خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

عاشقم،

خیلی وقتا خودمم نمی دونم.

شده یه عادت تکراری .. مث روزمرگی.

هفتصد و سی و شش روز است خواب آلوده ام ..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۶
نقطهـ .
صرفا برای یـادآوری:

گفتند خلقتِ تو در سطحِ درک آفرینش نیست و من هم، هم صدا روزی گفته بودم ک بندگانت را در کارِ آفرینش چ دخلی ـست؟ اما خُب، بنده ات خواهانِ دانستن است. هرچند ک ظرف ذهنی ام آنقدر ها هم جادار نیست..

یک لیـوان خواب
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۰۲:۱۴
نقطهـ .

ای دوست،

حقیقتی ک از آن دم میزنی .. ستاره ی سهیلی ـست دست نیافتنی.


+ برید گمشید از وبلاگ من بیرون بوقلمونا ..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۰۱:۱۰
نقطهـ .

"مارا همه شب نمی برد خواب" این عبارت بیمارگونه خیلی شب ها تو ذهنم تکرار می شه. بی اونکه بدونم از کجا اومده، و اصلن اولین بار از کجا شنیدم هرچند معلومه ک خیلی مشهوره اما، میدونید وقتی یک چیزی ناقص همیشه جلو چشم باشه و شما نتونید حتا با ابتکار خودتون کاملش کنید یه جورایی زجر آوره. آره خب، ما هم به آیین فرزانگی شب بیدار موندن و روز تا لنگ ظهر خواب موندن گراییدیم خیلی وقت پیش. یک جورایی سندروم جوونی ـه این کار. تا وقتی جذابیت شبها ادامه داشته باشه، کار ما هم ادامه داره خب .. نمی دونم، چرا کاری ک بدون فکر قبلی انجام میشه، باید چهار چوب داشته باشه و براش فلسفه بافت .. عشقی ـه. عشق می کنیم بیدار باشیم.


در تنهایی، در خلوتِ این بلاگ .. مطمئنا، عادم تو تنهایی خودش خیلی راحت تره. تنهایی تو یه اتاق سه در چهار کجا و زیر آسمون شب و یه جای وسیع - ک تاریکی اخرش رو هم گم کرده باشه - کجا. من برای خودم می نویسم مطمئنا. قبلن ها اینطور نبود، قبلن ها مخاطب داشتم و حواسم به ذهن کسایی ک ممکن بود متنم رو بخونن بود. الان ولی نه، برام مهم نیست ک سبک نوشتاری ـم رو ول کردمُ حتا غلط دیکته ای داشته باشم توی متنم. مهم نیست کوتاه تر از حد معمولم باشه پست هایی ک می نویسم. اصلن یک جمله، یک خط .. یک عکس!


«باغ پنهان» گوش کنید. راک ک همیشه ج نمی ده. استیون ویلسون هم به اون عظمتش تاریخ مصرف داره. چیزای جدیدتری رو دریاب، خوب چشمات رو ک باز کنی می بینی تا هنر ناب اونقد ها هم فاصله نداری. ترکیب علیرضا قربانی و شعرای محمدعلی بهمنی، عالی نیستن واقعا؟ حالا شما داد و هوار های چستر رو هی ریپید کنید. هنـر، احساس قشنگی ـه. هنر منطق داره، اما منطق چقد با احساس همخونی داره؟ این دو تا کنار هم، با هم هر کدومشون با درصد خاصی برای هر عادمی لازمن برای متعالی شدن. شاید تعالی شدن از نظر من، بیشتر از منطق به احساس و دل و اینها نیاز داشته باشه. شاید، و شاید بعدن نظرم تغییر کنه.


