خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

مَزَکازانیزی پِزِیدازا کُزُن بَزَازایِزِ مَزَخفیزی شُزُدَزَن تَزَنهازا زِزندِزِگیزی کُزُن وَزَ ازَندیزیشِزِه اَزَت رازا اَزَز نازاپازاکیزی هازا حِزِفظ بِزِدازار چزرازا کزِ دزنیازا پُزُر اژست ازز ایزین گزنازاه هازا وز توزو اِزِی اِزِنسازان موزوجوزودیزی هزَستیزی کزِ بازا گُزُنازاه روزویِزِ ززمیزین قزدزم نزهازادیزی کزه بوزودازا میزی گوزویزد بزه کِزِدازارزه کَزَرگَزَدَزَن سَزَفَزَر کُزُن. کِزِ یِزِک چیزیز میزی دازانَزِد. شزهزر هازایزمازان، میزیلیزیوین هازا موزوجوزود هَزَر روزوز دَزَر کِزِنازار هَزَم خوازابیزیدَزن هازا وَزَ بیزیدازار شُزَدَزَن هازا وَزَ مَزَجموزوعِزِه ایزی ازَز رَزَفتازار هازایزی ازِجتِزِمازاعیزی. مِزٍثلِزِ یِزِِک چَزَرخِزِه یزِ عَزَظیزیم میزی مازانَزد. میزی دازانیزی کَزَدازام چَزَرخِزیه رازا می زی گوزویَزیم؟ مازاهیزی هازایِزِ آزازازادِزِ ازُقیازانوزوس، کِز میزیلیوزون هازا دَزِر هَزمازاهَزنگیزی کازامِزیل بازا یِزِکدیزیگَزَر حَزَرکَزت میزی کَزَنَزَنَزَد. کَزَسیزی آزان جُزولوزو ایزیستازادزه ازسزست. رزخبزریزی می زی کزُنَزَد. مازا هزم ازاز ایزین رزهبَزَر هازا دازاریزیم.


کُزُلِزی مَزَطلَزَب، دَزیر موزورزد آزان ازَسزت کِ زِ مازا، چِزِقَزَد آزازادیزی عزمزل دازاریزیم. چِقَزَدر ازاز رَزفتازار هازا وَزَ تَزَصمیزیم هازایِزامازان صِزِرفَزَن، تَزَصمیزیم خوزُدِزِمازان بوزودِزیه ازست نَزَ صَزَحنِزِه ایزی بازازسازازیزی شَزُدِزِه وَزَ تَزَصمیزیمازایِزِ ازاز پیزیش تَزَعیزین شُزُدِزِه ایزی کِزِ دَزَر فیزِلم هازا وز سِزِریازال هازا نِزِشازانِزژمازان میزی دَزَهَزند. خوزودِزِتازان بازاشیزید، موزوجوزودیزی خازاص بازا یِزک ززندزگیزی خازاص .. ززندزگیزی ایزی کز سَزَرگُزُشَزَتَزش شَزَبیزیهزه بِزه آزان میزیلیوزون هازا میزیلیوزونیزی کز دَزر کِزنازارزتازان زیزیستِزه اَزند نَزَبازاشزند. خازاص باشزد. خازالزق بازاشیزید دزَر یزک کَزَلاازام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۵۴
نقطهـ .

این فقط یک مریضی ـست. بی نیاز از تو و باز، مسیر را کج کردن به سمت خانه ی دوست. ادامه دادن داستان بعد از اتمام آن. ک مدت ها سعی در تمام کردن آن داستان داشتی و حال .. خالی ام، از هر محتوایی ک می توان بر شمرد. پوچم، و تویی همه ی معنا هایی ک می توان در یک نفر جمع کرد. یکنفر، کسی شبیه به من .. من یک سگم ک تا ابدِ به دورِ جنازه ی کسی ک سابق بوده ام می چرخم. تا به انتهایِ بودنم. هان؟ این روحِ سرگردان، بعدِ از این همه سال، دوباره درِ خانه ی تو را می کوبد. بی آنکه بداند دنبال تو می گردد یا خودش. بویِ تو تنها بویی ـست ک در مشامِ این سگ به یاد مانده .. همه ی آن چیز های ندیده ات را، بو ها صداها و تصاویر ندیده ات را مثلِ یک فیلم مرور می کنم. ک این فیلم، هر روز سیاه سفید تر و کهنه تر می شود و می رود از یاد اما ..


نمی خواهم تو را اذیت کنم اما، نمی توانم نکنم. این فقط یک مریضی ـستُ این ها، هزیان گفتن هایِ به هنگامِ خوابالودگی ـست. من راویِ مطلقا منطقی این داستانم و شخصیت هایِ اصلی داستان همه در فکر من اند. صدای زوزه ای از دور می آید، تابستان هم ک باشد شب هایمان سرد است. بویِ من می آید. بویِ یک سگ، ک ذاتا وابسته به غیر است. ک از بد شانسی ـت، تو همان غیر هستی .. ک اشتباهی، در مکان و زمان و موقعیتی اشتباهی، از سر ترحم یا کنجکاوی، از سر نجابت یا ک شیطانی .. عاقبت شدیم دچارِ وابستگی هایِ پنهانی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۴
نقطهـ .

