خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تجربه ی تلخی بود. تجربه ی شیرینی نبود، سرشار از احساساتِ غم انگیز و پنهانی بود. آنهایی ک خودتان هم نمی فهمیدشان گاها، بلکه عادتا زندگی می کنید آن را و بلکه آینه ای، تصویری .. بازتابِ ناخودآگاه از واقعیت شما، آگاهتان کند بدین درک ک، غمی بزرگ دارید. می دانید؟ بعضا، به این اتفاقی ها نیست. بعضی اوقات اولش دلیل تفریح است اما بعد، به تاریخی ترین کشف جهان می رسید. ک چقدر دنیا، درونتان مثلِ یک فیلم و شما مثل یک ببیننده به نظر می رسید. ک این بیننده حال داستانِ شرح این حال را هم می نویسد. یک فندک، سه تا سه کام حبس، خنکایِ پارک هایِ ولیعصر .. مردمک چشمانم، تا به ته بازند. ذهنم بسته، دنیا فقط یک صفحه تایپُ چند ریتم رو به اتمام پیانو ـست. ک با رفتن ثانیه ها، برگشتن هوشیاری ها، می فهمید ک طبیعی نبوده است هیچکدام از اینها.

این دگر، یک شوخی نیست. این دگر شبیه سازی و قلم گرفتن یک مشتِ خیالِ موهومی درونِ ذهنِ یک بیمارِ به خیالش روانی نیست. این حقیقت امر است. ک کل داستان، حتا در این حالِ چِت هم اصلن هندی نیست. ک خیابان را طی کردی، و فکر کردی .. می آید و می گذارد چکِ محکمی را زیرگوشتان، تمامِ گناهانت پاک شود و بعد هم بروی پی کارت. خیابانِ بلند تمام ناشدنی، قدم هایِ دوان دوانِ بی پایانِ تباه شدنی. ک در این خیابان، خیابانِ گناه هر چ به آخر دویدی، مسیر کش آمد. و اینها تخیل نیستند، به چشم دیده ام. هنوز هم می بینم، پس باور کنید. کِ این حسِ ناب عارفانه، کاملا هم اتفاقی نیست! :)

حال به این وضعم، چسبیده به کفِ فرشم. و دنیا کرده است خشتکم را پرچم. میخِ سردرد به فرق سرم کوبیده می شود محکم. و نمی توانم کاری ـش کرد، ک اصلن خودِ من این چکش را اول گرفتم دستم. این حقیقت است، و نوایِ من همین است ک هست. امشبی را به عرش، با پای پیاده پیومدم. به اتمامِ قوایَ ـم دنیا را چرخیدم. چ می گویم من؟ من فقط کمی ترسیدم. و به حالِ چتی و این چنین عاقل وار عمل کردن ها، کل مسئله را زیر سئوال می برد برایم. ک بعد از یک روز چند ساعت زمان گذشتن، هنوز هم از دور انداز کسی ک بدان تبدیل خواهم شد بدین وضع، کاملا در شک ام. و نمی توان کاری ـش کرد، همین است ک هست.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۱
نقطهـ .
مرا و تمامِ حالاتِ روحانی، ک می دوزد دهانم را پنهانی، ک زبانم عاجز می شود. خجالت می کشد، گوش می شود. تا جان فرو می رود. هنر همین است و من یک معتادِ روانی، گاها .. تراوش می کند بویی ک بوده است در خاطرش را. چ می گویم در این حوضِ نقاشی؟ ک چقدر زیبایند ماهی ها، ک زبانِ سرخِ منم، همه ی کلماتِ عنم، وزنِ بی معنایی ک به خود می گیرند. عاجزند از محتوا، دیدگانم پر است از اینها اما قربانی این کمبود ها می شوم هر بار .. ک چ زیبا می گوید ک:" منم زنده به بوی تو، به گلِ روی تو. بنشین تا، بنشانی نفسی آتشِ دل." و چ کنم با دلِ تنها. دیگر دستم نمی رود به کلاماتِ خود. بیایید تسلیم شویم، دنیا را تمام است و دگر واژه ای را نیازی نیست. همه اش خلاصه می شود، در یک لحن .. نه یک مشت حرف. گاها، فقط ای کاش می شد تراوش کردنِ دل را، بویی خوشی را ک پیشتر شنیده است. ای کاش، می شد بودن ها را به گلِ سرخِ اصالت داد پیوند.

