خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

آه ک درگیرم صبح ها و تا نصف شب مشغول و لحظه های اندکی، آخر هفته ها ک کار تمام می شود می نشینم پای این دکمه ها، و بعد فکر می کنم ک .. فکر می کنم ک، چیزی نیست داخلِ این سبکِ زندگی برای بیان کردن. فکر می کنم به کار هایی ک کرده ام، و متوجه تکراری می شوم ک هفته ی پیشینش متوجه شده بودم و این خود یک تکرارِ دیگر است. این یک غر زدن است، چرا ک خالی ام از صحبت ها. خالی ام از شعر، از داستان و خیابان ها، از تفکر و دیدن اتفاقاتِ درون رویا و به نحوی شاعرانه تفسیرش کردن، من برایِ یک دیدگاهِ متفاوتِ نویسنده گونه دگر زمانی ندارم. خالی از کلمات. تنها خسته، و انتظارِ شروعِ هفته ای دیگر. سرعتِ گذر ایام، طی شدن ماه ها و بالا رفتن عدد سالها، یک طور عجیبی بالا رفته است. انگار ک .. انگار ک این دیروز بود، فروردین ماهِ جدایی، و آن آخرین تجربه ی خود بودنم شده است. بعد از آن، یک رنگ خاکستری به خود گرفتم و توی تاریکی هایِ این قاب همرنگ شدم و زمان روی من غبار ریخت و موهای من روی زمین ریخت و لب ها کمتر رو به خنده باز و چین های پیشانی مهمانِ ثابت صورت شده اند. حال یک آخر هفته ی دیگر شده است و اینجا نشسته ام. سال رو به پایان می رود و سئوال می کنم .. چ چیزی را باید بگردم توی این روز ها؟ این رنگِ متفاوت از خاکستریِ من کجاست؟

دلم تنگ شده است. موهایِ من هیچ هنگام آنقدری ک می خواستم بلند نبوده است. دلم موی بلند می خواهد، تجربه های جدید .. دلم جوانی کردن می خواهد اما، توی بیست سالگی موهایم میریزد و پوستم به کهنگی می زند. شادابی و جوانی از من بیگانه شده است. دلم تنگ شده است برای خیلی چیز ها، و آنها دور تر می شوند و دل من تنگ تر و دست نیافتنی تر. کدام مسیرِ اشتباهی مرا به این دره ی خاکستری نشاند؟ کدام جبر مرا توی این دایره های روزمرگی مسکوت نگه می دارد؟ مجبور به ادامه ی این راه، ترس از آینده ای سیاه، همه چیز رو به نقصان می رود، همه چیز تنها بدتر می شود. جایی ک سفت است را بچسب و لحظه ای گمانِ خطر مبر. سرجایت سفت و ساکت و بی احساس بنشین، منطقی باش و نه احساسی. پول کجاست راستی؟ گم شده توی پست های قدیم. ماشین های بی درپنجره را توی سرمای زمستان ریختند توی خیابان ها، حرکت می کند و باد منجمد کننده ای همه ـمان را به هم بیشتر نزدیک می کند. در این اثنا، توی این سرما مدام از خود می پرسم. پس ون های ناصر خسرو را کجا بردند؟ ماشین برقی بی صدا تکان تکان می خورد رویِ سنگفرشِ ناهموارِ خیابان. ون های بنزینی را کجا بردند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۹
نقطهـ .

علامت قرمز گنده ی ورود ممنوع، مثلِ توالت زنانه مردانه می ماند. محدود می کند ما را. هدف یک چیز است و وسایل مختلف اند هان؟ چقدر مسخره است. چقدر راحت، تن داده ایم به این جبر و اختیارِ بی چارچوب. گفتند و نوشتیم و نمره دادند به ما، ک نخواستم توی این بازی باشم و کنار گذاشتند مرا. من می شناسم این خیابان ها را، صبح های جمعه بی هدف پرسه می زدم. تا عقربه ها سیخ شوند روی بالاترین عدد. تا ک آفتاب برسد توی بلند ترین ستونِ آن آسمانِ زمستانی. یادت هست؟ ما خلافِ عرف اجتماع بودیم. توی آن مسیرِ پر از پیرمرد پیرزن هایِ تمام شده ی توی پارک، یک دو جین جفت چشم به ما خیره شد و محکوم بودیم در نگاهشان، اما دستانمان شل نشد. یادت هست؟ آن روز را می گویم، دوازدهم مرداد بود. گذر کردیم، و فصل ها گذر کردند و خیابان ها و من و تو از هم حتا. گفتی ک دگر بار اگر بر حسب اتفاق ببینی مرا باز، توی آن خیابان ها، سر پایین میندازی و رد می شوی و می گذری از مقابل من هم حتا. پس آمدم شب ها آنجا، ساعت هایی ک می دانم نخواهم دید تو را، بر حسبِ اتفاق. پیدا کردن آنجا توی شب از روی خاطرات قدیم و بازسازی کردن مسیر هایی ک طی کرده بودیم، سخت بود. می شناسی این خیابان را؟ یک خیابانِ ورود ممنوع. فاصله اندک است و تو انگار، در چند قدمی من منتظر باشی اما یک آن به یاد می آورم، ک چقدر ساعات و روز ها و سال ها را اشتباه آمده ام.


