خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


ته سیگار را، حز و ولز کنان داخل جا سیگاری خاموش می کنم. حلقه ی ازدواجم را می بینم ک پیش تر آنجا گذاشته ام. همزمان با دودی ک هوا می رود، آهِ من هم بالا می رود. گوشه ی تخت افتاده است، بدنِ عرق کرده ی عریانش. هوا بویی تحریک کننده می دهد، گرمایی ک از بدن هامان شیشه ها را بخار داده مرا سوی تخت سوق می دهد اما بی اعتنایی می کنم. این گناهِ شیرینی ـست به وقتِ شب، و هیچ فرشته ی جلاد واری این دور و اطراف نیست ک بتواند مرا به واسطه این گناه مجازات کند. دخترکِ فاحشه پشتش به من است. کمرِ لختش پیداست اما باقی تنش را ملحفه ای پوشانده است. هنوز از کاری ک کرده ام نفس نفس می زند. در تمام مدت کار، دیدم ک دارد لذت می برد. لذت بردنش مرا عصبانی می کند. تمام پولی ک بابتِ فاحشگی اش باید بپردازم عصبانی ـم می کند.

خود را یک لیوان ویسکی مهمان می کنم. در چ فکری ـست؟ در جواب انگار بلند می شود و روی تخت می نشیند. موهایش را به اطراف کنار می زند. به داخل چشمانم نگاه می کند، می خواهد بفهمد بیخیال شده ام؟ و این را می فهمد. می گوید این باعث نمی شود پولش را تمام و کمال پرداخت نکنم. چند اسکناس مچاله شده سمتش پرت می کنم. خم می شود تا برش دارد اما من زودتر اسلحه ای ک پنهان کرده بودم را را در می آورم و به سمت پول ها شلیک می کنم. دخترک جیغ کشان، همانطور لخت از اتاق فرار می کند. از کاری ک کرده ام احساس رضایت می کنم. می توانم ببینم ک لبخند می زنم. حلقه ام را دستم می کنم.

سمتِ پنجره می روم. سرخوشی ویسکی هم باعث نمی شود حال بهتری داشته باشم. در بالکن را باز می کنم و هوای سردی می خورد به صورتم و تن لختم را هم می لرزاند. ماه کامل و گنده، توی آسمان است. می توانم انعکاسش را روی حلقه طلایی رنگم ک حال کمی هم لک شده ببینم. ابری نیست، در خیابان هم کسی نیست. از بادِ سرد، حس می کنم ویسکی مستقیما به مثانه ام می رود. ناگاه احساس بدی تمام وجودم را در بر می گیرد. از کاری ک کرده ام، از کسی ک هستم و کسی ک به سبب این گذشته به آن تبدیل خواهم شد، احساس انزجار می کنم. در یک لحظه، دلم می خواهد دیگر وجود نداشته باشم چرا ک اصلا نمی دانم برای چه وجود دارم.  دلم می خواهد رها شوم. دلم می خواهد مثل پرنده ها، خود را رها کنم. از نرده های بالکن بالا می روم و رویشان می ایستم. حال احساسی بیشتر شبیه به رها شدن دارم. دستانم را از هم باز می کنم، مثل شناگری ک داخل آب شیرجه می زند، داخل آسمان رها می شوم ..

فکر می کنم خوابم اما، فقط چشمانم بسته است. سوزشی پشتم احساس می کنم، کسی دارد ترتیبم را می دهد! چشم باز می کنم، بدنم را جدا می کنم و شخصِ فاعل وقتی می بیند در حال مقاومت کردنم دست از کار می کشد و از تخت بیرون می رود. می خواهم لب به فحش دادن باز کنم اما متوجه می شوم انگار قبل تر در این تخت و اتاق بوده ام! سمت مردِ دیگر بر می گردم تا صورتش را ببینم اما، در تاریکی ها نشسته استُ نمی توانم. فقط می بینم ک دارد سیگار تازه روشن کرده اش را داخل جا سیگاری خاموش می کند. آهی می کشد و بعد، حلقه ی طلایی رنگی را از روی میز بر می دارد و تماشایش می کند. بلند می شوم و روی تخت می نشینم اما موهایم روی چشمانم می ریزد. تعجب می کنم چرا ک هیچوقت اهلِ بلند کردن موهایم نبوده ام، کنارشان می زنم و ناگاه به عمق فاجعه ی دیگری پی می برم. ک می فهمم، علاوه بر قبل حال اندام های دیگری هم دارم .. ! تقریبا جیغ خفیفی می کشم و خود را به عقب پرت می کنم. نمی توانم از نگاه کردن به سینه هایم دست بکشم!

