خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

سه سال است ک باران می بارد. پنجره ها و در و دیوار دیگر نمی توانند جلوی رطوبت را بگیرند. همه چیز بوی نم می دهد، دیوار ها پف کرده اند. در بعضی قسمت های کف خانه گیاهانی از لای چوب بیرون زده اند. آب مایه ی حیات است و انگار حال، در حالِ مرگ از حیاتِ بسیاریم. سه سال است ک افسردگی از پنجره به داخل می تابد، پرده ها همرنگِ آسمانِ تاریک شده اند. چند ماه ک از شروع بارندگی ک گذشت، مشکلِ غذا پیدا کردیم. زمین دیگر بار نمی داد و حیوانات بعد از چند ماه تلف می شدند. بیشتر از بیماری. اولش خوشحال بودیم، یکسره از آسمان نعمت می بارید. چندی بعد، از نعمت در حالِ خفه شدن بودیم. سیل چند روستا را با خود برده بود. و بعضی ها هم زیر سنگ هایی ک از کوه می لغزیدند جان می دادند. وضعیتِ شاد و سپاس گذارانه ـمان زیاد دوام نیاورد. به تاریکی خوردیم و همان موقع ها بود ک صدای طبل زدن ها را شنیدیم.

گیاهان از درون خاک باغچه ها، به درونِ خانه مثل ما فرار کرده بودند. موریانه چوبِ کف را خورده است، عنکبوت تمامی سقف را تار تنیده است. چند موش در اتاق پذیرایی در سوراخی لانه کرده اند. و تمام وقت، جایی طبل می زنند. به یک همزیستی اجباری درون خانه رسیده ایم. ماه اول، باران شدت گرفت و یکی از شیشه های طبقه ی بالا را شکست. اولش فکر کردم شاید از صدای طبل ها شکسته باشد. به هر حال، جای خالی اش را با تخته مصدود کردیم اما کسی رغبت نداشت شیشه خرده ها را جمع کند. دیگر به اتاق های بالا پا نمی گذاریم. آنجا صدای باران نمود بیشتری دارد. روز های اول، زیر سوراخ های سقف سطل می گذاشتیم اما بعد از چند روز بارش بی وقفه ی باران و تعداد دفعات زیادی ک مجبور به خالی کردن سطل ها می شدیم. سقف را تعمیر کردیم اما، سطل ها هنوز هم به طور شگفت انگیزی از آب باران پر می شوند.

باران می بارید، و بیرون رفتن از خانه به زحمتش نمی ارزید. گاهی، همسایه هایمان می آمدند و چیز هایی ک دیده بودند را تعریف می کردند. یکبار یکی ـشان تعریف می کرد درباره ی کسی ک از تاریکی و بارش ها، کارش به جنون می رسد و طنابی پیدا می کند. از جایی آویزان می کند و می رود بالای صندلی، و طناب را به دور گردنش می اندازد. بعد صندلی را با پایش می اندازد و بدنش با تمام وزن با گردن از طناب آویزان می شود. طناب ک از رطوبت طولانی مدت پوسیده بود، تابِ تحمل وزن را نمی آورد و پاره می شود و مرد می افتد و استخوان لگنش می شکند. از آن وقت تا به حال دیگر نمی تواند برای دستشویی کردن بشیند و همواره یا خوابیده است یا می ایستد.

سه سال از شروع باریدن ها می گذرد، عادم ها عوض شدند. مردند، یا ک رفتند. بعد از سه ماه، ک بوی جسد کارتن خواب ها کم کم از مشام می رفت. چند نفر از ساکنین تصمیم گرفتند بفهمند صدای طبل از کجا می آید. قبل تر چند نفر به دنبالش گشته بودند اما دیگر نیامدند. و این مردم را ترسانده بود ک دیگر دنبالش نگردند اما اکنون، خود را مصمم به گرفتن یک تصمیم سخت می دیدند. و شایعات آمدن شیاطین به دهکده دهان به دهان می گشت. پس سلاح هایشان را برداشتند و دنبال منبع صدا رفتند. چند نفری هم تصمیم به ترکِ دیار گرفتند. گفتند این بارش بی حکمت نیست، باید ک توبه کرد وگرنه خداوند به وسیله ی این باران تمام گناهانمان را با ما خواهد شست. بارشان را بستند و پشت به خانه شان به سمت سرزمینی با آسمانی بدون ابر به راه افتادند. و دیگر هیچکدام باز نگشتند. چند ماه بعد، عده ی دیگری آمدند. می گفتند ک دچار عذاب الهی شده اند و سرزمینمان سه سال است باران نباریده است. از صدای طبل ها، دهکده ما را پیدا کرده بودند. آنها آمده اند و در خانه ی کسانی ک رفته بودند سپاس گذارانه ساکن شدند. وقتی پرسیدیم، گفتند ک مردمان ما را ندیده اند.

