی بینم. داخل صورت من می بینی؟ دنیایمان خالی ـست. دنیایمان غمگین نیست، فقط آنقدرها هم خوب نیست. دلم می خواست، در این شهرِ داغِ قهوه ای رنگ ک آسمانش هم گاها به این رنگ است رویِ خطِ راه آهنی ک قطارِ ساکنی هم داشت، لحظه ای دراز بکشم. قطار بیاید، رد شود. کسی عکس بگیرد، جنازه ام بلند شود و با شوق بدود و به اثری ک در خلق شدنش سهم داشت، نگاهی بیندازد. لبخندِ جسدم را متصور می شوم.

اینجا، در این رویایی ک تصور کرده ایم. آسمان آبی ـست، همه چیز قشنگ است و ما هم همینطور! بگذار، در نقطه ی اوجِ این زندگی. بیا در اوج صحنه را ترک کنیم. شاید ک رفتنمان تماشاچیان را از گناهشان آگاه سازد. پرندگانی ک بی تفاوت می خوانند، پسرکی ک سرخوش مسانه اش را رها می کند. این دنیایِ نظاره گر و بی تفاوت. اما، عاشقی ک دلتنگ است چه؟ او هم در این گناه شریک است؟ به گمانم نه، به گمانم او صحنه ی خود را دارد. ما در گناه تماشا کردن او شریکیم ..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۳۸
نقطهـ .
دستم را روی لب ها و سیبیل هایم می گذارم، طوری ک شبیه به حالت تفکر باشد و از خیابان رد می شوم. باورم نمی شود دوباره به این وضع افتاده باشم. بدترین بخش ماجرا را می شود در جیبِ پشت راستی ام پیدا کرد، کیف پولم را می گویم. خالی خالی ـست، این را وقتی فهمیدم ک پسرکِ فال فروش اشعار حافظ را سمتم دراز کرد و گفت: "یکی ازم بخر عمو" .. عمو ! آنقدر بزرگ شده ام ک بهم بگویند عمو. کیفم را ک در آوردم تا بخرم، دیدم جز شپش چیزی برای بخشیدن ندارم آنوقت بود ک به عمق فاجعه پی بردم. البته این همه اش نیست، بدتر هم می شود آنهم وقتی ک مادرتان از حس بویایی قوی ای برخوردار باشد و شما هم دهانتان بوی سیگار بدهد. آنوقت ک کل فامیل عدل همان روز در خانه ـتان جمع شده باشند. پول هم ک نداری، پس در نتیجه چاره هم! و البته این همه اش نیست .. همه اش نیست .. !

جیبِ سویشرتم، لرزش خفیفی می کند. دستم را داخلش می کنم، علاوه بر اندکی توتونِ سیگار تلفنم را هم پیدا می کنم. خواهرم پیام فرستاده ک:" تمام فامیل منتظر حضرت عالی هستند برایِ شروع ناهار، تشریفت را بیاور سریعتر!" پاسخ می دهم:"لطیفه های عمو جان حوصله ـتان را سربرده؟" می گوید:"آقای بامزه خودت را لوس نکن، سریعتر بیا." یاد فندک می افتم، یاد شعله ی بلندش. درش می آورم و محکم روی زمین می کوبمش و بوم (!) صدا می دهد. فحشی نثارِ رفیقِ نارفیقم می کنم. هر چ می خواهد بشود. این دومین باری بود ک موقع روشن کردن سیگار - می داند من سرم را زیادی خم می کنم ها - شعله ی فندک را تا ته زیاد می کند و آنرا به من می دهد، و من فندک می زنم و شعله بالا می گیرد و همه ی سیبیل هایم کز می خورند!

زنگ را فشار می دهم. بلافاصله باز می شود. شق و رق پله ها را بالا می روم، چقدر سریع چهار طبقه طی می شود. مقابل در ک می رسم، تعدادِ زیاد کفش های جفت شده را ک میبنم وحشت در برم می گیرد. راهِ برگشتی نیست. در باز می شود، کله ی تاسِ نورانی عمویم را می بینم ک لامپ هایِ لوستر، درونش منعکس شده اند. نیشش تا بناگوش باز است، ای کاش من هم از دیدنش اینقدر خوشحال می شدم! می گوید:" به! چ عجب! آقایِ دانشجو تشریف آوردن بالاخره، کیف و کتابت کو پس مهندس؟ صفا آوردی!" صورتش را می آورد جلو ک رو بوسی کنیم - دستم هنوز روی صورتم است - می گویم:" سرما خوردم عمو جان، سلام! درس عملی داشتیم، کتاب نمی خواست. خوب هستید؟ زن عمو و سمانه خانم خوب هستند؟" می رود کنار، داخل می شوم.

