خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

نه آنقدر شاعر، ک این درد ها را کلمه کنم و بشوند شعر شعر پانسمان روی زخم و فرو بنشاند تمام درد ها را. نه آنقدر عاقل، کسی را پیدا کردن و ساعت ها نشستن و مشغول سختن گفتن. بروز دهم خود را، از چشم و گریه و اشک ها. نه آنقدر بیکار و هوا خنک ک بیفتم توی خیابان ها، توی پارک ها و نخ نخ سیگار ها را دود کنم. آهنگ گوش کنم، غروبِ غم انگیز را از پشتِ درختان تماشا کنم. چ چیزی فرو بنشاند منِ نه چندان منطقی، نه چندان شاعر و احساسی را .. در کشاکش تمامِ معنا ها، جواب ندادن هیچکدام از شیوه ها. خلف عادت، ماندن آفتاب پشت ابر. تختِ شکسته است و مرا نمی خواباند مثل هوای تب آلودی ک طلوع نمی کند. نه از اشک است خیسی بالش من، از ساعت ها دویدن است توی خواب. و آنچه ک می خواهم پیدا نمی شود. آنچه ک می خواهم را نمی دانم. نه آنقدر این چیز ها برایم تازگی دارند ک .. می دانی؟ عادت دارم، به تمامِ اینها .. یک جور روزمرگی، یک جورِ خط روالی ست ک زندگی نداشته باشد عجیب است انگار.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۱۳
نقطهـ .

بخار داغی انگار جهانم را پر کرده باشد. حس خفقان و پر شدن ریه ات. گذشته انگار شده است یک دستِ سنگین ک مدام توی صورتت می خورد. مثلِ این بادِ گرم. هر بار تب دار تر و طولانی تر و انتظارش برای اتمام بیشتر می شود. مثلِ شکنجه، ناچار به تحمل .. سکوت، و آفتاب. شاید ک بدترین شکنجه ی امثالِ من یک رنجِ خفیف و گذشته ی تب دارِ و ابدیتِ پیش رو باشد. شب ها، پریدن از خواب. دیدنِ گذشته ی آغشته به شاخ و برگِ خیال پردازی هامان. تویِ جنگل ها، اتوبان .. تویِ آسمان ها، توی باد. تو را گشتن، پشت به من، موهای ـت توی باد. و نرسیدن. اضافه بردرد می شود بعضی جمله هایِ جدید از گذشته ای دور، از آدم هایی متفاوت. انگار همگی حقیقتی ک تو را شکنجه می کند را می دانند. انگار همیشه می دانستند و نگاهشان به تو اینگونه ـست. پرش، مثل خواب .. احساساتِ تند و بدت، گوشی تلفن را می دهد دستت .. شماره ی قدیمی را گرفته ای و دو دل، و تماما دلی ک می تپد برای کاری ک در حال انجامی، بکنم یا نکنم؟ می ترسم .. و این جمله هم ترسناک است.


دنیایِ سیاه ترسناک نیست. می دانید؟ حقیقت را حداقل می توان با چشم ها دید، انکه همه چیز شبیه آنچه هستند ک باید باشند. برای من این طوری نیست، برایِ من دنیای سیاه ترسناک نیست. دنیایِ تاریکِ من اینطوری می شود ک پر است از نور سفیدی ک کثیف است انگار. روی همه چیز می افتد و روشنش می کند. به و آنچه ک بدان خود را امیدوار می کنی این چنین ضعیف و بد رنگ و لرزان باشد. و بشارت تمامِ اینها برای خزیدن گوشه ی تخت. پناه به همان خواب های قبل، شما روز ها برود بالا. بعضی هاشان اینجا کلمه می شوند، بعضی هاشان می شوند خیسیِ روی تخت. و خوب نشدنِ این بیماری طولانی مدت و کم کم بدتر شدنش، خزیدن آرامش به زیر پوست، سرفه شدنش در گلو این حس را می اندازد توی قلبت ک کم کم این "می روی از دست هایی" ک می بستند به نافت، شاید معنا شده باشد. عاقبت به کجا؟ و چک .. چک .. جواب می شود تویِ گوش هایم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۴
نقطهـ .

لش می شوم فکر می شوم دست می شوم کف می کنم اخم می کنم زل می زنم کپ می کنم در انتها از چیزی لزج خیس می شوم :)))) چنین چیزی می تواند باشد آخر در یقین نمی گنجد چنین چیز عجیب و موهومی در چهارچوب چشمانِ خواب آلوده ی من در پس نور تازه ی صبحگاهی، حس کردن ردِ خونی ک پاشیده روی روپوشِ سفیدِ خالی، سلاخی می کند به علم، می کشد ک نجات دهد جانی را بعدا ک جیبش پر است از تراول های صد تومنی. چ گفتم چیز عجیبی من ! بح بح ! فریاد به فرهاد بعد از هر برخورد تیشه به کوهستان ک خرد شدند سنگ ها برای چ؟ صد گرم ماتحت و سینه ! آخر تو را ای سعدیا، یا سعدی ها فرقی نمی کند آهای شما. ک چ؟ :))) آخر ماتحت پرست، هر تکه سنگی ک کوباندی تو، به قدرِ تمام نیاکانت داشته است قدمت. پیش از تو بوده است و می ماند. چ می کنی برادر من؟ بیکاری مگر؟ برو درس بخون کنکور دهی، ننه ات دق نکند. داشته باشد حرفی، سخن .. ک بزند از تو پیش در همسایه و فک و فامیل و خانوم اضغر عاقا بقالِ محل. اما فهمیدی مگر؟ هی زدی و زدی و زدی و شعر کردی اینها را و نمره ش یک مشت بدبدخت امتحان دادند و نگرفتندش! ک چ؟ برای صد گرم کون و کپل. بیکاری مگر؟ یکی را بگیر، هرچند زشت .. چشمانت را ببند و بنوش و تو هم مستی! هرچند ک شرابت هست عرفِ سگی. اما، چ فرق می کند .. عقل ک نباشد، چ فرق می کند به چ قیمت داده ای ..