از جایم بلند می شوم. حسابی وحشت کرده ام، مرد هم این را احساس می کند. نگاهش می کنم، و این بار صورتش را می بینم. خودم را می بینم! صورت کسی ک فکر می کردم منم را می بینم. دارم با تعجب خودم را نگاه می کنم، و او هم من را. قدمی سمتش بر می دارم. دستپاچگی ـم او را می ترساند. می بینم ک آماده است دست ببرد به جایی ک اسلحه را پنهان کرده ام. سعی می کنم برایش توضیح دهم. می گویم اتفاقی افتاده است و این درست نیست. این عادلانه نیست. و آنکه باید به من گوش کنی. اما او - یا من - طوری نگاهم می کند انگار با یک دیوانه طرف است. لخت، با اندام هایی زنانه مقابلش ایستاده ام. دستانم را بالا گرفته ام و مدام می گویم ک باید به من گوش کند. هر چ نزدیک تر می شوم، از من فاصله می گیرد. یادم می آید خودم را از بالکن به پایین پرت کرده بودم و هرچه شده، از بعدِ آن ماجرا اتفاق افتاده. خودم را، روی خودم می اندازم! زمین می خوریم. اینبار کشتی گرفتنمان اصلا معنای عاشقانه نمی دهد. سعی می کنم به زور سمت بالکن ببرمش. می خواهم دوباره خودم را از بالکن به پایین پرت کنم اما ناگاه، دست می برد به جایی ک اسلحه را پنهان کرده بودم و به سمتم شلیک می کند. لحظه ای وارد شدن گلوله به مغزم را حس می کنم ..

دوباره چشم باز می کنم. با وحشت، انگار ک از کابوسی وحشتناک پریده باشم. دخترک فاحشه را می بینم ک رو به رویم ایستاده، سر قیمت دارد با من چانه می زند. منتظر است قبول کنم تا لباس هایش را در بیاورد. صورت وحشت زده ی مرا ک می بیند، لبخند شهوت انگیزی می زند و دستم را می گیرد و به لای پاهایش می چسباند و می گوید:"ببین، دندان ندارد!" دستم را محکم پس می کشم. دخترک کمی بهش بر می خورد. با دستانم صورتم را لمس می کنم، همان صورت خودم است؟ مقابل آیینه می روم، خودم را درونش می بینم. کمی احساس آرامش می کنم. دخترک می گوید:" اگر نمی خواهی، کسان دیگری هم هستند! " اسلحه ام را در می آورم، سمتش می گیرم. فریاد می زنم ک گورش را گم کند. از اتاق بیرون می پرد. بعد از رفتنش، اتاق را سکوت در بر می گیرد. فرصت می کنم، کمی به آنچه اتفاق افتاده فکر کنم. به بالکن نگاه می کنم. پرده ها از نسیم پف می کنند و خالی می شوند. سمتش می روم. پرده ها را کنار می زنم و اسلحه را بیرون پرت می کنم. آهی از سر آسودگی می کشم و به خود می گویم، دگر با هیچ فاحشه ای نمی خوابم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۲
نقطهـ .

همه آدم هایِ نیست. سیاه لشکران بی پایانِ فیلم. موسیقی غم انگیز، صحنه ی تپه هایِ از خون خیس. یک سکانس هست در ذهنِ من، روی زمینی ک از برف سفید استُ از خون خیس .. سیاهی جسدِ هزاران نفر، در زمان یخ زده اند. دانه هایِ برف، طبیعتِ دوباره بی تفاوت همه ـشان را در خود می بلعد کم کم. بی عجله، بی آنکه انگار بدنی آنجا باشد. بی تفاوتی مطلق طبیعت، انگار ک هیچ رخ نداده است. و نداده است، چرا ک همه ی این آدم ها، بی چهره اند. نه به یاد می مانند، نه به یاد آمده اند هیچوقت. همه ی این آدم هایِ خالی از وجود. گم در انباری از کاه، کالای بی ارزش شده از تعدادِ زیاد. یک مشت بدن، یک مشت چشمُ دهنُ دست و پا، ک اتفاقی تکان می خورند .. انگار نه انگار، هر یک وجودی مجزا هستند.