سال دوم خبر رسید یکی از روستاهای اطراف جنگل را آتش زده اند، شاید ک آتش باعث شود ابر ها دور شوند. اما باران جنگل را خاموش کرد و دودی ک از درخت های سوخته بلند شده بود، آسمان را سیاه تر کرد و صدای بی وقفه ی طبل ها هم بلند تر شد. یک هفته بعد از آن مرد همسایه مان لخت از خانه اش بیرون آمد. دستانش را به طرف آسمان گرفت، انگار ک ابر ها را بغل کرده باشد یه به خود فرابخواند. بعد آرام، با ریتم صدای طبل ها روی گل ها دراز کشید، رو به آسمان خوابید و دیگر بیدار نشد. صبح روز بعد، یک کلاغ آمد و جمجمه اش را خورد. اما او هم از باران افتاد و کنار مرد، مرد. حفره ای داخل سر مرد ایجاد شده بود، داخلش آب جمع می شد. و صدای قطرات باران ک تویش می ریخت .. روحمان را عذاب می داد. پس از خانه هایمان بیرون امدیم و جسد را جایی دور تر رها کردیم. اما باز هم می شد صدای افتادن قطره ها را داخل جمجمه اش شنید. انگار ک، آب .. توی جمجمه ی ما می ریخت، نه آن جسد.

عده ی کمی از ما باقی مانده بود، همه مرده بودند. یا رفته بودند، یا به دنبال طبل زن ها، دیگر برنگشته بودند. روز ها، شروع نمی شدند و پیوسته بعد از هر بیداری، شب بود ک به سراغمان می آمد. و این عادت روحمان را مثل طناب دارِ مرد همسایه پوسانیده بود و زمین گیرمان کرده بود. هر دقیقه، معنای سویِ پایان رفتن می داد. و این را می دانستیم و عاجز از رهایی، کنجِ اتاق به انتظارش کز می کردیم. اما همیشه جور دیگری تمام می شد. مرگ نبود، فقط گم می شدیم. این را می دانستیم و تسلیمش بودیم، ک وقتش برسد. صدای طبل ها ما را به خود فرا می خواند. و دست و پایمان را تکان می دهد و سوی منبع صدا هدایت می کند. و آنوقت ک بفهمیم، تمام می شویم.

خانه ساکت است، مثل تمام سال های قبل. تنها صدای باران و طبل ها به گوش می رسد. چند روز است هیچ موشی ندیده ام، بعد از بوی بدی ک خانه را گرفته بود، فهمیدم ک مرده اند. جسدشان را پیدا نکردم. و بعد فهمیدم عنکبوت ها هم خود در تارشان مرده اند. و درست همین لحظه ک فکر می کردم، هم زیستی درون خانه تمام شده است چیزی در اتاق بالا محکم به زمین می خورد. وحشت زده پله ها را بالا می روم، و می بینم تخته هایی ک جای شیشه ها گذاشته بودیم خود شکسته است. باران با شدت به داخل اتاق می ریخت، و از کف رد می شد به طبقه ی پایین می رفت. و از آنجا هم رد می شد و پایین می رفت. سردرگم این فکر بودم ک باران در انتها به کجا می رسد، اما حواسم پرت نوری می شود ک از سوراخ تخته چوب ها به داخل خانه می تابد. خیره به نور، محو تماشای روشنایی می شوم. و بعد انگار، دست و پایم از اراده ام خارج می شوند. و مرا تکان می دهد. پاهایم، از پله ها مرا پایین می آورند. دستانم در اتاق را باز می کنند. و چشمانم پیوسته به سمت نور، خیره می نگرند. و انگار، می دانم چ چیزی دارد اتفاق می افتد.