این چنین عاشق وار زندگی کردن ها، ک عاشقی را باید تمرین کرد؟ ترس از تکرار و تکراری شدنِ یک حسِ ناب، ک می فهمید چ می گویم؟ عشقِ اول و بوسه ی اول و این صحبت ها. ک چقدر دستخورده می شویم گاها، مثلِ یک سیبِ گازخورده شاید. آدم را از بهشت بیرون می کند و حوا را، روی زمینِ محکوم به فانی بودن ها. و دردِ بزرگی ـست دیدن از دست رفتن ها، چ عادم ها .. چ احساساتِ طوفانی، باران خورده کمرم را، همچون گرگِ صحرایی. ک مثل می کنندم در شعر ها. و چ کند با دلِ تنها؟ جوابش را می گردد در پس همین خط ها، چشم هایم را می گویم. توی خیابان ها، توی صورت ها، دنبالِ جواب است انگار. چ کند با دلِ تنها؟ و گاز خورده سیبی دور انداخته شده، محکوم به زوالِ زمان است، ک عاقبت در خاک است و خواب آلودگی.

چشم هایِ تاریکِ فردِ نابینایی، پیاده و دست به هوا به دنبالِ راه خروجِ دالانی، ک مترو ها می روند و می آیند درونش. تاریک استُ و مردمانِ در این تاریکی، ندیده می گیردنش و می گذارند دستانش بچرخد توی هوا. دنبالِ کسی می گردد، ک بر خلافِ خودش، بر خلافِ مردمِ به عمد نابینایِ دور و اطرافش، ک دستش بگیردُ و ببردش از پله ها بالا. خیالاتِ من، تمام بود و نبودِ من، افکاری ک سطر سطر خط می شوند تویِ این بلاگ. تمام چیز هایی ک دیده ام و آن می شوم، تمام چیز هایی ک خواهم دید و آن خواهم شد. و محکوم به تاثیر پذیرفتن این چنینی از محیط، زندگی در همسایگی سیزده میلیونی نفسم را بند می آورد. و چهار چوبِ دیدگان را انگار نمی شود از عادمان خالی کرد. ک در انتهایِ داستان، این همه نقد به اجتماع هم از دهان کسی بود ک خودش هم به عمد کور شد آن لحظه و بی تفاوت، فقط رد شد. سیاهِ لشکری دیگر، در این میان اعتراف به آن برایم تلخ نیست. ک مدت هاست ک می دانم. و تسلیم به "همین" بودن هام.
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۷
نقطهـ .
نیازمندِ کسی برای بودن ها،
گویا ک، نقاشی ـم این روز ها ..

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۴:۲۹
نقطهـ .
مرا و تمامِ حالاتِ روحانی، ک می دوزد دهانم را پنهانی، ک زبانم عاجز می شود. خجالت می کشد، گوش می شود. تا جان فرو می رود. هنر همین است و من یک معتادِ روانی، گاها .. تراوش می کند بویی ک بوده است در خاطرش را. چ می گویم در این حوضِ نقاشی؟ ک چقدر زیبایند ماهی ها، ک زبانِ سرخِ منم، همه ی کلماتِ عنم، وزنِ بی معنایی ک به خود می گیرند. عاجزند از محتوا، دیدگانم پر است از اینها اما، قربانی این کمبود ها، می شوم هر بار .. ک چ زیبا می گوید ک:" منم زنده به بوی تو، به گلِ روی تو. بنشین تا، بنشانی نفسی آتشِ دل." و چ کنم با دلِ تنها. دیگر دستم نمی رود به کلاماتِ خود. بیایید تسلیم شویم، دنیا را تمام است و دگر واژه ای را نیازی نیست. همه اش خلاصه می شود، در یک لحن .. نه یک مشت حرف. گاها، فقط ای کاش می شد تراوش کردنِ دل را، بویی خوشی را ک پیشتر شنیده است. ای کاش، می شد بودن ها را به گلِ سرخِ اصالت داد پیوند.

