خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

این احساس نیازی ـست ک مرا پای این کلمات می نشاند و محتوایی بر هیچ فشار دادن دکمه ای نیست. سرشار از احساسات مختلف، غوطه ور توی جریان هایِ سرد و گرم، تاریک و روشن می چرخم و توی مغز من هیچ فکری نیست. مثلِ ساعت ها به دیوارِ خالی نگاه کردن می ماند. توی آهنگ هاست، توی گذشته نیست. اما از سر و کولم بالا می رود و می کشاند مرا به این جای قدیمی، این صفحه ی سفید رو به رویم را باز می کنم و نیکوتین است ک دست و پایم را تکان می دهد این بار؟ توی یک دره ی آشنای قدیمی سر می خورم، توی دود نفس می کشم. توی تاریکی بیدار می شوم. سر می خورم، پایین می روم. - آنقدر ک پیداست جدی نگیر من را اما، می گذاری ک برگردم؟ - شاید ک فرو روم دگر بار، شاید دلم برای نیکوتین تنگ شده باشد. روی رفتار و تصمیم گیری هایِ من تاثیر گذاشته است؟ این کدامین اعتیاد است بعد از زندگی. این کدامین سرنوشت اجباری ـست بعد از مرگ؟ شاید ک بخرم به جان مجازاتش را، امروز و فردا و تو خسته شوی، و بیخیال. به هر حال، دور تو را هم گرفته است این هاله ی خاکستری رنگ، و نخواهم ک بیرونِ قاعده ی تو باشم دگر بار. لبخند بدین توفیق، لبخند بدین اسنیفِ اجباری.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۸
نقطهـ .
نباید فیلم دید. نباید آهنگ گوش داد. نباید هیچ درکی از یه چیزِ خوبِ غریب داشت. نباید فانتزی خوند. نباید خیال پردازی کرد. نباید تصور کردن پرواز کردن رو داشت تو دنیای مطلق فیزیکی. و کلی نباید دیه می شه ردیف کرد. نباید هیچ دلی بشکنه. این دنیا شبیه به هیچ داستانی نیست، این دنیا هیچ کنترلی توش نیست. اگه تو خیابون از کنار معشوقتون ک دوازده سال دنبال گشتید رد بشید، قرار نیست خیلی خارق العاده یهو جفتتون برگردید همو نگاه کنید و بعد بپرید تو بغل همو و یه ماه بعد ماه عسل باشید. قرار نی اگه یه بمب می ره هوا و باس بخوره تو محدوده ای ک انفجارش در برت می گیره، از این بمب نجات پیدا کنی. یا اگه یه میلیون بمب اتمی شلیک بشه و همه دنیا منقرض بشن، قرار نی تو با یه گاری تو دنیای تاریکِ ابری میونِ ویرونه ی یه گذشته ی خیالی راه بری و سوسک بخوری و تاسف به همراهش و باشی روایت گر و ادامه دهنده و خلاصه، زندگی شما سکانس وار نیست. یا جلو دوربین زندگی نمی کنیم. اینجا اتفاقای بد، بد می مونن. اینجا اتفاقای بد، تنها اتفاقاتی ـن ک واقعا میفتن. اینا ربطی به بد گمانی زنی هایِ من نداره، اینا همه ش جلوی چشماتونه. ولی نمی بینیدش. شما، رنگ ها رو نمی بینید. شما دارید سانسور می کنید حقیقتو، شما خودتونو زدید به کوری.

و کسی ک خودشو زده به خواب رو نمی شه بیدار کرد. کسی ک فک می کنه بعدِ یه خوابِ طولانی ابدی سر از یه دنیایِ جاویدِ دوباره فیزیکی در میاره و قراره جمع بشن دور کلی حوری و خلاصه، همه عقده های بشری ک دست نیافتنی بود توی جبر های تلخ دنیوی رو اونور تجربه کنه. نمی شه بیدار کرد این عادمو. به همون قرعان. چرا باس اینجور باشه؟ از نخورده ها بگیرید بدید به خورده ها. از نخورده ها بگیرید بدید به خورده ها. این جهل، خوشحالیه. این بزرگترین نعمتی ـه ک وجود داره. این یه کلاهِ لب داره بلنده ک جلو چشماتونو گرفته و فقط جلوی پاتونو می بینید. توی اون دور دستی ک مقابلتون قرار داره، هیچ چیز شبیه به تصوراتتون نیست. قدمیِ ک بعد از خطِ پایان زندگی بر می دارید، منتهی به یک جای قشنگ و زیبا نیست. فقط یه خلا ابدی ـه. یه سقوط، یه رها شدنِ دائمی. پایین رفتن های متوالی. مثلِ انتشار جوهر توی ظرف آب می مونه. مثلِ رقصیدن دودِ سیگار توی هوا می مونه.