تا به حال همه ی فامیل را با هم زیر یک سقف ندیده بودم! از دود سیگار شوهرخاله هایم همه جا را مه گرفته بود. حتما از سیاست حرف می زدند. نور زرد لامپ های لوستر، پنجره های باز و پرده ها ک پف و می کردند و خالی می شدند. صدایِ گنگ تلویزیون ک در صحبت مهمان ها گم شده بود. آشپزخانه، زن ها ک با یک دستشان چادرشان را گرفته بودند و در دست دیگرشان ملاقه یا کفگیر یا چنین چیزی بود و بچه ها ک از آشپزخانه وسایل را سر سفره می بردند. می خواستم بروم سمت اتاقم ک کسی سیخونکم می زند. سمتش بر می گردم، خواهرم را می بینم. می پرسد:" چرا اینقد دیر کردی؟" می گویم مشکلی پیش آمد. می گوید:" جلوی دهانت را چرا گرفتی؟" می گویم:" دندانم درد می کند!" ول نمی کند، باز می گوید:" نوشابه هم ک نخریدی!" می گویم پول نداشتم! ک ناگاه سمت آشپزخانه بر می گردد و فریاد می زند:" مامان! مهدی نوشابه نخریده!"

اینجوری می شود ک کل فامیل می فهمند من خانه ام. سیلِ عظیم سلام علیک کردن ها و حال احوالات سمتم می آید. با عمو ها و عمه ها، با خاله ها و دایی ها و مادربزرگ و پدربزرگ و سایر دست اندر کاران فامیل و شوهر ها و زن ها و بچه هایشان احوال پرسی می کنم. و به هر کدامشان ک از روبوسی کردن امتنا کرده بودم می گویم سرما خورده ام، به بعضی ها هم ک بیش از حد مشتاقند می گویم دندانم درد می کند! و درست وقتی ک با خود فکر می کنم، طوفان از سرم گذشته است و راحت روان می شوم سوی اتاقم، از ناکجا آبادی - شاید از روی مبل، شاید میز - نوه ی پسری خاله ی بزرگم با صدای کودکانه اش اسمم را فریاد می زند و بعد سنگینی بدنش را حس می کنم ک رویم افتاده و بعد هر دو روی زمین می افتیم! دستم از روی دهانم کنار می رود ..

از صدای زمین افتادنمان، همه فامیل برای بار دوم توجه ـشان سمتم جلب می شود. طبعا به صورتم، و همینطور طبعا به قسمت عجیبِ صورتم ک با دست تمام وقت پوشانیده بودمش. روح از بدنم جدا می شود! سمانه خانم - دختر عمویم - می زند زیر خنده و با تمسخر می گوید:"آقا مهدی سیبیل هایت چرا سوخته؟" بعد همه توجه ـشان بیشتر جلب می شود. یک لحظه همه جا را سکوت فرا می گیرد ک دوباره نوه ی پسری خاله ی بزرگم عرض اندام می کند: "چ بوی سیگاری میدی .. " و من صدایِ افتادن سینی از دستان مادرم را می شنوم ..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۲۳
نقطهـ .

یک صحنه ی خاص، ک تو ذهنم طراحی شده. یه مشت خیال پردازی قبلِ خواب، موقع فرو رفتن تو احساسات غمناک و این حرفا ک بهش فک کرده بودم. دارن بد جوری آزارم می دن. انگار ک هر روز ازش فرار کنم اما بهم نزدیک تر بشه، خیالی ـه اما داره واقعی می شه. انگار یه الهام از آینده ـست، یا خلق یه صحنه ک بخاطر اینکه من خلقش کردم نا خودآگاهم داره به سمتش می ره تا اتفاق بیفته و من این وسط نمی تونم جلوش رو بگیرم. حتا نمی تونم خودم باشم. دیوونگی رو بلدم، بخاطر همین بهش اهمیت نمیدم. اما بعضی چیزا داره عوض می شه. بعضی ترس ها هر روز واقعی تر می شن.


