خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک طوفان در راه است و به وضوح، تمامش را به خشم دستانم، به هیجان و تکاپو و اصرارِ انگشتانم .. برایِ خلق یک چیز بد، برای ریتم دادن به چند جمله ی بی معنایِ بی هدف. به آنکه، آهنگ ها را تکه پاره می کنم .. تا ک بشود پیدا، چیزی ک تکانم دهد. بیدارم کند، دلم را، این تپشِ نامنظمِ جا افتاده در تنم را. و مشکل از اینها نیست. توی زانو هاست، ک درد می کنند. از یک کار بیهوده ی تکراری، از سر ماه رسیدنِ و پر شدن جیبِ هایی ک پیشتر شده اند خالی. و تکرارِ این فرایند و معتاد به داشتن چیزی ک .. به بدست آوردن چیزی ک .. آه، این رسمش نیست. می دانید، آنوقت ک می توانستم اندیشه کنم در این منجلابِ کیهانی دعای داشتن یک دوچرخه را می کردم. و دعای بچگان می گیرد، می دانی؟ پروردگارِ پاک، به ذاتِ خود هر چ را ک شبیه باشد می پذیرد. شاید آنوقت، اگر می دانستم. شاید اگر می دانستیم قبلِ آن ک گیر کرده باشیم، خیلی هامان اینجا نمی ماندیم.

اندیشه به حرف هایم، به آنکه .. تویِ بطن ماجرا، ماجرایی ک .. خود راضی ام به رضایِ ارضا شدنِ مرتضی. اللهم صلی .. از لا به لای تمام این صحبت ها، خواستم بگویم. تویِ صور اسرافیل چند کودک آواره ی فلسطینی گدایی می کنند. و گاری چی های بازاری از سیاره ی دوری آمده اند. مثلِ سوپرمن زورشان به هفتای من و شما می چربد. یکی هست، قدرت نام .. آسانسور را کرده است خار، یک بار .. کردش، بلند. رفت به زیرش مثلِ پلنگ، دست انداخت و به یک نگاه، میان آن همه آشغال و کاه، دُر گران بهای گمشده ای را برایم کرد پیدا، آن هم به چ سزا؟ به چند دینار .. آه، دینار هم از پولِ ما گران تر شده است. علی ایهالحال، می کنیم هنوز هم، هم را نگاه. و دم می زنیم از وضعِ حهان، توی تاکسی .. سمتِ پامنار.

