خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

فرو رفتن در یک چیز، گم شدن به مراتب می رود دزوش بالا، سعی در توصیف یک چیز پیچیده. رها برای گمشدن تا ک نتیجه اش شود پیدا کردن راه، راهِ برگشت؟ .. نه، راهِ نجات. ک لزوما نمی شود راهِ برگشت، گاهی راه فرار است. گاهی ته دره، گاهی یک بن بست و باقی ماندن در همان داستان. کش می آید، کش می آید .. هر چ می دوم این خیابان را. و این برای تو نیست، دلیلش هیچ تو نیست. این فقط تاثیراتِ ناشی از مصرفِ مواد است ک مرا می کِشَد. و یک روز هم می کشد. و ای کاش ک اینطور شود، ک نخواهم مردنِ از کهولت سن را. یا زندگی، یا ک خاکستر کردنِ سیگار ها، از عشق تو هم بدین شکل مردن آرزوست. می دانی؟ هر شب را تا به صبح، خیالاتِ خیسمان ! ک نه از اشک اند، از بوسیدن هایِ بسیار. دوستشان دارم، دوستت دارم. و این تمامِ "بودن" من در این دنیاست. تمام آنچه ک بدان هست می شوم. ک ای کاش یک روز از کار زیاد جان دهم. بوسیدنت، تنها کاری ک من باید ..

تو شعر می بینی دنیا را، بدین گونه روایت می کنی آن را اما برای من .. همه چیز یک داستان است، داستانِ شاعرِ تمام شده ی آواره ی یک دنیای نابینا. ک کسی نمی بیند او را، دنیایِ شاعر کش، مردمانِ بی کتاب، چ شاد زندگی می کنند اما. شاید فردا، امیدِ من به روز های روشنی ـست. به روشنی دریا، و شهوتِ خوشمزه ی متصور شدنت لخت توی آب. می بینی مرا، من همان چوپان ساده دلِ عاشق گونه ام، هر بار تو را می بینم ک می روی با باقی زن ها، سویِ رود .. پشت یک صخره، تماشای کندن لباس ها، شنا توی آب، شهوت می چکد از چشمانم؟ قلبم زمان را می گذراند. آنقدر تند .. آنقدر تند. کِ حتا، با یک پس گردنی از سوی خدا و از دست دادن نور چشم هایم، قسم به بس کردن چشم چرانی ها به شرط بازگشتن بینایی .. ک نور چشمانم باز می گردد، و تو را می بینم. دگر بار، سوی رودخانه می شوی روان. مثل تمام قول هایم ک می رود بر باد. دوباره به دنبالت، محوِ تماشای زیبایی ها.

در رگ هایِ من می شوی روان، زندگی در جریان است. تویی، احساست می کنم با هر ضربان. "خون" معنای خوشی می دهد برایم، می دانی؟ می دانی. و چ زیبا معنایمان را داد آن عکس، دستت روی چشمانم است و غیر تو مرا از تصور چیز دیگری می برد. دستانم روی چشمانت است، تو مرا می کنی نگاه. در خیالاتت، و تنها جمله ای ک ارضا می کند مرا. این روز ها، لطفا ببوس مرا .. چشم. می گویم این را، تشنه تر از هر وقتم. و تک تک ثانیه هایی ک می گذرند و بوسه نمی شوند، معنی می شوند ک چ نگون بختم. یادت است این شعر را؟ ک بیا و من را به اتمام در بر بگیر، همه ام را با خود ببر. بی هدف، بی هدف .. آه عزیز من، همه ام مال توست. و تنها بردن مرا، تو .. هدف است. شاید فردا، ک شاید فردا ..
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۷
نقطهـ .
ا ی ا ه ی چ و ق ت ب ی ش ا ز ا ی ن خ و ش ب خ ت ب و د ه ا م ؟ ا ی ا خ و ش ب خ ت ی چ ی ز ی ب ی ش ا ز ا ی ن ا س ت و ا ی ا م ی ت و ا ن م ل ذ ت ی ب ی ش ا ز ا ی ن ر ا م ت ص و ر ش و م ب د و ن آ ن ک م ش ا ع ر خ و د ر ا ا ز د س ت ب د ه م ؟ ت و ا ی ع ش ق م ن ، ز ی ب ا ی م ن ل ب ه ا ی ق ر م ز ت گ ر د ر و ن ش خ و ن ی ه س ت ، ق ل ب م ن ب ه ه م ا ن ا ن د ک ق ط ر ه ا س ت ک م ی ت پ د . ع ز ی ز م ن ، ا ی ز ی ب ا ی م ن ، ا ی ه م ه ی ه س ت ی م ن ، ش و ر و س ر م س ت ی م ن ا ی ز ن د گ ا ن ی م ن ، ب ی ت و ن خ و ا ه م د گ ر ت و ا ن ب و د ن ر ا ، ا ی ع ل ت ب و د ن م ، ب ه ر ا س ت ی گ و ی ی م ن ت و ر ا م ی پ ر س ت م ، و ا ی ن ن و ش ت ا ر ب ر م ز ر و ز ی ا ش ف ا خ و ا ه د ش د، ر و ز ی ک پ ی ش ت ر م ن ت و ر ا ب د س ت آ و ر د ه ا م . آ ی ا ب ی ش ا ز ا ی ن ع ا ش ق ش د ن ه م م ی ش و د ؟

