خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

از من طرد می شود این .. از من فاصله گرفته است این .. از من فرار می کند، قایم می شود توی گوشه های تاریک. از چشمان من می رود توی نگاه های مردم. عادت، وجود خارجی ندارد. بعد از پنج سال و پنجاه سال و پانصد سال، باز هم مثلِ دود مدام در می رود از دستانم. نیست، میلِ من به این .. نمی شود کاری کرد، این گوشه ی تاریک دفتر یادداشت من است. یک چراغِ مطلقا سفید، ک نمی گذارد چیزی را ببینی با تاریکی نیستی فرقی ندارد، دارد؟ این حقیقتِ در برگفته شده، این بودنِ بیشتر از معنای وجودِ تو .. آنکه یک شن را در قیاس با تمام هستی ببینی، آنکه بخواهی سرنوشت خود را در قیاس با وضعیت تمام کیهان ببینی. نه نه، این قطاری ـست ک باسرعت از کنارت رد می شود. سوی مسیری نامعلوم با پیچ تاب های زیاد و بی اهمیت با کسانی ک سوارشند مسیر خود را می پیماید، گاها سرعت کم می کند نه برای سوار کردن کسی .. چون اینطور می خواهد .. گاها با تمام سرعت ریل ها را می پیماید و سوت می کشد، نه برای آنکه عجله ای در کار باشد. فقط چون اینطور می خواهد، تو یا سوار این قطاری، یا رد شدنش را دیده ای .. یا ک روحت خبر ندارد از این جریان. و کلِ این مسئله تاثیری بر کسی ندارد. و اهمیتی هم ندارد حتا.

دهان تو را هیچ، حتا به لبخندی تلخ کج نخواهد کرد. موجِ سینوس وارِ احوالات، بعد از فرود؛ صعود تند و کوتاهی دارد، تا ک دگر بار محکم تر زمینت بیندازد. این ها، دیدگاه های بدبینای معصومانه ی کودکی ـست ک عروسک هایش پشت ویترین مغازه ای خاک می خورند و هیچ منطقی، مجاب نمی شود ک او صاحب حقیقی آن عروسک هاست، حتا اگر پولشان را نپردازد. و فروشنده و زمین و آسمان و سیارات بهانه اند برای آن کودک. معلول وجودِ آن کودک اند، ک فقط به دست بگیرد یک خرس عروسکی را . ک تو بهانه ای، ک آنجا ایستاده ای تمام عمر و گذشتگان و تمامی انسان ها و دانشمندان اختراعات بشر، آمدند ک یک روز به اینجا برسد ک این بچه، بایستد پشت این ویترین و معصومانه و صادقانه ترین خواستن دنیا را در دل داشته باشد. از چشمانش خطِ فرضی تا خواسته هایش و یک جسمِ نامرئی محدود کننده ک بین او و وصال مانع شده است. هیچ مهم نیست، هیچ مهم نیست .. میلیارد ها میلیارد کیلومتر آنطرف تر یک سیاره بعد از میلیون ها سال بودن متلاشی می شود یکهو. نور انفجارش دنیا را در می نوردد. عناصر از حرارت و فشار در خود می لولند و به چیز های دیگری تبدیل می شوند. هیچ مهم نیست. فقط انگار ک کیهان بغضی ترکانده باشد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۳
نقطهـ .

توی گوشه چشم و رفتار و تصمیم گیری هایش، برای من مصمم شده است ک از گذشته و من و خاطراتمان عبور کرده است و یک زندگی، بدون دلبستگی های قبلی و بی هیچ وابستگی از من روز شب می کند و منِ بچه ی عاشق حال، می بینم اینها را بعد از ماه ها و سختُ آسان فکر می کنم، یک طرفه این قضیه را جایی بردن محال است، ایهاالحال، هر طور ک می شود می گویم به خود ک تو هم بگذر، وصالی نیست و زندگی شبیه اتفاقات درونِ قصه ها نیست. پس، به تمثیل آتش می کشم این دلبستگی را. سخت بود، ولی ناممکن نبود و می شود این گونه و در ذهن و خیال خود شاید، برای دومین بار درِ دل را غل زنجیر می کنم و می گویم، ک بدین شیوه این ره به آن مدینه ی فاضله ی توی رویا ها نخواهد رسید هیچ هنگام و منع می کنم خود را، از شروع دیگر و دل سپردن و این صحبت ها. اما بعد، پیدایش می شود .. با یک لبخندِ کج ک انگار هنوز گوشه چشمی به من داشته است جمله ی اخر را مثل یک تیر خلاص می زند توی صورتم. ک انگار بگوید پس تو هم نتوانستی و نماندی و عبور کردی هان؟ چشم بصیرت نیازی نیست برای فهمیدن هر چیزی، فقط خواندن وبلاگش کافی بود. پی بردن از آدمی ک به آن در حال تبدیل بود. من نمی شناختمش، ترسیدم حتا. آن موجودی ک عاشقش بودم، با چیزی ک مقابل چشم هایم بود شباهتی نداشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۲
نقطهـ .