می دونید مثل چی میمونه؟ انگار یه تفنگ دستت باشه اما اون دست مال تو نباشه، دست تحت کنترل تو نباشه و تفنگ بره سمت آخرین کسی ک بخوای قبل مرگش، مرگ خودت رو ببینی. همچین کسی رو به دست خودت به قتل رسونده باشی. کار خودته، اما نیست. خودت اینکارو کردی، اما نکردی. یک جور دیوانگی، یک جور دو شخصیتی بودن. گاهی وقتا، ذهنم تبدیل به مکالمه ها از شخصیت هایی میشه ک میشناسمشون، اون عادم ها مکالمه رو انجام میدن، مکالمه ی غیر واقعی ک فقط تو ذهن من داره انجام می شه. با لحن همون عادم ها، صدای اون ها، واکنش اون ها .. اما کلمات مال اون ها نیستن، مال منن. و من هم اون کلمات رو انتخاب نکردم، حتا از شنیدنشون تعجب می کنم! گاهی وقتا اصلن معنا ندارن، وسط یه گفتگوی خاص بودن ک من اولش رو از دست دادم و حالا ک وسطش گیر افتادم نمی فهمم دارن چی می گن!


همه ی این مقدمات رو گفتم، تا از یکی از صحنه هایی ک زیاد می بینم حرف بزنم. توی این صحنه ی بخصوص، تو قبرستون. بالای یه قبرم ک تازه توش جسد دفن شده و هنوز سنگ قبر نداره. بالای این قبر وایسادم .. نه، نشستم. غش کردم. جوری گریه می کنم ک تا به حال نکردم، جور فوران کردم ک تا به حال تجربه ـش نکردم. می خوام خاک رو کنار بذارم تا کسی رو ک بیشتر از سه سال کنارم تصور کرده بودم اما این تصورات فقط تصور مونده بودن رو یه بار، فقط یه بار تو دنیای واقعی ببینم. یک بار، فقط برای یک بار صورتش رو ببینم. پوستش رو لمس کنم. تصور چشمای بسته ـش، کل روز منو کنار تخت ساکت نگه می داره. محو توی دیوار. نگرانِ آینده ی موهومیِ ک هر روز واقعی تر می شه وقتی "اون" سکوتش بیشتر می شه. وقتی وبلاگش آپ نمی شه.


و من خیلی عوضی ـم ک همه راه ها رو بسته ـم.

و من خیلی عوضی ـم، با تک تک سلول هام ک چشمام رو بسته ـم.

من خیلی عوضی ـم ک همه اینا رو می دونم، ک تو نمی دونی ک می دونم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۰۱
نقطهـ .

می خوام برم قطب، اونجا کلی چیز هست ک کسی نیست نگاهشون کنه. کلی چیز ک ارزش نگاه کردن داره، ارزش حس کردن و درک کردن و این خزعبلاتِ احساسی. اونجا، پنگوئنا منتظرن، شفق قطبی هر شب بیکار نی ک برا هیچی نمایش اجرا کنه .. یکی باید بره نگاش کنه! کی بهتر از من، منم بی کارم مثلِ شفق. کلی خرس اونجا هست، می تونی از ترس ننه ی جان تیلور زیرشون قایم شی تا وقتی آخرالزمان تموم شه. می تونی بپری پشت سورتمه اسکیمو ها، صورتت تو باد و اون سرما، انگار ک با سوزن بکوبن روش .. می تونی همه ی این لعنتی ها رو تجربه کنی. بشینی روی یه تیکه یخ، به اندازه شیش ماه برای طلوع یا غروب صبر کنی. به اندازه شیش ماه استیون ویلسون داری با خودت ببری گوش کنی؟ فک نکنم. شاید بهتره خودش رو با خودم ببرم :) شاید اگه برم باهاش صحبت کنم و از قشنگی های قطب بگم براش، راجب شفق بهش بگم راضی بشه باهام بیاد. اونم اهلِ دلِ خب .. :دی فقط مشکل اینجاس تو اون سرما جق هم نمی شه زد چ برسه گیتار الکتریک.


زبان گرینلندی بلد نیستم مشکل اینجاس، وگرنه می رفتم می دونید. نکته خنده دار این قضیه اینجاس ک اسم سرزمین رو گذاشتن، گرینلند، سرزمین سبز .. ! بعد اما بری اونجا می بینی همه جاش سفیده، علف نی خر بچره توش چ برسه به درخت. یه جا دیه ـم هست اسمش آیس لنده، اونجا سرسبزه اما. اینایی ک رو سرزمینا اسم میذارن تو مستی اینکارو می کنن، می دونستید؟ ال اس دی بوده اون موقع ها، فک کنم بوده باشه. حالمو خراب می کنه استیون ویلسون و بخاطر همین هم دوسش دارم. بسه، دیه نمی تونم بیشتر از این بلغور کنم چیزی، دیگه بیشتر از این نیستم.


