خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

کلی حرف داشتم.

اما خوابم میاد ..

خوابم، خیلی میاد.

خواب ـم ..

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۳
نقطهـ .
روزای بهتری بود وقتی نت نبود. حداقل شب که پای پی سی میشستم حرفی برای نوشتن داشتم اما این روزا دیگه اینجوری نمی شه. مسنجر منُ برعکس معمول ساکت نگه می داره. باعث می شه بخوام فقط نگاه کنمُ بخونمُ حرفی نزنم. و کلن حرفی نزنم. و بدتر از اون اینه که اینقدر پاش میمونم که به خوندن هیچ کتابی نمی رسم. کتابای خوبی تو قفسه هام دارم ولی خو ..

حوصله ی ادامه نثر سابقم رو ندارم، حوصله صاحب سبک شدن رو ندارم. حوصله با تفکر نوشتن رو ندارم. گُشاد شدم .. حوصله مودب بودن رو هم ندارم و واقعا نیستم. ما همه صورت هامون نقاب داره، زیر نقاب یه نقاب دیگه ـست. نمی دونم برا همه خودِ ثابت چقد معنی داره اما برای من این کلمه بی استفاده ـست. تو دنیایِ من این کلمه رو هیچی صدق نمی کنه حتا رو سنگ. یه آهنگ باید گذاشتُ توش غرق شد. مهم نیست اگه معنی شعر هاش رو نمی فهمی .. باید غرق شد، غرق شدن لذت داره .

تظاهر کردن بهتر از صادق بودن ـه .. اصن همه چی بهتر از صادق بودنِ .. صادق نباشید. با خودتون هم نباشید. اگه از یه زاویه خاص نگاه کنید، دروغ گفتن همیشه بهتر از صداقت بوده .. تو این دنیای همه چی نسبی، اگه برعکس هم عمل کنید تقاوت زیادی نمی کنه .. فقط اسم ها عوض می شه، عادت ها عوض میشه و "ترکِ عادت" ـه که دوباره معنی پیدا می کنه.

مدت زیادی ـه تو خودم می چرخم .. یکم به هوای آزاد نیاز دارم، به فِر خوردن زیر آسمونِ کثیف و دنیای بیرون .. باید از درون به بیرون نقل مکان کنم.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۲۵
نقطهـ .
در انتظار پاییـز ..


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۳۲
نقطهـ .