پاهایم درد می کند، به این ساعت بی خوابی فردا را به خود بشارت می کنم. ک پیرمرد مبتلا به پارکینسون، با دستانِ لرزانش نشانم داد دختری را ک مو هایش را، فر داده بود. و آبی رنگش کرده بود، با صدای پیر خسته اش، با تلاشِ بی وقفه اش، توی صفِ بیرون برِ شرف، تقلا کرد و گفت. هر چ میمون زشت تر، بازی اش هم بیشتر. می دانید، بعضی وقت ها از محیط مسقف شده ـمان بیرون بیاییم و ببینیم، آسمانی را ک دیگر به پاکی سال های کودکی هامان نیست. پس این تصور هم دور از خیال و ذهن نیست، ک روحِ عادم ها هم دگر به آن تمیزی نیست. به دنیایِ هاکسلی قیاس تفکر هامان، یک مشتِ وحشی درون وحشی کده ایم ک هنوز هم برای ماندن، زایمان می کنیم. و می کنیم، برای ماندن. می کنیم.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۷
نقطهـ .
در شبی تاریک، زیر نور شمع های زیادی ک معلق هستند همگی در هوا، مرد ریش دراز آشنایی می گفت به یاد داشته باشید خوشی ها را می شود حتا در تاریک ترین لحظات هم به یاد آورد، اگر بلد باشیم چراغ ها را روشن کنیم. اما به طور اتفاقی درامر رویِ طبل ها می کوبد و سرهامان بالا و پایین می رود از ریتمِ گذر زمانی ک خود انتخاب کرده ایم. و همصدا با هم می خوانیم، و این شعر را هم صدا با هم می خوانیم. دیوانه ساز ها دور قلعه پرسه می زنند. توی کلاس درس استاد پیشگویی، یک سگِ تکراری توی لیوان پیدا می شود. چیز ها معنای ترسناک می دهند می دانی؟ اما، برعکس می شود. استاد متعفن هاگوارتز محبوب ترین چهره می شود، بعد از مرگ. ک از من پرسیدی چند بار، همیشه؟ و من بگویم، ک بگویم همیشه. و تصویر بچرخد دور سرمان و برویم به یک زمانِ دیگر. می دانی، جادو مرا خواب آلوده می کند، غرق در تفکرات، شنا در اعماقِ خیال. یادت هست قرص خواب من بودی؟ و بی تو شب چیره بر من، تا صبح پلک بر هم گذاشتن ها را نمی توانستم. حال عزیز من، می شود این شب چند ساله را به ـسان خرس های قطبی تا بهار خواب ببینیم؟ چیز های شاعرانه ای می آید به ذهنم. سهراب زمزمه می کند نفسم می گیرد در هوایی ک .. دیدن ستارگانی ک ..  و راست گفتی، ازین بیداری ها تو را رسیدن را ک نتیجه نبود. شاید در خواب. و این بار، کامل تر.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۳
نقطهـ .
"بر باد دادن" تماما فکرت را مشغول خود کرده باشد و پلک ها، آرام و بی اختیار روی هم بیفتند و کور سوی نوری ک می بینی، چراغ قرمزی باشد ک ثانیه هایش رو به اتمام می رود و قبل اتمام ایستادن ها، خواب می شوی. و همانجا می مانی. تا ابد می مانی، پشتِ این چراغ، خواب .. می مانی. صدای سوت توی گوش هایت باشد، خوابی اما .. این خواب طبیعی نیست. سرت می جنبد توی رویاهایی ک کاملن طبیعی نیست. توی خونت، موادِ شیمیایی .. یک دنیای تلقینی، فرار از واقعیت ها به واقعیت ها. و با خود فکر کنی، چرا جاده ها بن بست نمی شوند. حس عجیب بی دلیلی مدام احاطه ات کرده باشد، انگار هر روزی ک می گذرد، از آخرین هاست و قرار است کم کم تمام شود. خیلی زود، و آرام و بی هیجان و نه ناگهانی و پر سر و صدا، به هر حال، هرکسی مهلتی دارد. برای چ؟ برای چ چ چ.

"من ک هیچ ندارم جز یه بودن" و مردن چگونه می تواند باشد، ایستادن قلب و توقف جریان خون درون رگ هایت. چشم هایت سیاهی برود از نرسیدن اکسیژن ها به مغز، و می گویند آن لحظه ی آخر بدن .. یک ماده ی آرام بخش قوی آزاد می کند توی رگ. و سرخوشی بی قاعده ای تو را در خود می گیرد، چ جادویی می میریم. سرمان گیج می خورد و مست از مخدر خودساخته، جاذبه پیروز می شود بر قدرت پاها و می افتیم و تا ابد می افتیم و زمین بسترمان می شود تا ک کم کم برویم از یاد ها. و باور به تفکرات خارجی ها، کِ بعد مردن بر می گردیم و می شویم یک موجودِ زنده ی دیگر در این جهان. شاید یک گل، یک درخت .. یک تکه سنگ. محکوم به بودن، هان؟

زمان را، از یک نگاه سریع می شود گذراند. همه ش ساده است، تمام معنا و مفهوم ها. عادت هایِ انسانی، مجموعه ای از داشتن و نداشتن ها. کردن و نکردن ها. و بحث بودن یا نبودن نیست، هیچوقت نبوده است. ما محکوم به بودنیم، ایهالحال، متفاوت می گذرد برای هر کدام از ما. به یک شکل، سخت و آسان، اما به یک شکل اگه از بیرون بشود نگاه. سالهای پیش، انتخاب کردم چگونه مواجه شدن با تمام اینها را، عقل و منطق، یا ک شعر و احساس وار. و کدامین سخت و تلخ است، کدامین آسان تر، می دانید. با جریان رود نرفتن خیلی سخت است، شاعر ماندن خیلی سخت است. یک گل روی صخره نمی روید، از آسمانِ شب نور نمی تابد. تحت الشعاع قوانین فیزیک، زندگی هامان می رود برباد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۳۶
نقطهـ .