این چنین عاشق وار زندگی کردن ها، ک عاشقی را باید تمرین کرد؟ ترس از تکرار و تکراری شدنِ یک حسِ ناب، ک می فهمید چ می گویم؟ عشقِ اول و بوسه ی اول و این صحبت ها. ک چقدر دستخورده می شویم گاها، مثلِ یک سیبِ گازخورده شاید. آدم را از بهشت بیرون می کند و حوا را، روی زمینِ محکوم به فانی بودن ها. و دردِ بزرگی ـست دیدن از دست رفتن ها، چ عادم ها .. چ احساساتِ طوفانی، باران خورده کمرم را، همچون گرگِ صحرایی. ک مثل می کنندم در شعر ها. و چ کند با دلِ تنها؟ جوابش را می گردد در پس همین خط ها، چشم هایم را می گویم. توی خیابان ها، توی صورت ها، دنبالِ جواب است انگار. چ کند با دلِ تنها؟ و گاز خورده سیبی دور انداخته شده، محکوم به زوالِ زمان است، ک عاقبت در خاک است و خواب آلودگی.

چشم هایِ تاریکِ فردِ نابینایی، پیاده و دست به هوا به دنبالِ راه خروجِ دالانی، ک مترو ها می روند و می آیند درونش. تاریک استُ و مردمانِ در این تاریکی، ندیده می گیردنش و می گذارند دستانش بچرخد توی هوا. دنبالِ کسی می گردد، ک بر خلافِ خودش، بر خلافِ مردمِ به عمد نابینایِ دور و اطرافش، ک دستش بگیردُ و ببردش از پله ها بالا. خیالاتِ من، تمام بود و نبودِ من، افکاری ک سطر سطر خط می شوند تویِ این بلاگ. تمام چیز هایی ک دیده ام و آن می شوم، تمام چیز هایی ک خواهم دید و آن خواهم شد. و محکوم به تاثیر پذیرفتن این چنینی از محیط، زندگی در همسایگی سیزده میلیونی، نفسم را بند می آورد. و چهار چوبِ دیدگان را انگار، نمی شود از عادمان خالی کرد. ک در انتهایِ داستان، این همه نقد به اجتماع هم، از دهان کسی بود ک خودش هم به عمد کور شد آن لحظه و بی تفاوت، فقط رد شد. سیاهِ لشکری دیگر، در این میان اعتراف به آن برایم تلخ نیست. ک مدت هاست ک می دانم. و تسلیم به "همین" بودن هام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۲:۴۰
نقطهـ .


"چه شده ژنرال؟ حرف بدی زدم؟ دور از نزاکت بود؟بس است دیگر! از نقاب گذاشتن و نقش بازی کردن خسته شده ام! پنج سال مثل خانم خانم ها، یک مجسمه ی عصمت ک دست کسی به دامنش نمی رسد، در لژ مخصوص، در تئاتر فرانسوی می نشستم و مثل شکار از کسانی ک شکارچی وار دنبالم بودند فرار می کردم. صورت مجسمِ عفاف و غرور بودم. منگ بودم، دیوانه شده بودم. حالا می بینید، بعد از پنج سال عفت جلو چشم خودتان است ک آمده صد هزار روبل روی میز گذاشته. حتما چند سورتمه هم پایین ایستاده و منتظر من است. صد هزار روبل روی من قیمت گذاشته، گانیچکا، می بینم ک اوقاتت هنوز از دست من تلخ است. ولی آخر تو می خواستی مرا به خانواده ات وارد کنی؟ منی را ک راگوژین بلند می کند. من قابلِ راگوژینم. مگر نشنیدی پرنس الان چ می گفت؟"


مجسمه ی چهره و زیبایی، معتقد به بودن خود از درون پست و شنیع، خودش را به حراج می گذراد و عده ای .. طالبانِ بی مقدار، چرتکه به دست و سعی در محاسبه ی دارایی، از چشم گذراندن گذشته ها، روس هایِ خاله زنک .. تعیین می کنند ک چ کس مناسب تر است، مثلِ خریدن کفش می ماند. و بعد، دخترکِ نامعصومِ معصومِ ما به بحران وجودی خویش می رسد. ک خود چون صاحبِ چیزی گران بهایی ـست شاید از درکِ تاثیرات نداشتنش بی اطلاع است. زیبایی. و خواستگار ها انگار برای خریدنش صف کشیده اند. دخترک نامعصوم اخلاقیات عجیبی دارد، یک جور هایی .. به تهوع رسیده است.




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
نقطهـ .