جایی، میان درختان نوری به چشم می خورد. سمتش می روم، برگ ها را کنار می زنم، پایم گل ها را احساس نمی کند و با صدای طبل ها، مرا سمت آتش می برد. ناگاه چیزی را حس می کنم، و می بینم پایم درون جمجمه ی مرد همسایه فرو رفته است. درش می آورم، سوی نور حرکت می کنم. از کنارِ جسد کلاغ رد می شوم. باد طناب داری ک از درختی آویزان است را تکان می دهد. و من پیوسته سمت آتش حرکت می کنم، پشت آن بوته ها. صدای طبل ها محکم تر از هر زمانی شنیده می شود. از روی بوته ها رد می شوم، و آتش را می بینم. صدای طبل ها از همانجا می آید، اما چیزی نمی بینم. نزدیک تر می شوم. و به آتش دقت می کنم و نور را می بینم.

در هم آمیختگی تاریکی و نور کم آتش و سایه ی شعله هیزم، و فکر می کنم مرگ یک تکه چوب بعد از مرگِ درخت، بعد از مرگِ .. و ناگاه مقابل آتش، کمرم خم می شود. انگار ک در حال تعظیم کردن باشم. و سایه های دورم پر رنگ می شوند و به حرکت در می آیند. و من می بینم. جن ها با صدای محکم ضربات روی طبل، بالا و پایین می پرند و به دور بدنِ خمیده ی من می رقصند. و ریتم آهنگ بیمارشان مرا در خود می کشد و انگار هر لحظه زمین سنگین تر می شود و به داخلش فرو می روم، و من همراهش به تهِ دره .. و من همراهش به تهِ دره و این آینده همین است ک هست ک باید باشد. و می رقصند دورِ من، و آتش بدنشان را قرمز تر از قبل نشان می دهد، سایه هاشان روی صورتم می افتد. و دور من می رقصند هماهنگ به یک ریتم، و زمین فرو می رود من هم داخلش. و این دره تمامی ندارد. ک ندارد ک ندارد. و من کنجکاو می شوم بدانم، تا چقدر سقوط کردن من می مانند ک برقصند.


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۲
نقطهـ .
در هم آمیختگی تاریکی و نور کم آتش و سایه ی شعله هیزم، مرگ یک تکه چوب بعد از مرگِ درخت، بعد از مرگِ .. جن ها با صدای محکم ضربات روی طبل، بالا و پایین می پرند و به دور بدنِ خمیده ی من می رقصند. و ریتم آهنگ بیمارشان مرا در خود می کشد و انگار هر لحظه زمین سنگین تر می شود و به داخلش فرو می روم، و من همراهش به تهِ دره .. و من همراهش به تهِ دره و این آینده همین است ک هست ک باید باشد ک هست. و می رقصند دورِ من، و آتش بدنشان را قرمز تر از قبل نشان می دهد، سایه هاشان روی صورتم می افتد. و دور من می رقصند هماهنگ به یک ریتم، و زمین فرو می رود من هم داخلش. و این دره تمامی ندارد ک ندارد ک ندارد. و من کنجکاو می شوم بدانم، تا چقدر سقوط کردن من می مانند ک برقصند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۳
نقطهـ .

بعد از بیداری ها، تفکر ک صبح ها با گشودن چشم ها، چنین تجربه ی شیرین و رویایی، بوسه بزنم پوستت را بسیار، و سر از خواب های ـت بیرون بیاوری و ببینی من را، و رویا وار چشمانت ببینند مرا، چ شیرین صدایم می کنی. صدا کن مرا، ک شعر می کند هر چ از دهان تو برون آید ای یار. و می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام. ای کاش، هر بار زندگی بیدار شدن از خوابی بود ک سرانجامش بیدار کردن تو باشد و غرق در محبت شدن ها. و بعد، ببندیم چشم ها را و دوباره بیدار شویم. و باز هم کنیم تکرار، این داستان را. می گویند، خوابِ بسیار، سرانجامِ حالِ خراب است و افسردگی و نخ نخ سیگار، اما تو بدان ای یارِ من، سرانجامش توست کماکان تمام بر هم گذاشتن پلک ها. ک می خواهم تو را، بعد از گشودن و بر هم گذاشتنِ چشم ها.


