خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک وقت عادم،

به جایی می رسد.

ک دست به خودکشی می زند.

نه اینکه یک تیغ بردارد،

و رگ دستش را بزند. نه!

فقط .. قید احساسش را می زند.




جوابِ همه ی مسئله ها بود.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۱۰
نقطهـ .

به یک مرده می مانم، هیچ نیستم. خوابم، و خواب نزدیک ترین حال ممکنی ـست ک می توان با آن نیستی را تجربه کرد. هر روز صبح، وقت هایِ تا خرخره پر. کار هایی از سر اطاعت، سرکوبِ مطلقِ اختیار. چشم گفتن هایِ بی چونُ چرا. مثلِ یک خر، خری ک افسارش را تکان می دهندُ اطاعت می کند و وقتش هم ک می شود، غذایش را می دهند. جایی بی مقدار برای خواب. تمامِ فلسفه زندگی اش می شود بردنِ بار. ساده، بی هیچ سنگینی مسئولیتی. بی هیچ زندگی پر از احساسی، بی هیچ فکرِ نگران از وضعیتِ آینده ای. هدف گذاشتن، خیال پردازی کردن .. رسیدن به آرزو ها، موقع بزرگ شدن. بیست سالمان شده است، هنوزِ وردِ زبان ـمان آن است ک بزرگ شویم، چ چیز هایی ک نمی شویم. زندگیِ بدونِ دلیل فهمیدنِ علتِ وجود و اصلن، بدونِ اهمیت دادن به فهمیدن علتِ وجود. چ کسی چنین سخت فکر می کند. بزرگ شو، پول در بیاور، زن بگیر. و بچه ای پس بینداز و جوری تربیت ـش کن ک بهتر از تو پول در بیاوردُ زن بگیردُ بچه اش را تربیت کند. زندگیِ اجتماعی، قتلِ انفرادی مردم بود.

زندگی احتماعی بزرگترین بلایی ـست ک می توان سر یک "من" آورد. سرِ آزادی هایی ک یک "من" با من بودنش می تواند داشته باشد. زندگی اجتماعی به تو چارچوب هایِ مشخصی می دهد، چیز هایی ک از تو می خواهد یک روزی بشوی و تمام آن چیز هایی ک "من" درونت می خواهدُ تو جبرِ جامعه را به خواسته اش تحمیل می کنی. زندگی اجتماعی .. در حقِ تک تکِ انسان ها، وقتی به تنهایی به خودشان نگاه می کنی ظلم کرده است. تکرارِ روز هایِ پی در پی، نمی توانم اینگونه باشم. نمی توانم اینقدر ماشینی .. من یک موجودم، موجودی ک یک "من" مطلق درونش حس می کند. و این من، ارزش زندگی و لذت هایش را در همین لحظه ای ک درونش هست می بیند. برای من، چهل سال جان کندنُ آینده نگری برای داشتنِ پیریِ راحتُ بچه پولداری (!) بی معناست! و به راستی، احساس تا به حال تنها چیزی ـست ک وجودِ بی مقدارم را هدف دار می کرد. کِ هدفِ زندگی باشد، مالِ کسِ دیگری بودن. برای او بودن، زندگی کردن .. و یک روز، مردن. اما این روز ها، به درونِ یک زندگی ماشینی فرو رفته ام. خالی از احساس استُ پر از پوچی. و این طور است ک حس می کنم دیگر "من" نیستم، فقط نقش کوچکی از صحنه ی فیلمبرداریِ هر روزِ زندگی. مثلِ یک دیوار، در .. کِ یک نفر، ک نامش را خدا گذاشته اند. نظاره ام کند، به بازی ام نمره بدهد. بعد تصمیم بگیرد کجا بروم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۱۹
نقطهـ .

با فراموش کردن تو، از خودم محو شدم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۴۸
نقطهـ .


