خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

سلام بشر
تو هم ک همه جا پیدایی
بیکاری؟
بی عاری؟
بی ـماری؟
بی خوابی؟
حتما بی خوابی
ک ساعت دو صب، داری ول معطل چرخ می زنی
ای بابا ..
بشین لعنتی، واسه امتحانای ترمت برنامه بچین
این دی ماهی ک از اول ترم راجبش فک می کردی .. نزدیکه ها
هر ــــــ می خوای بخوری الان وقتشه 😐
گشاد بازی در بیاری مشروط می شی
از اون حامد قاسمی یه وری بعید نی نصف کلاس رو بندازه
همینطور از اون یارو رحمانی بوق ـلمونِ عقده ای
و تازه برنامه نویسی ـم گشاد بازی در بیاری
هیچ معلوم نی .. چار سال روبوکاپ رفتن بدرد بخوره اگه لای کتابُ وا نکنی
پس خواهش می کنم، بهم لطف کن .. و اینکارو در حق خودت انجام بده
بخاطر ما!
بخاطر خودمون .. !
و بذار ماعد هرچقد ک می خواد گریه کنه
و بذار مهرداد هرچقد ک می خواد صبر کنه
و بذار مهشاد هرچقدر ک .. ببند دهنت کثیفتو
راجب مادرت ازین حرفا نزن !
پسره ی قدر نشناس
نبینم دیه ازین حرفا بزنی ها
برو خونتون ..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۳ ، ۰۲:۱۲
نقطهـ .

چرا فاصلتون رو باهام حفظ نمی کنید؟ دنیاهاتون حالمو بد می کنه .. !

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۱:۴۲
نقطهـ .

معمولی بودن، تقاضای زیادی نیست .. حتا دونستن معمولی بودن هم، خیلی زیاده.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۱:۳۱
نقطهـ .

حس می کنم دزدیده شدم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۱:۰۳
نقطهـ .

نمی دونم! ولی در این شکی نیست ک چقدر تمایل دارم بدونم! درک نمی کنم خودم رو. شاید یه سال، شایدم دو سال می گذره از آخرین باری ک این مجموعه داستانی رو می خوندم و حالا ک دارم دوباره اینکارو می کنم خوشحالم ک هنوز چیزی در من عوض نشده. هنوز هم بلا سوان رو درک نمی کنم. رفتاراش منطقی نیست، خودِ احساس منطق داره .. و نمیشه مطلقا گفت ک احساس داخل منطق جا نمیشه و در بر نمی گیرتش و این حرف ها. نمی تونم بخاطر عاشق بودنش کار هاش رو قبول کنم. و البته خب همه ی مشکل فقط اون نیست، بقیه هم با اون به طور عجیبی می سازن. بعضی دیالوگ هاش، باعث میشه بخوام اداش رو در بیارم :)


نقل قول از آخر کتاب ماهِ نو، اونجایی ک جیکوب به چارلی ماجرای موتورسواری رو لو می ده.

- حالا ماموریت تو تمومه. ممکنه چارلی منو به مدرسه نظام بفرسته. اما این کار اون، باعث جدایی من از ادوارد نمیشه. (:ada:) هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. (:ada:) چیز دیگه ای هم هست ک بخوای؟


نمی دونم، شاید بخاطر تفاوت فرهنگی باشه یا همچین چیزی ولی خو زیاد برا من قابل هضم نیست زیاد. شایع شده بود اون اوایل این کتاب دخترونه ـستُ لوسه و این حرف ها. البته نمی دونم چ خود درگیری ای ـه ک علیرغم تمام این حرف ها وقتی شروع به خوندنش می کنم اونقدر خوب هست ک تا آخر ادامه ـش بدم و حقیقتا جلد چهارمش اونقدر خوب بود ک تو گودریزد بهش پنج از پنج بدم اما .. خو بعضی ها رو اعصابن دیگه :)


یادمه از ادوارد هم بدم میومد .. ولی حالا ک دارم دوباره می خونم و دو سال (احتمالا) بزرگتر شدم بیشتر با این شخصیت کنار میام و درکش می کنم. می فهمم چرا دوست نداره بلا خوناشام بشه، می فهمم براش چقدر می تونه سخت باشه ک خودش شخصا اینکارو بکنه و حالا این وسط بلا کنگره تشکیل داده ک رای گیری بشه بین همه اعضای خانواده کالن ک آیا خوناشام بشه یا نه و اینکه اگه نشه لشکرِ مقتدر ولتوری ها از ایتالیا میان ک بترکونن کالن ها رو .. و این چنین بزرگ نمایی ها. البته بزرگ نمایی نیست واقعا همچین حرفی زدن ولی خو .. درک نمی کنم استفنی مه یر رو ک وادار می کنه بلا رو تا به هر عجزی خوناشام بشه. البته تو کتاب چهارم، به شکل هنرمندانه ای اینکارو کرد.