m_aseman_f: بترسید از عاقلا
deadbysunrise_srlp: شک بود
deadbysunrise_srlp:
m_aseman_f: ترس کار آدما ی عاقله
Hossein: اونم هست
m_aseman_f: یه چرخه است خب
katy_richarld: عاقل از عاقل میترسه
katy_richarld: مسخره س
Hossein: چرخ به این قشنگی، چوب می خوای بکنی لاش
deadbysunrise_srlp: :-
deadbysunrise_srlp:
m_aseman_f: من غلط بکنم
katy_richarld: قشنگ نیست.
katy_richarld: من چوب میکنم.
m_aseman_f: ولی چرخه ها مشکل شون اینه محدودن
m_aseman_f: یعنی نمیتونن همه ی داده هایی ک وارد میشن و خارج میشن رو
m_aseman_f: در خودشون نشون بدن
m_aseman_f: ورودی ها بی نهایتن
m_aseman_f: خروجی ها هم بی نهایتن
deadbysunrise_srlp: نا نا نا نا نا نا نا نا انا
m_aseman_f: نمیشه چرخه باشه
deadbysunrise_srlp: وات آیو دان
deadbysunrise_srlp: نا نا نا نانانانانا
m_aseman_f: نترسید از عاقلا
katy_richarld: نباید چرخه باشه
m_aseman_f: بترسید از ترسیدن
katy_richarld: دلم نمیخواد چرخه باشه
Hossein: چوب بکنم لای چرخه ـت؟
Hossein:
katy_richarld: دلم نمیخواد محدود باشه
m_aseman_f: حسین این دکمه ی سند رو سمت راست می بینی؟
Hossein: محدود اثبات شدنی نیس
Hossein: خیلی خوب میبینمش
Hossein:
deadbysunrise_srlp: باز اینا فیلسوف شدن
katy_richarld: من نمیبینمشو.
m_aseman_f: خب چیزم دهنت
Hossein:
deadbysunrise_srlp: هااااااااااای خدایا صداقت کلام رو از من
deadbysunrise_srlp: بگیر
Hossein: مث این میمونه که بگم
deadbysunrise_srlp:
Hossein: فثام این مشتم رو میبینی
Hossein: بعد با لگد بزنم تو شیکمت
Hossein:
m_aseman_f: خب نکته انحرافی ب این چیزا میگن دیگه
Hossein:
Hossein: منحرف بودی تو همیشه
Hossein:
deadbysunrise_srlp: حاج حسین؟
deadbysunrise_srlp: حاج فثام؟
deadbysunrise_srlp: حاج مائد؟
Hossein: حاجیه بگو بهش
Hossein: حاجیه
deadbysunrise_srlp: باب این بوقی
deadbysunrise_srlp: مردیه واس خودش
deadbysunrise_srlp:
m_aseman_f: مائده نیستش
m_aseman_f: من یادم نمیاد چطوری اینوایت میکردیم ملت و
deadbysunrise_srlp: عه بذار م اینوایت کنم
Hossein: هی می خوام بحث جدید اضافه نکنم
Hossein: هی میبینم شماها منتظر منید اصن
Hossein:
deadbysunrise_srlp: بذار کنف جدید بزمن
deadbysunrise_srlp: بزنم
m_aseman_f: مائده داره میره
m_aseman_f: نمیخاد
Hossein: مائد که نه
Hossein: همه رفتیم
m_aseman_f: مهشاد از ین کنف رفته بیرون
m_aseman_f: من و تو ایم فقط
m_aseman_f: ;d
Hossein: چه ترسناک
Hossein:
m_aseman_f: منو از گناه می ترسونی؟
Hossein: تنها با تو تویه روم
m_aseman_f: برو از خدا بترس
Hossein: دستت روبگیر رو شمع
Hossein: وسوسه نشی
Hossein:
m_aseman_f: دیوونه
m_aseman_f: )
Hossein: تداعی آتیش جهنم بشه برات
Hossein:
m_aseman_f: من دسشویی دارم دو ساعته
Hossein: خو برو دستشویی
Hossein: منتظرش نذار اینقد
m_aseman_f: نمیشه بشاشم تداعی آبشار های جهنم بشه؟
Hossein:
Hossein: جهنم آبشار هاش مواد مذابه
Hossein: مذابِ قرمز
Hossein: قرمز فثام
Hossein: مث خون
Hossein: بسه دیه من ادامه نمیدم
Hossein:
m_aseman_f: خب اگ تو جهنم جسم داری
m_aseman_f: ک یه بار میمیری دیگه
m_aseman_f: جسمت ب گا میره
m_aseman_f: اگ جسم نداری هم
m_aseman_f: مواد مذاب چ دردی میتونن داشته باشن
Hossein: همین موضوعه که قرآن رو عجیب می کنه
Hossein: شاید تمثیل باشه همش
Hossein: ولی اگه تمثیله
Hossein: چرا اینقد با جزعیات توصیف شده
Hossein:
m_aseman_f: نمیدونم
m_aseman_f: فک کنم
m_aseman_f: شیعه اعتقاد داره
m_aseman_f: بهشت و جهنم
m_aseman_f: جسمانی هم هست
m_aseman_f: ولی میشه تصور کرد
m_aseman_f: جسمانی باشه واقعن؟
Hossein: تصور
Hossein: فثام، ما تصور رو چی می دونیم
Hossein: من وقتی می خوام فلان چیز رو تصور کنم
m_aseman_f: سوال خوبیه
Hossein: براش شکل در نظر میگیرم
Hossein: براش جزعیاتی در نظر میگیرم که با چشمام دیدم
Hossein: هرچی که تصور می کنم
Hossein: به چشم
Hossein: صدا
Hossein: گرما سرما حس و اینا خلاصه ـس
Hossein: ولی خو، وقتی بمیری اینا مگه با بدن تجزیه نمیشه؟
m_aseman_f: خب یه چیزی هست فارغ از تو ، وجود ِ تو
m_aseman_f: ک تو وقتی میخای اونو بفهمی
m_aseman_f: درکش کنی
m_aseman_f: تصورش کنی
m_aseman_f: از حس ها ت استفاده میکنی
m_aseman_f: ولی اصلش ، ذاتش، همون چیزی ک نمیتونیم درکش کنیم
m_aseman_f: بیرون از خودمون نیست؟
Hossein: اگه بیرون از خودمون باشه
Hossein: نمی تونیم بگیم بیرون از خودمون
Hossein: چطور دیه این خودمون می تونه خودمون باشه
Hossein: منظورم اینه که، دو تا هستی مگه ما؟
m_aseman_f: کلن ببین
m_aseman_f: یه چیزی میگم
m_aseman_f: هیشکی نمی فهمه
m_aseman_f: به هیشکی هم نتونستم توضیح ش بدم
m_aseman_f: ولی
m_aseman_f: من زبان و کلمه ها و حرف ها رو هم قبول ندارم
m_aseman_f: زبان یعنی یه دال ـی که ارجاع داده میشه تو ذهن ما به یه مدلول
m_aseman_f: یعنی تو میگی سیب
m_aseman_f: و تو ذهنت مفهوم سیب نقش میبنده
m_aseman_f: ولی این هم دروغ و غیر واقعی میتونه باشه
m_aseman_f: اگه لفظ زبانی سیب
m_aseman_f: و اون چیز واقعی ش یکی ـن
m_aseman_f: ک دلیل نداره اسم یکی رو بذاریم دال اسم یکی رو بذاریم مدلول
m_aseman_f: اگه یکی نیستن
m_aseman_f: خب یکی نیستن!ـ
m_aseman_f: نمیتونن یکی باشن!ـ
Hossein: عاره خو
Hossein: ولی به این فکر کن
Hossein: اول سیبه بوده
Hossein: بعد کسی که اومده گفته این سیبه
Hossein: اول اون چیزه بوده
Hossein: بعد براش اسم انتخاب شده
Hossein: اول وجود بوده
Hossein: بعد ماهیت پیدا کرده
Hossein: نه نه
Hossein: برعکس
Hossein: نمی دونم
m_aseman_f: درست گفتی
m_aseman_f: البته منم نمیدونم
Hossein: یه مشکلی هست
Hossein: اگه چیزی وجود داره
m_aseman_f: ولی خب این فرض ک اینا همه ش تصور ذهنی ماست هم هست
m_aseman_f: خب؟
Hossein: اون چیه؟
Hossein: ماهیتش یعنی
Hossein: منظورم همون سئوال تقدم وجود بر ماهیته
Hossein: اگه چیزی ماهیت داشته باشه
Hossein: پس لزوما وجود داره
Hossein: اگه چیزی وجود داشته باشه
Hossein: لزما باید ماهیت هم داشته باشه؟
m_aseman_f: نه
m_aseman_f: ولی چون برای درک هر مسئله ای نیاز به یه وجود درک کننده هست
m_aseman_f: اون وجود درک کننده برای هر چیزی ک بخاد به وجودش توجه کنه
m_aseman_f: یه ماهیت هم میسازه
Hossein: اون وجودِ درک کننده
Hossein: برای اینکه ماهیت بسازه برای وجود
Hossein: باید ببینتش، نمی دونم بشنوتش
Hossein: همچین چیزی
Hossein: مثال بود یعنی این
Hossein: حالا اگه چیزی وجود داشته باشه که
Hossein: این وجودِ درک کننده هیچ جوره نتونه احساسش کنه
Hossein: باز وجود نداره؟
Hossein: البته خو باید گفت لزوما وجود نداره
Hossein: اما این جواب قطعی نیستش که
m_aseman_f: من با این مشکل دارم
m_aseman_f: یه بحث جدید باز می کنم
m_aseman_f: ک شاید نتیجه ش به این سوالت برسه