به نوشتن محتاجم، این میان نظر خوانندگان اهمیت خود را از دست می دهد. کیفیت متن هم گاها، چرا ک لفظ نوشتن است ک اهمیت دارد. تا همیشه خوب بودن؟ به گمانم نمی شود. تسلیم گاها ناتوانایی های خود بشوید و از تقلا کردن دست بکشید و بجای صبر کردن به انتظار فرج، ک اتفاقی بیفتد و نثر خوبِ گذشته ـتان برگردد با همین مزخرفاتی ک حال می توانید بنویسید، سر کنید. در بند کشانیدن یا کشیده شدن، مسئله ی نوشتن این است! :) خالی ام، اندیشه هایم کلام نمی شوند، ذهنم سبک .. احساساتم ارضا، سرنوشتم تکمیل، روحم آزاد. صدایِ کسی می آید، کسی می خواند. فضای ذهنی ـم را در بر می گیرد، و سکوتِ افکار .. اندیشه ها، کم رنگ شدنِ احساسِ وجودی ک سارتر از آن دم می زند. و هیچ پایانی ندارم برای این صحبت ها، خالی ام، پر کنید .. با هم بنوشیم.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۰
نقطهـ .
به پوچی می رسیم،
کسی آهنگ گوش می دهد.
یکی مثلِ من زورِ نوشتن می زند.
اما حس و حال عاشقی ندارد.
ک نوشتن حس و حال عاشقی میخواهد.
موسیقی لحظه ای قطع نمی شود،
و اگر بشود هم چیزی نمی شود.
و مسئله هم این است،
هیچ چیز نمی شود.
مسئله آنجایی ـست ک همه ـمان
دنبال آنی ـم ک چیزی بشود.
آهنگ هایِ من صد ها بار تکرار می شوند.
اما حفظشان نمی شوم.
حافظه ام ضعیف می شود،
تلخی خاطراتِ بد کم نمی شود اما.
در سکوتِ کوهستان هم،
سوتِ گوش های ـت کم نمی شود.
سردرد و تهوعِ مغزت، با سیگار حل نمی شود.
فرو نمی خوابی، بیدار نمی شوی ..
دست و پای ـت تکان می خورد،
نیکوتین تکانت می دهد.
خیابان ها طی می شوند،
سیگار هایِ پاکت کم می شوند.
حفره ی داخل مغزت، پر نمی شود.
احساسی شبیه به یک روح سرگردان،
 بعد از مرگ.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۱
نقطهـ .

آیم سو فیلینگ لونلی، گتینگ تو د لاست دیز آو هالیدی اند یو فیل دو ناثینگ .. انجوی نافینگ. جاست دِ دیز دت پسد وری فست اند یو الویز لایک اور ورک وید کامپیوتر اور اسلیپ. لانگ اسلیپ. اند الویز، تومارو یو وُک آپ وید تلفن رینگ اور یور انگری مادر ویسز دت سد ایناف! هو ماچ یو اسلیپ. جاست دیس. افتر دت، یو گونا ایت سامتینگ اور ترن ان پی سی ان دو وات یور دید یستردی. یور نات ا هیرو این د بلادی وار، یو هو  ِنت انی بلادی سورد دت ویل کیل فاوزند سولجر. یو الویز بین جاست گرو اپ، گرو اپ ویت اوت چنجد انی فینگ. جاست بی لانگر اند ویتر. اند یور ویشز گونا بین هایر دن یو کن ارواید .. یو نور گونا اراوی یور ویشز. دیس ایز دِ نچرال لو.


آی هو نو فیلینگ گلوری، هانر اند دیز سابجکتیو این دِ رونسانس مویز. این دت فیلمز، آیم دت کوکر اور وان اف نات ایمپورتنت سولجر هو نور سین. هو انی وان نور کِر ابوت هیم، نِور نو ایون هی اگزیست! اند وِن هی داید، نِور کراید فور هیم. ساموان کامینگ اند بِری هیم، ویت اوت نو هیم اند هی گونا فورگت .. منی یرز پسد، پیپل شود نو د کامندر آف دت وار، هو پرهپس استی این دِ کستل اند نِوِر تیک اِ سورد بات هی ویل ریممبر .. می؟ دت سولجر هو فایت اند کیلد. نوبادی نو هیم، درفور هی نِور فایت. نِوِر بورن. نِوِر اگزیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۴ ، ۰۳:۲۸
نقطهـ .

