خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ثابت ماندن، یا ک پوسیدن از درون و حفظ ظاهر بیرونی، به نظر رسیدن به خوبی آن ک بودی. باطنت چیزی نم ندهد، کسی نفهمد پشتِ نگاهت چ حسی پیداست. از صحبت ها، از تصمیم ها و رفتار ها، از اشتیاق های جدید و آن هایی ک از دست داده ای، از مسیر های جدید و متفاوتی ک رد می شوی. تفاوتت هویدا می شود و بروز پیدا می کنی، لو می روی و حدست می زنند و پیشبینی ـت می کنند، مثل موم می شوی توی دستانِ غریبه ها. می شوی مثلِ یک سرگرمی، یک موجود بر سلطه افتاده، مثلِ مورچه ی توی زندانِ رنگی گیر افتاده. دنیا خطرناک است و کسی محرم نیست به افکار تو، به دوست داشتن ها و نداشتنت هایت، به قضاوت هایی ک می کنی. به آن چ در موردشان فکر می کنی. توی فلعه ی محکم ذهنت بمـان، این یک بازی پـوکر بی اتمام است و دستت را تا پیروزی حفظ بدار. کسی بر تو محرم نیست، بر آنچه ک به راستی هستی. پشتِ تمامی کلمات و رفتار ها و تصمیم گیری ها. اشتراکات موهومی، دو انسانِ موازی، خط فکری های متشابه. وجود ندارند چنین چیز هایی، هیچ دو خطی موازی نیست، هیچ دو انسانی، شبیه به هم نیست. ک اگر خدا می خواست توی مغزهامان، بیشتر از "یکی" خلق می کرد. تنها چیزی ک می توان بدان شاید داشت باور، حتا با درصد درستی کما بیش کمتر! خالق است و این تنها چیزی ـست ک می شود تکیه بر آن کرد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۴
نقطهـ .

فرار از بی خود بودن، سخنرانی کردن برای کر ها، گم شدن کلمات توی باد و تشکر از خطوطِ ضعیف ارتباطی، تشکر از تاریکی شب و ساختمان های بلندِ انتزاعی، توی جریان باد ثابت ایستادن، زیر نگاهِ پلیس ها به شیطنت لبخند زدن. از دست دادن آمار تعداد کشیده ها. سر از یک جای تاریک دیگر در آوردن و یک حیوانِ لوس بشود دم پرت، به زور توی بغلت بیندازد خود را و آن زبان بسته، بیش از تمام آن نخ های سیگار آرامت کند. نوازشش کنی، کز کند توی پیراهنت و چنگ های ضعیفی بکشد روی شلوارت، گاز بگیرد لباست را ک فقط بخاراند جای در آمدن دندان هایش را. قابل درک است، منصفانه است. هر کدام برای آرامشی ک می خواهیم، به روش های متفاوت. نوازش گر و نوازش گیرنده. محبت مرا می خواست و دستانم را، ک بکشانم روی صورتش و من چ لذت ها بردم از لوس کردن هایش و بعد، هر کداممان راه خودمان را رفتیم. چ چیزی نگه می دارد ما را کنار یکدیگر؟ توی نیاز است، توی مقید بودن و اجبار، توی ابزار هایی ک نداریم و ناچاریم به اشتراک؟ توی یکسان بودنمان است؟ توی چیزی ـست ک جامعه القا کرده است به ما یا ک کنجکاوی ـت هایی ک توی تاریکی می کشانتمان؟ و توی تاریکی می کشانتمان. هر چ باشد.






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۰
نقطهـ .
دستم به نوشتن نمی رود. ساعت ها این صفحه ی سفید، جلویم باز می ماند و در انتها سفید بسته می شود. کلمات از دهانم بیرون نمی ریزد. چیزی توی قلبم گیر کرده است، نه با آب، نه سیگار نه با هیچ مخدر آرام بخش دیگری پایین نمی رود. جایی، توی عمیق ترین قسمت وجودم به در و دیوار می کوبد، جایی ک پر بود زمانی از احساسات خوبی. این یک سری کلمات قدیمی ـست بیرون آمده از دهان های دیگری ک من، به اختصار به نام خود شاید ثبت می کنم و می رود توی آرشیو. بدن هایی ک رفتند زیر خاک، گاها به انتخاب، بعضیا به تقدیر حتا و در انتها همه ـمان خوراک کرم ها می شویم، و ماهی های عجیب. و راه گریزی از آن نیست، تمام زمین را گشتن و توی آسمان به دنبالش بودن، راه حلی در کار نیست و جایی غیر آنی ک مقدر است، برایمان مهیا نیست. نمی شود فرار کرد، راهی نیست. هیچ انسانی توی سیاره ی دیگری خاک نیست. از زمین آمده ایم و بدان بر می گردیم. خوراک کرم ها می شویم و کرم ها خوراکِ ماهی های عجیب. به خاک بر می گردیم و گیاه می شویم و گاو ها می خوردنمان و گوشت می شویم، عن می شویم. جزیی از چرخه ی انرژی می شویم. ادراکِ موهومی ک بدان واقفیم، ابزاری برای فهمیدن این تکرار است. ما و تمام فکر کردن هایمان یک روز، بی هیچ ارزشی، بی هیچ تاثیری بر سرنوشتِ کسی، خوراک کرم ها می شویم و کرم ها، خوراک ماهی های عجیب.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۱
نقطهـ .