ک همه ی اینها، چرا؟ برای یک نفر، ک پادشاه می گویندنش، جانشان را می کنند فدا. خودشان را از هستی محو، وجودشان را از اختیار خالی، مثل رگ هایشان از خون. و زمین مردار خوار، همه چیز را در خود می بلعد. بی تفاوتیِ مطلقِ طبیعت حتا، آهن را هم در خود خرد می کند. این صحنه غم انگیز است، این صحنه پر است از مظلوم ها. کسانی ک هیچوقت "خودشان" را زندگی نکرده اند. کسانی ک یک سرباز را زندگی کردند. "فرد" نبوده اند برای خود. هیچوقت، زندگی را برای خودشان، تجربه نکرده اند. بی چهره اند، انسان نیستند فقط یک شمشیرند. شمشیری ک به آن، یک آدم چسبیده است. 


چشمانِ من باز استُ تا انتهایِ هستی را می بینم. بدنم سرد است. قانونِ جاذبه ذره ذره خونِ بدنم را در خاک می کشد. رو به موتم، من با چشمانم جهان را می بینم. اما طبیعت من را نه. نمی بیند بدنم را، و پیوسته، دانه هایِ برف پوستم را می پوشاند. دگر نفس هایم در هوا بخار نمی کنند. نور خورشید، دگر در عمق چشمانم چیزی را بازتاب نمی کند. من مرده ام، و اهمیت ندارد اگرچه قلبی درون سینه دارم ک می تپد. مرده ام، در جهانی ک مرا نمی بیند. ک زندگی، بودنِ در یاد هاست. این یک صحنه است، بی اهمیت ترین صحنه ی دنیا. بیننده ای در کار نیست، ابر ها در ارتفاعی دور .. می گریند. نه برایِ من یا کس دیگری، ک زندگی .. صحنه ی این بی تفاوت باریدن هاست. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۴
نقطهـ .

سه تا انجمن داستانی تشکیل می شه.


1. انجمن داستان هایِ طلایی (نود امتیاز به بالا)

2. انجمن داستان های نقره ای(هفتاد امتیاز به بالا)

3. انجمن داستان های بی رنگ ! (زیر هفتاد امتیاز)


* همه داستان های انجمن به طور پیشفرض در رقابت شرکت داده می شوند.

* امتیاز نویسندگی از روی میانگین نمره ی همه ی آثار شرکت داده شده ی نویسنده محاسبه می شود.

* نویسندگان در صورت تمایل به شرکت ندادن یک اثر یا چند اثر ضعیف ترشون ک سبب پایین اومدن رتبه ـشون می شه می تونن تو تاپیکِ مربوطه اعلام کنن تا داستان در رقابت شرکت داده نشه.

* ژانر داستان ها در امتیاز دهی اهمیتی نداشته، و فانتزی نوشتن امتیاز ویژه ای برای داستان نویس در بر ندارد.

* در ابتدای رقابت همه داستان ها شرکت داده می شن و بر اساس نمره ای ک می گیرن دسته بندی می شن. داستان سال مشخص می شه و باقی آثار نسبت به نمره ـشون در انجمن ها قرار می گیرن.

* هر نویسنده نسبت به نمره خودش در انجمن خاص خودش می تونه داستان بنویسه. این نمره با توجه به داستان های جدید ممکنه زیاد و کم باشه و نویسنده ممکنه به دسته بالاتر یا پایین تر صعود یا سقوط کنه.

* رقابت ابتدایی در انجمن داستان های بی رنگ به طور همگانی (همه ی داستان هایی ک در انجمن ثبت شده) شروع خواهد شد. رقابت به طور حذفی برگزار می شود.

* امتیاز دهی آثار در مسابقه حذفی، به هنگام رقابت دو اثر با یکدیگر انجام می شود.


نحوه امتیاز دهی آثار:


آثار از صد نمره امتیاز دهی می شن، طبیعتن نمره ی نویسنده ها هم ک میانگینی از آثارشونه، از صد نمره ـست.


30 نمره سوژه اصلی داستان.