بد می رسانم لپِ کلامم را، قدرتِ نویسنده در ساده نویسی ـست و من انگار در حالِ چرخاندنِ قاشق بدور سرم هستم. اصلن مقصدم دهانم هست؟ نمی دانم! چ خوب ک حداقل این را خوب بیان کردم :) خود را توجیه می کنم، خود را خلاص می کنم. احساس گناه نداشته ام را سر علم می کنم ک آری، بخاطر این کار و اون کارت شاید اصلن حقِ بالا رفتن را نداشته باشی. پس بهتر است دهانِ گشادت را ببندی .. بعد این لحظه با خود فکر می کنم حقیقتا گشاد است .. و دست از این بحث های بی سر و ته بکشی. خودت را ک هیچ، حداقل این و آن را از راه به در نکن. به تو امیدی نیست، اگر به تو امیدِ داشتن سایه ی سبزی نیست، چوبِ خشکِ آتش رهگذری بودن هم کم چیزی نیست! قانع باش، خفه شو (!) دهانت را ببند، بکن .. بکن، زندگی ـت را. چ خواندنش سخت خواهد شد. البته، باکی هم نیست، کسی غیر من نخواهد خواند. کسی غیر من نخواهد .. دانست. کسی غیر من خواهد خوابید. کسی غیر من نخواهد بود.


درختی طوفان زده ام ک برگ های ـش یکی در میان از شاخه ها رفته اند. گاهی کلاغی می آید، جای خالی برگ ها را پر می کند. جاهای خالی سایه ی روی زمین را پر می کند. و در این لحظه با خود فکرم می کنم ک بعد ها فکر خواهم کرد ک چ شروور هایی ردیف کرده ام. ک هنوز، نپخته ام. ک تمامش کن، همه را با موس بگیر و درگ کنُ آبی ک شدند، شیفت دیلیتشان کن و خودت و عالم را از شرِ ارجیفت نجات بده و وقتِ آن پنج شش نفری ک از اسم هایِ گول زننده ی عنوانیت وارد بلاگت شده اند را هم تلف نکن. این همه خطِ سیاه، پوچ و تو خالی. بدور از معنا. صرفا اندکی وزن دارند، ک همان ها هم خواندنشان سخت است. بهتر است همه ی حرفم را بگذارم در یکی دو خط اول، همان ها ک اغلب قبل از رها کردن متن توسط خوانندگانم خوانده می شوند. ببخشید اگر تا به انتها خواندید، و چشمتان را درد آورده ام.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۱
نقطهـ .

وضعیت جالبی شده است. فقط کفش های قبلم را ندارم، طوری ک قبلن ها می توانستم در این راه قدم بگذارم .. حال دوباره به انسانِ نخستینی ک ابتدا بوده ام برگشته ام. اجکتِ اجباری، سفینه ام در حالِ سقوط بود. برای حفظِ جان مجبور به ترکِ همه چیز شدم. و صرفا این تمثیلی ـست برای درک کردن حالی ک هم اکنون دچارش هستم. تا شاید بهتر بفهمید، تا من کمی دوباره راه بروم - با پاهای پیاده - بلکه نوستالژی وار چیزی از نوشتن هایم حال و هوای قبلا ها را زنده کند. فقط چند روز است ک نبوده ام، عجیب نیست؟ در این چند روز بیشتر اوقاتم را صرف امواتِ اطرافیانم کرده ام و خب، اگر کمی دیر تر جنبانیده بودم .. خودم هم عضوی از همین اموات شده بودم. خیلی چیز ها را سعی کرده ام به منِ قبلن ترم برگردانم. وجدانم، خاطراتم، قضاوتم. بعضی چیز ها اما قربانی این باز گشت شده اند، نثرم. 


وضعیت جالبی نشده است. چرا گفتم جالب؟ از صب تا به شب، گذراندن وقت به کار هایِ معمولی .. هیچ کار کردن هایِ افراطی. پر کردن وقت با هر چیز دم دستی ای ک بشود و خب، بی کار هم نیستم آنطور ها .. کلی کارِ عقب مانده دارم ک موقع تحویلشان در حال رسیدن است اما، وقتم را ترجیح می دهم هدر بدهم تا آنکه کار مفیدی انجام دهم. رها شده ام، رها کرده ام .. چرخان در این سیاهی ها، انگاری ک معلق بین ستاره هایم. سعی در فراموشی اشخاص، سعی در فراموشی کار ها .. توجیه کردن ها، بی خیال رفتار کردن ها دوباره توجیه کردن ها.