دلم تنگ شده برات. صادقانه. و ادامه داره همه ش ..


+ اینجور کارا نتیجه قابل پیشبینی ساده ای داره. ولی باز این کارو می کنیم. باز حاضریم این مسیر لذت بخش رو تا اون سقوط دردناکی ک وجودش بدیهیه طی کنیم. ولی بهتر می شد اگه فقط از جبر تلخ زندگی ناراحت می شدیم نه از همدیگه. من خودمو از این اشتباه مبرا نمی کنم و اصلا اشتباهات از طرف من بوده نمی خوام بگم به این قضیه واقف بودم و دخلی به خراب شدن ذهنیت ها ندارم.


+ فکر نمی کنم از اون موقع تاحالا زیاد عوض شده باشم. شاید این عصبانیت های تکراری از من عادم عوضی تری ساخته باشه اما هنوز فراموش نکردم ک چ ادعاهایی داشتم در موردت. هنوز جای مهر این پرستشی ک تو بوق و کرنا کردم جلوت رو پیشونیم هست. هنوز چیزایی ک بهت فروختمو یادم هست. چیزی ک منو تبدیل به این شیطان نافرمانبردار کرد، شک به عشق پروردگارش بود و این تبعیدی ک سرانجامش بود. 


+ گاهی، برای پر شدن یه خلع، نیاز به در و دیوار ذهنت می کوبه و از بین می بره منطق و تصمیم گیری هاتو. صرفا به هر طریقی پر کردنش. مث بچه سگی ک دندوناش داره تازه در میاد هر چیزی رو گاز میگیره ک جاش رو بخارونه تا بیخیال دیوونه کردنش بشه. 


+ همه چیز خیلی ساده س. ما ها می دونیم، می بینیم و می فهمیم. اما نا امید میشیم و بیخیال، و قیدش رو می زنیم و چشممون رو می بندیم رو خیلی چیزا. کینه می کنیم، روی زخممونو به جای دارو ریختن می بندیم ک فقط زخمی تر نشه. ک بعضی وقتا این زخم هیچوقت خوب نمیشه و تو فقط می خوای بدتر نشه. دیه ریسکش رو نمی کنی، چشمت ترسیده و جای جبران نمی ذاری. 


+ اما در نهایت می تونم بگم هیچوقت به هیچکس هیچ جمله آخری ندارم ک بگم. چون هیچوقت برام تموم نمیشید و زندگی می کنید توی ذهن من. مرورتون می کنم و صحبت می کنم باهاتونو و با صدای خودتون با خودم حرف می زنم و خاطرات رو تحریف می کنم و اینجوری از این تخیل پوشالی، به یه حس کاذب از باهم بودن می رسم. رو راست باشم، من فقط از دور نگاه می کنم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۴
نقطهـ .
تایپ کردن فی البداهه به هنگام نداشتن خط فکری ثابت و مشخص یا ک افکار مشوش ناشی از یک اتفاق خارقالعاده سخت است و ناامید کننده اما، خب .. این شاید شبیه به اعتیادی ـست خوشایند ک دلکندن از آن را نباید. در دِینی ک به نوشتن دارم، همین و بس ک سالهاست من را منسجم تر در خود جمع می کند و توی روح کلمات می ریزد و تاریخ آنچه را ک بوده ام ثبت می کند. آنچه بوده ام، آنچه بر من گذشته است. تغییرات نظرم نسبت به آدم ها، صحبت از اتفاقات .. خلق یک اثر، نثرِ لذت بخشی ک گاها قلم بر آن زده ام. تمام چیزی ک بدان افتخار کرده ام شاید در تمام طولِ عمر بی فایده ام همه اش خلاصه توی بلاگ هایی ـست ک داشته ام. این خوشایند است، بازگشتن به نوشته های سال های گذشته و متحیر شدن حتا گاها. من در تحسین زبان و نوشتار، در تمجید از خالقانش و آنان ک بدان دامن زدند و به گشایش و پیشرفت بسطش داده اند می نویسم. نوشته های زیادِ تنها افتاده توی تاریخ های مختلف، ک بی مخاطب و خالی از نظر تنها بر دیدگان خودم می روند. مثلِ نگاه مظلومانه ی چشمان کودکان یتیم به جایی توی آسمان ک فکر می کنند خدا هست می ماند و آن آرزو های ساده ـشان. آن آرزو های حداقلی. بداهه کسی را ک زندگی می کند، بداهه نویسی را لیاقت است شاید. این حکایت من است و تغییری بر آن روا نیست، چرا ک در پیمایش این مسیرِ زندگانی، اختیاری نبوده است هیچ هنگام. و این باور من است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۹
نقطهـ .