30 نمره نحوه پیشبرد داستان.

20 نمره میزان پختگی و گیرایی نثر.

10 نمره املا و نگارش داستان.

10 نمره پایان داستان.


حالا مطمئن نیستم شاید این نمره دهی ها معیار هاشون عوض بشن. فعلن چیز خاصی به ذهنم نمی رسه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۳
نقطهـ .

بعد از صد سال تنهایی، رها روی تخت، تا صبح خیالاتی ک مرا با تو به ارگاسم ذهنی می رساند. گناهِ شهوت، عشق بازی هایِ طولانی، نادیده گرفتن سردرد هایِ افراطی .. به جان می خرم گناهش را، ک با تو جهنم بودن را هم عاشقانه می کند برایم. چشم انتظار آن شیطانم، بیاید و ببرد روحِ من را در عوضِ چشیدنِ لحظه ای کوتاه از طعمِ  لبانت. این یک شعرِ به حالِ مستی نیست، این تنها چیزی ـست ک برای خود، ک تو را تماما، و فقط از برای من می خواهم.

خشک شده ام، مثلِ چشمه ای در بیابان. سراب می بینم، گاهی خواب می بینم. بیشتر اوقات اما، در خواب با چشمانی باز بیداری را می بینم و فقط می توانم ببینم.  هیچ و پوچ و خشک و تنها و به دور از خیال پردازی های کودکانه ای ک یکنفر برای آینده اش می کند. قبولِ آنکه با جریانِ رود برویم. پتکِ سرنوشت رویاها را خورد می کند. تمام شده ام، به چ زبانی باید بگویم؟ ادامه هاتان را می بینم، و مثلِ روحی سرگردان ک کسی صدایش را نمی شود و به فراموشی می رود، در میانتان پرسه می زنم. برای شما نیست ام، اما نه شما برای من. و ای کاش شما هم مثل من بودید، دنیایی سراسر پر از روح های سرگردانی ک فقط می بینند. من نه روح سرگردانم، نه زندگی ـم پر از تصمیماتی ک خود گرفته باشمُ انتخاب هایِ من باشد ک قبول کنم این "من" وجودی غیر وابسته و آزاد است.

دیروز عاشق بودم، امروز وجود ندارم. فردایم را متصور می شوم، منی درونش وجود ندارد. در تمامِ ایام هم موسیقی متناقضی پخش می شود. اعصابم را خورد می کند بودن هایتان، شما هم با آن همه خوب بودن ها و خاص بودن ها و ابتکارُ خلاقیت ها و احترام و شهرتِ مسخره ی ساختگی ـتان و همه آن چیز هایی ک بهش می رسید یا نمی رسید و ادای ـش را در می آورید. شما هم یک روز تمام می شوید، مثل من. چقدر عوض شدید، چقدر ثابت مانده ام.

جدای این صحبت ها، صد سال تنهایی را باید صد ها بار خواند. در باره اش خیلی فکر کرد، الگو گرفت و تقلید کرد حتا. باشد ک بتوانم این کار را بکنم ک شاید، فرجی شد و در آمدم از این بن بست هایِ فکری. ک ته ته افکار و آرزو هایم هنوز هم بیش از هر چیز نویسنده شدن و خلق دنیای شخصی ذهنی خودم ک فرو بخوابانتم در صدرِ لیستِ آرزو هایم قرار دارد. و راستی، در بازار یک بنکداری طلا به نام صدرا وجود دارد. صدرا نام مسخره ای ـست، اما با دید دیگری ک به ـش نگاه کنیم می شود خواندتش صدر ها .. و جالب تر است اینطوری.

این روز ها، صبح تا به شب، اوقاتی ک سابقا به بیکاری و خواب آلودگی و کشیدنِ چیز ها و گذراندن ایام با جیبِ خالی ناشی از خوشگذرانی های افراطی طی می شد حال به سرکار رفتن می گذرانم. البته هنوزم جیبم خالی ـست. از جزئیاتِ کار نمی گویم ک از کوره در می روم. ک چقدر کار کردن، هر نوع کاری هم باشد اگر خالی از خلاقیت و ابداع و خلق کردن باشد، مسخره و بیهوده و روزمرگی ـست.عرقِ کارگری، مزه ی خون می دهد. ک عادم ها پای این گونه کار ها تمام می شوند. و من هم می شوم. نشانه اش هم همین اصلن، از نوشتن هایم افتاده ام. اهمیت نمی دهم اگر چ آلت شعر است حرف هایم، به هر حال نوشته هایِ من اند و نوشتن امری ـست خلاقانه. ک من دگر اینگونه نیستم، هر چند سابق هم آنقدر نبوده ام اما .. حال دگر اصلن نیست ام. چقدر متضاد شده ام. مجموعه ای از کسی ک سابق بوده ام، کسی ک می خواهم باشم و کسی ک جامعه مجبورم می کند باشم. از هیچکدامشان خوشم نمی آید، ای کاش ک اینها من نباشم.