داشتم فکر می کردم .. یعنی، فکرم آنقدر کفری ـم می کرد ک نوشتن در موردش هنوز هم سخت است برایم. فکر نیست، یکجورِ احساسِ ناشی از خشم است از آن خشم هایی ک به ناعدالتی مربوط می شود. مثالِ آمریکایی اش می شود مالیات دادن برای کار هایی ک می دانی برایت نمی کنند، اما می گویند ک می کنند و جفتتان هم می دانید ک نمی کنند. آنها اصرار می کنند ک اینگونه است، شما بحث می کنید آنها با منطقِی دستساز سعی می کنند متقاعدتان کنند و شما هم بجای مقابله وا می دهید. چرا؟ چون ده ها سال است ک مالیات می دهید، آنهمه پولی ک به باد رفته، اینهم رویش. شاید هم چون، اگر پول را ندهید چیز دیگری را ازتان می گیرند. من تا به حال یک مالیات گیرنده را ندیده ام اما، به خیالم باید شکم بزرگی داشته باشند. 


چ می گفتم؟ چ چیزی را داشتم تمثیل می کردم به مالیات دهنده ـگان آمریکایی؟ فراموشم شد! .. آهان! فرض کنید، کودکی در خانواده ای به دنیا می آید ک سطحِ هوشی آن خانواده پایین است. اصلن سطحِ همه چیزشان پایین است. سطحِ فرهنگشان، منطقشان، سطحِ درکِ زندگی ـشان و احترام به فرد متقابلشان .. بخصوص حریم خصوصی ـشان و کلی چیز دیگر. می شود ازین کودک توقع داشت وقتی رشد کرد و بزرگ شد، هم منطق داشته باشد هم احترام هم کلی چیز دیگری ک خانواده اش هیچوقت نداشته است؟ قاعدتا نمی شود توقع داشت، شاید کسی بتواند خود را عوض کند اما از او انتظار نمی رود به هر حال و نکته ی سخت و اعصاب خورد کن ماجرا اینجاست ک این کودک بخاطر چیزی ک بعدن به آن تبدیل می شود - همان چیز هایی ک خانواده اش بوده اند - سرزنش خواهد شد. این مرا کفری می کند.


خب، می دانم همه اش تاثیراتِ محیطی نیست. همه اش نیست، فقط هشتاد درصدش است (!) یا کمی بالا پایین، و آنوقت همه بیایند و روی آن بیست درصدی ک به خود اشخاص مربوط می شوند زوم کنند و بگویند خب، تو ک خانواده ای داشتی. خرجِ تحصیلت را می دادند، چرا دانشمند نشدی؟ چرا آپولو هوا نکردی، تو ک همه چیز در اختیارت بود! تو ک خودت عقل و منطق و اختیار داشتی، پس چرا تبدیل به اینِ نفرت انگیزی ک هستی شده ای؟ تقصیر خودت است، اینقدر به دیگران گیر نده و آنها را مقصر نخوان! .. شاید اگر همه ـمان کورُ کر و لال و فلج بودیم، طوری ک تاثیر پذیرفتن از دیگران - ک نه دانشمند هستند نه آپولو هوا کرده اند - ممکن نبود. آنوقت اگر دانشمند نمی شدم یا آپولو هوا نمی کردم همه اش تقصیر خودم و سرنوشتم عاقبتِ اعمال خودم می شد. اما اینطور نیست، همه ـمان بدجوری تحتِ تاثیر دور و بری های ـمان هستیم، و این سرنوشتمان را به طورِ غیر قابل انکاری تحت الشعاع قرار داده است.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۲
نقطهـ .