اگه معجزه ای واقعا اتفاق بیفته. اگه چیزی در کمال ناباوری اتفاق بیفته و اونقدر تاثیرش تو زندگی عظیم باشه ک باور کنید از روی اتفاق و حادثه و قوانین بی نظمی جهان نبوده .. چیزی ک می خوام بگم، باور به نیروی مطلقی ـه ک معجزه ای رو براتون پدید آورده. ما معجزه می خوایم تا باور کنیم. معجزه نیازه تا این منطق ناقص قبول کنه ک ناقصه، و استدلال نکنه برا خودشم بهتره .. معجزه نیاز دارم .. چیزی ک این روزا کم دارم تا دیگه فکر نکنم .. تا آروم بشم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۳ ، ۰۲:۰۷
نقطهـ .
زندگی در دنیایی ک همه چیزش نسبی ـست کمی گیج کننده است. گاهی می مانی بر سر دو راهی های خوب و بدی ک هر دو قرار دادی هستند و شاید از زاویه دید خاصی دقیقن برعکس باشد تابلو هایشان. به هر حال، واقعا می شود با نوشته ای دنیایی را عوض کرد؟ می شود نوشت و کسی را به کاری وا داشت. در خیلی از موارد، در خیلی از تصمیم گیری ها ترس جایگاه خاصی دارد. من می توانم در روز روشنی با اسلحه ای روی شقیقه ـت از تو بپرسم:"مگر شب نیست؟" و بشنوم آری! شب است. حال با این دیدگاه، جهنم را تجسم کنید. چیز ترسناکی ـست ..

می شود با عاملی به نام ترس، خیلی کار ها کرد. خیلی نسبی ـت ها را برقرار کرد. ترس از سوختن است ک آتش را خطرناک کرده است. ترس از جهنم است ک انجام خیلی از کار ها، بد می شود. البته در این میان، پارامتر هایی مانند "درد" و "از دست دادن" هم دخیل هستند اما خب، ترس باز هم در این نقش، پر رنگ تر است. کشش ندهم. چیزی ک می خواهم بگویم، جز این نیست ک "ترس" نقش کلیدی در نسبی ـت های دنیا دارد. و جهنم جای پر دردی ـست. و درد، ترس دارد !

جهنمی ک ما میشناسی ـم نمی تواند خود نسبی باشد؟ شاید برای من، خفه شدن در آب بیشتر از سوخته شدن در آتش دردناک باشد. شاید برای من، تنها ماندن در تاریکی تا ابد بدترین شکنجه ی ممکن باشد حال اگر به جهنم بروم .. در آتش می سوزانندم یا در آب خفه خواهم شد یا ک در اتاقی تاریک تنها خواهم ماند؟ اگر از فردی بالغ بپرسیم جهنم چ شکلی ـست، چ خواهد گفت. اگر همین سئوال را از نوجوان ده ساله ای بپرسیم چ خواهد گفت؟ به نظرتان بین پاسخ های ـشان تفاوت زیادی هست؟ ما، همه ی ما .. با این تصورات، با این باور هایی ک از پدرانمان آموخته ایم و پدرانمان نیز از پدرانشان، بزرگ شده ایم. آنها را باور می کنیم، چون منبع قابل اعتمادی آنها را به ما منتقل کرده است.

اما حقیقت چیست؟
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۰۰:۱۹
نقطهـ .
و من از خود به خود،
من از در به دیوار،
از سیم به چیزی خاردار .. ک شاید فرو هم برود.
من از چیزهای معمولی به معمولی تر ها ..
وضعیت من قانون نیوتون را توجیه نمی کند.
من توی من های دیگر حل می شود.
اما، معادلات دیفرانسیل را نمره نمی کند.
حال من کشف جدیدی نیست.
حال من مثل کلمات وارونه،
مثل تماشای دنیا سر پیچ.
مثل آنکه بپرسی "چیه"؟
و من بگویم: هیج.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۶
نقطهـ .
«جهان چیزی جز آنچه هست نیست، و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست»

آه نیچه ی عزیزم،
دم از دروغی میزنی ک راست بودنش اثباتی ناشدنی ـست .. !
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۳ ، ۰۱:۳۲
نقطهـ .
لالایی کن عزیزم، دنیا زشته ..
همه چی تو دست سرنوشته
لالایـی کن نبینی اشک من رو
نبینی خون دل رو، زخم تن رو ..
لالایی کن ک شاید توی رویا،
قشنگ تر شن همه رسمای دنیا

لالایی ک تو بیداری، نفرت
رو احساس همه دلها زده خط

لالایی کن ک من آروم بگیرم،
شاید وقتی ک خوابیدی بمیرم ..