تن بچه ها لباس می کنند. حرف زدن یادشان می دهند. یادشان می دهند قاشق را با دست راست بگیرندُ چنگال را با دست دیگر. تا تکان می خورند، چیزی را می شکنند .. زندگی را تجربه می کنند، سرشان فریاد می کشند ک دست نگه دار.  چاقو ک دست می گیرند، می زنند روی دستش. از همان بچگی، خوب و بد ها را مطلق می کنند برایشان. شیطانی بد است. بچه ی خوبی باش، خدا دروغگو ها را دوست ندارد و در جوابِ کسی ک شکلات می دهد دستت، بگو متشکرم. بچه ها را، مثل حیوان هایِ سیرک تربیت می کنند.همه ما حیواناتِ سیرک هستیم و این سیرک یک تماشاچی بیشتر ندارد و او هم بسته به بازی ـمان یا ما را مجازات می کند یا به بهشت می فرستد. بهشت باید رفت، طغیان باید کرد .. ابلیس باید شد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۵
نقطهـ .

در همه زمان ها همه مردمان هر کدام شیوه ی متفاوتی برای زندگی، فکر کردن و زیستن داشته اند و خواهند داشت. نه پسران به مانند پدرانشان می شوند نه دختران به مانند مادرشان، و سر نوشت اگرچه در خیلی ها شاید ظاهرا تکرار می شود اما به جزئیات ک بنگریم، می بینم ک تک تک زندگی ها خط سیری خاص خودشان را داشته اند. و تنها شباهتی ک سبب اشتباه می شود، حوصله سر و بر و پوچ و خالی بودن و به دور از خلاقیت بودن آن هاست. آنکه مردمان، بیش از حدی ک باید زندگی اجتماعی تحمیل شده ـشان را قبول می کنند و خود را وفق می دهند. طوری ک "خود" بودنشان را از دست می دهند و می شوند همان چرخ دنده ای ک جامعه ازشان ساخته و حتا در خانه در تخت به وقتِ شب به همران آه و ناله هاشان از سر شهوت هم تقلیدی از یک فیلم پورن می شود. یک سیرِ خاص برای عشقبازی کردن هم تعریف شده است حتا.

مدرسه، دانشگاه، کتاب های درسی ک سالهاست تکرار می شوند و گلچین شده ی دانشی هستند ک برای ـمان انتخاب کرده اند تا بیاموزیم، از بزرگترین جنایاتی ـست ک اجتماع در حقِ ما و بچه هامان کرده است. من نمی خواهم کسی به من بیاموزد چگونه زندگی کنم، زندگی را نشانم دهید بلکه انتخاب کنم ک شاید زندگی کردن به زحمتش نمی ارزد. و این حقی ـست ک دگران به خود می دهند برای قضاوت کردن کسی ک خودکشی می کند. اشتباه؟ اخلاق گرایی هایی ک چهار چوب هایی مطلق تعریف می کنند برایش و سر پیچی از آنها می شود شکستن قانون طبیعت و بالاتر حتا، شکستن قوانین الهی. و در دانشگاه یا جایی، کسی با ریشِ بسیار لیبرالیزم را محکوم می کند. گناه بشر فقط آن است ک جسم زودتر از اندیشه رشد می کند، و آن هنگام ک ما اندیشیدن را می آموزیم جسممان به زیستن عادت کرده است*. وگرنه شاید هیچ هنگام، هیچ کداممان انتخاب نمی کردیم ک زنده بمانیم و زندگی کنیم. یا آنکه کس دیگری را، بی آنکه نظرش را پرسیده باشیم به این دنیا اضافه کنیم.

