خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

باید برم بیرون. باید برم بیرون. ساعت هاست ک توی این اتاقم. نیاز .. نیاز دارم ک یکم هوا بخورم. از صبح با کسی حرف نزدم. یکم هوای تازه نیاز دارم. شاید یکی دو نخ سیگار بکشم. باید برم یه جای دیگه. از رنگ های دور و برم خسته شدم. اینجا، زیادی کوچیکه. شب تاریک و خلوت و خنکه، شب تنهایی داره. اینجا همیشه یه صدایی هست، تلویزیون خاموش نمی شه و اون بیرون هم مدام ماشین رد می شه. اون بیرون هم حتا، همه جا چراغ روشن کردن. انگار نه انگار ک شبه و باید تاریک باشه. حتا وقتی بالا سرت رو هم نگاه میکنی از بازتاب نور زرد شب، آسمانِ رنگ بدی به خودش گرفته. رنگش شبیه آهن زنگ زده ست. ای کاش اون بیرون هیچی نبود. ای کاش اون بیرون جلو چشمم باز یه دیوار دیگه نبود. ای کاش می شد دراز کشید روی خاک، نه آسفالتی ک نمی خوام بهش فک کنم تاحالا چ چیزایی روش ریخته و رد شده. دلم میخ واست روی خاک سرد دراز می کشیدم، توی همین سرما و بالا سرم رو نگاه می کردم و تاریک بود. همون رنگی ک باید آسمون داشته باشه. و سردم بشه، بلرزم و تنها باشم .. و مقابلم، تا اونجایی ک نیازه هیچی نباشه. ای کاش می شد دور نما داشت تو این شهر لعنتی.


اینجا همه جاش رو یه چیزی ساختن. اینجا نه می شه هوا رو تنفس کرد، نه می شه روی خاک قدم زد. نه صدای پرنده ها رو شنید. اینجا فقط کلاغ داره، و گربه هایی ک از موش می ترسن. دلم می خواد یه جای بکر باشم، یه جایی ک بکارتش رو ازش نگرفته باشن. می دونید، فکر کردن بهش دیوونه کننده ست. من یه همسایه دارم ک اونم یه همسایه ی دیگه اونور داره و این قضیه، تا ده کیلومتر از هر طرف داره تکرار می شه. احساس می کنم ک توی یه زندان خیلی بزرگ گیر کردم. مثل خیلی هاشون ساعت هشت صبح از خواب بلند می شم و یه صبونه ی تعریف شده دارم. برنامه کاملن مشخصه، نه حتا برنامه ای ک توی یک روز طی می کنم. تمام اتفاقاتی ک توی تمام این سال ها ممکنه بیفته قابل پیش بینی ـن. قابل پیش بینی؟  نه حتا من می تونم بگم ک به تقدیر و سرنوشت اعتقاد دارم. اعتقاد دارم ک اینجور قرار بوده اتفاق بیفته، اگه من توی این سگدونی دارم نفس میکشم. این سرنوشت من بوده، اگه این قضیه اینقدر رو اعصابمه و اذیتم می کنه. و این هم جز سرنوشت من خواهد بود، اگه یک روز از تمام اینها سرپیچی کنم و بیخیال زندگی سکه کاغذی بشم و برم مثل یه غار نشین، یه جا توی کوهستان زندگی کنم.


