خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند سالی ـست به سیگار اعتیاد دارم و سال های زیاد تری به چیز های بدتر، به زندگی و خوردن و خوابیدن و رشد کردن. به توی لباس ها جا نشدن و نیاز به خوردن غذای بیشتر، و سخت گیر تر و عصبانی تر و دقت به خرج دادن درون جزئیات، به آنکه هر چ می گذرد بیشتر فرو می روم، موقعیت اجتماعی بهتر، مدرک، پول .. آینده ی انسانی پسند. گریه ام می گیرد، زشت می شوم و موهایم بلند می شود و رها می کنم خود را و تخت خوابم بو می گیرد از ماندن های زیاد. گریه ام می گیرد، چ زندگی خالی از معنایی ـست. طعم بدهند غذاها، خوشی های لحظه ی ارضا، لذت بردن از تصویر توی آیینه، داشتن چند سلفی خوب توی اینستا .. گریه ام می گیرد. نه آنم ک می خواستم نه آنم ک می خواستید باشم نه آن ک بدانم چ می خواهم. و این از آخرین خط هایی ـست ک برای خود می نویسم، درون تاریکی های این دنیا سفوط می کنم گم می شوم کم کم و خوابی سیاه و سفید در برم می گیرد.


هق هق می کند و می لرزند کمر گذشته ام از حال بد آینده، به تاریکی های توی راه، به آنکه مرثیه می خوانند برایت قبل از اعدام. به آنکه همه چیز مشخص است و همه می دانند و بشارت ها به جهنم و نابودی دنیا و سقوط ماه، به قوانین فیزیکی ک تمایل بدن را به ماندن، زمان را به طی شدن و دنیا را ک روان است به بی نظمی ها توضیح می دهد. همه چیز از هم دور می شود. به آنکه ساعت ها می چرخند و می چرخند و ما آمدیم اینجا، و کسی نگفت چرا. کسی توضیح نداد چ بکن حالا، کسی به من نگفت زندگی یعنی چ، به کجا برس، دنبال چ بگرد. عاشق می شویم ک گول بزنیم خود را، عاشق می شویم ک بی منطق بپرستیم معشوقه هایمان را. و حقیقتِ خالی، ک چقدر می لنگد این دنیا. می گویند این بحران گذراست اما، بدان واقف شده ام از ابتدا ک در نخواهم آمد من از این بن بست ها.


کسی بیاید و به من بگوید. چرا، کجا، و بعد و بعد از آن چ کنم و آخرش چ می شوم. چ است سرنوشت بزرگ روح من، هدف از بودنم، به من بگویید ک سیاه لشکرم تا از کینه و خشم آتش بگیرم. تا ابلیس وار از درگاه خدا، از بهشت مسخره و به جهنمِ پر معنای حقیقت، به تنهایی مطلق و سیاهی های بی کران خلقت فرار کنم و بچرخم دور خود و گریه کنم، چرا؟ من نمی دانم، من نمی فهمم .. من نمی توانم بمانم و این قواعد را بازی کنم. برای من غریبه اند این احساسات، و راضی نمی کند چیزی مرا. جستجو گر آرامش و معنا، لم دادن و خوابیدن زیر آفتاب، دنبال اینها می گردم تمثیل وار و پیدا نمی شوند. تمامی لذایذ را از دم گذراندن، به گناه، به مذهب، به خدا، به دنیای گذرا به شیطان و آرامش شیمیایی توی قرص ها متوسل شدن. ارضا نمی شوم، کسی بیاید برایم توضیح دهد ک من چرا می پرسم چرا؟ چرا من را سنگ خلق نکردید، این ادراک برای من جز شکنجه ای دردناک نیست. همه کورند و کر و بویی نبرده اند از دنیای اطراف، انگار. یا ک برعکس، فقط اینطور .. منم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۲
نقطهـ .