m_aseman_f: فرض کن
m_aseman_f: یه آدمی رو ک
m_aseman_f: مادرزادی
m_aseman_f: کر و کور و لال بوده
m_aseman_f: و قدرت لامسه هم نداشته
m_aseman_f: حواس پنج گانه نداره
m_aseman_f: زنده س حالا به طریقی
m_aseman_f: آیا این آدم
m_aseman_f: میتونه فکر کنه؟
Hossein: فکر می کنه
Hossein: نه مثِ ما
Hossein: ما با کلمه ها فکر می کنیم
Hossein: با تصاویر
m_aseman_f: عاشقتم حسین
Hossein:
m_aseman_f: ب خدا نظر منم همینه
Hossein: سئوال من این بوده که
Hossein: وقتی همچین شخصی رو تصور می کردم
Hossein: کور و اینا
Hossein: این اصن می تونسته بفهمه وجود داره؟
m_aseman_f: شاید هیچ وقت به این فکر نکنه ک من الان وجود دارم
m_aseman_f: اما همواره در حال وجود داشتن ـه
m_aseman_f: و هی وجود های جدیدی رو برای خودش داره میسازه
m_aseman_f: و تصاویری ک
m_aseman_f: هیچ معنا و مفهومی رو نمیرسونن به زبان های انسانی و حیوانی
Hossein: فثام
Hossein: اگه همچین کسی باشه که
Hossein: از دنیایی که ما توش زندگی می کنیم هیچی نفهمیده باشه
Hossein: یعنی تاحالا تصویری ندیده باشه
Hossein: چیزی حس نکرده باشه
Hossein: چیزی بو نکرده باشه و اینا
Hossein: اگه بتونه یه چیز جدید ذهنی خلق بکنه
Hossein: از هیچ ایده ی قبلی ای
Hossein: از هیچ تاثیر گیری قبلی ای
Hossein: اگه بتونه خلق بکنه
Hossein: خدایی ـه برای خودش
Hossein: اصلن خداست کلن
m_aseman_f: جهان ما شاید
m_aseman_f: تصورات قر و قاطی و بی معنا و بی مفهوم برای خود خالق شه
m_aseman_f: ک کور و کر و لال و ایناس.ـ
Hossein: اگه اینطور باشه
m_aseman_f: یا موجودی ست ک قدرت ناشناخته ای داره به نام فکر فقط
Hossein: همه ما فقط توهم داریم که درک کننده هستیم
m_aseman_f: نه ما تو یه توهم هستیم
m_aseman_f: ولی خودمون درک کننده هستیم
m_aseman_f: مث اینه که ما یه عدد مثبت هستیم به هرحال
m_aseman_f: ولی خب شاید
m_aseman_f: بیرون پرانتز
m_aseman_f: یه منفی باشه
Hossein: اوهوم
Hossein: می تونه حق با تو باشه
Hossein: می تونه با من
m_aseman_f: می تونه
m_aseman_f: تا یادم نرفته
m_aseman_f: فیلم مستر نو بادی رو ببین خوشت میاد
m_aseman_f: و هم چنین کتاب
m_aseman_f: و نیچه گریست رو بخون
m_aseman_f: فیلم هم داره این
m_aseman_f: ازین هم خوشت میاد
m_aseman_f: مستر نو بادی بیشتر خوشت
Hossein: نوبادی رو مهشاد بم معریف کرده بود
Hossein: عاره خیلی خوب بود
Hossein:
Hossein: ولی کل فیلم مجموعه ای از احتمالات بود بیشتر
Hossein: با چاشنی عاشقانه
m_aseman_f: سکانس قطارش رو دوست داشتم
m_aseman_f: آره احتمالاته
m_aseman_f: کمک میکنه ک آدم بتونه فکر کنه ولی واقعن.ـ
Hossein: آخرش همیشه اینجوری میشه
Hossein: بحث تا یجایی پیش میره
Hossein: ولی به یه نقطه تاریک دیه میرسه
Hossein: هردفعه هم فهمیدنش مشکل تر میشه
Hossein: معتقدم
Hossein: تا وقتی به دیدن
Hossein: شنیدم
Hossein: لمس کردن محدودیم
Hossein: حقیقت رو نمی فهمیم
m_aseman_f: خوبه .ـ فک میکنم خوبه.ـ هر چند خودم بازم تلاش میکنم برا فهمیدنش.ـ
m_aseman_f: ولی بی خودی یه سری چیز ها
m_aseman_f: تاریک نیستن
m_aseman_f: شاید بهتره هیچوخت نفهمیم توی تاریکی چ خبره
m_aseman_f: و آره تا محدودیم نمی فهمیم
m_aseman_f: ولی میشه جسم داشت و وابسته نبود بهش. دل کنده باشی ازش.ـ
Hossein: میشه خو
m_aseman_f: زندگی اینطوری کلن سخته
m_aseman_f: آدم دوست داره فرار کنه
m_aseman_f: مث آخرای مستر نو بادی
m_aseman_f: ک پسره داشت سکانس قطار رو بازسازی میکرد
m_aseman_f: نمیدونست کدوم ور بره
m_aseman_f: پیش مامان ش یا باباش
m_aseman_f: مسیر جدیدی انتخاب کرد
m_aseman_f: و دوید سمتش
m_aseman_f: فی الواقع فرار کرد از انتخاب
m_aseman_f: ولی میشه گفت یه انتخاب دیگه ای هم اضافه کرد
Hossein: دقیقا
Hossein: دقیقا
Hossein:
Hossein: الان عین احمقا لبخند زدم
Hossein: و صفحه مونیتور رو نگاه می کنم
Hossein:
m_aseman_f: : )
Hossein: یه سئوال دیه ـم این بود که
Hossein: این متفکر ها
Hossein: فیلسوفا
Hossein: سقراط اینا
Hossein: اخرشم وقتی میمردن
Hossein: به همه سئوالاشون رسیده بودن یا نه
Hossein: یا یه عمر
Hossein: پشت جوابِ یه سئوال
Hossein: سئوال دیه ای براشون مطرح شده
Hossein: اونقد پایین رفتن که
Hossein: غرق شدن تو اندیشه ـشون
m_aseman_f: نمیدونم
m_aseman_f: سقراط رو ک افلاطون شرح مرگش رو داده
m_aseman_f: یه طوری مرده ک انگار ب جواب رسیده بوده
m_aseman_f: نمیدونم واقعن به جواب میرسن
m_aseman_f: یا دست بر میدارن از گشتن دنبال جواب
m_aseman_f: یا پشت یه جواب قایم میشن
Hossein: تاحالا فک کردی
m_aseman_f: بعد اکثر فیلسوف ها اینطوری نیستن
m_aseman_f: ک هی دنبال جواب باشن
m_aseman_f: ارسطو طورن اکثرشون
m_aseman_f: دنبال تفکر منطقی راجع به مسائل دنیا هستن
m_aseman_f: و دسته بندی میخان بکنن هی
m_aseman_f: زیاد پا پیچ وجود و ماهیت نمیشن
m_aseman_f: همین ک این دو تا رو از هم جدا کنن براشون بس ـه
m_aseman_f: ولی خفن ترین فیلسوف ب نظر من نیچه ست
m_aseman_f: ک بیست سال آخر عمرش رو
m_aseman_f: تو مریضی و درد
m_aseman_f: میگذرونه و از این شهر به اون شهر میره
m_aseman_f: و ده سال آخر عمرش رو هم
m_aseman_f: دیوونه میشه
m_aseman_f: هیچی نمی فهمه
m_aseman_f: آخرین جمله ش میگن این بوده ک
m_aseman_f: « مادر! ـ من یک دیوانه ام ! ـ »
Hossein:
Hossein: تو نایت ساید یه شخصیت هست به اسم مدمن
Hossein: مرد دیوونه
Hossein: داستان زندگی ـش اینه که
Hossein: ریاضی دانی بوده که، دنبال کشف اسرار خلقت میره
Hossein: و وقتی پرده ی ظاهری دنیا براش کنار میره،
Hossein: از حقیقتی اونقد زیبا
Hossein: یا اونقدر زشت
Hossein: عقلش رو از دست میده
Hossein: حالا اون یه داستان بیشتر نیس
Hossein: ولی جالب بود
m_aseman_f: آره اصولن هم باید همینطور باشه.ـ
m_aseman_f: یا یه واقعیت خفنی هست ک دیوانه کننده ست
m_aseman_f: یا هیچ واقعیتی نیست و آدم بازم دیوونه میشه اگ بدونه هیچ واقعیت خاصی پشتش نیست
Hossein: ولی فثام
Hossein: پوچی خودش بی اندازه خفن نیست؟
Hossein: پیچیده نیست؟
Hossein: گفتن پیچیده بودن پوچی یه جمله متناقضه اما
Hossein: واقعا خب ..
Hossein: به این فکر کردم که
Hossein: شاید
Hossein: مثل همون چرخه ای که در موردش صحبت کردیم
Hossein: ترسیدن از ترس
Hossein: پیدا کردن سئوال ها یه چرخه ـست
Hossein: اتمام نمیشه
Hossein: راهی به اسم کشف حقیقت شاید یه مسیر دایره ای بیشتر نباشه
m_aseman_f: صد در صد
m_aseman_f: البته نه جمله ی آخرت
m_aseman_f: اگ از قید کلمه و جسم و اینا بیایم بیرون
m_aseman_f: یعنی بریم توی ذهن همون آدمی ک کر و کور و لال و بی حس لامسه بوده
m_aseman_f: به هر چی برسیم
m_aseman_f: اون اسمش واقعیت انسانه
m_aseman_f: ولی مسئله اینه ک
m_aseman_f: دو تا سوال هست
m_aseman_f: چی
m_aseman_f: و
m_aseman_f: چه
m_aseman_f: شاید مهم نیست چی هستیم