 ت و ت م ا م آ ن چ ه ه س ت ی ک م ی خ و ا ه م. ت و ت م ا م ب و د و ن ب و د م ن ، ت و ج ر ی ا ن ز ن د گ ی د ا خل ر گ ه ا ی م ن ، ب ا ی د ک ت و ر ا ن ف س ب ک ش م . ا ز ا ک س ژ ن پ ر ش و م ، ب ا ل ا ر و م . د ر آ س م ا ن ی ک خ و د  ت و ی ی ب ا ل ا ر و م ، م ن پ ر و ا ز م ی ک ن م آ ن ه ن گ ا م ک ا ز تو پ ر م . و خ و د ت م ی د ا ن ی ، خ د ا ی م ن   . .  ! ک چ ق د ر ب ا ل ا ر ف ت ن ر ا م ی ت و ا ن م . و ه ر ب ا ر م ت ع ج ب ت ر ا ز ت ل ا شِ ق ب ل ،  ا ن گ ا ر ت م ا م ن م ی ش و د ا ی ن آ س م ا نِ ش ب . م ا ع د ج ا ن م ن ، ا ی خ د ا ی م ن . ک ف ر ا س ت ، و ا ی ن م ت ن ث ب ت ا ی ن ن ا م ه ی ش ر ک ی ن . ا م ا ه م ی ن ا س ت ک ه س ت . ک ت و خ د ا ی م ن ه س ت ی ، و ا ی ن ت م ا م چ ی ز ی ا س ت ک ه س ت .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۲:۴۳
نقطهـ .

مثل یک رویا، خواب .. قدم در خیابان هایِ تماما باغ، درختان سبزِ پاییز وار، پنبه پنبه ابر هایِ رها در باد، رویش قارچ گونه ی بوسه ها روی صورتت، لبانِ من .. دهانِ من تا به ته بازند. نه از برای یک فریاد، نه یک خمیازه از خستگی هایِ گاه و بی گاه، دهانِ من تا به ته .. تا به نهایتِ بوسیدن ـت، تو را می بوسند. و من هنوز، افکار در خمِ آن پیچند، صبر به آمدنت .. تشنه ی گشودن آغوش، پریدن از واقعیت ها توی سینه ات. می فهمی مرا، ک برده ای تمامم را از این دنیا. دگر نیست ام مالِ این جهان، مال تو بودن .. مثل قانون جاذبه می ماند. رهایم نمی کند، یک شاتل می خواهد. و چ عاشقانه وار قدم می زنم این قانون را، مثلِ سیبی ک می خورد توی سر .. نیوتون می شوم، یک نیوتونِ عاشقانه وار.