دنیا جای عجیبی ـست، و مناسب حال احوالاتِ نوسان گونه ی ما نیست. آنقدر ک زندگی و احساساتمان تحت تاثیر شرایط جو گونه ی زندگی قرار می گیرد! به ناچار .. از سرِ اجبار، نیازمند بودن این گونه توجیهات ک تو را وادار می کنند آنچه باشی ک جامعه تو را می خواهد، نه تو خود را. می فهمی؟ ماشینی باشی، چرخ دنده باشی، قطعه ی کوچکی از دستگاهِ پر زحمتی باشی ک برای تو کار نمی کند و فقط تو برای آن. برده داری نوین کاملا دموکرات گونه، به شرطِ سیر شدنِ شکمُ خالی کردنِ مغزُ ابتکارُ پر کردن بطنِ دختری از آب منی. رُک، بی رحم و خشن، حقیقت به نوعی در واقع. و آنقدر خفه، ک در جوابِ آنکه بگویندت زندگی همین ـستُ در پسِ روز ها چیز دگری نیست جز سکوت، چاره ای تو را نباشد. چشمانت کفِ سنگی راهرو را طی می کند، مغزت پوچی زندگی را هضم می کند. قلبت خالی تر از هر احساسِ نابی، هر روز می تپد، می تپد تا روزی ک تمام شود.

شما قلبتان هستید، نه کیفِ پولتان. این یک حرفِ احساس گونه ی سراسر عاشقانه نیست، این حرفِ ساده شما را توضیح می دهد. علتِ وجودی ـتان را شرح می دهد، توجهی ـست ک می توان برای همه ی بودن هاتان شرح داد. شما این هستید، نه یک تپش .. شما هستید، ک مالِ کسِ دیگری باشید. تسلیم باشید، کاملن قلبا مسلمان. شما دلیل هستید، عشق توجیهِ بودنِ شما. و باز، حرفِ من چیزِ دیگری ـست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۲
نقطهـ .

زندگی ـتان به جایی می رسد ک در تک تک ثانیه ها فقط حوصله ـتان سر رفته، بدون هیچ احساسِ خاصِ دیگری .. آنقدرِ حریص و دهان گشادُ آب دهانتان آویزان ک هیچ چیز مگر اتفاقات خاصی ک دنیا برایتان رقم نمی زند و فقط در فیلم ها - آنهم نه هر فیلمی خصوصا آن دسته از قهرمانی ها - پیش بیاید و شما را در بر بگیرد، غرق شوید در آن اتفاقُ با جریان زندگی ک می روید لذت هم ببرید. معنا، چیز مهمی ـست. هرکسی احساسش نمی کند و کمتر کسی به آن نیاز پیدا می کند. ک باشد در زندگی ـتان، ک بودن ـتان معنایی داشته باشد، ک به جایی برسید ک سارتر شروع می کند و تهوع را می نویسد.

اما خب، این چنین زندگی زین پایه ی احساسی، کوتاه است و طولانی کردنش فقط به مانند تمثیل بیلبو بگینز، مثلِ مالاندنِ کره ی اندکی رویِ نونِ زیادی می شود. مثلِ افتادن اتفاقِ بزرگی در سال های اولیه زندگی می ماند ک از شوکِ آن ماجرا کل آینده ـت را تحت الشعاع خود قرار بدهدُ سالیان درازی ک در پی می آیند را بنشینی روی صندلی ای، توی آفتاب، مقابل پنجره ای باز ک فقط بخواهی به گذشته ات فکر کنی. از طرفی، خیلی خوب می دانی ک زندگی بی احساس را هم نمی خواهی.

به این نقطه ام هم اکنون، تماما خواهانِ داشتن زندگی پر از احساسم، نه از آن تلخ هایش، حقیقتا تجربه ای شیرینِ دو نفره ای ک کلیشه ای هم نباشد. و خیلی خیال پردازی های روشنی ک قبل از خوابُ به حال تنهایی هایم می کنم. اما خب، هم اکنون طبقِ فاکتور های احساسات برانگیزی ک دارم، به یک بیابان می شود تمثیلم کرد. خواهانِ عشقم و خالی از خیلی از چیز ها. و اصلن، علتِ این احساسِ نیاز همین خالی بودن هاست. ک یک روز می رسد ک بگویم خالی ام، پر کنید با هم بنوشیم! تجربه اما، می گوید این شراب ناب اندک است و بد مستی من بسیار.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۱۶
نقطهـ .

حوصله قشنگی هاتون رو ندارم،
اعصابِ شنیدنِ حرف هایِ قمپز گونه ی توخالی رو ندارم.
برا خودت بمون، تو چارچوبِ تصویری ک داری بمون
دنیای من جایی واسه تو نداره، اشباع از منه .. و تحملِ کس دیگه ای رو نداره.
هرچند اگه این من مث یک تیکه عنه !
توان مودب بودن و نویسنده بازی ها رو ندارم
و این از اونجایی ـه ک دیه ازون احساس قشنگا ندارم. فلسفه خوبا
فکرای تعالی دهنده ی روح، این خزعبلا .. ک سابقا، ادا شون رو در میاوردم.
چیزی ک بهم ثابت شد، شکستِ تلاشم برای خاص بودن ، متفاوت بودن، خر بودن
چیزی غیر از ظاهرِ حدس زدنی پشتِ این چهره بودن
نیستم، اصلن نیست ام. نمی دونم از چی حرف می زنم.
معتادم،
و پول ندارم مواد بخرم.
همینه موضوع من، همینه ..
دیگه مخدر هام رو ندارم، هیچی نیست ک ببرتم به یه حالِ ناب.
ک الان، روزمرگی ـام رو قبول کردم. ک عنی نیستم،
ک چیزی غیر از این هم نمی تونم باشم.
تسلیمم،
و نمی تونم دیگه .. معنایی نداره واسم.
چیز هایِ انگاری خاصی ک هر روز میذارید برا دیدن بقیه.
تو چهار چوب هایِ خودتون بمونید.
و به زندگی من وارد نشید.
من تموم شدم.
و تابِ دیدنِ ادامه ی شما رو ندارم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۹
نقطهـ .