خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

من می دونم ساعتای طولانی با عصبانیت پیاده روی کردن ینی چی، می دونم توی تخت خوابت به اصرار دراز بکشی و بو بگیری و نتونی بخوابی و درمونده بشی ینی چی، من می دونم به چیزای خوب نگاه کردن و فک کردن اینکه از بین می ره و نابود می شه و توخالیه ینی چی، من می دونم کدوم ورِ حقیقت رو باور کنم، می دونم کدوم بخش از احتمالات رو پیش بینی کنم، من می تونم براتون آینده رو پیشگویی کنم اما نمی تونم عوضش کنم، هیچکس نمی تونه .. این حرفا کسشره. من می تونم بهتون آموزش بدم چطور یه قلب رو با سنگ بشکنید و با همه بد اخلاق باشید و همه چی رو کیرتون بگیرید و از زندگی اجتماعی دست بکشید. من حتا می تونم بهتون یاد بدم چطور یه اتفاق خیلی بد رو پشت سر بذارید، خوبتون نمی کنم فقط بهتون یاد می دم باید چیکا کنید تا بتونید ظاهر بیرونیو حفظ کنید و دور بمونید از نگاهِ عجیب آدمایی ک خبر ندارن، درک نکردن چیزایی ک شما کردین رو. خیلی راحته، و تضمینی، می تونم از شر نگاهای سنگین خلاصتون کنم و حتا اگه به هیچ کدوم از اینا علاقه ندارید، می تونم چند تا روش خوب برا خودکشی پیشنهاد بدم، اگه قصد داشته باشید. خلاصه می تونید بیاید سراغم، و باهام صحبت کنید خصوصا اگه از صحبت کردن با آدمای تکراری دور و برتون خسته شدید.


تاحالا کسی ازتون پرسیده ک دختر/پسر رویاهاتون چجوریه؟ دوست دارید باهاش چجوری آشنا بشید و اینکه، به کجا برسید و تو چند سالگی و چجوری و کجا و اسم بچه ها هم حتا. یخورده خندم می گیره وقتی ذهنم می ره سمت پدر و مادرم و اینکه اونام شاید به این چیزا فک کرده باشن، و نسل های قبل ترشون و خنده ـم بلند تر می شه وقتی فک می کنم ک نسلای بعدم به این نقطه می رسن و ازش عبور می کنن و این مث یه لوپ بسته تکراری لعنتی دیگه میمونه ک ازش تو زندگیمون زیاده. می دونید، نمی خوام ج این سئوال رو بدم ک دختر رویاهام چ شکلیه. در واقع، من همیشه جوابِ این سئوال رو باز گذاشتم تا کسی ک باهاش آشنا شدم و احساس کردم ک این طرف واقعا خودشه، بیاد و جای خالی رو پر کنه واسم. بشه جواب سئوال، با تمام خصوصیات و اخلاقیاتش. اینطوری به نظرم .. درست تر بود، می دونید؟ فک کنید تو ذهنتون یه سری فرضیات از کسی ک می خواید درست کرده باشید و در عمل، کسی ک باهاش جدی می شید خیلی تفاوت داشته باشه. و اگه این اتفاق بیفته، من همیشه از خودم پرسیدم ک باعث .. نا امیدیم نمی شه؟ من جواب این سئوال رو ندادم و تو اینکارو برام کردی، حتا بدون اینکه بدونی. تمام تو و خصوصیات و رفتارت برام جواب اون سئوال رو شکل دادن. تو بهترینِ من رو شکل دادی و حالا ک همه چیز به گند کشیده شده، وقتی به اون جواب نگاه می کنم به نظرم می رسه ک شبیه یه کیر گنده ی سیاهه ک راسته برام، ک اگه سمتش برم نصیبم می شه. پس دیگه خودمو گول نمی زنم، نکته رو میگیری؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۹
نقطهـ .

باور به تمام چیز های با ارزشی ک از بین می روند و ما، ناتوان از مقاومت در برابر گذر حجم دلبستگی هامان، در تلاش بی ثمری هستیم. مثل گرفتن دود با دستان خالی می ماند. حجم لمس نشدنی اش توی فضایی بی کران منبسط می شود و تو، فقط می مانی توی نقطه ی محدود دائمی ـت برای تماشا و هر بار، چشمان باز تری داری .. ک بهتر ببینی، ک چطور می رود. و قلبت می شکست؟ بعد از این هفت صد و هشتاد و هفتمین باری ک توی این نقطه ی تکراری، محو تماشا شده بودی و هربار سرنوشت برخلاف خواسته ات تکرار می شد و از ته دلت خواستی و لبخند پهن پلیدی به فروشکستنت باز می شد. چند بار شکستی و بعد از آنکه فکر کردی همه ات رفته است، چیز های جدیدی برای شکستن بود و سرنوشت تکرار شد و بعد، باز هم همین فکر را کردی، ک دوباره شکستی و می شکنی و تکرار خواهد شد همه اینها تا ابد. و برای تو هر بار، مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ می ماند، مثل فدا کردنِ روح، غرق شدن توی سیلابِ طوفان نوح. اما بعد .. از بعد از آن پایانِ تکراری، پایان های عمیق تری خواهد بود و یک سخن قدیمی را به یاد می آوری: ک درد تو انگار، شرمی از تکرار ندارد.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۱۲
نقطهـ .