و دنیا، جهانیان. می کنندم در بندم، اما ایها الحال، می توانم انکارِ عشقت را به آن ک از دار نکنندم آویزان؟ می توانم منکر شوم، بگویم ک نه نیستم اینچنین عاشقت و مست و خراب؟ و ای کاش نیست ام کنند اگر چنین کردم. باد، طنابِ دار .. عاشقانه مردن ها، یک اتمامِ ناب برای کسی ک کم کم می رود به خواب، روحِ بلندم .. روحِ بلند، پر می کشد و باقی اش با شاعر ها. و من خود یک شعرم. به آن حالی ک تو مرا می کنی صدا. شعر می شوم تویِ آن لحن، و آن حرف توی ذهنم می شود تکرار، به ـسانِ یک فریاد توی ساکتی های کوهستان. تو بهمن می کنی مرا .. می کشی، و بعد کم کم می روم هوا. می چرخم، می رقصم و می نوشم از این جام .. ! ک این عشق الهی ـست، حق لایتناهی ـست .. این عشق الهی ـست ..



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
نقطهـ .
دلم نمی خواهد تابستان باشد، هوا گرم و خورشید داغ وسطِ کله ی دوستانم باشد. دلم نمی خواهد، روی دوشِ مردمان، آسمانِ بی ابرِ بی اندازه ی روشن روی چشمانِ بسته ام باشد. حمل می شوم روی شانه هایشان، پارچه ی کلفتِ قهوه ای رنگِ بدقوراه ای، پوشاننده ی بدنم باشد. تلو تلو می خورند، از روی قبر ها ک رد می شوند. تکان تکان می خورد، بدنِ بی اندازه آرامم .. سردم. مثلِ بیماری قلبم. و ندارد اینها اهمیتی اصلن، این روز ها می توانم با قلبِ دیگری گرم باشم. این روز ها، من زنده ام، کسی به جای جفتمان قلبش می تپد. و شاید قلبِ من توی لبانم باشد، وقتی بوسه میزنم کسی را .. ک قلبش برایِ من هم می تپد. وقتی ک لبانم روی لبانش باشد. چقدر عاشقانه شده ام دوباره این روز ها .. !

این روز ها، عاشقانه ام. چند وقتی ـست ک دگر "یک" نیستم. همه فعل هایم "دو" شده اند، و "ـمان" شده است ضمیر زندگی کردن هامان. سخت است توضیحش؟ ک تصور کاپشن قرمز بیش از حد بزرگم را می کنم، ک فقط من را نه .. ما را در خود بپوشاند. باد بوزد، موهایت از عصر همان روز بلند است. روی صورتم می ریزد، می شوم از عطر تو پر، و فکرم از هر چ غیر تو خالی. زندگی، با تو .. زیرِ یک درختِ گلاسِ رو به موت. ک برگ هایش می ریزند. زمستان در راه است، گرگی در وینترفل زوزه می کشد، و واقعیت داستان هاشان پرده های موهومی خیال را می درند. پا می گذارند به واقعیت ها، تو صدایشان را می شنوی و من بیش از هر کسی تو را. یادت هست، این حرف هایِ تکراری را .. ک در این دنیا از عزل تا به اینجا، یا هر کجا ک ببرد زمان ما را، دو نفر بیش نبوده اند. هرکسی خودش، و خدای واحدش. من هستم، و خدایم .. تو .. تو.

می کوبد روی میز، دکتر دیوانه وارِ عصا قشنگِ هیز. می گوید چرت نگو، بکن گوش هایت را تیز! این ها همه اش یک رویاست، و تو نبوده ای اهل هیچکدام از اینها. لبخندِ من، خشمِ صورت او می شود. باور نمی کند دنیایِ قشنگم را. این عادم هایِ دور و برِ اضافی، ک یک پاشان توی خودشان است و دیگری دراز تر از گلیمشان، توی زندگی ها می شوند اضافی. پلک می زنم، پلک باید زد. تصور ک می کنم، دنیایِ من جایی ـست دور از اینجا. خیابان هایی ک .. و سهراب می گوید، نفسم می گیرد در هوایی ک نفس هایِ تو نیست. ای کاش ک می دانست، او نباشد تنفس کردن دگرِ کارِ ما نیست! تو نفش کشیدن هایی، ک ضربانِ تندِ زندگی، صدایِ ثانیه ها .. تو یک زندگی، بدون شلواری. وقتی ک مسخ، مست .. مثل یک اسب! در ساحلِ شب هایت می دوم. کِ این دریا، می تواند مرا در خود غرق کردن. ک این چنین غرق شدن ها هم، آرزوست.
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۱
نقطهـ .