خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

صبح ها را شب می کنی و تمام عرق هایی ک می ریزی، از اینجا به آنجا، از این سوراخ توی دیگری دست می کنی و به عادت سگ دو می زنیم، مَثَل وار می شود صدای سگ و خروس، اول و آخر روز و ضرب المثل می شود و حکایت می شویم توی قصه ها. و در انتها تماما در بر دارنده ی هیچ معنایی نخواهیم بود و خالی از هر بخش متعالی هر چیزی، صرفا در خدمت امیالمان هستیم و جز احترامی به لذت ها، خلاصه نمی شود زندگی هامان. خلاصه می شود تمام تلاش های بشریت برای یک راحتی بیشتر، تختِ خواب نرم تر، غذاهای خوشمزه تر، زنانِ زیبا رو تر. و حتا، از بافتن فلسفه و قطع شدن درختان و کاغذ هاشان، منطق را خط خط می فروشیم و از پولشان دوباره به همین منوال، گم می شویم توی این چرخه ی پوچ و پیر می شویم. ما جدا نمی شویم ازین ادراک، ازین خواستن هامان. از امیال طلبی هامان. چنان معنای عجین شده ای با انسانیت، بدین اشرف مخلوقات. گفتن تمامی اینها و بودن واقف بدان و بعد، حس تنفری ک می آید و فردا باز هم تکرار دیروز هایمان خواهد بود. ک آگاهیم و هیچ سهمی نیست، برای اینطور نبودن هامان. ک شاید سرنوشت والای بشر، هیچ جز این نبوده باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۵
نقطهـ .
انتخابی در کار نیست و مرا هیچ دخلی نیست به این بی فعالی، به این نبودن ها و اما، همواره چنین میل متعالی بودن هایی، خیال پردازی هایی ک می کنم برای خود، اینجا می کشانتم و گم می شوم، لای آرشیو های قدیم و غرق در حسرت، افتخار؟ برای تمام آن چیزی ک بوده ام، تمام فی البداهه های قشنگی ک می توانسته ام و حال، به تکرار برایتان گفته ام ک دگر نمی توانم اما، فصل هندوانه است یک جور هایی، می دانی؟ و چ کسی مانده است برای فهمیدن، برای خواندن .. برای حسرت خوردنی ک زوالِ زمان نصیبم کرده است و تکرار و روزمرگی های نجات دهنده ام. آینده چنان دور به نظر می رسد و تلاش ها تماما فارغ از نتیجه ک مرا جز بی خیالی و سبک سری و دراز کشیدن توی گذر ثانیه ها، عاقبتی نیست و این روز ها، کمتر غصه می خورم برای روح تباه شده ام. برای این فیزیکِ ضعیف، برای کوتاه تر شدنِ بلندای روحم ک می رسد دست هر کسی به آن و شکایتی نیست، برای این ارتقای برعکس، برای مثل همه ی مردم بودن. برای سیاه لشکر شدن هایم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۲
نقطهـ .

Been trying to meet you
Hey
Must be a devil between us
Or whores in my head
Whores at the door
Whore in my bed
But hey
Where have you been
If you go, I will surely die

We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained

Uh said the man to the lady
Uh said the lady to the man she adored
And the whores like a choir
Go uh all night
And Mary ain't you tired of this
Uh
Is
The
Sound
That the mother makes when the baby breaks

We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۶
نقطهـ .

هرچند ک نمی تونم بگم، هیچکدوم از حرفایی ک ازم شنیدی رو از ته قلبم نزده بودم اما .. ناراحت کردنت برام، مثل ناراحت کردن یه بچه می مونه. ناراحت کردن یه موجود ساده ی بی گناه، ک بی اختیار اشتباه می کنه. تو همونقدر هنوز، برام معصوم و مظلوم موندی، فرقی نکردی تو تصورم فقط .. مثل یه بچه خوناشام می مونی، ک طبیعتش کشنده ـست و نمی شه نزدیکش شد. همزمان ک آدم رو به خودت جذب می کنی، باعث آسیب هم می شی. و این انتخاب خودت نیست، این دست خودت نیست. این چیزیه ک ازش زجر می کشی حتا، بخاطرش از خودت متنفری؟ حکایت دیو دیدنت توی آیینه، حکایت قدیمی ـه توئه و عمقش رو من حقیقتا، هیچوقت نمی تونم درست درک کنم چون تو برای من، هرچقد ک ازم احساس کنی ک چقد منزجر شدم ولی، باز کسی هستی ک می تونی با تکون دادن انگشت کوچیکت تکونم بدی. این جمله ها ک می خونی، بعد دیشب بی اثر تر از همیشه ـن. دفعه ی بعدی ک میای تو وبلاگم کی ـه؟ چقد می گذره از اون شب. می خوام یه سری حرفا رو بزنم چون فکر می کنم، واقعا داره تموم می شه برای همیشه.