پر از خشمم، و کلام نیست یار من و این خزعبلات مرا به جنون می رساند دیگر. حرف هایم تکراری ـست، مثل احساساتم و دوا نمی شود این درد. و نمی شود بردن درد دیوانگی به پیش روان پزشکِ دیوانه تر و این جور صحبت ها. ک درک نمی شوم، می گویند همین است ک هست چ می خواستی دیگر از زندگی؟ ک بساز و بسوز و بمیر دیگر! خلاصه ی حرف هایشان همین است کلن. و نمی توانم کاری کرد، حرف هایم را  ک می زنم، چشم می گردانند و می گویند بابا بیخیال دیگر! اشک مرا در نیاورید لطفا. بگویید ک ناراضی هستید شما هم مثل من، این آرامش ها .. ک نه آرامش نه، این تسلیم بودن ها، رضایت به گوسفند بودن هاتان اعصابم را جوش می آورد. و به راستی، چوپان و گله ی گوسفندانش با هم چر فرقی دارند واقعا؟ و عصبانی می کند مرا، ک قضاوت کرده است کسی بی اجازه ی من، بودنم را .. و شاید نمی خواستم هیچوقت!


مسخره ـست کل جریان، ک بروی سر کار و خودت را تلف کنی و عرق مزه ی خون بدهد و حس کنی کم کم می روی از دست ک .. مثلن، بستنی خوردن از پول خودت مزه ی بهتری بدهد! یا چنین توهماتی .. ک موقع خرج کردن ک می شود، دلت نمی رود. به پس انداز هم نمی رود. و هر چقدر هم ک بگیری احتمالا، باز هم کم می آید. و کمی می آید خب دیگر .. کلِ سر و کله زدن هاتان با فک و فامیل، دو سه دیداری در سال .. پر کردن شکم و ریدنشان به دهانِ چاه، عرق و همه پول هایی ک بابت اشتها می رود ک به اشتباه هم می رود. اسمش را هم می گذارند صله ارحامِ و چ حسناتی ک به حسابتان نمی ریزند. و من از گفتن هیچکدام ازین حرف ها راضی نیستم اصلن. به گزاف و چرت، از سر نیاز و اجبار انگار .. سخن می رانم. مثل چوپانی ک گله ای گوسفند دارد. من چوپانم، من گله ی گوسفندانم. درختِ خرما، من خود خدا هستم .. من یک خر، همه چیز و هیچ چیز هم .. 


زندگی، رفعِ نیاز .. پر کردن شکم، خالی کردن مثانه، شستن بشقاب .. زندگی به سبکِ سهراب، ساده و پر معنا، انگار نه انگار، نشستن و زل زدن به یک گلِ پژمرده ی سرخ، لب باریکه ی جوب، ک شاعرانه اش این شکل است. نظر مرا بخواهید، سگی در بالا دست، یکی از پاهایش را داده بود بالا و رفع مزاج می کرد! و سهراب، چقدر زیبا بین است. ک ندیده و نبوییده است، هیچکدام ازین عن و گه ها را .. و می نویسد شعری و می رود در کتاب درسی ها. می چسبانندش به آیین بودا، سفر های خارجه و ریش و پشمِ بسیار و نقاشی هایِ بی معنا. و از دستِ اتفاق، دوستش هم می دارم. علیرغم تمامی حرف هایم. یا سهراب وار زندگی کنید، یا بر سنگِ سرد سر بگذارید و بمیرید. چون ک مردنتان به حال دنیا فرقی ندارد. چون ک دنیا مثل شما، هشت میلیارد دیگر هم دارد.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۱۷:۵۳
نقطهـ .

فقط به حال مسخ، عشق را .. می شود فهمید. و مسخ شدن، مسخ شدن .. به سادگی نیست. حسادت می کنم.. و افتضاحم. می خواهم، پرت باشم. می خواهم در باد باشم. می خواهم خر باشم. توجیه منطقی، آرمان گرایی هان؟ خراب کردن راحت تر از ساختن است. نیاز به فکر ندارد فقط غریزه می خواهد. آه، من حسادت می کنم. پس هستم :)


از این خواب غلیظ، روی این سنگِ سرد سرت را بگذار و برو از این دنیایِ پر درد .. خواب، خوش است. کابوس، خوش است. خوشتر از بیداری ها. و حرف مرا، باور کن بی قصد و غرض می گویم. بیا با من، بکشیم و بکشیم. دراز و سیگار را .. بیا، دعا کنیم. آسمان ستاره باشد. سرد باشد و تاریک باشد. و بلرزیم، و بترسیم. و فندکی باشد، آتشی برای روشن کردن و باغبانی برای فحش دادن. لای درختان، در تاریکی .. احساس امنیت هست. نیست.


