خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

ایستادن درست در همان نقطه ک آغاز تنهایی بود. ناگاه چشم بازکردن و دیدن جای کسی ک کنارت خالی بود. لحظه ای مکث، به ناباوری و بعد ریزش افکار سردی از مغز، به عمیق ترین حفره های قلب و ترسی ک می رود توی پاها. به تکراری آشنا، نه می توانم رفت، از آخرین نقطه ی باهم بودن، نه می توانم ماند، توی دنیایی این چنین تیره و درهم. ایستادن و درخت شدن و خشکیدن، به انتظار از برای احتمالِ شاید برگشتنت. سرک کشیدنِ نگاه توی تمام گوشه های تاریکِ این دنیا. سرکشی توی دالانِ هیولاها، به عمیق ترین قسمت دریاها. فریاد زدن نامت توی صورتِ ادم ها، حتا کر ها. و دنیایی تماما پر از نبودنت. در اعترافی بی ثمر سپری کردن روز ها را، بی هدف. ک با برداشتن هر قدم از تو نه، از خودم دور شدم. برایت توی دفترم نوشته بوده ام: «ک یک مشت کامل قرص های سفید خوردم و مرا از سیاهی های زندگی نمی برد. ک یک جنازه روی تختِ من خوابیده است و هیچوقت نمی رود.»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۰
نقطهـ .

به تنهایی و غم می رقصیم به دور هم تا ابد. به تنهایی و غم می رقصیم دور هم تا ابد. بیرون پنجره ی اتاقِ تاریک من، تصویر غروب خورشید نفرت انگیزی ـست از پشتِ سیمان های سیاه بی روحی ک یک تجلی از صرفا ماده بودن جهان می دهد و تماما از هر فلسفه ی فرا حسی خالی. دور نمای روز های باقی مانده ی به شماره افتاده ات، به سمت دهان بزرگ بی رحم این پوچیِ بلعنده روان شده است و ناخن هایت روی جریان زندگی، در مقاومت بدین تلخی کشیده می شود و صدای گوشخراشی می دهد. تمام گزارش های فلسفی از میزانِ اهمیت داشتن حضورت توی این جهان، و تجربه های تلخِ حسی ـت، و وابستگی هایی ک از پس عمر می آید، حکایت از "هیچ" دارد. هیچ اهمیتی ندارد. این هیچِ نفرت انگیز. این تنها اتفاقِ ناگریز، این تنها پر رنگ معنای بی رقیب. یکسان بودن اهمیتِ موی نازک سیخ شده ای، روی پوست آسیب پذیرِ کیسه تخم یک گراز، با انسانی متفکر به همراه ادراکی کافی و اهدافی والا و سرانجامی یکسان در دنیایِ بعد از مرگ از مرگ از مرگ. بیا ک به تنهایی و غم برقصیم به دور هم تا ابد و برگردیم به درون غار ها، از یاد ببریم تکلم را و جهان را فراموش کنیم. شناخت از دایره ی کوچکِ نگاه فراتر نرود و از آتش اتفاقی حاصل شده توی طبیعت، وحشت کنیم. معجزه بخوانیمش. بپرستیمش و برقصیم به دورش و اندکی گرم شویم. برقصیم به دورش و فراموش کنیم فراموش شدن را.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲
نقطهـ .
اینجا بیشتر از همیشه مال من است و مخاطبانم، از تمام آدم های خیالی دور و برم، خالی. نه حتا نوشته های راحت و بی دغدغه ای خطاب به خود. احساسی شبیه به آنکه، ادراکی کاملا آزاد داشته باشم و خالی از اختیار برای تصمیم گیری، توی زندانی نامرئی در بندم و خود شاید به درستی عاجز از یقین این باشم ک آیا .. دستانم بسته است به راستی؟ نمی دانم. و از تو خالی، سرشار از تمام اینهایم. تمامِ نمی دانم هایم. سرانجامش به کجا، تا چ هنگام و اصلا چرا، دست به زیر چانه منتظر نشستن کنار سایه ی ساکت درخت بی آزاری ک در شباهتی بی ثمر با تو، تنها ایستاده است و تاثیر ملایمی دارد بر جهان خویش. منتظر به افتادن اتفاقی هستیم ک تخیلات بر آن گمان هم نمی برد حتا و توی گذرِ آرام زمان، خوراک کرم ها می شویم. ک جای دندان های کوچکشان روی روح، درد هم ندارد حتا و فقط آن هنگام متوجه "از دست رفتن" می شوی ک ناگاه به خود بیایی و ببینی ک بخش اعظمی از تو، توی کش آمدن هایِ روزمرگی، از دست رفته باشد. تماما بی صدا .. ک ناگاه بفهمی، بعد از تمام لحظه هایِ این سکون، برای هر چیزی دیر شده باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۸
نقطهـ .
هیچ تضمینی نیست ک تجسم رویا گونه ی خواب هایت توی بیداری، به همان مقدار زیبا باشد ک می پنداشتی. ک شاید، بعضی اوقات بهتر باشد .. از توی دنیاهامان رد نشویم، دور از هم و خیلی نزدیک بمانیم و قبح ها را نشکنیم؟ شاید، تا قبل این جریانات هنوز زیبا می بودم. آنچنان رویایی و دست نیافتنی از توی عکس ها و لبخندم، معصومیتی کودکانه داشت و تاریکی و سرمای اواخر پاییز، توی سویشرت سبز رنگم جاودانه می شد و باقی می ماندم توی بخش زیبایی از تخیلاتت تا ابد. اما، اینطور نماند و یک شب دستانم از خواب بیرون ماند و چیز هایی ک نباید، درز کرد و مرز های خواب و بیداری درهم شکست. تصاویر و صحنه های توی تخیلات، به دنیای رو به زوالِ روز هامان نشت کرد و لبخندم، رنگ باخت و قبح رویا گونه ام شکست. نه به آن جادویی ک فکر می کردی، آن موجود منحصر به فردی ک توی خیالت بودم. توی واقعیتِ کسل کننده کنارت قدم زدم، لبخند هایی مسخره زدم و از چشم افتادم. دگر چیز چشم گیری نبود، دگر هیچ چیز نبود برای بهانه کردن. انگار ک، همه جادوی دنیا از بین رفته باشد. انگار ک، درست از بعد از تغییر نوع نگاهت .. ناگهان از پا افتاده باشم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۰
نقطهـ .