m_aseman_f: جهان چی هست
m_aseman_f: چه فرقی میکنه؟ خوابه یا بیداری؟
m_aseman_f: راسته یا دروغ؟
m_aseman_f: شاید مهم اینه که چه باید کرد
Hossein: یجورایی میشه باز از حرفت
Hossein: تقدم ماهیت بر وجود رو نتیجه گرفت
Hossein: اگه اینطور باشه، حرفای بالا رو نقض کردیم
m_aseman_f: من نمیدونم.ـ
m_aseman_f: به نظر من کلن حقیقت انتخاب کردنی ـه
m_aseman_f: یعنی آخر این خود ِ تو هستی ک انتخاب می کنی تقدم رو بر کودوم بدی
Hossein: تو کتاب دینی یه جمله نوشته بود که
Hossein: یادم نمیاد چی بود
Hossein:
Hossein: ولی من نتیجتا برداشت کردم
Hossein: خدا کسی ـه که
Hossein: وجود و ماهیتش یکیه
m_aseman_f: نمیدونم
m_aseman_f: خدا برای من یه وجود بی نهایت از همه چیز هاست
Hossein: نمی دونم
m_aseman_f: منم میخاستم بگم نمیدونم
Hossein: بهترین جواب همینه
Hossein:
Hossein: به بی نهایت فکر کن
Hossein: نهایت
m_aseman_f: مسئله اینه
m_aseman_f: وقتی ب بی نهایت میرسی
m_aseman_f: دیگه همه چی اون جا هست
m_aseman_f: یعنی درسته ک بی نهایت درد داری
m_aseman_f: اما بی نهایت آرامش هم داری
m_aseman_f: بی نهایت خنده هست
m_aseman_f: و چون بی نهایت خنده ست به هر حال بی نهایت گریه هم باید باشه
m_aseman_f: توی بی نهایت متناقض ها میتونن با هم و کنار هم باشن
m_aseman_f: هم علی خر است ، درسته، هم علی خر نیست
Hossein: اگه خدا یه مجموعه باشه
Hossein: اول و اخر
Hossein: مبدا و بی نهایت
Hossein: ما وسط این مجموعه باید باشیم
Hossein: نمی دونم، شاید فکرامو قاطی کرده باشم
Hossein: می خوام بگم که
Hossein: ما جز خداییم
m_aseman_f: جزِئی از خداییم؟
Hossein: اوهوم
m_aseman_f: اگ خدایی باشه صددرصد
m_aseman_f: صددردصد نه
m_aseman_f: نمیدونم
m_aseman_f: ولی عقل منم همینو میگه
m_aseman_f: و تازه شم
m_aseman_f: ;D
m_aseman_f: من یه نظریه ای دارم اثبات نشده
m_aseman_f: راستش یه بار ک چت بودم اینو به یکی گفتم
m_aseman_f: بعدن برام یادآوری کرد
m_aseman_f: یادم رفت
m_aseman_f: ;d
m_aseman_f: مقدماتش رو یادم رفت یه همچین چیزی بود ولی
Hossein:
m_aseman_f: یه طورایی ثابت میکردم ک ذات انسان
m_aseman_f: فراتر از مفهوم زمانه
m_aseman_f: و محدود به زمان نیست
m_aseman_f: بعد می گفتم ک
m_aseman_f: همه ی انسان ها یه کس ِ ن
m_aseman_f: یه شخص
m_aseman_f: ک هی تو زمان سفر کرده
m_aseman_f: و همین طور این ک
m_aseman_f: دنیاهای موازی ای هست
m_aseman_f: بی نهایت دنیای موازی
m_aseman_f: از اول شروع می کنم
m_aseman_f: ;D
m_aseman_f: انسان  فکر نمی کنه
Hossein:
m_aseman_f: به یاد میاره
m_aseman_f: چیارو؟
m_aseman_f: اتفاق هایی ک در گذشته آینده
m_aseman_f: برای خودش
m_aseman_f: در این زمان
m_aseman_f: و زمان های متفاوت
m_aseman_f: و در این دنیا
m_aseman_f: و دنیاهای موازی بی نهایت دیگه رخ داده
m_aseman_f: یعنی هر فکری ک من الان دارم میکنم
m_aseman_f: اقدامیه ک الان یا قبلن یا بعدن
m_aseman_f: در یک دوره ی زمانی در یه دنیایی انجامش دادم
m_aseman_f: برا همین میتونم بهش فک کنم درکش کنم
m_aseman_f: نمیدونم البته
m_aseman_f: نمیدونم
Hossein: مث یه فیلم؟
Hossein: مث اینکه زندگی ـت یه فیلم باشه
Hossein: دوربین هم چشمات باشه
Hossein: مثل نقضِ اختیار؟
Hossein: تو بازیگری
Hossein: کارایی که می کنی
Hossein: کارایی نیستن که فکر می کنی داری با اراده ـت می کنی
Hossein: اینا کارایی ـن که قبلن کردی
Hossein: فقط الان فکر می کنی که داری خودت می کنی
m_aseman_f: آره اینم یه فکریه
m_aseman_f: !ـ
Hossein: تو قران
Hossein: گذشته و اینده رو
Hossein: دو نیستی تعبیر کرده
Hossein: عدم
Hossein: عدن
Hossein:
Hossein: یکی از این دو تا باید معنی نیستی بده
m_aseman_f: عدن یعنی بهشت فک کنم
Hossein: جالب بود خیلی این تعبیر قران
m_aseman_f: عدم نابودی ـه دیگ
Hossein: می دونی مشکل دین چیه؟
Hossein: زیادی عرفانی ـه
Hossein: آخوندا عرفانی تعبیرش می کنن
Hossein: نمی دونم چرا
m_aseman_f: عقلانی نیست خب.ـ
m_aseman_f: یعنی نمیتونن عقلی ثابتش کنن
m_aseman_f: ولی عرفانی و احساساتی میتونن مردمو ب خودشون معتقد کنن
Hossein: یه کتاب می خوندم
Hossein: سخنرانی های یه اخوندی بود که کرده بودنش کتاب
Hossein: مثلن نوشته بود که
Hossein: هستی ما از نیستی ماست
Hossein: و نیستی ما از هستی ماست
Hossein: ;D
Hossein:
m_aseman_f: آیت الله بهشتی
m_aseman_f: اینطوریه
m_aseman_f: البته نمیدونم
m_aseman_f: امام خمینی هم اینطوریه دیگه
m_aseman_f: بکشید مارا ما زنده تر می شویم
m_aseman_f:
Hossein:
Hossein: نیستی ما از هستی ماست
Hossein: به نظرم من درسته
Hossein: یعنی تا الان که به نظرم این موضوع باید درست باشه
m_aseman_f: من به برعکسش ش فک کردم
Hossein: ولی هستی ما از نیستی ماست
Hossein: نمیشه درست باشه
Hossein: خو
Hossein: اگه نیستی
Hossein: نیستیه
Hossein: یعنی وجود نداره
Hossein: یعنی نیست
Hossein: نمی تونم تصورش کنم
Hossein: بچه بودم
Hossein: وقتی می خواستم به نیستی فکر کنم
Hossein: به یه فضای سیاه فکر می کردم
Hossein: اما اون فضا سیاهه هم وجوده
Hossein: چون من تونستم تصورش کردم
Hossein: من فکر می کنم
Hossein: نیستی چیزیه که نمیشه تصور کرد
Hossein: نباید بشه تصور کرد
Hossein: نباید بشه توضیحش داد
Hossein: چون نیست
Hossein: این چیزی که نیست
Hossein: چی شده که برای ما قابل اهمیت شده؟
m_aseman_f: خب یه بعد تخیل داریم و تصور.ـ
m_aseman_f: ک چیز هایی ک نیست میتونن متصور باشن
m_aseman_f: آیا هرچی ما بهش بتونیم فک کنیم وجود پیدا میکنه
m_aseman_f: و از نیستی در میاد؟
Hossein: چند ماه پیش
Hossein: به این فکر می کردم که
Hossein: ما هرچی که اسمشو میذاریم خلاقیت خودمون
Hossein: ابتکار
Hossein: ابداع
Hossein: الهام!
Hossein: این چیزا واقعا مختص ذهن ما نیستن
Hossein: یعنی اینکه، مثل این میمونه که ذهن ما کارخونه باشه
Hossein: مواد اولی ـش رو از دنیایی میگیره که ما با چشمامون درک کردیم
Hossein: با گوشامون
Hossein: با بو ها
Hossein: تحت تاثیر بودن همه چی
Hossein: همه فکر ها
Hossein: پست اولم تو بیست هزار خرچنگ در مورد این بود
Hossein: منظورم اینه که
Hossein: این تصورات ازنیستی در نیومدن
Hossein: اگه پی ـش رو بگیری
Hossein: میشه ریشه ـشون رو پیدا کرد
Hossein: حالا به این فکر کن
Hossein: اگه هستی ما مطلقا از نیستی ناشی نشده باشه
Hossein: یعنی ما همیشه بودیم
Hossein: همیشه
Hossein: وقتی زمان معنی پیدا نکرده بوده هم ما بودیم
Hossein: همیشه هم هستیم
Hossein: تا بی نهایت هستیم
Hossein: چون نمی تونیم نیست بشیم
Hossein: ماها وجودای مطلقی هستیم که
Hossein: ماهیت پیدا کرده
Hossein: یا دستشویی ـت ریخته
Hossein:
Hossein: یا دی سی شدی
Hossein: یا خوابت برده
m_aseman_f: تلفن زنگ زد راسش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۵۷
نقطهـ .

