خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

گفتند ک حقیقت یکی ـست و باقی تعبیر ها از برای تفاوت های ادراک و ابعاد مختلف و گستردگیِ این موضوع است. گفتیم، اوکی (!) گفتند این سردرگمی ها جایز نیست، عقل آدمی محدود است و تن آدمی شریف است به جان آدمیت و گفتیم، اوکی (!) گفتند بدین منطقِ ناقص سر بر آوردن از پسِ این حقیقتِ حاکم، آسان نیست. اصلا شدنی نیست. نگاهِ گذرا به روی قضیه و پی بردن به عمق آن؟ نگاهمان از توی سنگ ک رد نمی شود. می شود؟ موجوداتی صد و چند سانتی متری، غوطه ور توی جریانِ زمان. مدت زمانِ بودن هامان به نسبتِ قدمت جهان، از چشم بر هم زدنی بیشتر نمی شود. کجا را می توان دید؟ از چ باید صحبت کرد، چ چیزی را می شود فهمید. توی دایره ی نگاهِ من، در هم تنیدگیِ بی اتمام ماده هاست، توی یکدیگر، تجزیه کردنشان و رسیدن به اجزای ریز تر، بی اتمام و هی تکرار می شود و معناها همگی قابل لمس شده اند. دست کشیدن روی سنگ، رویِ خاک، روی چیزی سرد و فراتر از آن نمی رود. ک شاید حقیقتِ "خود آگاهی" حاصل ترکیبِ چند ماده تصادفی بیشتر نبوده است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۷
نقطهـ .

حیران میان ویرانه های ساختمان های بلندِ آشنا، قدم زدن در کنار سر های پایین مردمِ بی چشم، نگاهی ک رد می شود، نمی ماند و نمی فهمد. رد می شویم، از کنار جسدِ مچاله شده ی یک معتاد، افتاده گوشه ی خیابان. کنار سطل عاشغال، می بینیم و بی تفاوت رد می شویم. از معناها و انسانیت، از خوبی ها و ذاتِ حق ک می گویند در ما هست، چیزی نمانده. فرقی نمی کند. تظاهر می کنیم ک نمی بینیم. بی تفاوتی و بد کردن، به یک اندازه گناه اند و توجیهی نیست. و من متاسفم بابت تمام بودن هایت و ندیدن هایم و عذاب کشیدن ها، دلخوری .. زخم هایی ک می دیدی، خود خوری؟ می دانی. و من مسئولم، حال آنکه می دانم. شاید ک انکار می کنی و می گویی، حقی به گردن من نیست اما .. اینطور نیست، یادت هست؟ مسئولیتِ دل هایی ک به ما بسته می شود و آن چشم هایی ک من بستم. "از مردمکِ چشمانم یک نخ خیس از خونابه ی درون تا به سایه تو و خاطرات قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند." حکایت ها همگی از آنِ تو بود و من غافل بوده ام.



از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۷
نقطهـ .
با افکار غلیظی تماما دارای سمت و سویی از طرفِ تو، دور خود می گردم و ذهنم به خلسه فرو می رود و خواب می شوم. توی خواب، قضیه متفاوت نمی شود. صحنه ها عوض می شوند، تصاویر خنده داری گاها. یک موجودِ دست و پا دار، با چهره ای آشنا مثلِ حیوان راه می رود و قسمتی از بدنش تبدیل به یک ابزارِ مرگ شده است و به هر سمتی می جهد از عطش خون فریاد می کشد. تو پیدا می شوی، توی این سیرکِ شیطانی، لای باقی این موجودات، از همه ـشان ساکت و آرام تری، اما به هر حال تو هم یک شیطانی. یک شیطانِ بی خطر، یک نفر ک انگار توی جای اشتباهی گذاشته باشنش. گمگشته ی در فکر فرو رفته ای ک ادراکش به اشتباه، قضاوت هایش به اشتباه، تصمیم هایش به اشتباه. و شیاطین به دور تو دیگر نمی چرخند، تو خود از آنها شده ای و من، میانِ جمعیتِ از ولع لبریز شده به آرامش و غم، قدم بر می دارم. بی آنکه دیده شوم، نه حتا از سمتِ تو.

توی چشم هایت هوشیاری نیست. دگر چیزی از من توی خاطراتت نیست. از یاد برده ای حتا خود را. مسخ شده، ظاهر یکسان و درونیِ دگرگون شده. تو خود نیستی، ظاهرت آن است اما، تو بیتا نیستی. از توی نگاهت به هیچ روحی، نفوذی نیست. یک باطنِ تو خالی، از بین رفته. یک کالبدِ آشنایِ قدیمی ک دست و پایش را قرص ها و نیکوتین تکان می دهد. تو خارج از اینها، هیچ نیستی. و من از خواب بیدار می شوم، قلبم از ترس و سکوت و تاریکی و تعبیر به درستی خواب های آنوقت صبح، آتش می گیرد. لحظه ای هق هق کنان به دنبالت می گردم، بدنِ سرد اوردوز کرده ات را تکان می دهم و تو، پلک هایت از سنگینی خوابی ابدی سیاه شده است. نمی شنوی صدایم را. بدنت هیچ هنگام اینقدر زیبا و سرد نبوده است. توی خاطره ای تلخ، توی سرمای تنهایی، تو بلندای شب هایی تاریک، توی تمام گوشه های خالی، گم شده ای و من دیر رسیده ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۲
نقطهـ .