لالایی کن منم با تو می خوابم
ک مثل عکسی کهنه توی قابم

لالایی کن چشمات مثل ستاره
داره خاموش میشه از غم دوباره

لالایی کن ک تب داره نگاهت
مثل من بگذر از بخت سیاهت

لالایی کن، دل غمگین و رسوا
بذار راحت بشی از درد دنیا

لالایی کن نترس ک پیشتم من
بزن این بغض تنهایی ـت رو بشکن

لالایی کن شدی پژمرده و زرد
ک لعنت بر کسی ک با تو این کرد

لالایی کن با هم آروم بگیریم
و اونوقتی ک خوابیدیم بمیریم..




چهارده نفر آمدند،
دور تنِ سردم جمع شدند.
نگاهشان ارزانی ـم بود،
و داشته های ـم ارزانی آن ها،
هرکسی به زعم خود چیزی کند و برد،
در گلویم ماند اما،
فریادِ طاقت فرسای بی وجدان
کسی آن را با خود نبرد.
رفتند، دوباره
و تنهایی چیره شد بر من ..


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۰۲:۱۱
نقطهـ .

اگر بشود دنیا را بر پایه ی یک اصل استوار ساخت. اصلی ک حتا خدا هم مقید به آن است. آن اصل این باشد ک:« ابتدای هیچ چیز از نیستی ناشی نمی شود.» یا « هستی، نیست نمی شود .. نیستی، هست نمی شود". در واقع دارم می گویم ک هرچیزی ک از زاویه درک کننده ای درک شود و بتوان وجودش را اثبات کرد. آن چیز، همیشه بوده است. همیشه خواهد بود و هیچوقت نیست نخواهد شد چرا ک "هست" بودن دارد و نمی شود چیزی از نیستی ناشی شود چرا ک اگر اینطور بود، آنوقت دیگر نیستی، نیستی نخواهد بود.


نیستی را نمی شود تصور کرد. نمی شود در ذهن تجسم کرد، نه حتا فضای سیاهی ک ممکن است نامش را نیستی بگذاریم نمی تواند باشد. چیزی نمی تواند از نیستی، هست پیدا کرده باشد. ولی می شود چیزی ک "هست" دارد نیست و نابود شود؟ (پاراگراف اول را در نظر نگیریم.) اگر نمی شود، پس چرا اصلن مفهومی به نام "نیستی" وجود دارد. برای فکر کردن روی این موضوع، باید در دو بعد آن را برسی کرد:


1. آنکه، ما تماما فقط بدنمان هستیم. بدون هیچ بعدِ دیگری .. و مرگ جسمانی انتهای کار باشد. اگر اینطور باشد، زندگی تماما مادی ـست. هرچیزی ک بشود با چشم دید، با دست لمس کرد .. بو کرد .. در دنیای اطرافمان، دنیایی ک با حواس پنجگانه ـمان تجربه می کنیم درک کرد. نیستی از دیدگاه ماتریالیست ها نباید چیزی جز این باشد ک انسان ابتدا "نیست" بوده است. بعد از فرایند تولد، بودن پیدا می کند و تا وقتی ک زنده هست این بودن ادامه دارد و بعد مرگ دوباره به نیستی می پیوندد.