خودشکافی می کنم، در پسِ هر فکر نمودی از خدا آشکار می شود و سئوال هایم که مرا دنبال می کردند جواب را گم می کنند. هربار که سعی در توجیهِ علت وجودی ام دارم عاقبت جایی جز اکوسیستم نصیبم نمی شود. جایی بین چرخه ی غذا. و انسان که یکسری فعالیت های اضافه ضمیمه ی حیات ـش میشود، به واسطه ی مغزی که در سرش دارد. و انسان که کمی فعالیت های بقایی ـش متفاوت می شود، بخاطر مغزی که در سرش دارد ..


بی اساس است، از سرِ احساس است. هر چه می گویم تراوشات ذهنی ـست که اعتماد به آن جایز نیست. ذهنی که پس داده هایش اصالتن برای همان مغز نیست. ذهنِ بسترِ هزاران فکرِ زنده ای ـست که از باورها تغذیه می کنند. فکر ها، مثل ویروس می مانند، فرق چندانی بینشان نیست. حتا این فکر، همین اندیشه ای که می گویم از کجا معلوم مالِ جای دیگری نیست؟ تحتِ تاثیرِ فکر کردنِ میلیارد ها انسان .. هیچ فکرِ جدیدی اصالت به یک ذهن ندارد.


چرا خورشید؟ بیایید دنیا را جایی بی نور، و فلسفه ها را پشتِ ورای موهومی چشم ها تصور کنیم. اگر همه ـمان کور بودیم، اگر چشمی برای دیدن برای هیچ انسانی هیچوقت نبود. چه می شد؟ چه کسی خورشید را توضیح می داد. چه کسی می توانست بگوید نور چیست، روشنایی چیست. دانستن و ندانستن چیست. یک کرمِ خمیده شکل عمقِ مغزِ مرا به دنبال یافتن پاسخ کاوش می کند. موش هایِ کور، ما همه ـمان کوریم فط این را نمی دانیم.


لب هایم دوخته شده اند به هم، سکوت .. ای کاش فقط لب هایم سخن نمی گفتند. ذهنم خامَش است، ساکت ولی ناآرام. ذهنم مثلِ عادم های مرده ساکن است. بی انگیزه ای برای حفظ حیات، بی انگیزه ای برای ادامه اش حتا. فکرِ من از هر محتوایی خالی ـست. فکرِ من از اندیشه ی نو و خالق بودن بی بهره است. ذهنِ من شده است کلاف در هم پیچیده ی "نه" هایی که به خواسته های دنیا می دهد. ذهنِ من یک گوشه توی تاریکی ها کز کرده است. اگر بشود گوشه ای را پیدا کرد.

امید به زندگی ام را اگر اندازه بگیرند، کنجکاو می شوم بدانم مثل باور هایم عددی موهومی ـست؟ مثلِ حقیقتِ واقعی دنیا و من، که سالهاست خود را بازی می دهم با فرضیه ای اثبات ناشدنی .. با فرضیه ای که می گوید چیز ها را نمی شود مطلقا واقعی فرض کرد. فرضیه ای مرداب شکل که همه چیز و خودش را درون تاریکی پایین می کشد. به بیکرانِ تاریکِ زیبایی ها، به دورنگارِ تاریکِ زشتی ها ...



باید تا تهش بریم
تا اخرش فرو بریم
توی زمین فرو بریم



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۳۳
نقطهـ .

Never could be what you wanna be
Never could say what you wanna say
Never could be what you wanna be
Never could say what you wanna say
Never could be what you wanna be
Never could see

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۳۹
نقطهـ .