من خیلی متاسفم - هرچند خیلی کلیشه ای - تو همونقد ک خودت هیولا می بینی، برای تو مثل یه هیولا رفتار کردم. و این اتفاق جدیدی نیست. هیچوقت نتونستم درست بفهممت، و بدونم چی می گذره داخلت. سه سال ک رهات کردم، و جلو چشمت کارایی کردم ک قلبتو به درد میاورد و تو رو بیشتر با لگد هول می دادم توی گودال تنهایی ـت. منم، علتِ تمام چیزای بدی ک از خودت می شناسی. منم علتِ نیاز به قرص خوردنت، به دکتر رفتنت .. به توی تاریکی نشستنت، به ساعت سه صبح رسیدنت، به عدم تمایلت به آینده، به نداشتن خیال و رویا .. به مرگ خواستنت. من باعثش بودم. این خماری شیمیایی ک حس می کنی، مقصرش من بودم. دیشب به این فک می کردم ک هیچوقت، ما حامی همدیگه نبودیم. برای اون یکی، تکیه گاه نمی شدیم. می دونی، منو تو بعد این همه سال و این داستانا، حالا خیلی شبیه هم شدیم ولی .. یه سری تفاوت داریم. وقتی بعد اون همه مدت هم بهت برگشتم، بدون اینکه بشناسمت، یه بازی رو شروع کردم. می دونی، زمان برای ما متفاوت می گذره. من توی دومین باری ک دیدمت، فهمیدم ک داره چ اتفاقی برام میفته. ولی تو، از گنگی چند ساله ی نبودنم، نمی تونستی یهو از آسمون بیفتی تو دامنم و همه چی به خوبی و خوشی، بره تو یه کنج خلوت و تاریک و ماچ و بوسه های یواشکی. من اینو درک نکردم.


من اینو درک نکردم و تو، حتا اعتراض و مخالفت هم نکردی، فک کنم حال عاشقونه ـم رو دوست داشتی. دلت می خواست ببینی ـش ولی نه الان، سه سال پیش .. سه سال پیش ک نرفته بودم و عاشقم بودی. من دیر اومده بودم، خیلی دیر اومدم. این سئوال رو از خودت بپرس، ک اگه اینجوری نمی شد .. اگه اینقد بد نمی شد همه چی، حاضر بودی باهام زندگی کنی؟ من وضعیت عجیبی دارم بیتا. من خیلی می خوامت، ولی اگه جلوم پیدا بشی شکنجه ت می کنم. چون تو مظلوم تر از اونی ک جلومو بگیری، و من حالا کثیف تر از اونم ک ظالم نباشم. من اونی شدم ک جنایتش رو می کنه و بعد، واقعا ازش پشیمون می شه اما وقتی ک دوباره موقعیتش پیش بیاد، جنایتش رو انجام می ده. از کنترلم خارج شده. و نمی خوام دیه بهت ظلم کنم، نمی خوام اذیتت کنم. نمی خوام دیه تو زندگیت باشم. واقعا اهمیت نداره ک بیشتر تقصیر کی بود ک به اینجا رسیدیم، در هر حال، به اون یکی هم نتونستیم کمک کنیم تا اینقدر همه چیز بد نشه.


می خوام این وبلاگ رو حذف کنم، برای من اینجا همه ـش تویی. فکر می کنم زمانش دیه به سر رسیده، زمانش شده ک ببندمش برای همیشه. اینو باید می گفتم چون فک می کردم توام باید مثل من این موضوع رو پیش خودت هضم کنی. گذر زمان برای من همه چیز رو بهتر می کنه، برای تو ولی اینطور نیست. نه حتا سه سال، توی اصول اخلاقی ای ک همیشه ازش اینور اونور جار زدم، نسبت به کسایی ک بهمون دلبستگی دارن مسئولیم. من نسبت بهت مسئولم، ولی من کسی ـم ک فقط بیشتر گند زده به همه چی. نمی دونم بیتا، نمی دونم. منطق خراب من می خواد خودمو ازت دور نگه داره. ولی، اگه من در قبالت مسئولم، اگه یه سه سال دیه رو تجربه کنی چی. نمی دونم بیتا، تو بهم بگو چیکا کنم. بهم بگو، بهم بگو ک بمونم. اگه می خوای.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۷
نقطهـ .

