خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

نه می توانم رفت، نه می توانم ماند. نه می توانم مرد، نه یک شروع تازه تر، صبح به صبح طلوع خورشید بر فراز یک قبرِ تازه دفن. و آفتاب داغِ ظهر ها، سرمای طاقت فرسای نیمه شب. زوزه ی گرگ توی ماه، مه آلود شود، صدای سوت بیاید و ارواح از قبر بیرون بیایند. مردگان ایستاده، زنده های معمولی. داستان زندگی ما، داستان زندگیِ منِ تک نفره، به همراهی چندین آدم رهگذری ک چند صباحی همراهِ من اند. شاید تا ابد هم حتا، اما برای من چیزی بیشتر از رهگذر نبوده اند. آدم های من توی گذشته هایند. و لوس و لوس تر می شوم این روز ها، دلم می خواهد "نتیجه" ببینم. نتیجه ی یک چیزی ک نمی دانم چیست. نتیجه ی زندگی توی بیست و یک سالگی، بیست سال بیهودگی و یک سال واقف به آن بودن. یک ماه اولِ عاشق بودن یک تراژدی شاید باشد، باقی اش می شود آمار. و این جمله را استالین گفت در توصیف کشتگان جنگ جهانی دوم. چ تصوری می شود کرد از هفتاد و دو میلیون نفر آدم مرده؟ و همینقدر بس ک جمله ی استالین درست است ک ما، گرد می کنیم تعداد کشتگان را. هزار نفر آنور و اینور تر. هزاران زندگی را توی اعداد گرد می کنیم.

هر وجود، حائز اهمیت است و خدا، هر عادمی را به یک دلیل آورده است اینجا، نه؟ میلیون ها سرباز را برای مرگ، میلیون ها زن را برای بقا، میلیون ها بچه را برای بعد، تکرار این زنجیرِ زندگی و مرگ.  تکرار این داستان بیهودگی، فکر به خواب و آلوده به وهمِ بیداری. یک زنجیره ی ناگسستنی، توی دنیایی ک با چشم می توانم دید. میلیارد ها ستاره توی میلیارد ها کهکشان در میلیارد ها سال نوری فاصله ای ک از هم دارند گرد هم می چرخند و زمین ما گردِ یک خورشید، کهکشان ما به دور یک مبدا دیگر. و خدا نه در آن فضای تاریک بود، نه در مبدا کهکشان، نه جایی بیرون از سیاهی ها. نه حتا در درونِ ما، خدا را گشتیم و نبود و نگردید به دنبالش ای مخلوقاتش. خالق فهمیدنی نیست، تنها چیزی ک فهمیدیم. خالق دیدنی نیست، تنها چیزی ک توی تاریکی دیدیم. و خدا نبودنش را با دادن چشم به ما نشانمان داد. یک جمله ی متناقضِ معنا دار. خدا با ما دالی موشی بازی می کند.

بیایید داروین وار مسئله را نگاه کنیم. آنطور ک ما به میمون ها نگاه می کنیم، ما را نگاه کنند. موجوداتی باشند سر تر از ما، به مثابه ای ک میمون ها برای ما هستند، ما برای آن ها باشیم. یک کروموزم بیشتر، یک ژن؟ نمی دانم، جوری باشد ک از تولد بدانند کوانتوم چیست. مهم ترین اختراعِ نسلشان بعد از هزاران سال "چرخ" و کشفِ "آتش" نباشد. یکهو بیایند، قدِ هزاران سال تمدن بشریتِ ما قدم بر دارند. همه جیزی ک ما بودیم، همه چیزی ک ما هستیم برایشان یک درکِ شهودی ساده، یک جمع دو عبارت تک رقمی بیشتر نباشد. شاید ک اینها، خیلی زود آنچه ک ما درونش مانده ایم. همه چیز را بفهمند و مشکل ما را حل کنند. و تصور کردن مشکلاتِ "وجودی" آنها دیوانه ام خواهد کرد. فقط شکی در آن ندارم، ک شاید در ابعادِ محدودِ انسانی ام بتوانند "وجود" من را پاسخ دهند اما، در پاسخ به سئوالات خود می مانند. وقتی جواب یک سئوال، سئوال دیگری باشد. وقتی درون یک حفره، حفره ای دیگر باشد. نمی توان تمامش کرد، همه ـمان تا یک جا .. و از آنجا به بعد، فقط می توان رهایش کرد.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۳
نقطهـ .