من یک شاعرم، به وقتی ک می شوم صدا از لا به لای آن لب ها، من می کنم به یک نقاشی نگاه. کسی می فهمد این را؟ ک تمامش فقط خواست به خلقِ یک متنِ وزن دار نیست. حقیقت را می گویم، حقیقتی ک هر نفر می کند اغراق، به وقتش. و زندگی می رود جلو، عدد هایِ سنمان می شود زیاد، می ماند تجربه هامان و خاطرات و زخم ها. و جایِ بوسه هایِ تو. یک زخم نچندان عمیق دارم بر دست، و هزاران بوسه بر لب. یکی ـشان بر بدن است دیگری بر من. و زندگی چ جای عجیبی ـست. و دیمین رایس بگوید، تو می توانی فانتزی مورد علاقه ی محو شده ی من باشی. اما، تو نمی شوی برایِ من، محو. تو می توانی بهترین جایی باشی ک بوده ام، و من گم بشوم در کوی تو. و ریتمش گونه ای شود ک انگار باران می بارد، و باید گفت، بهترین لحظاتی ک زیسته ام، زمانی بود ک بیرون از چهار چوب نگاه من نبوده ای. پس بمان، بمان و بمان.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۵
نقطهـ .

قدم رو، بالا به پایین .. چشم ها می کنندت نگاه، قیمت و بعد هم سر و پا به می دهندنت به گا. مواظب پیاده روی هاتان باشید، از باب همایون به صور اسرافیل ک می روید. اسم هایِ اساطیری ک می بینید، خاطراتِ طولانی و لوح واری ک می خوانید. مردم ایستاده اند، هیچ نیستند شبیه به اسم هایی ک می شوند صدا، پس بدانید و آگاه باشید. مسجد، خانه ی خدا نیست، و دست به دعا بردن و رستگاری در فاحشه خانه هم گناه نیست. "دارو بیا .. دارو." یک نفر، انتهای خیابان، نزدیک به بازار، بعد از مروی .. خم به جوی، شب بعد از تعطیلی ها، تمام شدنِ صدای رد شدن موتوری ها، دست به آب برده است و می شوید روی خود، جیب ها خالی از رنگِ پول .. ک یک نفر، شکم بالا آمده از مستی اش، کمربند شل کرده است می کند رفعِ قضایِ حاجتِ هستی اش. تمامِ بودن هاش، یک بازاری محدود به اعداد موجودی بانکی اش، فکرِ گل کردنِ آب را نمی کند. فکر زرد کردن آب را نمی کند. ذاتِ حیوانی عادم ها، روز ها به یک جور .. شب ها جورِ دیگر، روز ها پشت دخل، و شب ها روی تخت. مردمِ از همیشه تشنه تر معروف به کسب، ریش بلند و لباس سنتی و افکار مانده ی زیر برف.


و این بیماری درمان ندارد. ندارد. ندارد.

اینکه قابل شما را.

و این سبکِ زندگی در من اثر ندارد

ک بعد از ماه هایِ بسیار،

می شود تقویم سوابقم از بودن ها زیاد.

و هر روز کردم و بازار من را کرد،

و ای داد،

گریه من را نه.

عرق،

و شکستِ غرور ..

داشتنِ آرزو هایی ک هر روز می شوند فزون.

مرا معتاد، به بودن در بین این عادم ها.

مرا معتاد، به تحملِ درد و رنجِ یک دنیایِ زخمی از

با چنگ دندان زنده ماندن عادم ها.

و دکتر ها خوب در می اورند این روز ها.

"موتور بیا .. موتور"

"چقدر همیشه می دی؟" ..

دوازده ساعت در روز.

"پس سوار شو بریم."


و سوار می شوم و می روم، سنگ فرش ناصرخسرو، تکان تکان هایِ موتور، رد شدن از لا به لای جمعیتِ سر تا پا شده از طمع پر. من می بینم این را، ک یک نفر بود می گفت، جای تو اینجا نیست. جای من کجاست، عزیزِ دل من، ای جانِ من به فدایت. جایِ من اینجا نیست. و هر دویمان این را می دانیم. اما چ باید کرد، ک زندگی من را کرد. و بعد هم بیایی با هم برویم رویِ تخت. "ببوسمت؟" هر روز، تو را من؟ "نه من" و می گویم من من من ..


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۷
نقطهـ .