خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک خواب سنگین عمیق، انگار ک توی صندلی هواپیما فرو رفته باشم. چیزی مرا در خود فرو کشیده است، یک حقیقتِ بدخیم. یک مشت قوانین فیزیک. یک جدایی خوشایند از جبر این دنیا، یک مجبور به بودنِ و مخدری به نام خواب آلودگی ک وادار به فراموشی می کند من را. از خواب بیدار می شوم، با یک حس فروریختن درونِ قلب. انگار ک چیزی داخلم ماسیده باشد. روکش صندلی حس بدی را القا می کند و زیر پاهایت ک یک مشت آهنِ سبک وزن و بعد هم هواست. روی هوا مانده ام، سرشار از این احساس و پر از سردرد، گیج و خواب آلوده و حقیقتِ تلخی ک می بایست می فهمیدم. چراغِ خطرِ قرمز رنگ، مقابلم خاموش و روشن می شود و نورش می افتد روی صورتِ وحشتزده ی مسافران. چراغ هایِ کمرنگِ هواپیما، نورِ زرد ضعیفی را می پراکند و روشنایی هیچ دلگرمی ای را القا نمی کند. انگار ک توی یک شبِ قدرتمند و پر زور، گیر کرده باشیم و نور، سالها از ما به دور افتاده باشد. انگار ک قرار نباشد تمام شود این شب، انگار ک دستِ ظلمت خورشید را پشتِ کوه ها نگه داشته است. یک نفر توی هواپیما جیغ می زند و همه جا زیادی تاریک است. خلبان ارتفاع می گیرد. ناگهان توی کابین از نوری ک از بیرون می تابد روشن می شود. جایی، روی زمین آتش گرفته است. جایی روی زمین یک چیزی منفجر می شود. زنِ حامله ی مقابلم از ترس جیغ می کشد. هواپیما از موجِ انفجار تکان های شدید می خورد. ابر قارچ مانند مرگ از توی سوراخِ شیطانی زمین بیرون می زند و تا آسمان شعله ها زبانه می کشند


یکنفر فریاد می زند ک این یک بمباران اتمی ـست. توی بلندگوهای هواپیما ردیوهد آهنگ می خواند. روی زمین بمب ها با فاصله زمانی کم از هم منفجر می شوند و موج هاشان سرزمین ها را در می نوردد. شهر ها ویران می شوند، درخت ها از ریشه کنده می شوند. زندگی ها نابود می شود. مثلِ باران می ماند، بر همه چیز می بارد. بر کلیسه و میخانه و فقیر و ثروتمند. موجِ مرگ و ویرانی همه در یکسان در خود می گیرد. روی آسمان و غرق در نظاره ی اینها. معلق توی هوا و دارایی و گذشته ای ک داشته ای روی زمین، ک به باد می رود و آن را می بینی. توی آسمانی، و دگر جایی برای رفتن نیست. توی آسمانی و آینده ات دگر چند خط بیشتر نیست. بعد از اتمام جیغ و داد. شیون و فریاد و تلاش برای بیدار شدن از این خواب. مشکلِ سوخت هواپیما، نبودِ مقصدی برای فرود. فقط می توان، روی صندلی ها ماند و نگریست و صبر کرد. بمب ها از توی پنجره به داخل چشم ها رخنه کرده است. توی مغز هنوز منفجر می شوند و از آسمان بارانِ تاریکی می ریزد. جایی نمی شود رفت. فرود توی سرزمینِ مرگ. و من انگار سالهاست ک توی این هواپیما بوده ام.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۲
نقطهـ .