زندگی خیلی چیز هاست، اما بدون شک همه چیز نیست، و هیچ چیز هم. و گفتن "بدونِ شک" در موردِ پدیده ای به مثابه ی گناهی ـست ک عادم را از بهشت طرد می کند. در این جمله، عادم به اندیشه و بهشت به فلسفه تمثیل شده است. زندگی در جهانی ک خود عقلانی نیست *، درکِ زندگی کاری بس سخت تر و فرسوده کننده تر است. حال قضاوتِ ادامه ی کار یا انصراف از سالهای باقی مانده ی عمر عادمی را به فرسایش می اندازد. خودکشی ک بیشتر اوقات نتیجه حاصل از طوفان های احساسی، یا خستگی های روزمرگی ـست عاقبت منتهی به انصراف از زندگی کردن می شود. وگرنه کدام فیلسوفی بنا به دلایل هستی شناسانه دست به خودکشی می زند؟ * کسی ک ناگاه به هوشیاری می رسد و می بیند شنبه و یکشنبه و سایر روز های هفته و آخر هفته های تعطیلش را هم گاها به یک کار ثابت و تکراری می گذراند از این زندگی، رو به طغیان می رود ک این بیداری یا به خودکشی می انجام یا به بهبودی* ، و خیلی ها هم دوباره به همان خواب فرو می روند.

نگاهی به فردا می اندازی و درمیابی همان امروز و دیروز هایت است ک در عددی نا معلوم ضرب می شود. تکرار و تکرار و تکرار، تلاش های زیادی ک ثمره ی کمی دارند یا ک اصلن ندارند. عرق کارگری، مزه ی خون می دهد و هیچ چیز به مانند خلقِ یک احساس، من را به آرامش نمی رساند. عشق نهایت زندگی ـست و مرگ نهایت عشق است. جمله ای بود ک سابق قبول نداشته ام اما، یک روز به پوچی می رسید و همه ی در ها، مقصدی به هیچ چیز پیدا می کنند تا اینکه عشق می شود راه نجاتتان. عشق شما را از طرح این سئوال، اینکه برای چه و اصلن چرا باز می دارد. عشق شما را تماما، وقف چیز دیگری می کند و شما را از "من" بودن هایتان بیرون می کشد و به وجودتان معنایی شاید پست، اما قانع کننده می دهد ک سئوال هایتان را با آن تمام کنید. عشق به شما دلیلی برای بودن می دهد، اگرچه این بودن بسیار ساده باشد. و این من را، هر چند کم فرو می خواباند ک هر چند عاشق نیست ام اما، می دانم زندگی ـم از برای پی بردن به چیست.

نهایت عشق مرگ است. عشق شما را به اوج می رساند، هر کسی را .. هرکسی را ک اگرچه گوسفند باشد. به اوج، به بالای قله می رساند ک البته عاشق شدن کار گوسفندان نیست و آنجاس ک به این دنیای سراسر پوچ، اشراف پیدا می کنید. ک تماما همه چیزِ دورتان پوچ است. عشق به شما یک منظر می دهد. منظری ک ناباور ترین ذهن ها را هم قانع می کند. عاشق نشوید ک سرانجام عاشقی مرگ است. یک عمر، به دنبال عشق باشید اما عاشق نشوید مگر اینکه رضا به تمام شدنتان داده باشید. و این تصمیم، مثل انتخاب بین زندگیِ بی افتخارِ طولانی و بی درد یا ک غلتیدن در خون و مردن به مانند یک مرد می ماند.
     
* برخی جملات پاراگراف سوم برگرفته از اسطوره سیزیف - آلبر کامو

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۴
نقطهـ .

پا روی پا انداخته امُ با خود فکر می کنم، دوباره به وضعِ فلاکت باری افتاده ام یا آنکه اوضاع وفق مراد است ک دست به قلم بردن به اکراه می اندازتم. و خب، سخت رام می شود. گاهی اوقات همراه است، بعضی مواقع کمرت را می شکند. خیابان ها طی می شوند، خالی هستی .. آهنگی گوش می کنی ک پرت کند. اوقاتت را، احساست را .. خیال پردازی هایت را، لیست خواسته هایت را پر کند. آهنگ گوش می کنی، با ریتمِ ضربه ها .. فریادِ خواننده ها، خلاصه ی کلام با این همه دوزِ مخدر ها به آینده می روی، گذشته ات را می بینی .. برای حال ـت خیال پردازی می کنی ک ای کاش اینطور می شد. ای کاش می شد خیلی اتفاقی اینطوری می شد. روی تخت دنیای ـم بالا تر از بهشت می رود. تختِ من از قالیچه ی پرنده ی علی بابا هم تند تر می رود.  