اما می دونید. نه من جایی می رم، نه اتفاقی میفته. نه همسایه های سیزده میلیون نفری دور و برم گورشون رو گم می کنن. نه هوا بهتر می شه، نه آسمون شب رنگش اونجوری ک باید عوض می شه. نه من بس می کنم از وراجی کردن، نه حتا این هویجی دارم از اول این متن می خورم تموم می شه. این یه لوپ کاملن بسته ست. این یه زنجیره س ک مدام تکرار می شه. من توی این زنجیره، نقش خودم رو دارم. و شماها ک با من مخالفید نقش خودتون رو. من توی این لوپ بسته، در انتها دیوونه می شم و شما ها روان شناس میشین. من بهتون پول میدم، و شما چاق تر می شید. من موهام داره می ریزه، این قضیه تغییری نمی کنه و فایده نداره هرچقدرم ک برای یه جوون بیست ساله بخوایم فکر کنیم ک دور از انصافه. این، حاصلِ اتفاقاتی ـن ک برام افتاده. این نتیجه ی یک سال و نیم سردرد داشتنمه. اوه نه، من فراموشش نکردم. هرچند ک شاید خیلی دور به نظر می رسه. اما اون روز ها رو فراموش نکردم، یک سال و نیم سردرد لعنتی بی دلیل ک با تموم شدن تو، اون هم تموم شد. یک خلا موقت، غوطه ور توی یک جریانِ ساکن، حرکت تکراری روی یک خطِ بی نوسان. من اعتقادی ندارم ک زندگی بهتر می شه. من اصلن به بهتر اعتقاد ندارم. همه چیز، اون جوری ک باید اتفاق میفته و ما اینجا فقط نقش ادراکِ شکنجه شونده رو داریم. هویجی ک می خوردمم تموم شد، اما به هر حال چیزی عوض نمی شه. حالا، برم بیرون؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۵
نقطهـ .
یک صخره ی سختِ سرد بستر جاویدان تو باشد و بدنِ زمستان دیده ات را یارای تحملِ دردی بیش از این نباشد. این آخرین باری ـست ک چشمانت را می بندی، این یک عادت قدیمی ـست. اینبار تو اما، توی تاریکی هایِ عمق این بالین، به پهلو به درازایِ عمر باقی مانده ی زمین دراز کشیده ای و خواب آلوده گی در برت می گیرد و هوشیاری هایت کم کم محو می شود. دوِ خطِ تاریک پلک هایت، روشنایی دیدگانت را می پوشاند و تصاویر تار می شوند. ادراکت، تو را به یک دنیای تاریک هدایت می کنند. خاموش می شوی، بعد از آن تو فقط خاطره می شوی. زمین سرد است و سفید و صورت تو، هیچگاه تا به حال اینقدر شبیه رنگ برف نبوده است. این یک شبِ طولانی ـست، ک آهسته به زیر پلک ها خزیده است. توی دنیای من، جایی ک این قایق به انتها می رسد از یک دره فرو نمی افتد درون صخره های سخت. توی رویاهای من، این دریای سیاه به یک شکلِ ابد گونه تا به انتهای دنیا جریان دارد. جایی توی قطب، آب های اقیانوسی تکان های کمی دارند. سرد تر از یخ اند و رنگشان از آسمان تیره تر. بدن های شناور توی این انجماد .. آرام با جریان آب تکان می خورند و صورت این جنازها، قفل به ستاره های سقف آسمان ثابت مانده است.

این یک مبهوت شدگی ابدی ـست. آنجا زمان هم یخ می زند حتا. یک حرکت تکراری رفت و برگشت آب و بدن یخ زده ی مبهوت ابر های سیاه توی آسمان است ک با جریان آب کمی تکان می خورد. فیزیک می گوید، چگالی یخ کمتر از آب است و شناور می شود روی آن اما، این تمامِ حقیقت نیست. این اخرین تقلای بشر برای ماندن است، برای محو نشدن توی تاریکی مطلق ابدیِ توی آب ها. توی این سرما ک ثانیه ها یخ زده اند، بدن سالم می ماند و می شوی مثل یک تصویر متحرک جادویی، توی یک عکس صبحگاهی درون روزنامه ی سرزمین جادوگران. یک معنای دو بعدی. یک سنگ بدون دلایل وجودی. یک تصویر، از اتفاقی ک سابقا افتاده است. یک خاطره، از روز هایی ک گذشته اند. یخ زدگی ابدی، این سرانجام خواب آلودگی ـست. ک شاید تنها راه نجات از آن، خوابیدن به همراه خرس های قطبی ـست درون غار های یخی و منتظر ماندن تا به هنگام بهار. اگر بهاری از راه برسد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۱
نقطهـ .
بدتر از نتوانستن برای نوشتن، نداشتن هیچ حرفی برای گفتن است. بدتر از آنکه بد می نویسم، آن است ک دلم می خواهد و از آن عاجزم. یک وقت، مغزت پر است و دستانت از بیانشان آنطوری ک حق مطلب ادا شود عاجز است و یک وقت دیگر، با تجربه شده ای و هزاران هزار بار تکرار به تو مهارت بسیاری داده است اما دگر مغزت شده است یک خطِ صاف. کسی ک میشاختم از خود توی شانزده هفده سالگی ام خلاصه می شود. شاید قدر خود را ندانستم. شاید آن روز ها آنقدر کور بودم ک خود را نمی دیدم. و شاید هم هم اکنون کوته فکر هستم و خوبی های فعلی خود را نمی بینم. اما انتخاب هایم برای زندگی، و خاطراتی ک از آن سالها در یادم هست باعث می شود فکر کنم ک آن روز ها، دقیقا آن چیزی بودم ک می خواستم. و کسانی دورم بودند ک باید می بودند. حال، تنها ترم نه آنکه آدم های دورم کمتر شده باشند. فقط، آن ورژنی ک می خواستم نیستند. حال، کمتر توی محفلِ آدم های جالبم. شخصیت های خوبی ک میشناختم همگی توی دالان های زندگی خودشان گم شده اند. آواره ی شهر هایند و تهران، آلوده تر از همیشه است و چشم، چشم را نمی بیند.