مثل پسر بچه ی ربات مصنوعی، برنامه نویسی اش کردند. کد های احساسی، ک عاشق مادرش باشد. تمامِ علت وجودی اش، ک مادرش دوستش داشته باشد. تمام آنچه ک بخاطرش هست شد. تمام آنچه ک توی دنیا هیچوقت آن را نداشت. عشق مادرش، آرزوی آنکه ای کاش یک پسربچه ی واقعی باشد. نه یک هوش مصنوعی، نه یک مشت فلز و چند صد متر سیم، ک شاید خونی نداشته باشد توی رگ هایش، و یا هیچ قبلی تو عمق سینه اش.  اما جوری ساخته بودنش ک نگاهش تمام عمق احساسات انسانی را بازتاب کند. جوری ساخته بودنش، ک اگزیستانسیالیسم معنا پیدا می کرد در بعدِ یک مشت سنگ، یک تکه چوب. یک مشت جسم سردِ سخت. و فکر به تمام معناهایی ک می شود برای بودنمان پیدا کرد. و آن پسر را خلق کردند، ک مادرش او را دوست داشته باشد. و پسرک ماند، هزاران سال حتا بعد از مرگِ مادرش. و چقدر پوچ، وقتی مادرش نبود. وقتی علت ـش مرده بود. زل زدن به آن فرشته ی مرگ، و یخ زدن به همان حال هزاران سالِ بعد.


یک خودآگاه خلق کنیم، معنایش دهیم. رهایش کنیم تنها، توی دنیایی ک می رود رو به زوال. و علتِ تو کسی ـست ک باورت نداشته باشد. علتِ تو، چیزی باشد ک به دنبالش توی گوشه های تاریک، توی جنگل ها .. حتا به وقت خواب می گردی اما باورت نداشته باشد. ناگزیر از تمامی اینها، و تمام نمی شوند. اینطور خلقت کردند، ک به دنبالش باشی و "او" اینطور نباشد. و محکوم به تا ابد تحمل این رنجی، تمام آنچه ک از بودنت می دانی. و زمان ک جلو می رود و تو می مانی معنای ابدیت می گیرد، ابدیت و یک روز، پای مجسمه ای از یک فرشته ی پوشالی. باورش داشته باشی، ک ای کاش تو را .. ای کاش تو را .. می دانید. زمان روی ما غبار پوچی می ریزد. و ما کم کم محو می شویم زیر این خاکستر، هرچقدر ک جلوتر می رود و ساعت ها می چرخند. مثل یک حد می ماند، به ابدیت ک میل می کنیم زیر این پوچی ها "صفر" می شویم. نیست می شویم از این بی معنایی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۳
نقطهـ .

ک به راستی زندگی به زحمتش نمی ارزد، نه به هیچ تلاشی، نه به تاسف برای روز هایی ک بد گذرانده ایم، نه باز کردن چشم هامان. و منِ خواب آلود شب ها خواب می بینم ک خواب می بینم ک خواب می بینم ک .. بگذارید باران ببارد، روی طبل ها بکوبید. بالا و پایین بپرید، بگذراید رستاخیز را از زیر زمین بیدار کنیم. لبخندِ سرخ توی تاریکی ک به پهنای زشتِ پلیدی باز می شود. ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. روز ها کوتاه می شوند، هوا خنک .. برگ ها زرد، همه چیز رو به مردن می رود. و بارش دگر نعمت نیست، یک ترکیب شیمیایی سمی ـست ک موهای سر را می تواند نابود کند و پوست صورتت را چسبناک. حتا برف زمستان هم دگر به رنگ سفیدی نیست، وقتی آسمان نیست. و حتا شب ها هم اگر دقت کنید، آنقدر ها هم سیاه نیست. یک رنگ زشت دارد، یاد زنگ آهن می اندازد مرا. بیایید همه اش را رها کنیم. ک زندگی به زحمتش نمی ارزد.