عادت کردن به بعضی چیز ها، به آنکه در وهله ی دوم باشی، مقدم بودن هر چیزی به تو. آنوقت ها ک نیست می شوی و من می مانم و دستانی ک به هیچ، مصلوبند. نه حتا سنگ ریزه ی کوچکی، برای دستاویز قرار دادن و نگه داشتن خود. اما اینطور نمی شود، هر بار می شکند و می افتم، سقوط به درونِ دره ای بی انتها، ک نه برخوردی هست و اتمامی، نه نجاتِ و پایان خوش و لبخند زیبای آشنایی. تنها، معلق ماندن در هوا، و از دلهره ی سقوط داخل سینه ام کم نمی شود. عادت نمی کنم و برایت ک می گفتم، تلاشم برای ماندن را فقط به "ترسیدن" هایم ربط می دادی و من، فرو میریختم از درون .. حسی به مراتب بدتر از آن سقوط. متهم به "نبودن". نه حتا سایه وار، ک نه حتا به تظاهر .. آیینه ی من بودی و هر آنچه ک نشانم دادی را، می بلعیدم و حال، تنها نمی دانم. همه چیزی ک برایم مانده، دلهره ای ـست توی سینه ام و تمام چیز هایی ک نمی دانم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۳
نقطهـ .
من مرده تر از آنم ک کلمات، مثل قبل رو به دستان و انگشتانم لبخند داشته باشند و تراوش شود، بعد اراده به شروع یک متن روی این وبلاگ تمام آنچه ک می خواستم بگویم و نمی دانستم. توضیح دادنش برایم سخت تر از آن است ک بتوانم اما، یک جور هایی من فقط وسیله می شدم و خود کلمه ها، می آمدند و روایت می کردند چیز هایی ک می خواستم را. اما حال، دگر مثل قبل نیست، نه نثر اینگونه است، نه روایتی ک می خواهم. هرچند ک این حرف نیز خود قدیمی ـست اما، این یک احساس دائمی ـست، همراه من. ک هیچ چیز، مثل گذشته نیست و این خط زمانی همه چیز را با خود به زوال می برد و من، متوجه می شوم تفاوت ها را. دیدن برق دندان ها، از پس لبخند فراموشی، به اهمیت داشتنم. محو شدن، به رنگ جنگل شدن. این خواب بلند مدت مرا تاریک کرده است، کم رنگ و کم سو، برای احساس کردنِ چیزی زورِ به یادآوردن می کنم. ک چمنزار بعد باران چ بویی داشت. ک آن روز های اول توی بازار، زندگی چ دردی داشت.

حکایت های کسشری ک تماما، گاه به گاه می شنوید ازم. چشم هایی ک برقشان را می دهند از دست. یک لیپتون توی لیوان سوم بودن، اینطور هست، نیست؟ این را برای تو می نویسم، صرفا تو. ک خالی از توجه هر کس دیگری بوده است اینجا و اما تو، سایه وار توی روز ها به دنبالم و شب ها چ مطلق، در بر گرفته ی تمام دنیایم و آن وقت ها ک تاریک است، بودنت فراگیر تر از وجودم می شود. روی در و دیوار کشیدنت. توی خواب، پشت چشمانی بسته، توی تخیلاتم به زشتی لبخند زیبایی نثارم می کنی و من از خلسه ی تخیلاتم به درونِ واقعیتِ تو کشیده می شوم و ناگاه ک می فهمم، رفته ای. نه یک طورِ موقت، و امیدوار بودن به یک برگشت. این نواری نیست ک تویش جایمان تکرار شده باشد و دست، به زیر چانه دم پنجره منتظر به یک بازگشت (؟) بوده باشم، نه. اما برای تو، همینقدر کافی ـست. این تمام چیزی بود ک می خواستی، ک دوباره تو آنجا و من، گیر کرده پشتِ این کلمات، پشت این خوابالودگی ها و حکایت ها، بعدِ روز های تکراری توی شب های کش آمده، ساعتِ سه صبح کلماتم را به دنبال چیزی، ک نمی دانی می گردی و این تنها تکراری ـست، ک می خواهی. نه تکرارِ روزمره وارِ سه بعدی ـم، توی روز هایت. ک همانطور ک می گفتی، بهانه ای بودم برای عشق ورزیدنت تنها به عشقی ک حس می کردی توی رگ هایت. و نه من، و نه هیچ از من. ک تنها مثل فندکی بودم، برای روشن کردن سیگارت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۴
نقطهـ .
به وسعت تخیلت و هر آنچه ک یادت هست ازم، به گردن خواهم گرفت تمام گناهانم را و بعد، جلادی خواهم خواست و مجازاتی، به عمق حجم نفرتی ک از من داری و با لبخند و چشمانی بسته، به استقبالِ این "حق" و "قضاوت" مطلقِ توی نگاه معصومانه ات خواهم رفت و باکی نیست برای ابلیس بودن، برای طرد شدن از جهنم زندگی. ک نه خودخواهانه می برُم نوار تکراری زوالم را به قیمت زجر کسانی ک به من زنجیرند و نه تلاشی هست برای تغییر، برای ایستادن مقابل این تزویر. یک تماما "بی توجهی" و یک "هر چ خواهد شد، می شود" ریشه دوانده توی نگاهم و میلی نیست برای شکستن این روزمرگی هایم. اتفاقی ک خواهد افتاد، واقعی تر از تو و تمام ادعاهایت، مرگی ـست ک در تعجیلش هم نخواهد بود. چرا ک به مثابه ی رستگاری بر ذهن دائم الزجر من خواهد بود و این لطفی نیست ک روا دارم بر خود. فقط می ماند تکرار و تکرارِ این داستان های تکراری، زندگیِ آدم تماما بیداری ک دنبال درمان نخواهد بود، برای روح بیمارش. تنها ثانیه شماری بر یک اتمام می ماند و میلی نیست برای تعجیل، نه حتا فرار از آن. نه حتا خیال پردازی برای پایانی غیر آن. مرا شیطانی یاد کنید، ک حهنم طردش کرد.
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۶
نقطهـ .