این احمقُ می بینید توی عکس؟ عینک زده و یه جوری وایساده انگار دار تا تهِ چشماتُ می خونه و تو و همه عادمایی که میشناسی رو تحقیر می کنه. عادمایی که دارن خواب میبیننُ از حقیقت بی خبرن اما خُ این یارو اونقد خره که نفهمیده این خودشِ که داره خواب می بینه. عینک دودیش نمیذاره حقیقتِ زشتِ رنگی دنیا رو ببینه و بفهمه که اون چیزی که همیشه دنبالش بوده یعنی حقیقت یه دروغ بیشتر نبوده، همونطور که هیچ آزادی هیچوقت وجود نداشته.

این مرد فک می کنه واقعا تو زندگی یه مورفیوس نامی پیدا بشه بخواد حقیقت رو بهت بگه اما، هیچوقت با خودش فک کرده اون دنیایی که توش بیدار شده واقعا یه خواب دیگه بوده یا نه؟ با خودش فک نکرده شاید این هم یه پرده ـست و این حرف ها؟ اما خُب، این یه واقعیته ... حقیقت هرچی زشت تر که باشه باور پذیر تره.

این عکس ها، این فیلم ها و این داستان ها که همشون بهت نویدِ یه دنیای واقعی و حقیقی رو میدن، خاطرات تلخ منُ تشکیل دادن. حکایت بچه هایی ـه که بعد خوندن هری پاتر تمام شب تولد یازده سالگیشون انتظار هاگرید رو کشیدن تا بیاد ببرتشون مدرسه جادوگری. یه دنیایِ نابِ شیرین، همه خیال پردازی هایی که آرزو می کردیم واقعیت داشته باشن. حقیقت زشت، واقعیتِ تلخ ... چرا واقعا؟ این همه توصیفِ بد واسه حقیقت دلیلش چیه؟ شاید چون واقعیت همه ی اون چیزیِ که خیال پردازی های منُ شما رو شامل نمیشه. واقعیت همون جایی ـه که مدائن فاضله ی منُ شما توش جا نمیشه..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۳
نقطهـ .

میبینی چقدر رنگ دارد، چقدر قشنگ است؟ همه شکل هایش با انحنا، همه پنج هایش قرمزُ برعکس اند (!). معانیش را این چنین خوش بینانه کنار هم چیده اند؟ ذره ای تیرگی به چشم نمی آید اما خدا می داند پس زمینه اش سیاه رنگ ترین سیاهی ـست ک نه حتا چشم بلکه ذهن می تواند درک کند. بله بله، معلوم است ک از عشق می گویم. رقصیدن روی چنین زمینی آخر سر باطنش را از اعماق بیرون خواهد کشید و چ خون هایی ک در این راه زمین می نوشد از رگ های تو .. و درختان پر باری ک می رویند از بهر زندگانی و حیات تو، معامله ی نیکویی ـست و چ سود ها ک نصیب شیطان نمی شود.

ادامه ی راه قشنگتر از گذشته ام نیست اما هر چ بود از پل و زیر گذرُ این خطوط ارتباطی با گذشته، همه خاکسترندُ سوار بر باد. در آتش جوشانِ فراموشیِ ناخواسته می سوزند پیوسته و خُب من هم می دانم، توقف ک کنم خودم هم می روم در این کوره و می شوم یک خاطره ی بر باد رفته. مجال ایستادن نیست، می بینی ک مرا باد چگونه سوار بر ابر ها می برد با خود؟ کجایش را نمی دانم اما مثل همه ی آنها، مثل این سفیدی ها شب ها همه ـمان رنگمان عوض می شود و ماه نشان می دهد پشت این سفیدی ها چ رنگی ـست، اگر پشتمان مهتاب باشد. روزی می رسد به این زودی ها بی نیاز از ماه، رنگمان فراگیر بشودُ سیاهی در آسمانی مطلق حکم فرما.. آن روزی ک باران ببارد، و شاید سال ها ببارد.

در زمستان
دختری را دیدم روی بالکن
از آسمان برف گدایی می کرد.
جیب ابر ها پر بود اما،
ظرف سخاوتمندی آسمان خالی.

همینقدر ساده و ساده تر باید بروم کنار درختی کهنسال بایستم و سال ها بایستم (!) حرف هایم مال گذشته هاست، می دانم. اما به ـسان سکوت آشنای کوهستان باید بروم بستری باشم برای گوش هایی ک از حرف ها پرند و مغز هایی ک از تفکر خالی.. در صحنه ای ک شیر سلطانی می کندُ عقاب سایه گسترانی، کلاغ را مجال پادشاهی دهمُ بال هایش را پرواز روی باد های کوهستانی  .. تا هر ک دارد هوس بلند پروازی بسم الله .. دنیا خیلی اوقات از بعضی چیز ها خالی باشد قشنگتر است، برای خودش هم بهتر است. خدا باشد و همین دیگر، چیز بیشتری لازم نیست.

آه .. باید یاد دهند در مدارس به بچه ها، از هر چیز خوبی ک می توانند بیزاری کنند، شاید ک در بزرگ سالی همان ها به سرشان آمد. زندگی هم شده است بازی تضاد ها یا شاید هم به رخ کشیدن هر آنچه ک فکر نمی کنی اتفاق بیفتد و خدا می داند در خیالش هم اکنون می گذرد همین را هم برایت به تضاد بکشاند. مثل کودکی لجباز هر چ را ک به او می گویند وارونه انجام می دهد. بیاید برعکس خواسته هایمان را بخواهیم، شاید ک این کودک فریب بخورد.


گذشته به درازی رفتُ حرف های ما رو به کوتاهی،
نه از زمانه خیری به ما رسید نه از تلاشُ بی خوابی.



فلش بک به گذشته ها؛
با دانستن هر چیز، نتیجه اش تحمیل "ندانستن" بر خود بود تا ک در جهالت باقی بمانم و جهالت آگاهانه شکنجه ای بیش نبود. این روز ها بخصوص ک زیاد می گویند کسی ک خودش را به خواب زده است نمی توان بیدارش کرد. حال من چگونه این من را بیدار کنم آنقدر ک در این خواب ها فرو رفته ام. آنقدر ک این پاهایم بو گرفته اند (!) و برای فرو خواباندن این بو، چ ساعت هایی را ک هدر نداده ام. چ عرق هایی ک نریخته امُ بدبو تر نشدم، بله .. نتیجه اش آن شد بروم یکجا، یک دریا تا ک بسترم باشد آب، تا ک هر سویش مرا در خود بگیرد و هوایی نباشدُ بویی نباشد و استشمامی هم در کار نباشد. و من از بعدِ توقف نفس تا آخرین باریکه ی نوری ک در چشمانم بود، زندگی کردم. کوتاه بود اما به اندازه ی همه ی آن سالها زندگی کردم.