یک نفر مدام زنگ می زند ک نمی شناسمش

و من این روز ها

مالیخولیای و ترسان از چهره ی داخل عاینه هم حتا

احساس یک سیاه چاله درون قلب

فکر به فاصله ی بین مولکول های هوا و آن چیست بینشان؟

چیزی نیست؟

مگر می تواند چیزی ک نیست، باشد؟ هان؟

من بیمار نیستم اما

گفتم سیاهچاله هان، از من شروع می شود حفره

 تا به قلب تو

یا شاید هم از تو تا به من

همه چیز درهم، کشیده می شود

یه تیغ روی رگ

عزیز من

اینجا پناهگاه من است

هرانچه را ک بتوانند بگیرند

این را نه.

باش،

بمان.

سالها را حتا بدون من.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۴
نقطهـ .
از چ باید نوشت؟ چگونه، چرا .. و چطور. آخر ک چ، و سر انجامش به کجا. در پاسخ به همه ی این سئوال ها، انگشت های دست روی صفحه کلید قفل می شوند و اینطور می شود ک از آخرین نوشته هایم یک ماه می گذرد. نثرم خشک می شود، فراموش می کنم ک چطور بوده ام. چرا ک سئوال بنیادین این است، ک چ می خواستم باشم. و تا کجایش رفته ام. می شود نشست، گوشه ای و ساعت ها، بعد از آمدن و رفتن بسیار خورشید و ماه، غرق در این فکر بود و به نتیجه ای هم نرسید در انتها. اینکه، آخر خودمان را در چ ببینیم. یک شخصیتِ در اجتماع، یک نفر تنها از باقی نفوس جهان، کسی ک ادراک دارد و تنهاست در ذهن خود. و مطلقا تنها، شک به وجود باقی عادم ها. یا شاید، فکر به آنکه موفق شویم در دنیای پیش رو، یک موجودی بانکی پر. برویم دانشگاه، پلکان موفقیتی ک پیشتر آنجا گذاشته اند. قبول کنیم موفقیت همین است ک هست، و به راستی، چ کسی آن پلکان را پیشتر آنجا گذاشته است؟

جبر اجتماع، محدود به داشتن عقل و خیال، دست و پا .. بوییدن و چشیدن، دیدنِ یک دنیای بی انتها. فیزیک پیدا می شود، یک نفر هواپیما اختراع می کند. بعضی ها، به جاهای عجیب تری می رسند. فیلسوف می شوند. یک نفر در وجود خودش شک می کند و در انتها، همه ـشان می مانند ک برای چ آمدیم. و در نهایت، در کشاکش تقدم وجود برا ماهیت یا ک برعکس، کدامین صحیح است و پیروز می شود .. و واقعا آیا همانطور است ک منطق می گوید؟ آیا بعد مرگ، طوری ک منطق می گوید وجود بر ماهیت مقدم است، باقی می مانیم؟ آیا با مغزمان لای خاک نمی پوسیم؟ و انتها منطق خود می گوید ک مطلق نیست و نمی داند صحت تمام اینها را. ک عقلِ بزرگتری پشت تمام اینهاست. و دین می آید وسط، می گوید همه ش یک امتحان است. و دنیایی کامل و نهایی، پشت این جهان است و همه مان ناگریز ار رسیدن به آن. و بدانید و آگاه باشید، خداوند بیننده ی حکیم است.

والا تر از تمام این حرف هاییم. باور به اینکه، کارمان چیزی جز خوردن و ریختن فضولاتمان به دهان چاه است. باور به اینکه، وجودی والا .. دور از جهان مادی، جزئی از یک حقیقت بزرگ بودن. ک همگی خداییم. تفکر به آنکه، بزرگتر از تمام این حرف هاییم. اما، چ می شود کرد. چگونه می توان باور کرد، با دیدن؟ چشم هایی محدود به قوانین فیزیک، بوییدن .. و آیا، تمامش توهم این نیست ک از مرگ می ترسیم؟ همه ی اینها یک فرار، از نیستی تاریکی ک به سبب مرگ بدان می پیوندیم نیست؟ همه ی اینها، یک حرکت رو به جلو، برای باور نکردن اینکه آنقدر شکننده، محدود به سالیانِ عمر .. باور کردن یک پایانِ مطلق، برای یک شروعِ بی اختیار. و چقدر نیاز مند به یک نیروی قادر و متعال، بی نیاز از هرچیز. قدرتمند تر از همه چیز. خالق، بیرون از تمامِ این صحبت ها. جدا از دیدن و شنیدن و درک کردن، بلکه آفریننده ی تمام اینها. و در انتها تنها می توانم بگویم ک نمی دانم، چی می شود کرد .. این تمام چیزی ـست ک می دانم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۵
نقطهـ .