ما کجای این دنیا ایستاده ایم، یا شاید هم گوشه ای نشسته ایم و نظاره می کنیم برج های دو قلو می افتند، عصر یخبندان می شود. شهاب سنگ ها نسل کشی می کنند. ما نظاره می کنیم و شخص دیگری هم ما را. یک موسیقی پوچ را توی هوا پخش می کنند و با آهنگ توی گوش هامان می رفصیم، به دور خود. پلک ها را باز می کنیم، از زیر تاریکی ها، جوری ک خورشید در می آید از پشت کوه ها، بازتاب نور درونِ بافت های سلولی پیچیده ی بینایی، معنا می شود دنیامان. سلام ای خورشید. و می رقصیم به دور خود می چرخیدم و موهای بلند سفیدمان تاب می خورد و عرق می ریزیم و معنا می دهیم به نیروی گریز از مبدا، به پرسیشن حرکت سماوی زمین، به فیزیک. برویم جایی دور تر از حد تخیل، جایی آنقدر دور ک مثل آن باشد یک تابلوی سیاه بکشی توی سیاهی های آن دور دست ها ک بوده است نقاشی تابلوی دیگری، توی جای سیاه قبلی. آنقدر گم، ک خود را از دست بدهی، آنقدر دور .. ک خانه را از یاد ببری. خاطرات، به توهم میل می کنند. چشم ها، رنگ ها را از یاد ببرند. بگذار شاهد این بازی بین کهکشانی باشیم، با نور کریکت بازی می کنند.


بیایید زمان را آنقدر بکشیم ک ابدیت معنا پیدا کند. بیایید دنیا را گرد ببینیم، ک هستی تمام نشود. بیایید بزنیم زیر منطق، فلسفه، پوچی هان؟ بیایید یک پرنده ی کوچک را الهه ی آسمان ببینیم، یک مارمولک را از چشم مگس ببینیم. بیایید توی دنیای اتم ها معلق در فضای کوانتومی ابعاد زمین را اندازه بگیریم. تمام گرمای خورشید را توی یک سطل بریزیم و آن را توی دریا خالی کنیم. باید توی آن قضا پیمایی بود ک ارتباطش را از دست می دهد و می پیوندد به ناشناخته ها. باید ک با یک تکان، جایی بیرون از جو زمین و جاذبه، چرخید و چرخید و دور شویم و بترسیم و بفهمیم ک چقدر تنهایی ـم و نمی رسد به تو دست هیچ دوست خوبی. من یک شعله ی درخشانم، پوشیده از آتش، افتاده از کوه ها، در حال سقوط به عمق زمینم و تاریکی ها از شعله ی من وسعت می یابند وقتی انعکاسی نباشد. چیزی نباشد تا ابد برای درک کردن، و آنوقت تو می مانی و ابدیت و ادراکت و معنا ها و بعد، همه چیز روشن می شود. ابدیت، معنا، هان؟ عاقبت همه ـمان بر می گردیم، بازگشتن به همان دره ای ک از آن آمده ایم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۰:۳۶
نقطهـ .

ارگو پراکسی انیمه ای نیست ک این اواخر دیده باشمش، شاید نزدیک چهار سال گذشته باشه این موضوع اما همینطور ک می بینید، اهمیتش برام از بین نرفته و امیدوارم اونطوری ک لیافت داره به شما معرفی ـش کنم. شاید از من شنیده باشید چون این حرف رو زیاد زدم، ارگو پراکسیِ برای من نایت ساید توی سن شونزده سالگی بود، درست و دقیقا توی اون سنی ک می تونستم بیشترین تاثیر رو ازش بگیرم. ارگو پروکسی رو اینطور یادم میاد، دنیای نابود شده. مشکلات و درگیری های وجودی انسان ها، ک بزرگترین مشکلشون در کنار بقاست. یک جهش پس آخرالزمانی از انسان های قدیم به انسان های بی عاطفه ی نسل جدید. ارگو پروکسی رو با صحنه های تاریک یادم میاد، و شخصیت وینست لاو و اون دختره ی خوشگل مغروری ک شبیه امی لی خواننده ی اواناسنسه، ریرو مِیِر. ارگو پروکسی باعث شد اسم رنه دکارت رو بشنوم و در موردش کنجکاو بشم. ارگو پراکسی، و صحنه های تاریکش منو وادار کرد ک بیست و سه قسمت بیست و چند دقیقه ای رو توی دو روز نگاه کنم، حتا از شدت سردرد و بوی گندی ک از زیاد نشستن عادم پیدا می کنه هم باعث نشد ازش دل بکنم.