شیرینی جهلِ خواب، تو را از واقعیت ها بیرون رانده است و ناآگاه از جنایتی ک اتمام دنیا را رقم می زند در دنیای دیگری سیر می کنی ک ناگاه آژیر خطر توی هواپیما و جیغ و داد زنِ حامله یقه ات را می گیرد و برت می گرداند توی بیداری ها. جایی روی زمین چیزی آتش گرفته است انگار. یک آتشسوزی به پهنایِ تمامِ این کره ی خاکی، شروعِ یک اتمام برای همه ی آن چ ک می شناختی. سرخیِ چراغ چشمک زن روی صورتِ وحشت زده ی مسافران خاموش و روشن می شود و مردمک چشم هایِ گشاد شده، خیره به جایی آن بیرون از توی پنجره، غرق تماشای بالا رفتن بمب ها .. دنباله هایِ زیبا ک از آسمان پایین می آیند و ابر قارچیِ مرگ، یک دلقک بدخیمِ بزرگ برآمده از سوراخ توی زمین زندگی ها را در می نوردد. و مرگ، یک موجِ خاکستری، با سرعت زیاد برای بشریت رقم می زند. بی تفاوتی، انگار ک هنوز توی خوابی، یک نفر از جیع خود را می درد طوری ک انگار بمب توی چشم هایش رخنه کرده است، از صحنه ای ک می بیند. جایی روی زمین، چند دست اشتباهی روی دکمه قرمز هایِ نابودی، به اشتباه رفته است و زندگی، به یک شوخی خنده دار، به جهل و خودخواهی چند آدم پولدار، از دنیا رخت بر می بندد انگار. و برای چند لحظه، زمین خورشید می شود انگار. همانقدر روشن و تابنده و از دور زیبا،


دگر جایی برای رفتن نیست. از شوک ک در بیاییم، ک ناممکن است هنوز انگار، کاری برای کردن نیست. نمی شود جایی رفت، نمی شود فرود آمد. آن پایین چیزی جز مردن نیست. یا قبول سرنوشت، یا کله شق وار جنگیدن با آن و تلفات و مگر دست خدا همراهمان باشد تا ک زنده بمانی و بعد ها، کسی باشی ک روایت می کند اینها را. ک یکهو، ک خود - نسل - کشی می افتد به جانِ انسان ها. یک داستان پس آخرالزمانی، انسان هایِ حشره خوار، زندگی توی تاریکی .. ریش های بلند و دستان چرکِ به خون آلوده، برگشتن به هزاران سال پیش، از یاد بردن تمدن و تنها هدف، زنده ماندن و تولید نسل و ادامه ی بقا. همه ی اینها توی یک صحنه در چشمانت مجسم می شود. این هواپیما فرود نخواهد آمد هیچوقت. این آخرین لحظاتِ این زندگی ـست و تو در زمره ی آدم های خوش شانس. فرصت برای دیدن و هضم کردن و کنار آمدن با آن را پیدا کرده ای. وقت داری خداحافظی کنی؟ با تمامِ آنچه ک داشته ای؟ وقت داری تصمیم بگیری، ک آیا در تمام طولِ زندگی به خداوند اعتقاد داشته ای؟ چند ثانیه ای برای خلوت، چند ثانیه ای برای گریه، چند ثانیه ای برای فریاد. چند ثانیه ای برای مردن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۶
نقطهـ .

توی هوا، معلق جایی توی آسمان. همه زندگی ـت روی هوا باشد و آنچه ک جمع کردی توی تمامی این سالها، آدم هایی ک میشناسی و خاطراتی ک در سلول های هیپوکمپ مغزت انباشته شده اند روی زمین بوده باشد و ناگاه بمب ها، خشمِ بشریت و جهل دولتمردان .. اشتباهی فشار دادن دکمه قرمز ها و به هوا رفتنِ تمامی بمب ها .. و ناگاه، درخشش عظیم و یک دلقکِ بدخیمِ بزرگ برآمده از سوراخِ توی زمین .. و ناگاه یکهو، یکِ فشارِ موج، یک توده هوای پر فشار ناشی از بمب، همه ی خاطراتت را خاکستر کند و نابود کند هر آنچه می شناختی، هر آنکه می شناختی .. هر چ از خود به یاد داشتی. این یک بمبارانِ اتمی ـست، روی کره ی زمین. این یک خود - نسل - کشی ـست. یک کشتارِ عظیمِ انسانی. و تو شاهد این داستانی، از پنجره ی هواپیما .. توی توی آسمان .. و مبدا مقصد و هرجا ک بوده است و نیست همگی رفته اند به باد. و توی آسمانی، دگر جایی برای نشستن نیست. دگرِ زمین را یارای ماندن نیست. همنشین سوسک ها و دنیای خاکستری و درختان آتش گرفته، فرار به درونِ غار ها و شروعِ آخرالزمان و اندک خود آگاه های باقی مانده. این یک تراژدی ـست، یک آمار چند میلیاردی از خساراتِ انسانی ـست.


