خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

نمی دانم چ اجباری ـست این احساساتِ بی دلیل، ک می کشاند مرا پای این دکمه های مسخره ک چیز بنویسم در مورد تغییر فصل و زردینگی و نارنجی شدنِ سبز های کهنه و این صحبت ها. یک حس قوی تر، ساکت می کند اشتیاقم را و حرف زدن را برایم سخت تر می کند. با خودم یا حتا، افرادی نزدیک تر به من، نسبت به خودم. فرقی نمی کند، پوکر فیس می کند صورتم را. یک جور هایی یبس طور، حتا لبخند هم در نمی آید روی لب هایم. و فکر خاصی نیست. زمان می گذرد، خیلی سریع تر از قبل و روز و شب یک جور هایی زیادی به همدیگر نزدیک شده اند و همه چیز روی دور تند حرکت خود قرار گرفته است. مسیر ها سریع تر طی می شوند. همه ی ارکان هستی به عجله افتاده اند انگار. گویا ک از برنامه ی - الهی - عقب افتاده اند. یک نجوای توجیه گرایانه توی گوش های من آرام می خواند، اینها همگی از پاییز اند و خب، همیشه عجیب بوده است. تعجبی نیست، می گذرد. قضاوت نکن این خطِ صاف را، ک اولین بار نیست. و اولین بار نیست ک اشتیاقت می خشکد و احساس سخت کلمه می شود. اینها تغییر اند. این یک نقطه ی عطف است، آن قسمت از مسیر ترن هوایی ـست ک با سرعت به بالا ترین بخش مسیر می رسد و همه چیز یکهو می رود بالا و آهسته می شود و بعد، داخل سراشیبی میفتد و سرعت می گیرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۶
نقطهـ .
این شبیه به یه نامه خدافظی نیست، یا عذرخواهی. یا همچین چیزایی. اینو فقط دارم می نویسم تا تو فکرت رقیق تر بشم. متوجهم چجوری ای، چی شده .. چی فک کردی، چی باعث شدم. و این خوب نیست، اصلا دوست ندارم اینجوری می شد. مجموعه ای از اشتباهات بود. براش متاسف هستم. و اینو دارم می نویسم، چون نمی خوام اون "آدمِ عوضی" ک تو ذهنته باشم. یا اینکه اینو به خودم ثابت کنم. اینجوری نی، اینو دارم می نویسم چون استحقاق این پست رو داری. شاید از این به بعد همه فعل هام گذشته شد، شاید همونطور ک خواستی بشه و خب، من ک نمی تونم به معاشرت مجبورت کنم. و تو اولین نفری هم نیستی ک با من تو همچین موقعیتی قرار می گیره، و آدمی هم بوده ک من تصمیم گرفتم دیه هیچوقت نبینمش و باش معاشرت نکنم. دیه تحملِ دیدنش اون بیرون رو ندارم و هر کلمه ازش می تونه حسابی ناراحتم کنه. ینی متوجه موقعیت هستم و حالا ک همچین اتفاقی افتاده. خب، چی بگم؟ دیه نمی تونم کاری بکنم. یا تصورت رو عوض کنم. و حتا براش تلاش هم نمی کنم. پس فقط می تونم بگم موفق باشی و این صحبت ها.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۷
نقطهـ .

آخ، مثلِ دردِ تیغِ ماهی به گلو. تیزی چاقویِ به شکم شده فرو. تیرکشیدن های قلب، از غم. برخورد محکم بدن به سطح.  نا امید شدن از تنها چیز باقی مانده. گم شدن توی سئوال های ساده. از بین رفتن تمام تصوراتِ سابق. یک چیز ساده می شود، معنا ها عوض می شوند. ریست می شود، بر گشتن به همان دره ای ک از آن آمده ایم. نمی شود گول زد کسی را، نمی شود نشان دادن دنیا به انسان کوری را، چرا می بایست امید داشت؟ گشتن نور توی تاریکی های بدان محکوم شده چ حکمی ـست؟ این چ تقدیری ـست برای ماهی بودن، میان هزاران ماهی صید شده در حال دست و پا زدن و مردن، و امید به نجات پیدا کردن داشتن؟ این خورشید چ نعمتی ـست روی پوستِ منِ خوناشام، چ صنع و ثنایی ـست آخر سر. چ معراجی بود ک پیمودید توی رگ هاتان از مغز به قلب. این بطری شراب توی جیب من، ضد گلوله کرده است مرا. این عینک آفتابی های بزرگ، می پوشاند امتداد نگاهِ من به زیر لباس هاتان را. اینکه کد نویسِ من مست بود، خط های دستوری ـم نادرست بود. این تقصیر من نیست، اینکه لذت هام برعکسند. خواسته هام مسخرند. اینکه می گویم برو، یعنی بیا. میگویم سلام، یعنی ختمِ کلام. این تناقض ها را می فهمم، می بینم اما .. دستِ من نیستند. من برعکسم، من روانی ـم. خرم. یعنی فقط ناراحتم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۳
نقطهـ .