ارگو پراکسی رو من اینطور به یاد میارم، از قسمت سه به بعد ک تیتراژ پایانی گذاشتن واسش. یه آسمون تاریک بود، یه زمین برهوتِ بی رنگ، همه چیز سیاه بود و قرمزی ک مایل به رنگِ زنگ زدگی ـه، دوربین می رفت توی ابرا و همه جا تاریک می شد و بیرون میومد و زمین مرده رو نشون می داد و همزمانِ آهنگ پارانوید اندرویدِ ردیوهد هم پخش می شد. توی این انیمه بود ک با "ردیوهد" آشنا شدم و بی شک هیچکس نمی تونه تاثیر زیادش رو تو زندگی و سلایقم انکار کنه. توی این انیمه بود ک من دچار بحران شدم، خودم رو بعد دو ساعت توی اتاق کف زمین پیدا می کردم در حالی ک از شدت فکر های ترسناکی ک راجب خلقتم کرده بودم به نفس نفس افتادم. برای من ارگو پراکسی، یه جهش از افکار ساده و شاعرانه به فلسفه ی مطلق و بی رحم پوچی گرایانه ی دنیا بود. افکاری ک قانعم می کرد برای مرگ نمی شه گریه کرد، و "نیستی" بدترین چیز این دنیاست، و جمله ای ک الان گفتم کاملن اشتباست :) به این دلیل ک دارم می گم بده، و توی این دنیاست.


این انیمه سرشار از خلاقیت بود، و سئوال رو جوری توی سر شما فرو می کرد ک نمی تونستید از فکر کردن بهش اجتناب کنید. ارگو پراکسی در ها رو بهتون نشون می ده اما رد شدن ازش کاملن به خودتون مربوط می شه. همون حرفی ک مورفیوس به نئو زد، شما برداشت خودتون رو می کنید. ارگو پراکسی با ذهن شما بازی می کنه، شما رو می بره به یه کتابخونه ی خاک گرفته و بهم ریخته ک اسم شما روی تک تک کتاب هاست و تمام صفحه ها هم از نوشته ها خالیه. شما باید خودتون به یاد بیارید. نمی دونم آرتیفیشال اینتلیجنسِ اسپیلبرگ زودتر ساخته شده یا ارگو پراکسی، اما اونجا هم با بحرانِ وجودی یه ربات وقتی به احساساتش پی می بره سر و کار داریم. وقتی به ضمیر خودآگاهش واقف می شه. و می تونید تصور کنید ک رباتی هستید ک متوجه وجود داشتن خودتون می شید و اوج پوچی خلقتتون رو درک کنید، می تونید تصور کنید چ احساسی می تونه داشته باشه؟ من این انیمه رو به خیلی ها معرفی کردم، تعداد کمی نگاه کردن تعداد کمتری هم باهاش ارتباط برقرار کردن. ارگو پراکسی یه انیمه با محتوای فلسفی و روانشناسانه ـست. اگه لذت می برید از اینجور چالش ها، از دستش ندید مگه اینکه دیوونه باشید.


Download Ergo Proxy - Trainbit


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۵۹
نقطهـ .