توی بلندگو های هواپیما، موسیقیِ اگزیتِ ردیوهد پخش می کنند. چراغ های خطر چشمک می زنند و در دیوار از موجِ انفجار تکان می خورد. این یک چاله ی هوایی نیست، از پرواز روح ها هواپیما تکان می خورد. اصطکاکِ بشرِ باقی مانده با نابودیِ زیر پا. خلبان می گوید، جایی برای نشستن نیست. جایی برای ماندن نیست، هیچ جایی دگر برای رفتن نیست. و تو هستی و صندلی و هواپیمای زیر پاهایت و دل روده ی پیچیده در هم و بهت و اندوه، تو هستی و یک سری دستور العمل هایِ بحرانی ک نمی گویند چگونه روی باندی ک دگر نیست باید فرود آمد. پرواز بر فراز خاکستر ها، پرواز رویِ یک داستان علمی تخیلی، یک زمینی ک رفته است به گا. پرواز رویِ موجِ انفجاری ک پیش می رود با سرعت زیاد و زندگی می گرد و نابود می کند. بی تفاوت، یک طبیعتِ سردِ بی انتها. کتاب هایی ک می گفتند یک مرگ، یک تراژدی ـست و بیش از این می شود آمار، همگی سوخته اند. و آدم هایی ک این جملات را می دانسته اند، همگی مرده اند. خاکستر فراموشی از آسمان روی زمین مثلِ دانه های برف می بارد و کم کم، تماما می رویم از یاد. مثلِ دایناسور ها، میلیون ها سال شاید حتا .. آدم فضایی ها کشفمان کنند و برویم توی کتاب درسی ها. ک یک روز، شاید قیاس کنند ما را با نئاندرتال ها. خالی از احساس و منطق و معنا ها. ک یک روز این اتفاق خواهد افتاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۷
نقطهـ .

من جمله یادداشت هایم برای تو و در تنهایی و به حافظه نگه داشتنشان و صبر به آمدنت به گونه ای رویایی و شاید همراه با پرندگان، جایی از پشتِ کوه در انتظار به سر می برم و ذهنم پر شده است از مه اوهام و آسمانِ افکارم باران دو نفره ای را مجسم کرده است. من یک جا ایستاده ام و چشم هایم ثابت اند. پشتشان اما، در پسِ ذهن و گودال افکار .. تاریکی تنهایی در پنجه ی اوهام، دائم در یاد روز های گذشته و خاطراتی ک دستِ زمان رو به تحریف می بردشان زندگی می کنم و هربار بازنویسی شده، رو به خوشبختی ای ک می خواستم اصلاحشان می کنم انگار. طوری ک یک متوهم می بیند دنیا را. حتا تو هم نباشی می توانم زیستن را، جایی روی تخت به وقت شب با یک موسیقیِ دلنشین و سکوت و چشمانِ ثابت به سقف و خیال پردازی های بی حد و اندازه ای ک کمرنگ می کنند رنگِ واقعیت های این دنیا را و در عوض، من به همراه آنچه ک برای خود می خواستم تماما در بر گرفته ی رسیدن هستم و دستِ جدایی، یک دستِ قطع شده با شمشیرِ خیال است ک گوشه ی این چهار چوبِ تصور افتاده است و کرم ها می خورندش و تجزیه می شود کم کم. من یک قادرِ مطلق خواهم بود و در دنیایِ اوهام، یک خدای بخشنده و بندگانم همگی خوشحال و بی نیاز از افکار وجودی و سئوال های بنیادی، در شادی و روشنایی زندگی خواهند کرد.