آینده ام را می فروشم،

خریداری هست؟

سمسارِ محل را گفتم.

نگاهم کرد و پرسید:

از کجا آمده ای؟

گفتم دیارِ مستی.

گفت پس دیوانه هستی.

گفتم عاشقم .. غم .. غم.

گفت قبله ات کدام وری ـست؟

گفتم طرفای آزادی.

گفت چ ربطی داشت، این ک وزن نداشت! :)))

گفتم همین ک هست، شاعر منم عاشق منم

بیش میازار مرا.

تو کار شاعرا هم دخالت نکن کون دولونبه.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۵۷
نقطهـ .
ابر ها بیایند و ببارند و مردم بیایند و بمیرند و خدا بیاید و بشینید و ببیند گذر تمام این سالها را. به دور آتش چمبره زده، جن ها کم کم در نور محوِ زرد و نارنجی آتش هویدا شوند و همصدا بالا و پایین بپرند و بچرخند به دور آتشی ک سوختنش اتمامی ندارد. برای انسان هایی ک لحظه لحظه گذر ثانیه ها، همانند خاکستر شدن چوبِ درون آتش می ماند. فایده ای ندارد، نمی شود کاری کرد. فراری ازین سرنوشت نیست، همه در حال سوختنیم. چیزی برای خاموش کردن نیست. همه باید بسوزیم، همه در اتش می سوزیم و می میریم و راه فراری نیست. و جن ها بالا و پایین می پرند و اینها را جشن می گیرند. دود بشویم و برویم هوا. فقط می شود اینها را دید. راهِ فراری هست؟ آنکه ما را خلق کرد. همان است ک جن و آتش را هم خلق کرد. آنکه آتش را خلق کرد، همان است ک چوب را هم برای سوختن خلق کرد. و ذات ما جز این هست؟ چوب و سوختن و هیزم و آتش و قربانی و قربانی کننده. و تماشاگر تمام اینها. دستِ به زیر شکم بزرگ و معده پر از نوشیدنی خدایان، مست ازین صحنه .. مست از کرده ی خود، مست از شادی جن ها. مست از این آهنگِ بی پایان. سرازیر شدن خواب به زیر پلک ها، ریختن شراب از دهان به روی ریش ها.

و آن لحظه است ک همه چیز مشخص می شود. خواب را خدا می برد. چشم ها بسته می شوند، قربانی با قربانی کننده تنها می شود. کسی برای قضاوت نیست، چیزی ضبط نمی شود. فلسفه ی افلاطون تفسیر می شود. آنچه را ک کسی ندیده است، اثباتی بر وقوعش نیست. چیزی ک از ادراک درک کننده به دور باشد، پس یک جور هایی شاید اصلن نیست. و در این لحظه، تاریکی از نور بیرون می آید. همه جا را در بر می گیرد، نیستی درونِ دنیایی پر از هست جان می گیرد. فضا را پر می کند، یک معنای جدیدی به جهان اضافه می شود. حقیقت بر ملا می شود. جن ها محکم تر طبل می زنند و بالا و پایین می پرند. تمام آنچه ک باید، تمام آنچه بدان هست هستیم، درون یک سیاه چاله ی تاریک .. درون فراموشی ها، خواب .. درون تاریکی کشیده می شویم. و کش می آییم. تمامان به حال فریاد، جیغ می زنیم و کشیده می شویم درونِ سیاهی ها. همان ها ک می گوییم نیست. درون دنیایی ک هست.

تاریکی، مثل مایعی ک فضا را پر کند. مثل سرمایی ک محیطی را یخ کند. مثل آن موقع ک دیوانه ساز ها داخل قطارِ هری شدند. مثل آنوقتی ک آب دریاچه از بودنشان یخ کند. تاریکی، اینطوری .. دنیایمان را می گیرد. آنوقتی ک خدا دهانش از شراب کف کند. و تمامان را، مثل چاه .. مثل چاهِ هیولایان توی بیابان های آمریکا. درون خود می کشد و کم کم محو کند. و این تمام چیزی ـست ک .. و تمام آن چیزی ـست ک بدون چشم هم همه اش را می توانیم دید. بعد یک نفر پیدا می شود ک بگوید پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود. معشوقه ام بودی و هستی .. این یک زمین بازی ـست، و ما به مثابه مورچه های درونِ باغ .. به دور خود، به دور غذا .. به دور خدا، به دور چیزی خوش تر .. به دور چیزی ک خلاصمان کند از این همه زحمت. می چرخیم و می رقصیم و می نوشیم ازین جام.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۰
نقطهـ .