می شناسی این خیابان را؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۵
نقطهـ .
پیش آمدنِ یک سری جریانات ناخواسته، پیدا شدن آدم های غریبه توی هال خانه، یک لبخند زیبا، یاد آور گذشته ی خوبِ تمام شده ی نچندان دور، حس کردن ترشح هورمون های هیجانی توی جریان خون. من فراموشت نکرده ام، فقط به نبودنت عادت کرده ام. اینها، هیچ تقصیر تو نیست. یا ک من. رها شدنی در کار نیست، اگر اینطور بود در حال نوشتن این متن نمی بودم بدین منوال. اگر غیر از این بود، صبح ها را با یک چهره و شب ها را با صدای شب بخیرِ کهنه تمام نمی کردم هیچ هنگام. من از تو خالی و تنها و هنوز، شرابِ نشاطِ جان منی، ای دوست. بی تو می شود تمثیلم کرد، به مانند یک کاکتوس درونِ بیابان، زیر آسمانِ بدون ابر. بی تو می شود مرا برد، نشاند پای یک درختِ خشکیده ی سخت، بیرون زده از میان سنگ هایِ سترگِ کوهستانِ پرِ برف. بی یاد تو گفته بودم صد ها بار، مرا بس است تاریکیِ تخت و نجاستِ اشکِ تنهایی و نخ پشتِ نه سیگار. خیره به درونِ چاه توی این لحاف، افتاده گوشه ی تخت یک بدن، و سیگار نارنجی گوشه ی لب ک گاهی قرمز می شود و دود سفید رنگِ پیری پس می دهد. سیگار باقی می ماندُ روح خاکستر می شود و زمان، غبار پوچی می ریزد رویمان. این بدن، بی قلب، بی عقل .. یک جسمِ بی ادراک است، یک اسرافِ خلقت، یکِ سنگِ بیش از نیاز تجهیز شده، یک جریانِ زندگیِ مختل شده. این "خود" ک می شناسیمش، بی بهانه برای ماندن، پژمرده می شود. خشک می شود و روی خاک میریزد. و زمین همه چیز را در خود می بلعد. عزیز من، تویی دلیل باقی ماندم. اگر نه تو این را نمی خواندی و من نمی نوشتمش، غیر از این بود مگر؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۰
نقطهـ .
بهمنِ بیهودگی، سبک و خیس می ریزد روی دامنه هایِ یکدستِ زیرگونه ها، نمی شورد چیزی را. پاک نمی کند، با خود نمی برد هیچ غمی را. همگی باقی مانده اند و سیاه تر می شود هر بار، این کبودی های زیر چشم. قدیمی تر می شوند و کهنه و جا باز می کند توی آیینه، توی تصورات ذهنی حک می شود بر یاد ها. این چنین تیره و خیس و درهم، این چنین فرو رفته و غرق در دریایی از غم. و در درازا همه چیز رو به نقصان می رود. تمام زیبایی ها، تمام خوبی هایی ک توی یاد ها ثبت شده اند. کمر خم می شود و موها میریزند، پوست رنگ پریده می شود و اشتیاق می میرد. واقف به آنم و زودتر از زمان تجربه می کنم اینها را. تعریف کردنشان برایتان بی معناست و برای خود خالی از لطف اما، چیزی ـست ک از دستم بر می آید و دستانم کلمات را طور دیگری ثبت نمی کنند. همینهاست در ذهن من، این افکارِ خالی از نو گرایی و چشم داشتن به هیچ آینده ای. قدمی نیست برای برداشتن سمتِ یک روز بهتر، پف می کند پرده و پر می شود از هوای آلوده ی صبح و خالی می شود از آلودگی های بیشتر این اتاق. سنگین است زندگی، سنگین است شب های این شهر. دستانِ من سنگین اند ک تنها مانده اند. نگاهِ من سنگین است ک درونِ تاریکی ها مانده است.

جور دیگری را نمی توان متصور شد، من درونِ این بازی ک خود نمی خواستمش هیچوقت، هیچ هنگام بازیکن خوبی نخواهم شد. من این قواعد را، تحمل می کنم. جایی ک می خواستم، یک دنیای غیر واقعی فانتزی ـست ک از رسیدن به آن عاجزم. و بعد از هر بار شکست، رنج دیده و ناراحت سعی در تصور آنم. جایی ک می خواستم باشم؟ آن سوی کوه ها سمتِ سرزمینِ بی نهایت وسیع و دست نخورده از کاردستی های انسانی، نوازش پوست بدست نسیمِ صبحگاهی و آفتابِ مهربان روی پوست و سکوتِ کوهستان و یک داستانِ زیبای تکراری. این همه خوشبختی، بهشت وار تمثیل کردن آن و اعتقاد نداشتن به آن دنیا حتا. کجا می توان دنبالش باشی؟ پشتِ کوه هایِ این شهر، یک کوهِ بلند تر و قهوه ای تر آرام مرده است. هیچ رودخانه ای بعد زمستان از درون شیار های میانِ کوه جاری نمی شود. برف ها یخ می زنند و سیاه می شوند و یکهو انگار، تبخیر می شوند و بر می گردند به همان هوایِ آلوده ای ک ازشان آمده اند. اینجا یک طلسمِ کثیفِ روزمرگی حاکم است. انگار ک درونِ معدن ذغال سنگ گیر کرده باشیم و بعد از بالا انداختن ال اس دی، سقفِ سیاه این معدن را آسمان ببینیم و شب ها، چراغ های کم سویش را ستاره و از یاد ببریم ک توی فضایِ سیاهِ محدودی گیر کرده ایم و دروغ است تمام چیز هایی ک با چشم می بینیم. همه چیز سیاه است و ما نئشه از تاثیر این مخدر، همگی تنها خواب می بینیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۲
نقطهـ .