من یک خدای زیبا خواهم بود، بی نیاز از اجبار بندگان برای پرستش و فرستادنِ هزاران هزار پیغمبر و معجزه و دلیل برهان برایِ وجود، من یک بیننده خواهم بود. بیننده ی یک فیلمِ طولانی زیبا، شاهدِ خوشبختی موجوداتم بی آنکه بدانند وجود دارم و یا آنکه اوهامی بیش نیستند. من در میانِ قلمرو خود قدم خواهد زد، خود این داستان را تجربه خواهم کرد. از آبِ این چشمه و هوای کوهستان بهره مند خواهم شد و به همراهِ مردم در گذرِ ساعات عمر وقت خواهم گذراند و این بازی را در جایگاه برابر از سر خواهم گذراند. من یک خدایِ شنونده خواهم بود، حتا در سکوتِ کوهستان و صد ها متر زیر روشنایی آب ها. درونِ تاریکی و فشارِ زیادِ وجود حجم انبوهی از فیزیک، زندگی وجود خواهد داشت و صفات من را نمایانگر خواهد کرد. من برای اثبات خود شر را به جانِ موجودات نخواهم انداخت، نه ابلیسی خواهد بود و نه جهنم و شیاطین و بشارت به جهنم و عذابِ گناه کاران و سرپیچی از دستوراتِ الهی. جایی را خدایی خواهم کرد، ک فانتزی های ـش خالی از درد و محدودیت و فقدان و احساساتِ بد باشد. من یک دنیای بی تاریکی خواهم ساخت. خواه ک برای درک نور، ابتدا تاریکی را باید دید. خواه ک برای فهمیدن خوبی ها، بدی ها را باید تجربه کرد. اما اینگونه خواهد شد، بی نیاز از این معنای متضاد، خوشبختی را بی درکِ رنج سپری خواهیم کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۸
نقطهـ .

یک چیزی در من عوض شده است. بی اتفاق، یک چیزی در من مثلِ قبل درست نیست. دلیلش را نمی دانم، ک می توانم ربطش دهم به این ماهِ افسردگی، به آذر ماهِ دانه برف های روی قالی. می توانم ربطش دهم، به یک دوره زندگی تکراری، و چشم های عادت کرده از تاریکی ک به مرور، با وجود نور هم حتا دگر از خود واکنشی نشان نمی دهند. می توانم ربطش دهم، به دردِ توی عضلات، به صدای زنگ توی گوش ها، به بوی بدِ دائم توی مجرای بویایی. به خاطرات خوبی ک با خود بردی. من نمی دانم، یک چیزی در من درست نیست و این ماه هم، یک ماهِ عادی نیست. نور سفیدی می پراکند توی تاریکی و روشن نمی شود جایی. و فضای بی کران من را در خود غرق می کنند. این یک اقیانوس کیهانی ـست ک تا ابد عمق دارد. و ابد معنا می شود، آن وقتی ک تا ابد تمام شده ایم. معنی ـش را به ما می پوشاند مثلِ یک لباس پوشالی، یک توهمِ تکراری. یک نیستیِ اجباری. منطق می رود توی جسم ها، ارسطو می شود. می شود یک دردِ اجباری توی مغز، ک مدام به تو فشار می آورد ک چقدر نمی دانی! از آنچه هستی و آن چیزی ک بدان در حالِ شدنی. یک اتفاقِ اجباری. ک اختیار به تو قدرتِ اختیار انتخاب خود را نمی دهد. مجبور به داشتن اختیار، بی اختیار از اجتناب از آن. و تو مجبوری، به بودنِ توی این بازی و هیچ توضیح اجمالی از انتخاب های احتمالی. ک مدام این زندگی را می بازی.