اگر این را قبول کنیم، جدای از انسان ها .. در مورد همه ی مواد هم می شود همچین اظهار نظری کرد. پیدایش زمین .. برگشتن به عقب، در انتهای کار نظریه های شروع هستی یا برای مثال بیگ بنگ تئوری .. ک می گوید همه چیز از یک انفجار عظیم شروع شد و آن موقع یک سیاره در هستی بیشتر نبوده است و .. حال سئوال می شود، این سیاره و انفجار بزرگ، اینها از کجا آمده اند. از هیچ؟ اگر از هیچ آمده باشند، این هیچ چیزی مثل خدا نیست؟ 


این سئوال، احتمالا دو جواب خواهد شد. آنکه احتمالا سیاره اولیه و بیگ بنگ و اینها، خودشون از چیز دیگری تشکیل شده اند .. آن چیز هم باید از چیز دیگری ناشی شده باشد و به همین منوال .. بی نهایت بار تکرار می شود. یا آنکه آن چیز، از چیز دیگری ناشی نشده باشد و خودش اولین مهره ی چرخه های بعدی باشد. ک مثل همان است ک بگوییم، از نیستی ناشی شده .. به راستی، فضای تاریک بین سیارات و ستاره ها را، خالی و بدون هیچ ماده ای می پنداریم؟ فضای بین اتم های گازی ک می توانند آزادانه حرکت کنند خالی ـست؟ یعنی هیچ چیزی بین ستاره ها و اتم ها نیست؟ "هیج" چیز؟ نیستی؟ نمی شود نیستی وجود داشته باشد چون آنوقت دگر نیستی نخواهد بود.


نتیجته ای از این سه پاراگراف می شود گرفت چیزی جز نقص افکار ماتریالیست ها نیست. پدیده ها با علت و معلول توجیه می شوند. ماتریالیست ها نمی توانند علت را توجیه کنند.


2. غیر از جسم، روحی هم هست .. بعدِ دیگر وجودی هم هست. اگه تمام هستی، چیزی نباشد ک بشود تنها با چشم گوش و سایر حواس آن را درک کرد و چیز های دیگری هم باشند ک "بود" داشته باشند ولی ما قادر به درک آنها نباشیم به جهت آنکه ابزار درکشان را نداریم آنوقت دایره احتمالات و سئوال هایمان گسترده می شود ک گویی اتمام ناپذیر است و بهتر هم هست ک اینگونه باشد ! چون دلم نمی خواد فکر کنم تمام آن چیزی ک هستم "توضیحی محدود" باشد و من این چنین نقص ها را نمی توانم برای خود بپذیرم.


سعی در این دارم ک امکان ناشی شدن یا نشدنِ هستی را از نیستی منطقا اثبات کنم. (خود منطق نیز نیاز به اثبات دارد) آیا چیزی ک هست بودن دارد، بی نهایت است؟ از ازل تا به ابد خواهد بود؟ البته ابدیت تنها در چهارچوب زمان است ک معنا دارد. خارچ از بعدِ زمان، می شود چیزی مطلق بوده باشد؟ بگذارید با تمثیلی ناشی شدن یا نشدن هستی از نیستی را توضیح دهم. دیدگاهی ک از تاریکی و روشنایی داریم، می تواند به ما در پاسه به این سئوال کمک کند البته باید بگویم نمی شود این تمثیل را صد در صد و مطلقا درست بر شمر چرا ک این تمثیل، در دنیای مادی و با المان هایی ـست ک ما از زندگی دنیایی ـمان کسب کرده ایم .. چیز هایی ک با گوش و چشم و سایر حواس درک کرده ایم.


تاریکی چیزی ـست ک از نبود ناشی می شود. تاریکی چ معنایی می تواند داشته باشد اگر از ابتدا نوری نبود. اگر در دنیایی ک میشناسیم، از شکل گیری زمان تا به حال نوری وجود نداشته بود آیا تاریکی معنایی داشت؟ پس ما درکی ک از تاریکی داریم، مستقیما با وجود نور در ارتباط است. اگر هیچ "هستی" در کار نبود، آنوقت نیستی معنا داشت؟ و یک سئوال دیگر، اگر همه چیز "هست" بودن داشته باشد و این هست بودن مطلقا پایدار باشد .. چرا باید مفهومی به نام نیستی وجود داشته باشه؟