به خیال خودت و کردار اشراف گونه ات، در برابر حجم بی پایان سیاهی هایی ک دنیایمان را در بر می گیرد تک و تنها و قهرمان وار مقابل تمام چیز هایی بدی ک نمی خواهی برایم ایستاده ای و زندگی ـت را قربانی زندگانی من کرده ای، تنها به خرجِ لبخندی کج گوشه ی لبانم و جهالتم از آنچه می گذرد و تو خود، توی نقطه ای دور و تاریک، آهسته و دور از انظار من به تماشا ایستاده ای و شده ای آنکه توی تاریکی مانده است تا روشنایی ارزانی روز های سرد من باشد، به رایگان. و نامی از تو در میان هم نباشد حتا. تو آنی؟ این جملات چهار خطی توضیحت می دهند؟ این روزها دگر کمی قهرمان بودن شاید، از مد افتاده باشد، امیدوارم. افکار اشتباهی ک خود نیز در سر می پروراندم. به قضاوتی اشتباه و دور از خواسته های تو و شاید نادرست نباشد ک بگویم بخاطر خواسته های خودم هم حتا، تو را گذاشتم توی تنهاییِ امنی ک فکر می کردم و منشا این انفجار ها را، این طوفان های بی پایان را - یعنی خودم - بردم به دورترین نقطه ی ممکن و سالها گذشت. و تنهایی نه نجات بخشِ تو بود و نه من محرکِ انفجار و تو بمبی ساعتی ک فکر می کردم.


حال دست به تصمیمات تکراری من برداشته ای و همانطور ک من ندیدم، نمی بینی چیز هایی را ک باید و پشت به من و حرف هایم، قدم بر می داری و نمی شنوی فریادم را. گریه ها را؟ تمام نیاز و جلب توجه کردن هایم را. با هر قدم خرد تر می شوم و از خودم به دور، با رفتنت می مانم توی دنیایی ک دگر نمی شناسم و گوشه های تاریکِ ترسناک هم حتا، بی معنی می شود. اینها را می خوانی، اما قضاوت هایت بلند تر از تمام حرف هایم تو را می برند از من و فکر می کنی ک، نمی فهمم؟ نمی فهمم چرا؟ خالی بودن فایده از خلق  این جمله ها، خواهی رفت. خواهی دید و بعد ک شاید، ک یک روزی برای دیدن نتیجه  برگردی و بفهمی. مثل من می فهمی. ک آن روز ها نه رفتن مرا قهرمان می کرد و نه ماندن، تو را قربانی. پس اینگونه برو. برای خود، نه برای من. نه به هر علتی ک من باشد. ک اگر تداومی ـست بر این رفتنت .. تنها تماما از برای نخواستن من باشد و بس.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
نقطهـ .

دلم برات تنگ شده. :دی این برات قشنگ نیست؟ هیچ معنی ای نداره برات؟ دلت نمی خواد باهام حرف بزنی؟ دلت نمی خواد این اشتباه رو دوباره تکرار کنی؟ از چی محافظت می کنی، از چی داری فرار می کنی. چرا می خوای چیزی رو عوض کنی، فک می کنی می تونی؟ فک می کنی می تونیم توی دور ترین نقطه ی کره ی زمین از هم وایسیم و به همدیگه فکر نکنیم؟ از کی تاحالا اهمیت میدی به اینکه چی بهتره، به تلخی بی پایان، یا یه پایانِ تلخِ پر رنگ. فکر می کنی بعد از یه پایانِ تلخِ سخت، چیزی بهتر می شه؟ از کی تاحالا تو شدی کسی ک دنبال بهتر کردن چیزی باشه؟ :دی و اگه حتا برای من، چرا فکر می کنی این برام بهتره. چرا به جام تصمیم می گیری، چرا چیزی ک می خوام رو به قضاوت غلط ازم دریغ می کنی. چرا اینقدر خودتو ازم می گیری ..