احساس من به بلا، علاوه بر خشم با حسودی هم همراه ک البته این حسودی زمینه سازِ خشم به نویسنده کتاب میشه چون هرچی نباشه عامل این حسودی رو ایشون فراهم کرده:) اینکه علیرغم همه ی بد بودن هایِ بلا، دو تا شخصیتِ ظریفِ مث ادوارد و جیکوب وابسته به اون هستن. در مقایسه با بلا، ادوارد و جیکوب هر دوشون یه سر و گردن بهتر از بلا هستن و این باعث می شه درک نکنم نویسنده کتاب رو .. ! گرگینه ها، با همه ی باحال بودن هاشون، و جمع دوست داشتنی ـشون .. خانواده کالن، با اینکه مثِ یه بت توسط نویسنده بزرگ شدن، با اینکه کلیشه ای و .. کلیشه ای ترین هستن اما واقعا با ظرافت خلق شدن. برعکس بلا :-" تصور ذهنی من از بلا سوان، شبیه به دختری ـه ک شبِ روز با هر تنفس تو خواب و بیداری با لحن ملتمس گونه ای هی زیرلب داره تکرار می کنه آه ادواردِ من .. ادواردِ من .. :) 


بدون شک، همچین داستانی تنها توسط یه زن (!) می تونه نوشته بشه. و شاید من به داستان های عاشقانه آرژی دارم اما حقیقتا، با روایت داستان عاشقانه توسطِ شخصیت زن مشکل دارم انگار. :) سمفونی مردگان، راوی ـش آیدین بود .. خیلی هم خوب. داستان خیلی زیبا، همه چیز عالی و هیچ چیز لوس ! اما سالِ بلوایِ همون نویسنده! راوی ـش نوشافرین، و باز هم بعضی جاها می رفت رو مخم این شخصیت. :) نمی دونم این چ سری ـه، پست دیگه ایم در مورد یه مجموعه نوشته ـم هم شخصیت اولش رو اعصابم بود. علیرغم اینکه رو اعصابم بودن تازه در موردشون پست هم نوشتم! فکر کنم فقط کافیه رو اعصابم باشید تا در موردتون چیزی بنویسم. :)


نمی دونم چرا، اما واقعا از این عکس خوشم میاد ..

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۷
نقطهـ .

دمادم اذان صبح خواب دیدم توی خرابه هایِ شهر، گیتار سوخته ای دستم بود. بی نُت، بی تجربه بدست گرفته بودمُ چیزی می نواختم. خواب دیدم معشوقه ام را، به آغوش گرفته ام درونِ لجن زاری .. خواب دیدم توی عاشغال ها، لخت .. شاد بودم و می چرخیدمُ با معشوقه ام می غلتیدم .. ! جوی بزرگی بود، چیز های کثیفِ سبزی بودندُ من آنجا کثیف ترین بودم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۳ ، ۱۱:۰۲
نقطهـ .



هری ترومن
220,000 نفر غیرنظامی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۳ ، ۲۲:۲۳
نقطهـ .

بــوم .. !
 ناگهان همه دنیایت می رود روی هوا.
و تو می مانیُ .. تو نمی مانیُ (!) ..
جهـانـی ک در آن فقط سوسک هـا،
از بمب اتم جان سالم به در برده اند.



(ناگازاکی، قبل و بعد از برخورد بمب)
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۰۲:۵۲
نقطهـ .

- دیوونه شدی؟ تو فقط یه بچه ای !

- بچه ـم؟ من مواد می کشم، آدم می کشم، دزدی می کنم .. من یه مردم !

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۰۰:۴۵
نقطهـ .

لبخند زدم، گفتید دروغ است.

غمگین ک می شوم اما باور می کنید.

این چ رسم است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۳ ، ۰۱:۲۶
نقطهـ .