آن سمتی ک انتخاب اشتباه می کند، آن سمتی ک هدایتش می کنند و گمراه تر می شود. آن کسی ک سمتِ روشنایی را می فهمد و از لجِ این اجبار، سمتِ غلط را انتخاب می کند. یک هنجار شکن، یک نفر ک از وضعِ افتضاحِ جامعه بیمار است. از محدودیت های اجباری انتخاب و حرف هایی ک می گویند دائم از اختیار، بی زار است. برای انتخاب توی محدودیت ها مختاریم و اسمش را می گذاریم اختیار و از آن نادانیم، ک این آزادی نیست. این به معنای تصمیم گیری برای آینده و آن چیزی ک بدان تبدیل می شویم نیست. یک سفینه توی هوا دائم می چرخد. درک کننده های جاندار دائم می آیند و می میرند و سنگ ها باقی می مانند. سنگ های جاویدان، سنگ های جاویدان. درک کننده های فانی، دنیای قشنگ و نویِ آلدوس هاکسلی. یک نسل منقرض می شود، قدرتمندتر جایگزین می شود و ادامه پیدا می کند این روند و سنگ ها باقی می مانند. من از ادراک می گویم، از نبود انتخاب برای بودنم. برای محدودیت های اختیار و اندک موارد پیش رویم برای انتخاب و ندانستن از آینده ی پیش رویم. بعد از مرگ، بعد از پوسیدنِ توی خاک. و سنگ ها بعد از من هم باقی می مانند. ک باید از سنگ بپرسید، از خاک .. از یک موجودِ بی ادراک. ک دنیا کجا می رود بعد از تمامی اینها در انتها.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۹
نقطهـ .

تسبمتسبمتسمتبمسکنثتبقمصنتبمکسنیتب این گونه شروع می کنم یک متن را به این حال خراب و دیوانه پریشی هایی ک از چشمانم شده است آویزان. یک روز تکراری توی یک بدن تکراری، خیره نشدن به مانیتور و نادانی از آن چ نمی دانی. ها ها ها ها ها ها ها. کجا می روی ای دوست عزیز من، کجا ایستاده ای تو، چرا زیر بارانی؟ چرا بدنت یخ زده است، چرا نفست در نمی آید. چرا چشمانت ترسیده اند، چرا در حال مردنی آخر چرا. آخر چطور می روی از دستِ من. کجا ایستاده ای، جایی تو قبر خوابیده ای، توی خواب های من مدام در حال فرار، از این شهر به آن شهر و معشوقه ی تکراری، توی خواب ها چهره ات دگر درست یادم نیست. توی خواب ها فراموش کرده ام بویت را، آخرین حسی ک می رود از یاد. آخرین چیزی ک می ماند به خاطره م را هم از دست داده ام، من خود را گم کرده ام و کاریش نمی شد کرد. من خود را از دست داده ام توی گذشته ای ک خود ثبتش کرده ام. روی ساعد دستِ چپم، جای یک زخمِ عمدی مانده است. جای یک گذشته ی نه چندان دور ک حک شده است بر روحِ من. کجایی تو، هان؟ چقدر از تو در یاد من هست، چقدرش را زمان با خود برد، چقدرش را زمان در خاطراتم تحریف کرد؟ اسمت را یادم هست؟ به گمانم نه .. اما یادت، نشانِ بودنت را بر ساعد دستِ چپ خود خواهم داشت، ای زخمِ بد خیم من.

ای آرام جان من، ای عامل شب بیداری ها و ها و اشک های روی گونه ام. ای دلیل تمام دیوانگی های پاییزی من. سالِ جدید، شمار عدد هایی ک می رود بالا. یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه هایی ک دانه دانه تو را می برنت سمت مرگ. و دقیقا و تماما و به طور واضح و به معنای مطلق کلمه چ چیزی ـست پشتِ پلک هایِ بسته ی بدنِ مرده و روحی ک رفته است از تن. کجا می بری من را ای من؟ کجا من را، توی تاریکی های نیستی، توی گودال های جهنم .. جایی ک بشارت داده اند، جایی ک نامه ی اعمال می دهند دستت یا ک شاید .. نه نه، نه من را به تاریکی، نه من را به نیستی، نه پوسیدن توی خاک، خورده شدن مغز توسط کرم ها، نه نه آن خاطراتی ک می جوید تمامِ بودن من بود، تمام آنچه بدان از خودم داشتم و هست می شدم. ک معنا می شدند، ک اینها را من، نه نه نمی تواند اینطور بی ارزش و بی معنا باشد. چطور می شود، ک کرم ها همه ی من را بجوند. نه من را تف کنید توی خاک، باقی ام بگذارید .. ک ای کاش یخ بزند و جاودان بشود جسدم جایی توی قطب.