چیزی ک ترجیح می دهم برای خود. مثلِ زندگی آیدین ایلخانی می ماند، توی زمستان های اردبیل. زیر درختِ پوشیده از برفی ک کلاغ های رویش یک صدا به ترکی می گویند "برف، برف" بعد پر می زنند و می روند و از بال و پر هاشان، چتر باز های روس می ریزد توی آسمان، هواپیماهاشان خطِ ممتد می کشند. توی آن داستان، یک شاعر با ریش بلند و چشمانِ آماده برای پر شدن از اشک، بدن لاغر و دستان ورزیده از بریدن درختان و روحیاتِ لطیف است. زندگی ای ک در آن سیر می کنم، به چیز های کوچک بی اهمیتی خلاصه می شوند. دانشگاه، بازار، دوستان. پول، سکس، راحتیِ بیشتر. و اینها، خالی از تعالی هستند. اینها مرا به اوج نمی رسانند، اینها باعث نمی شوند دور اتاق بالا و پایین بپرم و غرق در یک حس بی نظیر بشوم. من، مجذوبِ خلق کردنم و از این مسیر مدت هاست فاصله گرفته ام. این روح مرا پژمرده کرده است و وادارم می کند مثلِ یک زامبی مدام به گذشته ام برگردم و یاد روز های خوبِ قدیم بکنم. من یک جوانِ بیست ساله ام ک خیلی زود دارد تاسف گذشته را می خورد. هنوز هم چیز هایی قلب مرا به هیجان می اندازد.

می دانید، یک وقت نویسنده اید. یک وقتِ روایت کننده ی داستانید. یک وقت روی صندلی نشسته ای و ذهنت نقاشی می کند جهانِ دیگری را. یک وقت با پاهایت روی کوه هایی و فریاد می زنی توی ساکتی های کوهستان و اکو می شود صدایت و این داستان ها. من، نویسنده نخواهم باشم اگر، خود داستان را از سر خواهم گذراند. آنوقت است ک همه چیز بهم میریزد، وقتی هیچکدام از اینها نباشد. من، نه توی یک سرزمین بکر، بی خیال از کاسبی و درس و خانواده در پی یک ماچراجویی جادویی ام. نه قلم به دست و یک ذهنِ قدرتمندِ خیال پرداز دارم ک ثبتشان کنم توی کلمات. من، توی روزمرگیِ زندگیِ اجتماعی، توی چرخ دنده بودن برایِ این ماشینِ انسانی، توی آجر های دیوار شعر پینک فلوید، گیر کرده ام. موسیقی توی گوش هایِ من با تصاویر توی چشم های من همخوانی ندارند. یک نجوای خیال انگیز، یک حسِ سوتِ خلسه آور و آنوقت تصاویر توی چشم هایم؟ نه. من از زیبایی هایی ک درون ادراکم ثبت شده اند بی نصیب مانده ام. من، یک قرمز پر رنگ درونِ این خاکستریِ یک دست نیستم. من توی چیز های بدی ک می دانم گیر کرده ام، با آن زندگی می کنم و انگار، قبولشان کرده ام. نمی دانم، نمی دانم. این داستان های داستایوفسکی، به من نمی سازد. ک نیازمند یک سرزمین عجایبم تا آلیس وار درونش غوطه ور شوم و این خواب ای کاش، تا ابد ادامه پیدا کند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۵
نقطهـ .