قهرمان برای خود، قربانی برای تو .. انتخابِ صحنه ی مناسب به هنگامِ فوت. سرودن آلت شعر هایی ک وزن بدهند، تصمیم به آنکه بی پاک کردن واژه ای خط ها را سیاه کرد و رفت و رفت و رفت و این رفتن ها را کش داد تا ک شاید چیز جدیدی برای نوشتن به ذهن خطور کند. فی البداهه زندگی باید کرد لحظه ها را.. این دنیا، فقط برایِ من صدا دارد. شما صدایش را نمی شنوید، و در درون .. چ قهرمان هایی ک برای خود نبوده ایم. و چ تعداد باری ک مقابل حقیقتِ دنیا قربانی نشدیم. و در نهایت، نه ما از قهرمان کردن خود دست می کشیم، نه دنیا از قربانی کردنمان و نه شما هم از خندیدن به این صحبت ها ..


هان ای سیپدار، اگر تو را امید داشتن سایه ی سبزی نیست
چوب خشک و آتش هیزم رهگذری بودن هم کم چیزی نیست!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۴
نقطهـ .

چ لفظ مسخره ای ـست این "خداحافظ"، خداسعدی .. ! خوابالودگی به هنگامِ مرگ، مرا می ترساند ک تو را عاجز کنم از شنیدن این حرف. ک نهایت خواسته ات شده باشد خداحافظی به هنگامِ مرگ. مرا می رنجاند شنیدن این لفظ .. "خداحافظی کن از من قبلِ مرگ" ببخشید ک تو را این گونه باعث شده ام، آنگونه بوده ام ک بجای شیرینی های زندگی، وداع مرگ می خواهی ازم. شبی غم انگیز است. پایان تلخ، بهتر است از تلخی بی پایان نه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۳
نقطهـ .

مادرم یک هفته ای نیست. خانواده کم کم رو به انقراض می رود. حشرات جدیدی دور سطل زباله ای ک یک هفته است درش باز نشده، دیده می شوند. نظریه خلق الساعه دوباره مطرح شده است. اینها از کجا آمده اند؟ ما به کجا می رویم. اگر حشرات خودشان از زباله ها پدید امده اند، این را می توان در مقیاس بزرگتری دید و دنیا را زباله ای تصور کرد ک انسان ها به مثابه حشراتِ بالدار می شود برایش. بگذریم، دایناسور های بالدار کل آشپزخانه را گرفته اند، ارتش در قسمتِ ورودی سنگر های خود را پهن کرده استُ مدام بر سر توپخانه فریاد می کشد ک گاز را بمباران کنند بلکه این انفجار به مانند بمبِ اتم یا شاید شهاب سنگی ک شصت میلیون سال پیش نابودشان کرد، بارِ دیگر دست به نسل کشی گسترده ای بزندُ بشود سومین هیتلری ک دنیا به خود می بینید .. آه، عقل از کف می رود، وقتی شما هم گرسنه باشید. جای تعجبِ بسیار نیست .. !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۳
نقطهـ .

چشم باز می کنم و جز تاریکی مطلق چیزی برای دیدن نباشد. دستم را بالا می آورم و می خورد به سفت ترین صفحه ی فلزی ک به عمرم دیدم ام، کمی به کنار جا به جا می شوم اما از کنار هم همین صفحه مرا در بر گرفته است. نفسم به شماره می افتد، و از این دم و باز دم احساس می کنم دمایِ این زندان هم بالا می رود. نفسم به خفگی می افتد، آدرنالین ترشح می شود. تاریکی مطلق، فضایِ تنگ و تنگی نفس شاید شماره اولِ ترس هایِ من باشد. بدبختی، یا خوشبختی اینجاس ک این صحنه ها .. آنکه یهو چشم باز کنی و ببینی محفوظ شده ای در جایی ک به یاد نداری یا اصلن برعکس. چشم باز کنی و ببینی سرت روی شانه معشوقه ات استُ جفتتان در بهترین حالِ ممکن هستید و باد هم بشود ادویه ی این عشقِ ناب .. اینها به خودی خود پیش نمی آیند. فیلم اند. فیلم ها مزیت "پَرِش" دارند. و زندگی این مزیت ها را ندارد.