دنیا داره دائم منبسط می شه، کیهان به بی نظمی می ره. ما مدام از هم دور می شیم. هرچقدر زندگی می کنیم، لذت ها کمرنگ می شن. طلوع و غروب ها تکراری شدن. چند تا بهار رو رد کردیم؟ چند تا زمستونو سر کردیم؟ دنیا تشکیل شده از دو فصل، و برای قسمت های کمرنگ ترش اسم های متفاوتی گذاشتیم. اما حقیقت اینه، همه چیز دو تاست. زن و مرد، خوب و بد، تاریک و روشن، هست و نیست. و این نقصه. نقصه ک نقصه ک نقصه. این یه شوخی خنده داره، این محدودیته. این معنی ایه ک سرمو درد میاره. این یه تناقضِ سیلی وار توی صورتِ منه. و نمی شه ازش خلاص شد، شاید بعدِ مرگ. نمی شه ندیدتش، شاید بعدِ پوسیدن چشمام توی خاک. درگیر یه چیز خنده دار شدیم، درگیر یه چیز ناقص شدیم. شاید بیرونِ گود چند تا چشم فضایی دارن موش های آزمایشگاهیشونو نگاه می کنن، یعنی ما. شاید این همونقد ک من میگم شوخیه واقعا. شاید، این منطقِ محدود برای درکِ هستی، ما رو تبدیل به اسباب بازی های هوش های فرا انسانی کرده. و اونا از همه چیز خبر دارن، و ما نداریم. و ما اونا دائم در حال نگاه کردنن، و ما نمی بینیم. و ما درگیر یه بحرانِ وجودی ایم و اونا می خندن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۰
نقطهـ .

به مثابه ی جریان سرد و باریک آبی ک روی پوست عریانت آرام سر می خورد. آنقدر یخ ک تمام توجهت را به خود می گیرد و ریه هایت به تمامِ پهنا هوا را خالی می کند و دگر بار محکم تر به داخل می کشاند. از میان موها روی صورت و گردن، روی شانه و سینه و آرام لیز می خورد و پایین می رود. جریانِ باریک خنک، وجودِ کوچکِ بیش از حد پر رنگ. یک احساس بیش از حد تازگی، یک اسپاسم خفیف، تلاش بدن برای دور شدن از این جریان و خود را نگه داشتن برخلافِ طبیعت، به زور سیستم عصبی و اراده و تحملِ سرما. زیرِ پوست من لیز می خورد، توی رگ های ـم. سرمنشا از قلب توی بدنم می پیچد، دستانم را یخ می کند و پاهایم را قفل، چشم هایم را ساکن به جایی توی دیوار و مغزم را سرشار از فکر، فکر هایِ در هم تنیده. یک جریانِ سرد توی رگ هایم می پیچد. ترس. نفسم را حبس می کند. ثانیه ها دشمن من اند. و زمان می گذرد، سرمایِ دست من کم نمی شود. جایی توی قطب از دیرباز، از زمان دایناسور ها تا به الآن چیزی عوض نشده است. زمان هم یخ می زند توی آن سرما. همه چیز ثابت می ماند. یخ می زند زمان و چیز ها جاودانه می شود. از جریانِ سرد درون، راهِ فراری نیست. نمی شود خود را بیرون کشید، این لباس پشت و رو پوشیدنی نیست.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۴
نقطهـ .
یک شروع کاملا تحت تاثیر گذشته ی طی کرده، تغییر جهت می دهد و دستخوش تغییرات می شود باز به همان تاثیراتی ک گذشته داشته است. نشستن روی صندلی ای ک پیشتر از خشم، شکسته ام. یا کِ زندگی کردن با زخم هایی ک بر خود داشته ام. نمی شود فراموششان کرد، نمی شود آنها را ندید. کاملا تحت تاثیر آنی ـم و نمی شود منکر شد. نتایج این صحبت ها و فکر کردن ها، متقاعد شدن به آنکه فراموش کردن گذشته و شروع یک آینده ی جدید شعاری بیش نیست و این کار ها فقط توی فیلم ها شدنی ـست. نمی شود چیزی را از یاد بردن، یا ک ایگنور کردن .. شاید ک بتوانیم، توی این مسیر کمابیش به کندی تغییری ایجاد کنیم و این کشتی شکسته را روی قسمت سالمش لنگر بیندازیم تا آب بیشتر از آنی ک خطرناک شود داخل نریزد و غرقمان نکند و مسیرمان را دست و پا شکسته طی کنیم. تا یک ساحل خوشبختی وار، لی لی کنان پارو بزنیم و بیشتر از آنی ک باید تلاش کنیم. بر دلِ من، انگیزه مرده است گاهی، شب ها .. تا به صبح تنهایی و روز ها، خالی از وقتی برای فکر کردن و پشت سر را دیدن، توی یک خطِ تولید با ریتمِ ثابت بی تغییر چکش می کوبیم، چارلی چاپلین وار.