ایده های ما قدیمی شده است. این روز ها این چیزها دگر مد نیست، حرف ها کوتاه ترند. وبلاگ نویسی دگر کارِ قشنگی نیست. این روز ها توییتر هست، و متن ها کوتاه. طنز، و مردمِ گوسفند طور تر .. یکهو یک جریان شروع می شود و انگار ک رودخانه باشد و همه می افتند وسطش و با جریان می روند. چشمشان را روی پرتگاه ها می بندند. آبشار از دور زیباست، نه برای فرو افتادن از آن کسی صف نمی کشد. این روز ها مردم بیشتر عکس می اندازند، نقاشی ها از بین رفته اند. این روز ها نرم افزار ها عکس شما را افکت های کاغذی می دهد. لمسِ هنر جای خود را به لمس صفحه نمایش داده است. و حتا من، در اسارتِ این پیشرفت بجای قلم بدست گرفتن در حال فشار دادن چند ده دکمه ی مقابلم هستم. این یک جبر است، گاها زیبا .. گاها تلخ، سوگواری برای اصالت ها. ایده های من، آدم های امثال من هرچند ک از نسلِ جدید اما پایبند به تفکرات قدیم اند. من توی پارک روی نیمکت ها دراز می کشم و کتاب می خوانم. من بلد نیستم شال گردنم را یک گره زیبا بزنم، یا ک با عینکِ گرد کائوچویی طور و موهای روی صورت ریخته توی خیابان چرخ بزنم. آدم های مثل من، توی این زمان حل شده اند. کمرنگ شده اند و رنگِ دیوارند. من کسی هستم ک بی صدا از هرجایی می گذرد. من یک بودنِ تکراریِ بی هیجانم.


دلم می سوزد. دلم تنگ می شود. دلم نمی خواست زمان از این برهه رد بشود. دلم برای وبلاگ نویسی ها، دلم برای ایفای نقش افسانه ها. دلم برای آدم های آن قدیم، شخصیت هایِ قشنگ و منحصر به فردی ک داستان هایی داشتند به مراتب عجیب. دلم برای دوستانِ سال های نه چندان دورم تنگ شده است. و همگی جایی توی زندگی های خودشان گم شده اند. مثلِ من. کمر خم شده از جبرِ اجتماع. آماده شدن برای بیرون آمدن از امنیتِ مالی پدر. ک به هر حال، دستمان می رود توی جیب خودمان. هنرمندِ گرسنگی توی کتاب های کافکا. وقتی نیست، برای کتاب خواندن. دگر وقتی ندارم ک پیدا کنم روحیاتِ جالب گذشته ام را. کتاب های توی قفسه خاک گرفته اند. دگر مثلِ قبل مطلب نمی نویسم. من درگیر زندگی ای شده ام ک هیچوقت نمی خواستم. جای شکایتی نیست، اینطوری می خواست مادرم. جای شکایتی نیست، یک آجر توی دیوار .. مثل میلیون ها آجر دیگر. امثالِ پینک فلوید آهنگ می کنند ما را. آی ام دت بریک این دِ وال. من یکِ روانِ سکوت کرده از وضعیتِ پیدا کرده ی ناگزیر هستم، من یکِ شعله ی سرد باقی مانده از روز های گرم و نورانی هستم. من یک نجوایِ کمرنگ توی ساکتی های کوهستان هستم. من یک باریکه ی نور، درونِ تاریکی های اقیانوس هستم.


رو به اتمام می رود.

این سبک از زندگی،

در حال مرگ است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۱
نقطهـ .
"تنها یک مشکل به راستی وجود دارد و آن هم خودکشی ـست." آگاه به پوچ و بی معنا بودن آن باشی و جرعت دست کشیدن، و انتخاب کردنِ تاریکی و کنج انزوا نشستن. جرعت کشیدنِ تیغ روی رگ و بیخیال زندگی شدن. مطلق و سراسر پر از حس عبث و بیهوده. تو خالی بودن دم و باز دم و خالی از معنا بودن تمام دلبستگی ها، تمامِ احساسات .. تمامِ منطق برای آینده ی این دنیا و زندگی بعد مرگ و لذت ها و درد ها. گذر کردن از آن، دست شستن از کنجکاوی. بالا تر از ترس بودن. بی تفاوت حتا در قبال خود بودن. به راستی تنها یک مشکل وجود دارد و آن هم خودکشی ـست چرا ک پیش از آنی ک قدرت انتخاب داشته باشیم، ما را درونِ این بازی قرار داده اند و بدان عادت کرده ایم. و من در ستایش اراده ای ک می تواند آگاهانه جان خود را بگیرد، چرا ک زندگی را بیهوده یافته است سر تعظیم فرود می آورم و حسرت می خورم. و این تنها کاری ـست ک می توانم. فرار به توی تاریکی ها، سکوت و آهسته مردن. مرا از زمین بلند کرده است و توی هوا معلق نگه داشته، این انگشت هایِ محکم فشرده ی دور گلویم.

نیازمند یک بهار، برای زدودن این خواب زمستانی،
اگر از راه برسد ..
 
 
  Radiohead - Hearing Damage
 
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۴
نقطهـ .