خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

در انتظارِ بودنت، زل می زنم در ستاره ها. آسمان منفجر می شود، صدایِ بمِ دل پیچه ها. در انتظار بودنت، منتظر می بوسمت. آهنگین شده است تپش قلب من در گذر ثانیه ها. منتظر ایستاده ام، بیا ای جانِ من. چ کنم جز تو فکرم سمتی نمی رود. دیوار ها هم، نقشِ خاطراتم را نشان می دهد. یادت هست؟ سردر این بن بست، نوشته بود آرامش. و گفتی دیدی آرامش هم بن بست بود؟ تکیه به دیواری نشستیم روی زمین، تکیه بر تو گفتم. این چنین خلوت و تنها، آرامش با تو بودن ها را بن بستی تنگ می خواهد.

می وزد. می وزد. می وزد. باد خنکی عشقمان را. ک پاییزی ـست این نسیم، می آید ک محو کند تابستان هایمان را. بویِ خوشِ نم می آید، بویِ شستنِ گرد و غبار را. صدای قدم هایت می اندازد طنین! در سرِ پر سوز و آه و هوسم را. می چرخم، به یادِ من ک باشی. رویِ زمین، دورِ دنیایی ک تو باشی. با چشمانِ تو دیدن، ساده می کند جهانم را. همه چیز زیباست. زیباست. 

از نبودنت پناه به نوشتن ها، از نبودنت پناه به نخ .. نخ .. خاکستر شدن ها. از نبودِ تو مدام تویِ قابِ عکس ها گم شدن ها. تو ک نیستی، موسیقی غم انگیز می شود. همه چیز مثلِ غروبِ جمعه می شود. مثلِ حس فرو ریختن دل، توی چاله های هوایی. مثل خالی کردن بغض تو سرویس هواپیما. تو ک نباشی، بند بندِ انگشتانم شعر می شوند. ریتمِ قلبم کند تر از ثانیه ها. بیا جانم، بیا ای جان.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۱:۲۵
نقطهـ .

مهر و آبان رد می شوند، بی آنکه بفهمند یا ک خاطره ای هایلایت شده بماند در حافظه ام و بعد ها بشود علتِ ماندنم توی رنگِ دیوار و ذهنی ک شنا می کند در دریایِ خاطرات. تمثیل می کنم، ک می توانم زندگی را به این نحو دیدن. شما را هر کدام، به یک چیز .. گاها، چهره هاتان به حیوانات شبیه است حتا. بگذار کمی به یاد آورم، خواستنی ـست این امر و به طور پیشفرض نمی توانم. جالب است، نه؟ دو سال پیش اینجور روز ها، کمی پیش تر .. قلبم می رفت شماره تپش هایش بالا. بویی از یافتن حقیقتی پنهانی بود، یک فانتزی در دنیای مقابل چشمانمان و صحبت آنکه واقعیت از افسانه عجیب تر است و اینها. خلاصه ی تمامِ این حرف ها، مرا برد سوی قبرستان هایِ یک شهرِ دیگر. شهرِ استخوان هایِ عمامه دار. زار زار گریه کردن ها را، تمامِ راه ذکر به لب نجاتِ یارِ یکی از دوستانم را، به خاطر می آورم. و نجات یافت انگار، هر چند ندیدم هیچوقت او را. من دعا کردم، و گریه من را کرد.


و بود واقعا، چنین کسی در این دنیا؟ دعوت به یک مهمانیِ ناهار، جمع دو نفره ی جوانِ قدر دانشان از آنکه آتش نشان وار به داخل آتش پریده و نجاتش داده ام. جالب بود، آن رویا و دیدنش در دنیایِ یک ذهنِ تمام عمر مایل به افسانه و چیزی جز این بودن ها. اما مهمانی نشد، ندیدم او را. و هیچوقت نتوانستم باور کردن هیچکدام از این ها را. و در زبانِ انگلیسی قابل فهم تر می شدند تمامِ اینها. باقی اش، از آن روز به بعد. داستانی دیگر است. ک تمایل به نقلش نیست. و تمامِ اینجا نشستم و اصرار به چیزی گفتن، دلتنگی ـست از بهرِ روز های پیشین و حس خوبی ک یک نویسنده می تواند داشته باشد. نقد هایِ بی رحمانه ای گاهی می رود به نثر اما، مهم نیست. تنها چیزی ک هست، لذت است. ک می برم، ک هدفم از بودن می تواند باشد این روز ها.


جمله ی آخر را صرفا برایِ تقارنِ وزن گفتم، و حقیقت چیزی بیشتر است، اگر باورش کنید (!) همانطور ک خدا اینگونه بوده است. همانطور ک خدا می تواند هر چیزی باشد، وقتی معیار می شود ذهن و منطق وسیله ای برای توضیحِ نادیدنی ها. صحبتی نیست، تسلیمم به باور هاتان. فقط هضیان بود، متهم نکنید مرا به طغیان. بگذار کمی اشاراتِ بی معنا، یک زندگیِ بی شلوار، اسیری اما آزاد تر از عقاب کوهستان! بهتر ک فرشته نیستم، انسانِ بی بالم، چون ساده ترکت می کنند آنان ک پر دارند. همین ها کلن، فکری ـست در ذهنِ من، ک به این شکل کم کم می شوی تباه، اما .. زندگی از ازل اینگونه بوده است. همیشه اشتباه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۶
نقطهـ .

ارزش به نوشتن هم ندارند. ای کاش هیچ هنگام به چهار چوب نگاهم نیامده بودند. عادم هایی ک برای خودشان هم اضافی می شوند. این یک پست نیست از برای به نیست کشیدن یک نفر .. کاری ک آنها می کنند زیاد. فقط حرف آن است، ک تاسف می خورم از آشنایی با این عادم های برای خودشان هم زیاد ! ک آزارشان دائم به خودشان است و لذت و گاهی سوییچ به دگر آزاری ها. دنیای آرام را تحمل نمی توانند انگار. به هر حال، برایم مهم نیستند هیچکدام، خود آزار های بی مقدار. فقط آنکه .. زحمت زیادی نیست، با خون شستن خون را.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۰
نقطهـ .

از صدای هق هق اشک هایش ..

باران می بارد

اشک هایش

ک خدا هم گریه می کند گاهی.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۰
نقطهـ .

این مسیر، انتها دارد.

به هر نحوی،

به هر راهی،

به هر مرگی،

سرانجامش

تو.

تو.

تو.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۰
نقطهـ .
چ ناگهان از آن ترسیدم.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۹
نقطهـ .