می بینی؟ اصلن بهت فک نمی کنم. نیستی تو زندگی ـم، تو آیینه ک نگاه می کنم مث یه شبح قرار نیست تو رو پشتم ببینم. گوشه کابوسای شبونم این تو نیستی ک وایسادی و زل زدی تو چشمامُ بی احساس نگام می کنی. هیچکس نیست، اصلن کابوس نمی بینم. همیشه می خندم، خنده هام نه تلخه نه مصنوعی فقط خنده ـست ! می خندم، چون برا این کار به دلیل نیاز ندارم. و اینکه، بهش نیاز دارم به تو ندارم اما .. ! خیلی چیز های دیگه هم ندارم. برا زندگی کردن، برا خودکشی کردن هم انگیزه ندارم حتا ! حال اینو ندارم درد خودکشی رو هم تحمل کنم. دیگه جق هم می زنم عذاب وجدان ندارم، اونو هم از بین بردم. زیادی داشت اذیت می کرد بخاطر تو. به لطف این یه سالِ آخر، عادت بودنت رو هم از دست دادم. همه چیز کم کم محو می شه تو زمان، زمان همه ی درد ها رو کمرنگ می کنه. دنبال فهمیدن این نیستم ک چرا برای من اینکارو می کنه برای تو نمی کنه، مشکل توئه .. علاقه ای به فهمیدنش ندارم. از این فعل هایِ منفی زیاد دارم تحویلت بدم.


گاها اگه استیون ویلسونی پلی باشه ک منو به گذشته ها ببره، تو یه حس غم انگیزه ناب غرق کنه. نوستالژی مردابی ک ذهنم توش غرقه تو رو برام تداعی کنه. یا اینکه چشمام به جای زخمای دست چپم اتفاقی بیفته و یادِ اون سال عید و خودکشیامون بیفتم. این روزا دیگه اگه بخوام خودکشی کنم، با تیغ سراغ رگای بدبدختم نمی رم. ترجیح میدم با قرص نعنا، یا قرص جوشان این کارو بکنم! قرص مسهل هم بد نیست، استفاده ازش دو سر برده. یا از تاثیر خود قرص می میری، یا از دستشویی کردن زیاد بعد از خوردنش. خیلی خوبه، از ریدن مردن. ببخشید ک خیلی رُکم، قرار نیست آدم آشنایی این متن رو بخونه برا همین آزادانه حرف می زنم. توام خوب می شی، منم می شم. بالاخره می شیم. وقتی دنیا جای بهتری برای زندگی باشه، همون موقع هایی ک دیه قرار نیست ما وجود داشته باشیم.


نقطهـ .


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۲۲
نقطهـ .
هنوزم اینجایی ـم، تو نقطه ای ک اسمش آخره داستانه. هر لحظه ک می گذره آخر داستانه، و تو این اتمام گیر کردیم و انگار قرار نیست به این زودی ها آخر داستان تموم بشه. حرف خاصی ندارم، صرفا پست های دو سال پیشم رو خوندم و احساس کردم دلم می خواد بنویسم. هیچ نظری ندارم تو چند خط بعدی از چی حرف می زنم، خودمو سپردم به دست باد و اجازه می دم هرجا ک می خواد با خودش ببرتم .. شایدم نبره، نمی تونم اعتراض کنم، می تونم؟ مالِ خودم نیستم.

حالِ اون موقع هام برام عجیبه، درک نشده ـست برای منِ الآنم، چی فک می کردم اون موقع ها؟ یک جورایی به حالت اشباع رسیده بودم از غم دنیا و این خزعبلات، خسته از خسته بودن. اگه الان ادعای خواب بودن و خوابآلودگی و این خزعبلات رو دارم، اون موقع ها هنوز به این حالت نرسیده بودمُ اکثرن به اجبار دنیا رو به بیداری می گذروندم. ادراکِ کاملن سالم، سنسور هایی ک همه چیز رو به نهایتِ گشادی ممکن می گرفتن و حافظه ای ک ثبت می کرد. فکرِ تحلیل می کرد و روحی ک زجر می کشید از این چیز ها. شب ک باشه، تابستون ها هم سردم می شه حتا. احساساتی ک نمی تونم کاری ـش بکنم. زمستونی رو به یاد دارم، پاییز حتا .. اوایل بهار حتا، سرمای هوا منو می لرزوند. مهم نبود چقد لباس تنمه، مسئله سرمای هوا نبود البته .. پاییز یا زمستون بودن، شب بودن، تو خالی و پوچِ و هیچ بودن. از درون بود هر مشکلی ک بود. سیگار می کشیدم ک داخلم گرم بشه، دلسرد بودم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۱۲
نقطهـ .