به پنجره تکیه می دهم؛ ساختمان هایی ک آن بیرون قد برافراشته اند. چرا از سقوط نمی هراسم؟ چرا این جفت آجری ک بین منُ افتادن فاصله است اینقدر دلگرمم کرده است؟ تا سقوط دو ردیف آجر فاصله است اما، دل من محکمُ قرص به یک مشت خاک است. روی زمین هم ایستاده باشم حتا، از کجا معلوم ک یکهو خود زمین نیفتد ناگهان؟ دل من گرم است، امنیتم در گروی یک مشت خاک. خود را گول زده ام، و ما را گول زده اند. چطور می شود اینقدر آرام ایستاد چگونه عادمی اینقدر آسوده می تواند باشد به هنگام دیدن دریا، یک کوه و ترسناک تر از اینها خورشدُ ماه؟ دیوانه باید شد! نه حتا بزرگی بلکه، کوچک بودن هم به همین مقدار قابل فکر است. در بین این همه عظمت،  این همه شروعُ پیدا نکردن پایان، من تنهام. نه در ذهن میلیارد ها هستم و نه می توانم هیچوقت اینگونه باشم. کسی ک وجودش را از خود نمی داند، کسی ک بقایش را ابدی نمی یابد. ترسناک است این دنیا برای منی ک فقط چند صباحی مهمانم ..

و خیلی از روز ها من این گونه ام؛
نیازمند سقوطم انگار، وقت بازگشتن یا شاید کمی عقب ماندن، تا ک بروم پشت این غافله ببینم ک من از این پشت مشت ها چ نمایی دارم! بروم آن پایین خیره شوم به قله تا بفهمم ک این کوهستان تا چ اندازه بلندا دارد.                      

این همه زمان گذشت،
یک سال به عمر دنیا افزوده شد.
و حسین هنوز هم دارد می نویسد.
چقدر بیکارم من..!

خوب ک فکر می کنم بیشتر از یک سال شده است. اولین مخاطب پیرامونِ خلوت من را حتا، دگر نمی دانم ک در قید حیات هنوز هست یا نه .. به دور افتاده ام از خیلی چیزها، یا آنکه شاید درست تر باشد اگر بگویم خود را گم و گور کرده اند از من خیلی چیز ها و خُب عمدتا هم به عمد. " آه " .. دو حرفی ـست ک گاها می شنوید از من اما به عکس (!) و خیلی وقت ها این عکس های عمدی را نمی بینید و خُب مهم هم نیستند دیگر. دلم نمی خواهد فردا روزی اینجا مخاطب دومی برای خود دستُ پا کرده باشم. دلم می خواهد اینجا، مثل همیشه ی خدا ک در ذهن پرسه می زنم مطلق باشد. همانطور ک خلقم کرده اند و همانطور ک خالقم خود این گونه است.

دستم نمی رود بر این نقش ها دیگر، انگار ک رنگ هایش کامل شده باشد. جای دیگری نیست برای قلم کشیدن، گوشه ای خالی نیست برای تنها نماندن و خُب می دانی، نمی خواهم به این زودی ها دست بکشم. نمی خواهم به این زودی ها قلمم را رها کنمُ نقشُ نگارم را بگذارم برای آنهایی ک می آیند تا دل تنهایی شان تازه شود و این چنین سهراب وار سخن گفتن ها. نمی خواهم بگذارم همه ـشان روی زمین بریزد. حرف هایم را می گویم، زمین مردار خوار است .. نمی خواهم زمین همه چیزم را در هم ببلعد قبل از آنکه آسمان دفترم شده باشد. کارِ دیگری ندارم برای انجام دادن، هدف دیگری نداشته ام برای خلق شدن. خلقم کردند شاید، تا ک با این کلمات، غیر دستاویز ها را بازیچه کنم و وجود نداشتنی ها را زنده و چ بد ک کامل تر از این نمی شوم، مدت هاست ک ثابت مانده ام و حرف هایم تکراری شده اند.

خیلی منتظر ماندم. فکر می کردم شاید باید دستی به سرُ صورتِ منطق کشید اما، منطقی نبود اصلن اینکار (!) دلم می خواست خود را بزنم اما پیدا کردنم سخت شده بود. من کجا بوده ام این همه وقت؟ آه .. هوسش هستُ این نثر نیست یار با من. شعر نیست، آلت شعر هم نیست. فقط همینقدر شبیه است به اینکه بگویم حسرت هم مثل سیگار کشیدنی ـست فقط بجای ریه ها، روح است ک می سوزد. و بجای سرفه کردن ها، سکوت است ک می لولد. در کجا؟ معلوم است در گلو دیگر احمق ..

عقده هایی ک می فشارند گلویم را،
 بعد از این همه تف کردن ها،
 دیگر خونی شده اند.
 جنسشان شده از خودِ من،
و تخیله ـشان خود دور ریختن شده است ..
شاید بهتر باشد اگر خود را قورت می دهم.

نوید کسی با من است ک به راستی نمی توانم باورش کنم. نمی توانم خود را باور کنم ک این "من" منم و این هم سرنوشت من است چ برسد آنکه او را در خیالاتم برای خود ببینم. این چنین حزن ناکُ مغرورُ زیبا .. همانطور ک توصیفش می کنند. و اما خُب نه من آن شاهزاده ام و نه قرار است در یک جنگِ نا برابر به قصد رشادت خود را فدا کنم. دشمنی نیست و هیچ درختِ خشکیده ی سفید رنگی در حیاطِ سنگی خانه ی ما نیست .. ظرفیت من کم نبود اما، خیلی زود پر شدم.

این بوی گندی ـست ک گذاشته اند در پاهایم تا همیشه به یادم باشد. به یادم باشد ک فرار از سرنوشت نا ممکن است و اگر هم فراری هست جزو همان سرنوشت است. ای کاش این یادداشت فانی نشود، ای کاش پنجاه سالی بماند نزد من تا ک منِ سال های بد بخواندتشُ بداند این موضوع را ک این همه فرار کردن ها هم به جایی ختم نشد مگر درِ اول. مگر همان دری ک دنیا را از آنجا آغاز کردم. یکی این وسط بدجوری ما را گرفته است، ترجیحا هم امیدوارم خدا نباشد. یکی این وسط ما را به اسیری گرفته است، تقاص گناهان کوچکی را پس می دهیم ک مجازات های بزرگ دارد. نمی دانم اشتباه من بود یا یکی از پدرانم، نمی دانم اما خُب همانطور ک من هم جزئی از نسلم، دچارش خواهم شد. "عدالت" واژه ی بی معنایی ـست. عدالت معنی می دهد وقتی ک اجرا کننده اش خود درد کشیده باشد.

خیلی تکراری و کلیشه ای ـست. هزاران روزی ک پیش رویم استُ هزاران شبی ک هنوز در عمرم باقی ـست. چ کسی می رود این همه راه را؟ وقتی ک قرار نیست در این روز ها چیزی رخ دهد جز دراز تر شدنُ پیری! ک چ خُب؟ ای کاش می شد همین الان قال قضیه را کندُ بگذارند این بدن را زیر خاک تا ک حداقل کرم ها گشنه نمانند. چ سود از تنفسِ بی هدف هوا؟ این همه پیچیدگیِ طبیعت برای یک زندگیِ سطحی (!) گفتند خلقتِ تو در سطحِ درک آفرینش نیست و من هم، هم صدا روزی گفته بودم بندگانت را در کارِ آفرینش چ دخلی ـست؟ اما خُب، بنده ات خواهانِ دانستن است. هرچند ک ظرف ذهنی ام آنقدر ها هم جادار نیست.