اگر همه دنیا فقط یک خورشید بود. و این خورشید به اندازه ی یک نقطه کوچک بود (البته اندازه آنقدر ها هم مهم نیست ولی برای بهتر فهمیدن این تمثیل اینطور در نظر میگیریم). آیا هیچوقت می توانستیم از نگریستن به خورشید تاریکی را درک کنیم؟ می شود دنیا را همانند یک چراغ قوه در نظر گرفت، آنوقت مخلوقات می شوند نور و خدا می شود باطری. اینگونه می توان رابطه علت معلولی ـمان را با خدا در نظر بگیریم اما همه ی اینها دارای پیشفرضیاتی هستند. اینکه ما وجود داریم. دنیایی وجود دارد. خدایی ک علت است وجود دارد. به علاوه این تمثیل نواقص آشکاری نیز دارد. چرا ک وسیله ای مثل چراغ قوه پیوسته هدفی را دنبال می کند ک آن تولید نور می باشد ولی خدایی ک این چنین مطلق است، چرا باید هدفی را دنبال کند. خداوند با تعریف هایی ک ما از او داریم، نیازی به هدف ندارد.  


زندگی در دنیایی ک همه چیزش نسبی ـست کمی گیج کننده است. گاهی می مانی بر سر دو راهی های خوب و بدی ک هر دو قرار دادی هستند و شاید از زاویه دید خاصی دقیقن برعکس باشد تابلو هایشان. به هر حال، واقعا می شود با نوشته ای دنیایی را عوض کرد؟ می شود نوشت و کسی را به کاری وا داشت. در خیلی از موارد، در خیلی از تصمیم گیری ها ترس جایگاه خاصی دارد. من می توانم در روز روشنی با اسلحه ای روی شقیقه ـت از تو بپرسم:"مگر شب نیست؟" و بشنوم آری! شب است. حال با این دیدگاه، جهنم را تجسم کنید. چیز ترسناکی ـست ..


می شود با عاملی به نام ترس، خیلی کار ها کرد. خیلی نسبی ـت ها را برقرار کرد. ترس از سوختن است ک آتش را خطرناک کرده است. ترس از جهنم است ک انجام خیلی از کار ها، بد می شود. البته در این میان، پارامتر هایی مانند "درد" و "از دست دادن" هم دخیل هستند اما خب، ترس باز هم در این نقش، پر رنگ تر است. کشش ندهم. چیزی ک می خواهم بگویم، جز این نیست ک "ترس" نقش کلیدی در نسبی ـت های دنیا دارد. 


یکی از مهم ترین عوامل برای پیشرفت ذهنی و جلو رفتن در یک بحث و باز شدن در های دیگری از ابعاد مختلف یک تفکر، بحث کردن با افکار و ذهن های متفاوت است. هر کدام از ما، به سبب نواقصی ک داریم ک این نواقص گاهن می تواند عدم درک درست یا زاویه دید اشتباه یا حتا احساس باشد در استدلال دچار اشتباه شویم. بحث و گفتگو با چند ذهن بیدار می تواند بیشتر از هر کتابی مفید باشد. یا بیشتر از هر جمله ی فیلسوفانه ی گره گشایی.


بزرگترین مشکلی ک می توان درباره ی فلسفه پیدا کرد. احساسی نگاه کردن به آن است. به سبب احساس است ک ما حق قائل می شویم. حتا گاهن، حق نیست شدن کسی را به خود نمی دهیم چرا ک در نیستی عذابی نیست. به سبب احساسات، بهشت و جهنم با جدیت بیشتری رنگ به خود می گیرند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۲۳:۵۰
نقطهـ .

هی حسین، دقیقن فازت چیه رفیق؟ دردت چیه؟ چی میگی اینجا .. مشکلت چیه؟ اصن مشکل داری؟ بعضی وقتا عادم نیاز داره مشکل داشته باشه .. می دونم می دونی .. حالا کِ چی؟ انگیزه ـت واسه ادامه همچین شرووری چیه ک با اصرار می خوای ادامه ـش بدی و چند خطش کنی و دکمه انتشار رو بزنی !


برو بمیر باو،

به درد نداشته ـت.



من از درد به خود،

من از درد به تو می پیچم.

قبول، باشد .. چشم !

می روم بمیرم،

اما

می میرم اگر بروم ..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۰۱:۱۰
نقطهـ .