من، این لباس ها ک پوشیده نگه می دارتم. این پوستی ک دور استخوان هایم کشیده اند، تمام دیوانگی هایی ک بین یک استتخوانِ جمجه و مغز دیوانه ام مفحوظ مانده است. و چشمانی ک بازتاب دیوانگی های درون اند، و چشمانی ک منتقل می کنند محیط وحشی بیرون را به درون، به تو می گویند ک چقدر تنهایی. ک درونِ خودت تنها یک نفر هستی و آن بیرون، هزاران میلیارد عادم از ازل بوده اند مثل تو و رفته اند و تو هم می روی. ک بی ارزش تر از خاکی و سوار بر باد جا به جا می شوند سلول های تجزیه شده ات با نسیمِ مرگ. دستِ درخت تو را میوه می کند و میروی توی لوله ی گوارش یک سگ و عن می شوی و می افتی از ماتحتِ یک گوسفند. این چنین بی معنایی، کجا می بری من را ای خاک، این ادراکی ـست ک به من دادی ای داد؟ چرا، منو این همه رنج از دانستن بی مقدار بودنم، من و این همه رنج از داشتن چشم ها و ندیدنم. نه نه نه من نمی توانم، نخواهم ماند و نمی توانم این گونه سالم بمانم و زندگی کنم و بشوم ادامه ای از این زنجیره ی تولید نسل .. نه ن هن ه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۴
نقطهـ .
رها توی باد و رقصیدن با ریتم سیم های گیتار بچرخیم و بخوانیم ک چ زیباست دور روی تو، آسمانِ پنبه پنبه، توصیفِ ساده ی همیشگی و زیبایی های تکراری، احساساتی و شکننده، چ زیباست اندوه تو. دلتنگ و گم شده توی جاهای قبلی، توی سنگ فرش هایِ پارکِ جنگلی، سری ک این بار همدمِ سنگِ سرد و تاریکی و زمستان است، خاطره ی روزِ آفتابی، چ زیباست دیدن خورشید از توی موی تو. آه ک این واژه ها لالند همه در پیشِ تو. کوهستان، سکوت و تنهایی. کوهستانِ دوتایی. نرم ترین حادثه، نوازشِ روی تو. استشمامِ بوی تو. آه ک برایِ خلوت و تنهایی، بالا رفتن پله هایِ سختِ بی تابی. آه ک یک لحظه شدن هم آغوش تو. خاطراتی ک توی تاریکی، توی بیماری .. زنده می شوند بر بدن و قلبِ مرده ام. ک می چرخانتم روی تخت و ساعت ها بیدار نگه می دارتم. خیابان هایی ک بوده اند قدمگاهِ تو. رنگ به رنگ، دوز به دوز به باد داد این قرص های افسردگی، آرامِ زندگیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
نقطهـ .
خونابه ی آویزان از مردمکِ چشم ها، دوخته شده با نخی از فاصله ها سمتِ جایی آنقدر دور، لیز خوردنِ خون .. بلند شدنِ دود از مخ و بخارِ سردِ عرق های روی پوست. یک نوای حیوانی می رسد به گوش، از توی سینه ها. یک تپش نا منظم شیطانی. قوز به درونِ برکه ی خونالودِ آرزو، عریان و تمثیلِ بی تعلق بودن نسبت به زمین، کندن از تمامی اینها، میل به حرکت با ستاره ها، چرخش زمینِ به دورِ یقین. باور به تمام شدن ها، باور به معنایی ک دارد قدم بر می دارد و ثانیه ها دور ترش می کنند. از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند. بخار می کند محیط پیرامون توی سرمای درون سینه ام. من خشکم زده است و نخی مدام با هر قدم از چشم، از مغز، از جایی توی قلب .. از تمامِ وجود و روح و انسانیتِ من ریسیده می شود و بیرون می زند دیوانگی از توی شقیقه ام. خوابِ توی بیداری، بعد از ظهر یک دیو، توی یک متریِ نجات مردن، نمی شود توضیح داد. و این برکه مدام از خون پر می شود و بالا می آید و پر می کند دورم را. و زمین گود می شود و فرو می برد در خود من را. و خونِ پلید و ناپاکِ آرزو هایِ یک بدکاره با غده ای بدخیم، شیاطین را بیدار می کند و می آیند بالای سرت توی گودال. آتش بالا می گیرد، دور سرت شروع می کنند به چرخیدن و می رقصند  ک برقصند شیاطین از حال بدت تا ابد.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۹
نقطهـ .