یک نفر، یک نفر وابسته به من در حد مرگ .. روزگار را بدون من سپری کردُ ماندُ زنده مُرد اما من، می نویسم داستان سوسک ها را و صداهای ریتم دار بی معنا را به همراه خود تا قعر دریای پوچی می کشانم پایین. تاریکی ها را با نور معنا نمی کنم اما، در این نیستی صدایی هست. کسی هست که مرا به خود بخواندُ بگوید که این اول همان راهی ـست که گمان می کردی به مانند انتهای زندگی ـست. در جهان ساختگی ذهن خود، این سیاهی های بی جزئیات و یک بدن غوطه ور در دریای بی معنای ذهن، یعنی من .. و همین بدون درک. و فکر می کنم چه بهتر، شنا کنم در دریای بی عمق ذهن خود بجای چرخیدن بی انتها در دنیای واقعی کسِ دیگر.فعل های پرسشی را از دم همه را نقطه ای دادم یک بعدی ـشان کردم. ذهن مریضم هرچه که گفت مطلق باشد همین و بس. و این نثرِ سال های گذشته ی من است. نثرِ سیاهی که تو از من به ارث برده ای و من خود را رهانیدم از این بند. تو قربانی طرز تفکر مریضی شدی که مال خودت نبود. در تاثیر تکان های دیوانگی چند دوستِ .. چند دوستِ ...

به تقلید از من. نوشتن جمله های تفسیر ناشدنی، توصیف صحنه های نادیدنی و معنی کردن صداهای نا شنیدنی. دلتنگی، حسِ ترحم برای کسی که نیست. برای موجود خلق شده ی ذهنی، برای یک تصور .. چیزی که درک نمی کندُ در دنیای ادراک چند ذهن بیمار می چرخد. رویش را یادگاری نوشتندُ امضا کردندُ رها .. مقابل دیده های ادراک سالم رها کردند. و بعد هم هرکدام ادعایی کردند و گفتند نیت ـشان کمک بود.به تننت لباس مترسک پوشانندُ نفهمیدند وجودی که کلاغ ها را می ترساند لانه ی کبوتر ها هم نخواهد شد. تنهایی ..  و زندانی شدن با خود در قاب ذهن، بد شکنجه ای ـست.




چشمانم بسته بودند، به ظاهر خواب بودم.
 بعد از گشودن چشم ها هم اما،
 کسی باور نکرد ک بیدارم.

نمی دانم، شاید ک به راستی من بختی بلند داشتم اما خُب .. پُشت پا زدن را هم خوب بلد بودم. بستن چشم ها را، ندیدن ها را و نشنیدن ها را خیلی خوب بلد بودم. آنقدر ک مردم به دنبال باز کردن پلک هایشان بودند من سعی کردم از پشت پلک  های بسته ببینم. نمی دانم کار کدامینمان درست تر بود .. اما خُب، جای تعجب نیست اگر کسی حسرت "من" بودن را بخورد و من هم حسرت "او" بودن را .. همیشه همین شکلی ـست و این نوایِ حزناک تا قیامت باقی ـست.

باران می بارد. انگار ک آسمان زمستان یادش افتاده باشد تا بهار نرسیده چند قطره ای هم باید ببارد. باران می بارد بر روی شاخه هایی ک بی ترس از زمستان شکوفه داده اند، انگار ک دیگر ترسی از سرما نیست. انگار ک زمستان یک آبیِ کمرنگ شده است در خاطره ها .. و من هم اینجا نمی آیم برای صحبت کردن در مورد فصلی این چنین بی زور و زود گذر. عصبانی بودم بسیار تا قبل از نوشتنُ گوش دادن به بعضی چیز ها. اما خُب، خشمم از چ بود؟ نمی دانم. اگر یک نفر گوش هایش بی دلیل سرخ شود چ دلیلی می تواند برایش آورد؟ شاید حساس شده ام بخاطر یک مشت اضغاث احلام ک این شب ها می بینم. بخاطر بعضی هشدار ها ک در خواب به من می دهند یا چیز های بدی ک حتا دیگران در موردم خواب می بینند. شاید نوعی تمسخر باشد ک بخواهم برای زندگی مسخره ام نگران شوم، فکر کنم ک ممکن است وضعیت بدتر شود. هر قدر ک می خواهید شب هایم را پریشان کنید با آلت شعر هایتان؛ آب ک از سر بگذرد چ یک وجب چ صد وجب. بازی سرنوشت، یک جدال یک طرفه است. تو در جایگاه بازنده می نشینی و حریفی مقابلت است ک هم بجای خودش هم بجای تو بازی می کند.

روزگارِ جلاد تبر بالا می بردُ کمین می کند برای هر سری ک ببیند از بلندی ها زمینش را ..

حکمت آن است ک اینبار، کاری را ک هر روز بی مقدمه و بی اجبار مثل خوردن آب به انجام می رساندم را حال، به سختی کشیدن یه طرح از آسمان یا تلاشی برای به کاغذ آوردن یک توصیف از خدا به پابان برم. حکمت آن است ک از آرامش دروغین خرابه های نواب تا کلماتِ سیاه پرورده شده در قالبِ سفید این بلاگ می رسمُ باز جا می مانم از وفق دادن خود بعد از این همه تغییرات. یک لحظه بگذار، پلکی بر هم بگذارم .. یک لحظه زمان را نگهدار، بگذار خیلی چیز ها از حرکت بایستند. آه ک من هیچوقت آن تردستی ک فکر می کردند نبوده ام و در کلاه من هیچ خرگوش سفید رنگی نبوده است. هیچ کفتر سفید رنگی روی شانه ام نمی شنید یا ک شاپرکی سیاه فراری از نسیمِ شمال روی پاهایم نمی شیند. از من موعظه مخواه، این آسِ پیک هیچگاه دست من نبوده است.

تا اینجای کار را خیلی خوب آمده ام، قبول دارید؟ مسیرهایِ سختُ آسانُ حتا سقوط های راه را هم آمدم، با آسمانِ ابریُ زیادی روشن هم ساخته ام، قبول دارید؟ دست خوشِ تغییرات روزگار نبوده ام اما، چشمانم اینها را به عین دیده اند. درکش کرده اند تا مغزِ استخوان حسش کرده ام اما با همه ی این حرف ها هم از اینجا به بعد را اصلن، خیال آمدن ندارم. خیالِ بلند پروازی ندارم. قناری در قفس هم آواز می خواند، لزوما احتیاحی به آزادی ندارد.


مگر رسم سیپدار ها نه این است،
که تا اوج نرسیدن را برگی نیست؟
پای درِ تعـلقات زمین داشتن ها را
چاره ای جز بالُ پر گشودن نیست




شاید پایان،
و آغازی دوباره،
شاید.

نقطهـ .

زمستان 1392




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۳۶
نقطهـ .