خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۲۳ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

مثلِ آرامش قبل از طوفان دنیا از صداها خالی ـست.

ترس دارد آن فریادی ک سالها در گلو زندانی ـست.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۳ ، ۰۰:۱۵
نقطهـ .

چرا تا این موقع بیدار موندم ..

شاید دلیلی واسه خوابیدن ندارم،

و فردا صبش، دلیلی واسه بیدار شدن ..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۰۴:۲۱
نقطهـ .

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!

باز کن در را .. اوست.

باز کن در را..

و من آهسته به خود می گویم:

باز هم رویا

اینچنین تیره و درهم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم 

می فشارم پلک های خسته ام را بر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد:

بازکن در را .. اوست.

باز کن در را..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۳ ، ۱۱:۵۵
نقطهـ .
می دانم ک می توانم از عهده ای این مسخ شدگی برآیم، می دانم تمام نقشه های فراری ک کشیده ام بیهوده نبوده اند اما ترسناکند و درصد ریسکشان بالاست. هرکدامشان به هر وجهی، یا فرار هستند یا فراموشی تلقینی .. اگر دومی مرا دیوانه نکند، اولی عاقبت به دیوانگی منتهی خواهد شد. تجربه اش کرده ام، می دانم ک اینطور خواهد شد. باور دارم می توانم بروم در اتاقی تاریک، بی صدا و در بسته و بدون مزاحمت کسی ساعت ها را بدون انجام کاری طی کنم. بدون فکر کردن به چیزی، ترسناک می شود شاید اگر به خود تلقین کنم ک واقعا "من"ـی وجود ندارد و این را باور کنم. ترسم از آن است ک می دانم می توانم باور کنم. راه دریا را بلدم، می دانم چطور خود را غرق کنم اما از بچگی ترسیدن از تاریکی را هم یاد گرفته ام.

.. اما این کاری نیست ک بخواهم بکنم، تلقین نبودن به خود را می گویم. ترسم از انجام کار دیگری ـست، از وسوسه ی مسخ شدگی و کنده شدن از این گذشته و سردرد هایم. باور دارم، می توانم به خود چیزی تحمیل کرده و آنرا از ته قلبم باور کنم، انگار ک از بدو تولد در من بوده باشد. می شود رفت در گوشه ای تاریک، تمام گذشته را از یاد برد. می شود باور کرد هر چ گذشته بر عادمی، موهومی بوده استُ حقیقت چیز دیگری ـست، سخت نیست ! می شود ..

برایم جالب است. کسی ک گذشته اش را از یاد ببرد، حال با ضربه ای به سر یا هر دلیل منطق پسند دیگری .. اگر در جایی بی نور، سر از خواب بر آید، حتا اگر در آن تاریکی ها باور کند ک بیدار شده استُ هنوز خواب نیست. می تواند بدون هیچ گذشته ای وجود خود را باور کند؟ اصلن می تواند فرق بین بیداری و خوابیدنش را بفهمد؟ جنسیت، نام، و تصور از چهره ی خود و اصلن ماهیت انسان بودنش به کنار! جالب است ک این فراموشی تا چ سطحی ـست. می شود در کالبد مردی ک چند دهه از عمرش گذشته است، دوباره به زندگی برگشت با ذهنی خالی، مثل ذهن یک نوزاد؟ ای کاش می شد ک بشود.

تاریکی ها خالی نیستند، پر هستند از چیز ها .. و چیزی به اسم سفیدی و روشنی هم وجود ندارد. آنها هم تاریکی هستند، فقط رنگشان فرق می کند (!) پارسال، همین موقع ها شاید، به این فکر می کردم چرا پس زمینه ی خوابیدن های ما و زیر پلک هایمان سیاه است. نبود نور سبب تاریکی و این خزعبلات است را قبول ندارم. پارسال این موقع ها سعی می کردم پس زمینه پشت چشمانم را سفید کنمُ با سفیدی مطلق به خواب بروم. نشد. سیاهی ها را توانستم سفید ببینم اما خوابم نبرد. حل شدم، در جایی نامعلوم ذهنم دفن شد. به هپـروت رفتم، در خود گم شدم و گذر ثانیه ها را نفهمیدم ولی خوابم نبرد.