تمثیل زندگی به شکل های ریاضی، فرود و صعود های فرمولی، تعبیر روز هایمان از چیز هایی ک توی خواب می بینیم، همه اش سیاهی و سیاهی و سیاهی. و عرق از دویدن های بسیار، و سقوط و نداشتن بال هایی برای پرواز .. همه چیز موهومی ـست. تحت تاثیر مدینه ی فاضله ی توی فیلم ها افسرده شدن، هزاران کیلومتر فاصله از خوشبختی و عکسش را دیدن و ناراحت شدن. یک چیز، شاید ک گشنگی و قضای حاجات از توی رختخواب بیرونمان می کشاند و امید به یک منجی، و خوشبختی های وعده داده شده توی این دنیا به زور نگهمان داشته است. امید به خوشبختی، امید به درامدن از این وضع گه فعلی. و ترس، از تاریکی مطلق و جهنم های بشارت داده شده و عذاب جاودانی نگه می دارد ما را، این چنین ساکن و خالی از تصمیم های شجاعانه برای خروج از این وضعیت. یک چیزی درونم، میل به پیشرفت را زیر سئوال می برد و به طبل پوچ گرایانه ای می کوبد و طنین میندازد روی خط فکری ـم. چرا خوشبختی، چرا خروج، چرا پرسیدن. وقتی ک همه اش محو شدن است و تغییر و فراموشی.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۰
نقطهـ .

دنیای عجیبی شده باشد و انگار تو، هرچند ک در لحظه و خالی از فانتزی های داستانی بوده ای همواره در میان آدم ها اما یکهو، انگار بیدار می شوی یک صبح، دیر تر از خواب .. می پوشی لباس هایت را، یک طورِ روال وار، و می افتی توی خیابان ها و بالا و پایین می کنی ـشان و به ظاهر همه چیز همان است ک بوده استُ و با خاطراتت در تضاد نیست چیزی اما، آدم ها و نگاه ها و برخورد ها، عجیب شده اند و کسانی ک می شناختی ـشان تا یک لحظه قبل از خواب، برخورد متفاوت تری دارند و کلماتشان عجیب شده است و نمی فهمی معناهیشان را، مثلِ یک گنگی، یک گیجی ک فرو کرده باشند توی خاطراتت و چیزهایی ک گمان می بردی از زندگی، دود شده باشد یک آن. و نمی شناسی ـشان، نمی فهمی .. معنی ضمیر هایشان را، مخاطب و تیکه کلام و کنایه هاشان را، و همگی با هم اند و تو گم می شوی آنجا .. همگی با هم اند و تو سالها خواب بوده ای انگار. در حالِ عبور، آگاه از مقصد، تو مانده ای و غرق در تماشا و جواب هایی ک به سئوال هایت می دهند تلنگری ـست به تو ک با سرعت بیشتری بچرخی به دور خود و سرت گیج برود از این حقیقتِ یکهو جلویت سبز شده و گیج تر شوی، و گیج تر و گیج تر و تند تر بچرخی، و تند تر و تند تر تا لحظه ای ک محتمل از چرخش، به نحو خشونت باری، به همراه فریاد و خون و درد، یک صحنه ی دلخراشِ تلخ .. زمین بخوری.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۰
نقطهـ .