بیا،
و من را
به اتمام
در بر بگیر،
همه ام را با خود
ببر ..
بی هدف،
بی هدف ..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۴:۳۲
نقطهـ .
نه نقاشم، و نه نقاشی. حقیقت قبول کرده ای ک نمی شود فراموشش کرد. نمی شود داخل آینه را نگریست و آن را ندید. ک هر لحظه، تنفس می کنم آن را .. ک با آن، می خوابم و بیدار می شوم صبح ها را. نمی توانم گریخت، این منم یا کسی ک مجبور بوده ام باشم؟ تصمیم به راه های متفاوتی ک همگی ـشان یک انتها دارند. این همان منی ـست ک انتخاب کرده ام یا ک انتخابم کرده اند باشم؟ و در انتها چ فرقی می کند کدامین اینها باشد وقتی قرار است سرنوشتم "یک" چیز باشد. چ باور داشته باشم سرنوشت را، چ نه .. حال بیاییم و در دریای احتمالات شنا کنیم و بگوییم، ممکن بود جور دیگر هم شود. قبول، باشد چشم ! اما در نهایت همه اش منتهی به کسی می شود ک دریا را خلق کرد. همان ک پیش فرضیات مسئله را طرح کرد. ک آن شخص من نبوده ام هیچوقت.

شروعم بی اختیار، پایانم بی افتخار. زندگی در این دنیای بی انعطاف، لیست بلند بالای خواسته هایِ انسانی ـت. ظرفیت محدودِ منطق عقلانی ـت برای درکِ دنیایِ نابخردانه ی احاطه شده ی دورت .. ک مدام توی صورتت می خورد هر لحظه، و فرار کردن از آن را عاقبت جهنم بشارت می کنند برایت. زندگی کن، خوب باش. خوب بمان، و آدمی دیگر را بهتر از خودت خوب بساز. روزی، مثل هر روزِ بی تفاوتی های طبیعت، سرت را بر زمین سرد بگذار و بکپ. تا ابد. و نمی شود فهمید و رفت. و پانصد سال از دنیای فانی ـت تا دروازه های بهشت راه است. آنطور ک بشارتت می دهند. پس کفش های پیاده روی ـت را هم با خود ببر. :)

همان ک تو را، صاحب اختیار ملقب می کند، این منت را چون چاقویی به زیر گلویت فرو می کند. ک درست است، اختیار داری اما، آنطور ک من می خواهم و این قانون دائم به اجراست تا ابد. ک پدرت را نه، مادرت را نه، کشورت را نه، جنست را نه، قد و هیکل و وزن و پوست و هر چیز دیگری را نه .. فقط می توانی، خوب بمانی. ک اگر بد هم باشی. همانطور ک اختیارت تو را اجازه می دهد، طناب دار می کنند زیر گلویت. دین را چو پتک می کوبند توی ملاجت. خوب زندگی کن ای مرد! ک من این "خوب" ها را مطلق می کنم برایت. ک اگر بد باشی، دنیا را جهنم می کنم برایت. اگر چ ک اختیار داری اما، اختیار به جبر. و من نمی خواهم این زندگی را .. حال به داشتن زندگی اصلن اختیار دارم یا ک نه .. ؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۴ ، ۰۴:۱۸
نقطهـ .

برای فرزندانمان. پیک ها را بالا ببرید و بنوشید شراب ها را، خراب کنید کلیه ها را. به امید دنیایی ک بعدِ ما می آید، بخاطر فرزندانمان. ک بهتر باشند، زیبا تر باشند. پولدار تر باشند، ک آن چیز هایی ک می خواستیم خودمان باشیم، باشند. صورتِ سفیدُ چشمانِ درشتُ آن زیبایی هایی ک می شود در ذهن تصور کرد. احساس حسادتِ در من ریشه ای روحانی دارد، و تمامی گناهانِ من هم به همان ریشه بر می گردند. ک میل به بهتر بودن، زیبا بودن .. دوست داشته شدن. زیر بار این خواسته ها، این نداشته ها و خواستنِ بیشتر داشتن هاشان، کمرم می شکند. چ صدای قشنگی دارد ..