گاهی، و فقط گاهی. در زمان های کاملا بی معنا، یکبار وقتی ک از مدرسه باز می گشتم در راهی ک چهار سالِ هر روز در فاصله زمانی پاییز تا تابستان طی می کردم دچار تهوع شدم. لحظه ای بر من گذشت ک مرا از حرکت باز ایستاند. انگار ک ناگاه از خواب بر خیزیده باشم اما اینبار وسطِ پیاده رویی ک وجب وجبش را حفظم. و بعد از خود پرسیدم، اینجا چ خبر است؟ من چ کار می کنم؟ چرا به خانه بر می گردم، چرا مدرسه رفته بودم. بعدش چ می شود؟ چرا باید قدم بعدی ـم را بردارم. چرا این کیف را همینطور باید نگه دارم. مردم از کنارم رد می شدند و من ساکن فقط ایستاده بودم. خواستم بروم روی سکو بنشینم، دیدم احساسم نمی گذارد. خواستم به راهم ادامه دهم و سئوال نپرسم اما احساسِ عجیبم نمی گذاشت. تمامِ بدنم، برایم باری اضافی شده بود و مقصد، هدف .. روزمرگی به مانند قلاده ای دور گردنم مرا مجبور به ادامه می ساخت.


نمی توانستم پیش بروم. نمی توانستم بایستم. سرگردان و حیران، سرشار از یک مشت علامت سئوال شده بودم بدون آنکه سئوال هایم را بدانم. از آن موقع خیلی می گذرد، حال می توانم خود را گول بزنم. احساسم را گول بزنم ک اینطور مواقع، شاید خوردن چیزی وسوسه انگیز، گوش دادن آهنگی خاطره انگیز .. کشیدن سیگار، نئشگی .. دیدن فیلم. اینکه احساسم مرا تسخیر کند، اندکی .. آنکه، فکرم مشغول چیزی باشد. معلولِ علتی کوتاه برای قانع شدنِ منطق لعنتی ـم ک ادامه دهد، ک ساکت شود. ک گول بخورد و نخواهد به بعدش فکر کند. خیلی چیز ها می توانند من را سرکوب کنند. مشکل فقط اینجاست، ک گذر زمان دوزِ این چیز ها را بالا می برد.


زمانی می رسد ک نه سیگار تو را فرو می خواباند. نه عمیق ترین آهنگِ گروهِ آناتما. نه واژه های پرمحبتی ک شخصیت های ژاپنی انیمه ها را سرخ و سفید و شاید هم، شهوتی می کند. دوزت می رود بالا، با چیز هایِ عام دیگر خواب نمی شوی. و خودِ خواب برایت می شود مرهم درد ها. ک احساسِ پوچی عمیقت را، در چیز عمیق تر دیگری ترکیب کنی و فراموش کنی اصل موضوع را .. نوشتن هم جواب می دهد گاها حتا. روحِ گرسنه ات، لحظه ای از بلعیدنِ احساس دست بکشد به پوچی می رسی. تمام عللی ک مردم، برای وجود داشتنشان خود را با آن توجیه می کنند. ک بودنشان، معنایی داشته باشد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۶
نقطهـ .

نود و سه افتضاح تمام شد. باورم نمی شود. با بغض، گریه .. ماهیچه هایی ک تمام زورشان را گذاشته اند تا از باریدن چشم ها خود داری کنند. تمام بی تفاوتی هایی ک یکجا می شود در یک نفر جمع کرد تا از فروپاشیده شدن روانش جلو گیری کند. تمام فراموشی ها، تمام از عمد کار نکردن سلول هایِ حافظه برای ذخیر نکردنِ داده هایِ تلخ. غده ی عمدا سرطانیِ هیپوکمپ مغزت، ک تو را نجات دهد. ک رگ دستانت را از برش تیزی نجات دهد. ک آینده ات را نجات دهد. فایل هایِ موسیقیِ شادی ک در کلِ سالی ک گذشت خاک خوردند اما این آخری، پخش می شوند بلکه روان به یک نئشگیِ شادِ تلقینی فرو رود. کِ با دارو، با شکلات .. آجیل، خندیدن به پسرخاله ی پشمالوی ـت، ک سرگرمِ کوبیدن پایت به توپ شوی .. ویندوز عوض کنی، ک تعمدا ثانیه ها را پر کنی تا ذهنت زندانیِ کار ها شود. فکر نکنی، به یاد نیاوری. ک قضاوت نکنی ..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۴۸
نقطهـ .