پس زمینه خواب های ـمان سیاه است، و خورشیدی ترسناک در روز های بیداری های ـمان می سوزد و ما آنرا زیبا می پنداریم. ترسناک است، چیز های زیبا ترسناکند. پس می شود نتیجه گیری کرد، همه ی آن چیز هایی ک ترسناک هستند هم زیبا هستند؟ می شود اینطور هم باور کرد. اگر خوب فکر کرد، عمق بزرگی یه قطره از آب - آنقدر ک بشود در آن حل شد و فرو رفت - از همه ی دریا ها بزرگتر می شود. ولی چ کسی باور می کند قطره آبی وسیع تر از دریا باشد؟ چ کسی باور می کند ..

آرامش هم بن بست بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۹:۴۲
نقطهـ .

ایده ای نو در شیوه ی نوین وبلاگ داری ناموفقم (!) به ذهنم رسیده، باشد ک پس از برسی های بسیار و سنجیدن جوانب بر مذاق اینجاب خوش آید و در صدد اجرای آن بر آیم!


السلامُ علیکم، و برحمه الله و برکاته!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۳ ، ۰۰:۲۴
نقطهـ .

نیاز است به محو شدن فقط، نه دور اندیشی هایی ک تو را ببرند به نیستی های آینده، نه ریتم های غم انگیزی ک تو را در غبار سیاه گذشته ها محو کنند. با این ریتم ها، با این شعر ها .. با صدای سنگینِ وینسنت کاوانا می شود در حال غرق شد، و تمایلی به نجات هم نیست. آهسته فرو رفتن، و ادامه پیدا کردن این روندُ سنگین تر شدن فشارِ سیاهی دریا. حس رهایی، حس خلا ..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۳ ، ۱۰:۵۶
نقطهـ .
اگر حتا رای مجموع عالمیان بر عدم وجود خدا باشد، من خدای خود را برای خود، و فقط تنها برای خود قبول کرده ام نه برای شما و وجود شما را فقط برای خودتان باور کرده ام، نه برای خودم. درست همانطور ک وجود خودم را برای خود باور کرده ام، نه برای شما. ک اینها، برای خودم نشان از تنها وجود واحد، یعنی من و خدایم است.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۳ ، ۱۳:۱۱
نقطهـ .

Empty vessel under the sun wipe the dust

From my face another morning black Sunday

Coming down again

And coming down again


Empty vessel empty veins

Empty bottle wish for rain that pain again

Wash the blood off my face the pulse from

My brain and I feel that pain again

And I feel my pain again


I'm looking over my shoulder

cos millions will whisper

I'm Killing myself again

Maybe I'm dying faster but nothing ever last I

Remember a night from my past when I was

Stabbed in the back and its all coming

back and I feel that pain again


I abhor you I condemn you ' cos this pain

will never end you got away without a

Scratch and now you're walking on a lucky path

I have to laugh but you're better watch your back


there's pathetic opposition

they're the cause of my condition

I'll be coming back for them

I've a solution for this sad

Situation nothing left but to kill myself again

(Because I'm so Empty) 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۳ ، ۲۳:۲۴
نقطهـ .

Empty vessel under the sun wipe the dust
From my face another morning black Sunday
Coming down again
And coming down again

Empty vessel empty veins
Empty bottle wish for rain that pain again
Wash the blood off my face the pulse from
My brain and I feel that pain again
And I feel my pain again

I'm looking over my shoulder 
'cos millions Will whisper 
I'm killing myself again 
maybe I'm dying faster but nothing ever last I
Remember a night from my past when I was
Stabbed in the back and its all coming
Back and I feel that pain again

I abhor you I condemn you 'cos this pain
Will never end you got away without a
Scratch and now you're walking on a lucky Path 
I have to laugh but you'd better watch your back

There's pathetic opposition 
they're the Cause of my condition 
I'll be coming back For them 
I've a solution for this sad
Situation nothing left but to kill myself Again 
(Because I'm so empty)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۳ ، ۱۶:۵۷
نقطهـ .

فکر می کنی ک عوضی شدن، یه کار ساده بود؟

فکر می کنی این اتفاق از ابتدا افتاده بود؟

وقت می بره آماده شی،

تجزیه شی و سایه شی ..

برای جراحی قلب، بی حس و بی اراده شی..

کودکی بازی شده، روانِ دست مالی شده.

درد برده تا ک دست به دست از ظرافت خالی شده.

زحمت داره ک سرد بشی،

تو سایه باشی،

طرد بشی..


هـ . پ



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۳ ، ۱۶:۳۰
نقطهـ .