البته ک فیلم ها واقعی نیستند. ساخته ی ذهن اندُ کسی ک در همین زندگی ک ما هم درونش هستیم آنرا خلق کرده استُ فلان و فلان. اما، چ کسی می گوید نمی شود آنرا برای خود آرزو کرد؟ این روز ها تنها چیزی ک رایگان و بی زحمت و بی عرق ریختن می شود بدستش آورد یک خیال پردازی ناب است. آنرا از خود حرام نکنیم. یا شاید هم بکنیم، چرا ک این دنیا هایِ بهتر از دنیایِ ما .. یک روز، سایه ی سنگینی روی واقعیت می اندازد. خواب ها پر رنگ تر از بیداری ها می شوند، هر روزت را به فیلمُ کتاب خواندن می گذرانی و کم کم در میابی ک چقدر پوچ است اینجا و خب، از این پوچی هم باز .. همانطور ک قبلا گفته بودم یا به طغیان باید رفت یا فرو به همان خوابِ غفلتِ آمیزِ آغازین. و انصافا، کدامین خواب است، کدامین بیداری. کدامین غفلت است، کدامین آگاهی .. بستگی به خودتان دارد.

خلق یک شاهکار می تواند فقط فشار دادن اتفاقی دکمه ها باشد. یک میلیارد دکمه، به طور کاملن اتفاقی تشکیل یک اثر هنری شاهکار بدهند. این کلام در احتمالاتِ ریاضیات معنا می دهد اما هم من هم شما هم رفتگر محل هم بقالی سر کوچه می دانند ک چقدر محال است. همانقدر امکان دارد ک اینجور شود ک یک مورچه بتواند به تنهایی قله اورست را فتح کند. همه ی آفرینش ها، صرفا یک تقلید کاملن اساسی از گذشته هستند. آفرینش کاملن پوچ است. شاید کسی، یک جایِ عالم گوشه ای از زمان بزرگترین شاهکار ادبی تمام عالم را نوشته باشد و از سر گشنگی در عوضِ تکه ای نان داده باشدش به یک دهقانُ و دهقان هم به گاوش و به همین سادگی بزرگترین شاهکار دنیا پهن می شود و دوباره بر می گردد به زمین. آب هم از آب تکان نمی خورد. شاید هم، بزرگترین نویسنده ی عالم را پوچی در بر بگیرد. آثارش را بریزد در آتش و بیخیالِ همه چیز شود.

می شود به راحتی بیخیال شد. می شود چشم ها را بست، کار ساده ای ـست. می شود بیخیالِ آفریدن شد. چرا خدا بیخیال ما نشد؟ و من بوی جق زدن می دهم. دستانم، روحم، همه سرریز کرده اند. مرگ، به مانند دستشویی کردن می ماند. دستشویی بزرگی ک راحت بیرون نمی آید. منتشر می شود این حرف؟ من می شناسم پوچی را، من حس کردم ام بی معنی بودنِ بودنم را. اما، با همه ی اینها، هنوز هم .. هنوزهم .. هنوز هم .. زندگی کردن را ادامه می دهم. از بعد از هر بیداری، دوباره متولد می شوم. تولدی ک همراه با گذشته ای در ذهن ثبت شده است. وگرنه شاید، هر بار بیداری ـمان به ما بودنی دوباره می داد. و هیچکسی افسرده نبود. هیچکسی پوچی را نمی فهمید. هیچکسی هیچوقت، هیچ جا، هیچ هنگام، هیچ چیز .. آخر چ می توان گفت با این درصد از یقین. زندگی تماما پوچ است و هنر دهن کجی به این حقیقت است. نمی دانم کدام دلیل منطقی برهان این حرف است. این فقط  احساس من است ک دستانم با ریتم یک اهنگ دکمه ها را فشار می دهد و ثبتشان می کند.


بیست سالگی ـم بیست هزارتومان هدیه داشت، شما چند میلیارد هدیه می گیرید؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۳
نقطهـ .