ک هیچ روحی توی تاریکی های چند ساله ی این وبلاگ نیست. کسی غیر تو، پرسه نمی زند لای این کلمات. بر این نوارِ بی صدا، یک نجوای ثابت است، خالی نیست. لحظه لحظه هایمان می گذرند و خیال و وهم می شوند، مثل ثانیه ای ک گذشت، امروز .. سالها از من گذشته است. من یک حقیقتم، گم شده توی روز های دور، من یک نسخه ی کهنه شده از افکار تو بوده ام. تحت تاثیرِ هزاران موجود. تحت تاثیر دیوار ها، کَر ها، تحت تاثیرِ غمِ یک سفره ماهیِ کهن سال در مجاورت آزمایش بمبی هیدروژنی، توی اقیانوسِ نا آرام. من از توی زمان در آمده ام، من کلماتم .. قدرتمند تر از حالِ تو. من یک نوای ضبط شده ام، یک احساس، یک بیست و سه و چهار و پنج سالگیِ رقم زده نشده ام. یک آینده ی نا معلوم. و دور نمای مقابلم مثلِ جای فعلی ـم تاریک است و بوده است و طی می شود همیشه بدین شکل. آه ای آینده ی اتفاق نیفتاده ی من، توی کدامین کوچه، کدامین قلب، کدامین ذهن می پیچی بعد از درد. توی کدامین زخمِ کهن رخنه کرده ای. آه ای آینده ی تباه آلودِ من، بی ثمر بودن را قیاس خویش مکن. تو گم شده ای، یک گمگشته ای .. تنها ساکنِ مطلق این جزیره ای. و گذر خواهی کرد. و رد می شوی و یک نجوای گنگ و نامعلوم می شوی، توی رد شدن هایِ زمان. و پیچیده تر می شود، بیشتر سردرگم می شوم. یک چیز از آینده را به یاد می آورم. چیزی شاید، مثل خط های سرنوشتِ رقم زده شده ام را. کلماتِ اتفاقی توی زمان، توی باد می چرخند و مقابلم، معنا می شوند. خود را با بی ثمری قیاس نکن، این تنها برهه ی کوتاهی ـست برای گذر کردن .. به سرعتِ همین گذشته ای ک رفته است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۰
نقطهـ .
توی این زمان از شب اتاق را جز نور سفید صفحه ی نمایش، چیزی روشن نمی کند. عقربه ها توی تاریکی دیده نمی شوند و زمان یک جور، ساکت و بی صدا خرامان می گذرد و همه جا ساکت است. شهر خوابیده است و یک هاله ی قرمز بد رنگ، تاریکی آسمان شب را پوشانیده است. انعکاس چراغ های زرد روی آجر سه سانتی های قرمزِ رنگ ساختمان های نواب. یک جور تکرار القایی، یک جور زندگی خارج از عدالتِ انتخاب الهی. و اعتراضی نیست بر آن، کسی نمی بیند این میله ها را. کسی نمی بیند قلب های ضعیف شده و سوی کم چشم هایمان را. فراموش کرده ایم حس قدم زدن روی خاک را، حفاظ کشی کردیم رنگِ سبز طبیعت را توی پیاده رو ها، یا میانِ حفاظ های اتوبان. لحظه ای گوش ها از اصوات خالی نمی شود. در آسمانِ هیچکسی اینجا ستاره ای چشمک نمی زند. یک رنگِ خاکستریِ پوشالی روی حقیقت ریخته اند. روی گوش ها و چشمانمان را پوشانیده اند. چیزی مصنوعی مشامم را پر کرده است و بر بوی خیسی چمن دلتنگی می کنم. بر حس کردن خنکای شباهنگاهی درختان روی پوست، بر آهنگ وزش باد. راهمان را گم کرده ایم و قرن ها از خانه دور افتاده ایم و گیر کردیم توی یک برهه از زمان. توی یک کوچه در احاطه ی کیلومتر ها کوچه ی دیگر. یک کلنی، یک اجتماع. ما اینجا گیر کرده ایم و حتا خود نمی دانیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۹
نقطهـ .