بیان کردنش خارج از توانت باشد. درمانده و خالی، توی روز بارانی منتظر آخرین تاکسی ایستاده باشی. همه رهگذرند و تو درمانده ای در راه، همه منطق بلدند و تو شاعر بوده ای و در خواب. لباس هایت، پوست کش آمده ات را نگه می دارد، زندگی از بدنت آویزان است انگار. میل به جوانی، میل به زندگی و زنجیر خاطراتی ک بسته اند بر پات. شروع یک جمله، لحظه ای مکث، ردیف شدن تصاویر و بشوی اسیر ترس. گذشته مثل سایه ای همراه افتاده باشد دنبالت و گاهی پیش، نمی گذارد برگردی .. گاهی پس، نمی گذارد قدم برداری. و صبح ها بعد از هر بار بیداری از خواب، قلبت را می فشارد. و من به وقت عمل فراموش می کنم ک در تنهایی ها چقد شاعر می شوم. وقتی تو هستی ساکت می شوم انگار، مثل آبی ک فراگرفته باشدت غوطه ور می شوم و پایین می روم در حس حضورت. تو باشی و من، من نباشم. تو باشی و من فراموش کرده باشم نفس کشیدن را. و خاطرات مثل سایه ای پس و پیش مرا باز می ایستاند. نه بازگشتن را می توانم و نه دل کندن را. نه می توانم رفت، نه می توانم ماند. نه نمی توانم مرد، نه یک شروع تازه تر ..


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۶:۲۸
نقطهـ .

به حال روحانی خاصی نمی روم دیگر، گمگشته ی روانی خام خشتک دریده ی روحانی نیستم مگر؟ بودم و نبودم و ازش دم زدم و توی فکر، خیال پردازی و تکان دادن و دست و پاهایی ک گفته بودند نیکوتین سیگار است عاملش. مثلِ یک چشمِ باز و ذهن خوابی ک توی سر دارم، مثلِ خواب آلوده ای ک خرناس کشان راه می رود، جهان را خواب می بینم و توی کوچه هایش می پیچم. بین مردمان، از یک جای بدتر به یک جای بد دیگر، از یک خیابانِ آسفالتِ سرد به خیابانی سردتر و تاریک تر. و خانه ی ما توی کوچه ی خاموشی هاست. و ذهن مدام جای دیگری را خواب می بیند، مثلِ کودکِ خرد سالِ آواره ای ک درکی ندارد از حال بد. ک بزرگترین درد و رنجش شکمش می تواند باشد شاید. توی یک خیابان ک رهگذران زیادی دارد با حیوانات موذی بازی می کنیم. حیوانات موذی با انسان های موذی بازی می کنند. دائما تفکر به چیزی ک هستیم تحت تاثیرِ آن، چقدر خالی ـست قوه ی تخیل، برویم از زمین، برویم از زمان.


خواب آلودگی، توی اتوبوسِ بین شهری، توی گوش هایت باشد نجوای مسخ کننده ای و پلک های نیمه بسته ات. راه تو را می برد با خود، راه تو را از خود می برد به سرنوشتی ک هر لحظه دوباره نوشته می شود چرا ک تو می روی برای اتفاق افتادن، نه آنکه اتفاق ها بیایند سراغت. ما مردمان عجیبی هستیم، ما مردمانِ بی هنر هستیم. ما در آن جای زمانی قرار داریم ک تاریخ حرفی ندارد بزند از ما. چقدر همه چیز ثابت است انگار، تکرار زندگیِ اجدادمان در ما و فکر به زندگی بچه ـهامان. دنبال چ می گشتیم، چرا ماندیم، توی کتاب ها چ نوشته بودند مگر؟ و خشک می شویم و خشک تر و فراموش می کنیم سئوال ها را و تبدیل به جواب می شویم، یک پوچی. یک زنجیره ی تکراری، حلقه ای از ادامه ی نسل، در اواسطِ تاریخ زندگی کردن. نه دامن زدن به آن، نه برهم زدن چیزی، نه آنکه فریاد کنیم ک چقدر تنهایی ـم در پس افکار ذهنمان. و همانطور ک می باید ناقص می مانند این صحبت ها.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۱۰:۴۵
نقطهـ .