نثر هر روز عاجزتر از بیان است، سر به گریبان می برد و ساکت می شود. مثلِ گذرِ زمان و آمدن روز هایِ سرد، من هم یخ می زنم و می روم به خوابی عمیق، به خوابِ زمستانی به بلندایِ تمامِ عمر باقی مانده ام روی زمین. احساساتی اندازه ی خرس های قطبی. اسب دوانی توی دشت های غربِ وحشی. سقوط توی آب ها و شنا توی دره های عمیق .. طبیعت یک تجربه است ک باید از سر گذراند، طبیعت و کوه ها و دشت ها و مرگِ و به اتمام تجربه کردنِ تمامی احساس ها، طبیعت برگشتن به اصل است، برگشتن به درونِ غار ها، ترسیدن از آتش و جرقه های توی آسمان، لخت و بدن پوشیده از پشم، انتخاب طبیعی و نسل نسل موجوداتی ک آمد و رفت. و دورانِ حکومت ما هم به پایان می رسد یک روز، شهاب سنگِ عجلِ ما هم از آسمان فرو می افتد یک روز، و تمامی باور ها، تمامیِ پیشگویی و زندگیِ جاویدان، همگی یک روز یا ک معنا می شوند و یا زندگی ما خالی می شود از معناها. و چگونه می توانیم فهمید، چطور هیچ فیلسوفی با هدف های هستی شناسانه رگِ دست خود را نمی زند. چگونه اینقدر بدین حیات و نفس کشیدن و پر و خالی شدنِ قلب از خون معتادیم. چرا دست کشیدن از اینها را نمی توانیم؟


و من نمی خواهم هیچوقت پیر باشم. استیون ویلسون می گوید این را. کمر خمیده و دستان چروکیده و بی زور باشم. و من نمی خواهم تویِ آینه را ببینم و مثالِ زنده ی زوالِ زندگی در گذر زمان باشم. نمی خواهم ک ثانیه شماری کنند، احساسِ اتمام وقت و دستم از هر تصمیمی کوتاه باشد. من نمی خواهم ک یک لیپتون، توی لیوانِ سوم باشم. ک باید منجمد کنند مغز را، به امید فرداها، به امیدِ کشفِ زندگیِ جاویدان، یک معجون ارغوانی رنگ ک بوده در بسیاری از داستان ها، معنی واقعیت پیدا کند و بدهد به انسان زندگی الهه های باستانی را. بمانیم تا ابد و جاویدان. و آن روز ک دگر از استهلاکِ بدن نمی میریم، بیماریِ سرد قلب ها را پوچ می کند، خالی از معنا، بی رنگ بودن لذت ها، سیر شدن از تمامِ هوس ها. آن روز ها، بزرگترین علتِ های مرگ می شوند خودِ انسان ها. و شکل می گیرد یک جنگ جهانیِ درون من، یک جنگ یک طرفه، من علیه من. همه از بین می رویم یک روز، این قانونی ـست ک همه می دانیم. این آرامشی ـست ک همه می خواهیم. آرامشِ نبودن، ادراکِ آزار دهنده ای ک آگاه می کند ما را. و می شویم رها از تمامیِ اینها، غوطه ور توی اقیانوسِ انزوا.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۲
نقطهـ .