نمی شود پیجیده اش کرد. نمی شود آن را برد توی پیچ و خمِ کنایه و این استعاره های ادبی، یک توصیف پیچیده .. کشیدن پای ابر هایِ مشکی و انطباق دو امتداد آبی و ربطش دادن به انفجار ستاره ای، یک آمد و شد خورشید و ماه و این صحبت ها. ساده تر از تمامِ صحبت کردن هاست. توی یک نسیم است، و یک نجوا. توی رقصیدن شال گردن است و زلف هایِ یار. توی یک نگاه است، توی گرگ و میش. توی کشیدگیِ یک لبخند است و انحنای بلندش و بسط پیدا کردنش به گونه ها. و تجمع توده ی نرم و پنبه ای پوست، زیبا تر از آن ابر های سفید پاییزی، وسوسه ی خارج از تحمل برای کشیدنش. توی یک خواستن است. و این قدرتمند تر از جاذبه است. مثل گردبادی ک عاشقانه در برش می گیرم می چرخم توی هوا و می گردم و کشیده می شوم به درونش. این توی شیبِ یک تپه است، در میانِ انبوهِ ساختمان های بلند و مصنوعات انسانی. این یک کنج خلوت است و خارخ از دید، بین درختان و بوته ها و شاخ و برگِ کوتاهشان، در احاطه ی پیاده رو و عابرانِ نابینا .. و محرم می کند تاریکی به ما هم را. این توی یک بعد از ظهرِ رو به غروب است. این یک سراشیبی ـست ک زمان تویش سر می خورد. گرگ و می شی ک سایه ها روی هم می افتند و یک رنگ می شوند. این از چشمان توست ک من، من می شوم. این جریانِ باریکه ی آبی ـست ک دریا می شود. از توی لبخندت و سیاهی های چشمانت، جریان قدرتمندِ حقیقت توی وجودم سرازیر می شود و آنوقت است ک همه چیز معنا می شود.

اینها معنی آرامش می دهند و چ طولانی زمانی غریبه بوده ام با این معناها. برای لبخند زدن به دیوار ها، یا ک صورتِ بی روحِ مردم توی دالان های تاریکِ نواب و دقت کردن به گربه ها. اینها احساساتی بودند، ک از یادم رفته بودند. مدفون شده بودند زیر غبار زمان و از یادم می رفت مثلِ جدا شدن دود از سیگار و کم کم خاکستر شدنش می ماند. به یک روند فاقد اهمیت و دور از چشم. تابوت های تکراری، یک در میانِ هزاران کشته های جنگِ جهانی، سیاهِ لشکر فیلمی ک از بودن فقط لباس هایش را دارد. اما، خاطرات بر نمی گردند. زمان رو به تحریف می بردشان و بعضی اوقات، قسمت های عوض شده ای ک دوست داشته ایم را به یادم می آوریم دگر بار. اما اهمیت ندارند اینها، بالا آمدن از دره ای ک بدان برگشته بودیم. پا دوباره محکم روی نوک قله کوبیدن، یک ریه ی نچندان سالم اما پر از هوا برای فریاد زدن. پر از دلیل، پر از دور دست هایی برای پیمودن. برای دوباره تنها نبودن. برای علت دادن به قدم ها. برای ثبت کردنِ کادر مستطیل شکل تصورات، این بار خالی از تنهایی .. مدت زمان زیادی گذشته است و حال، زمان طولانی تری شاید برای گذر کردن داریم. و هیچ رنجی نیست، بر اتمامی ک به سمتش می رویم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۴
نقطهـ .