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۸
نقطهـ .
به واقع قبول کردن وظایف اجتماعی خود، می دانی؟ پوست انداختن به یک نحوی، تغییر کردن .. از دست دادن میل به آرزو کردن، توی جبرِ اجتماع به همان قوانین قدم بر می دارم و پاهایم ک می شکند، اهمیتی ندارد و حتا دگر دلم هم نمی سوزد. نه برای خود، نه حتا برای کسانی به مراتب در جایگاهی خالی تر و فرو تر از خودم و سنگدل تر از همیشه ام. در یک فاصله ی طولانی با تمام چیز هایی ک از من به یاد دارید و لحن کلماتی ک در خلق کردنشان قادر مطلق بودم و حال، سست تر از همیشه در تخیلات، توی بی اهمیت ترینِ واقعیات بیدار می شوم روز ها را. برای کسی ک آرزوی تمام شدن این خواب آلودگی را می کرد شاید، نتیجه آنقدر ها هم دلچسب نبوده باشد. می دانی؟ همیشه به همین نحو بوده است و این هم تنها مهر تاییدی ـست بر خطِ زوال زمانی ک تویش وقت می گذرانیم سمتِ مرگ. ک این توی نگاه هاتان پیداست، توی رفتارتان می بینم. توی صورتم هیچ، توی نگاهم هیچ، توی کلماتم هیچ عمقِ دست نیافته ای نیست. کاملا رو و کسل کننده، حلول کردن شکل تکراری کارخانه ای جامعه توی "من" بودن هایم و از دست دادن تمام علت هایی ک به واسطشان می شود برای یک نفر، دلتنگی کرد. اما برای تو، آنچه می بینم اینطور نیست. ادعاها و لجبازی های قدیمی ـت تو را کور می کند و نخواهی فهمید چ می گویم، شاید در آینده ای چ بسا بسیار دور، ک بفهمی ک چقدر بهتر شده ای و از بعد از این فارغ شدن. چ آزادی برای طغیان کردن ها، برای شدید ترین عصیان کردن ها. قدم گذاشتن توی دنیایی جدید، پشت به پناهگاه مخروبه ای ک من بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
نقطهـ .
برای تمام تصمیم هایی ک به جایم گرفتی و حق من بود، ک بخواهم حتا بدترین ها را برای خود و تو .. به قضاوت از من نبری، طردم نکنی. دورم نیندازی، ک به تکرار سالهای قدیم بر آمده ای و لذت بردن از طعم شیرینِ انتقام و این صحبت ها؟ نه، و تنها ذهنم توی هفته های کش آمده پارانوید تر می شود و تنها تر، خالی تر از حضورت و نشانه های بودنت کم کم محو می شوند و این غبار را، باد می برد با خود و کمرنگ می شود هر چ ک از تو به یاد می آورم را. و این کمرنگ شدن به سانِ از یاد بردنِ خود است، مثلِ یک جسدِ زنده شدن، جزئی از اکوسیستم بودن، یک سیاه لشکرِ غافل از بی معنی بودنِ خود حتا. لبخندم را نگرفته بودی ک با رفتنت به من برگردد. می فهمی؟ بهانه هایی ک تکان می دهند دست و پایت را به سمت رفتن، به سمتِ نبودن و خالی کردن جایت کنارم و خیرگی چشم هامان - چشم هایم - به صفحات و عکس ها و نوشته ها. بهانه نکن دروغ ها را، ک علت رفتنت، نجات نبود. توی تابوت زندگی ـت تنها برای یک بدن جا بود. برای تو. تویِ تنها، و نه منی ک چند وقتی می شد ک به جسد ها می ماندم. توی این قاب دو جسد جا نمی شد و من یک کمی، روی مخت بودم. جذابیت های زنده بودنم هرچند به تاریکی و غم، سرگرمت می کرد؟ ک حال با محو شدنش بریدن ازم راحت شده باشد. ک دیگر نخواندن اینجا هم حتا.

به لجبازی با زندگی، به دهان کجی به مرگ، به بازی دعوت کردنِ نیستی، به فرو کردن تیغ ها توی رگ. به چشم بستن روی تمام معناهای دنیای بی معنی. قدرتِ فشار دادن دکمه ی قرمز رنگِ قتلِ عام میلیونی. تو آنی و من، آنم ک می ماند و داستان درست از بعد از لحظه ی اتمام، برایم کش می آید و تنها می شوم. نه با یک تراژدی، با خاطره اش. و به چیزی لبخند می زنم ک سعی کردم بهت بفهمانم بار ها و تو، نتوانستی. آنقدر علتی ک برایم کافی بود، برایت کافی نبود ک بپذیری. برای ادامه دادن، نیازی نیست. یا ک اجبار و علتی. ک فقدان هرکدامشان سستت کند و دلت فرو بریزد از فضای بی کرانِ خالیِ خلقت. این صفحه ی به غایت تاریک، ک همه چیز خوار است همانقدر خالی ـست ک کاغذی سفید، آماده برای کشیدنِ نقاشی. و تو خود به عنوان یک نقاشی شاید، زیادی تنها بودی و دورت خالی و خالق بودن را دوست نداشتی. و شاید منطقِِ بی نهایت ها، پاسخ دهد این پوچی را. نقاشی کردنِ نقاشی ک نقاشی اش نقاشی می کند و به همین نحو تا ابد.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۱
نقطهـ .