مسئله من هم، زیبایی هاست. اغراق به بعضی چیز ها، ک خواننده هم دارد دیگر این بلاگ. مسئله ترس از بیان است، مسئله گرفتن دود با دست خالی ـست. ک می بینیم، درک می کنیم، اما نمی توانیم صاحبش باشیم. ک نمی توانیم دود را با دست خالی بگیریم! و این تمثیل برایتان آشنا نیست؟ :) من می فهمم، وجودم سرشار از چشم هاست. من می بینم، دلم زیبایی را می پرستد. دستم به اغراق نمی رود اما، به فطرت همانطور ک باید، اینها را برای خودم می خواهم. همه ـشان را .. و این اعتراف، تمامِ چیز های متعالی ک در خود سراغ داشتم را به گل می کشاند. ک خب، لابد پس ندارمشان دیگر. دانستن اینها، فقط مرا به عجزم معترف می کند. ک باز باید بگویم، گر ناله ای کردم از من نگیر ک گه خوردم، لوله چاهی بود و تاریکی و بوی بد و استفراغ.


دلم نمی خواهد نقاش باشم. دلم می خواهد خود نقاشی باشم. ک دور اطرافم، چند عادمِ نقاشی را می شناسم .. و برایم سنگین است. ک نه نقاش ام و نه نقاشی. دلم سنگین است. و این میل به بهتر بودن ها، سطح پایین بودنِ خدا بودن ها. فقط کمی، بخصوص این روز ها خیلی کوتاه می تواند فرو بخوابانتم. دوزِ مخدر ها و دوباره این جور صحبت ها. می گوید، نه نکنی باور. حقیقت همه ی این "نبودن" ها، دیدنِ بهتر بودن ها. مرا به تخت می کشاند از پس تکرار، و هر شب این خواب آلودگی سنگین تر می شود.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۰۲:۵۴
نقطهـ .
می پرسد چند سالم است؟ می گویم بیشتر از آنچه باید هست! می گوید بچه ای هنوز، چرت نگو، می گویم مردی یک بار دیگر هم بگو ! می آید جلو، ک با قد مردانه اش بچه جلوه کند مرا. می زنم زیر تخم هایش، از درد کمرش خم می شود. می گویم، داشتی چ می گفتی هلو؟ آح و اوخ کنان می گوید، دستش به بچه زدن نمی رود. می گویم در عوض، دستِ من ک تا ته توی کونت می رود. می گوید، بر لبان خوشگلت حرف های زشت زشت نبر. می گویم، آخر بر لب های مردانه ات کیر باید بگذارم پدر؟ اینقدر حرفِ مفت نزن! بیا بجایش کمی برایم ساک بزن!

می پرسد، چ کسی این کرد تو را؟ آخر به حتم باید گفت، همان ک عن کرد تو را؟ چرا؟ از من نخواه ! به کلماتِ نا مربوط، به مرده هایِ بی تابوت، به شب هایِ بی کابوس، به پورن هایِ بی خانوم، آخر تو را .. چ می شود. ادبیات می شود صابون به دست های من، ذهن می شود ارضا و اشک هایم آبِ من .. ک عاشقانه می شود در انتهایِ همه ی اینهایِ من، داستانِ من .. می فهمی؟ عمرن، لعنت به من. به دنبالِ تو می گردم، عزیزِ من. ک از سر خشم نیست، این داستانِ گمگشتگی یک روانیِ خامِ خشتک دریده ی روحانی نیست!

می گوید، سوخت دلم، بزن سرم را، ک در توانم نیست دگر دیدن غمت را. می گویم، بیخیال، غصه چرا؟ بجایش بخور سرش را. خشم می رود در چشمانش، فحش بر دهانش، کیرِ من اما زودتر بر لبانش. عق می زند درازای آلتم گلویش را .. بالا می رود دادِ زنِ حامله ی سیبیل داری، تمام آه و ناله های یک روسپی چند دلاری. ک اگر من در ابتدا می درخشیدم، مثل یک نیو پِنی .. اما، تمام شده ام دیگر. همینم ک می بینید. شده ام یک دائم الخمر هروئینی.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۱
نقطهـ .