مثلِ حیوانات، مثل خرس های قطبی، مثل دایناسور ها بیایید از بین برویم. بیایید منقرض شویم. مثل یخ های شمال توی اقیانوس محو شویم. زمان حل می کند ما را، بیایید مشکل زمان را حل کنیم. همه ی مشکلش با ما، علتِ بودنِ تمامِ سئوال ها. و این شوخی بی شرمانه ی خدا با ما. مثل یک روح، مثلِ سیزیف. تکرارِ هزاران بار هزار انجام یک کار. به بیهودگی مطلق، به توانستن و دانستن و عالم به تمام اینها بودن. و به استهلاک می رویم. شمار سالهای زندگی می رود بالا، و به استهلاک می رویم. زندانی باشی درون یک اتاق، ک دور تا دورت در تمام گوشه ها باشد آیینه ای ک آیینه ای دگر بسطش دهد. و حتا روی سقف و کفی ک رویش ایستاده ای. دائم خودت را می بینی، و یا شاید. خود اصلی ت تو را می بیند ک درحال دیدن خودت هستی. یکی از این خود ها، دارد دیوانه می شود. و همه ـشان به دیوانگی می روند. و ما همه ـمان بازتاب یکنفر هستیم، یک نفر ک خود آیینه و تصویر و چشم ها را آفرید. و گاها با خود فکر می کنم، ک تنها بازتاب دیوانگی های یک نفر است ک ما را به این "خماریِ وجود" آورده است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۸
نقطهـ .

دست و بالم می لرزد و درد عجیب توی پاهایم، موهایم را کوتاه می کنم ک می کنم تمام آینده ای را ک شاید خلق شده بودم برایش، نابود. و دست می کشم از تمام این خوشی ها، خم می شوم توی بادجه ی عابر بانک، و ضبط می کند دوربین کوچک توی دستگاه، حالت صورتم را وقتی درهم می کشمش بعد از دیدن صورت حساب خرج ها را. می بریم لذت و می شویم وابسته تر به این سیستم، فیلم می سازند و می گویند انتخاب کن قرص آبی را، بر می گردی توی تخت، از یاد می بری همه چیز را و دنیا مثل قبل، برایت ادامه پیدا می کند و می مانی همان چرخ دنده ای ک برایت مقد کرده بودند. یا ک می توانی، آدرنالین را توی خونت برای فهمیدن حقیقت احساس کنی، می توانی خطر کنی، همه چیز ک داشته ای را. می توانی گوشه ی این میز قمار، تمام هستی ات را وسط بگذاری .. ک تصمیمش با توست وجود بی ارزشت را با دو دست محکم نگه داری یا برای دریافتن حقیقت، حتا سخت تر از آنکه بتوان آن را دید، به مثابه ی بغل کردن خورشید تمام اینها را با آغوش باز بپذیری. و خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


یا می توانی مثل من باشی، مثل یک دریچه، یک کانال، یک صفحه ی نمایش ک روایت می کند چیز هایی ک اتفاق میفتند را. انتخاب نمی کند، تاثیری نمی گذارد. تکانی نمی خورد، فقط هر چه را هست روایت می کند. و گابریل گارسیا مگر اینطور نبود، بود؟ ماکاندو را روایت می کرد. خودش آنجا نبود، بود؟ شش نسل از خاندان خوزه آرکادیو، سه سال زندگی زیر آسمانی ک دائما می بارد. ابر هایی ک می غرند، سرنوشتی ک توانت را می برد. زندگی توی داستان ها، پرواز کردن توی آسمان ها، گاهی فلسفه، گاهی احساس وار و رویایی، گاهی عاشق می شویم. پاییز می رسد، زرد می شویم. و ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. بالای یک تپه، فردای عصر مه آلود، صبحی ک برف آمد تا به زانو، پای یک کنده ک آهسته می سوزد و دشتی ک از دور معلوم است به واسطه ی آن دود. کز می کنیم، لای چوب. لای دود. آسمان آن روز، لخت تر از هر وقت، جهانِ وحشی بی رحم تر از هر وقت، حکایت می کند برای تو .. آنچه ک باید بیفتد، می افتد. باشد یک سیب، باشد یک مرد. بیایید ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۹
نقطهـ .