خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

پای قبری نشستم و اشک می ریزم ک حتا، یقینی به پر بودنش نیست و تنها نمی دانم. و این ندانستن جلوی اشک ریختن مرا نمی گیرد. توی گرم ترین بخش سال و زیر آفتاب هم، لمس حجم سنگی ـش سرد است. مطابق با تمام آنچه به یاد دارم. حجم سرد بی روحی ک زیر انگشتانم واکنش نشان نمی دهد، سرد و معذب پس می زند مرا. نشستن پایش سخت است، حتا آنجا هم می راند مرا. و دور از آن،  تمام مسیر ها در منتها علیه همان جسد کش می آیند. هر چ دور باشم فرقی نمی کند انگار، در یک قدمی من خوابیده است و در یک بی محلی دائم، در بی توجهی مطلق به من است و گوش به من نمی کند اما از مقابل چشم هایم هم دور نمی شود. انگار، مرا می خواهد .. ک زیر نگاهم سنگ باشد. انگار مرا می خواهد ک زیر نگاهم مرده باشد، تنها. و همین. مثل یک جنازه نامرئی ک انگار، به دوش کشیده ام. گوشه ی تمام دنیایم نشسته است و از یادم نمی رود. بی هیچ حرفی، با چشمانی بسته و تماما غافل از من و تجربیات حسی ـم، فقط گوشه ای از ذهنم به آرامی، تا ابد مرده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۴
نقطهـ .

خیره به تو، از جایی آنقدر دور ک راه برگشتنی نباشد. نه حتا اگر تصمیم گرفته باشی به دنبالم، توی گودال های پوچ این دنیا بیایی و چشم ببندی به تفکر، به منطق نگاه نکنی، به یاد بیاوری رنگ هایی را ک باور نداری. آنقدر دور ک انگار، هیچوقت نبوده باشم جز این. مثل پریدن از کوه به دره، مثل افتادن از آبشار می ماند. درست از بعد از لحظه ی به هوش آمدنِ با سردرد، وقتی ک بفهمی یک قسمت مهم را از یاد برده باشی. اسمت را، جایی ک بوده ای .. علتی ک فرار کردی. :D هرچند لطف الهی باشد و نوار های جدید حافظه برای انباشت کردنِ خاطرات جدید اما، جای زخم ها از بین نمی روند. حتا اگر به یاد نیاوری ـشان. این خط های موازی روی ساعد دیگر چیست. چرا ظرفیتِ قلبم اینقدر خالی ـست؟ قسمت های خلوت شده ی توی موهایت، تار های سفیدِ روی شقیقه .. این نگاهِ تلخ به آدم ها ک از راحتی خالی ـست، حتا هنگام نگاه کردن به چشمان خودت، توی آیینه و هیچ نمی دانی، ک علتِ اینها چیست. این منِ حاصل از تو، ک هیچ نمی داند چرا. این منِ حاصل از تو ک فراموش کرده تماما خود را. نگاهِ زمختم، حتا به مهربان ترین چشم ها و چشم گردادن هاشان. این دنیایِ عجیبِ هر روز من است، با دقت به واکنشِ آدم ها .. از حضورِ سنگینم. تفکر به آن و تبسمی تلخ.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۸
نقطهـ .

من شاید، بعد از رفتنم، دفعه ی قبل. آخرین خواسته ت بودم اما بعد، وقتی ک برگشتم انگار، همه چی کلیشه ای شده بود. انگار بهشت به اون قشنگی ک فکر می کردی نبود؟ انگار فهمیدی ک اصلا دوست نداری اینجا باشی، فهمیدی ک این تنها چیزی ک فکر می کردی شاید دوست داشته باشی ـم با بقیه هیچ فرقی نداره. فهمیدی ک شاید اصلا، نمی تونی چیزی رو دوست داشته باشی. فهمیدی ک منم مثل دنیای هر روزه ـت خاکستری ـم و لبخندم، هیچ حسی بهت نمی ده؟ ک وقتی می بوسیدمت، شبیه خیال پردازی هات نبوده؟ فهمیدی گرمای بغل کردن معشوق، کسشری بیش نیست و تنهایی رو با کسی قسمت کردن و معذب نشدن فقط یه خیال باطل بوده و استثنایی نیست، به هیچ. برای پوچی استثنایی نیست و این گودال، براش هیچ چیز بزرگ نیست. ک ازش رد نشه، ک نگهت داره. ک بمونی. ک بخوای بمونی. من می فهمم، نمی فهمم. من دوسِت دارم هنوزم، ندارم؟ من امید دارم ک برگردی، و هیچوقت بر نمی گردی. من می دونم ک اینا رو می خونی .. و عوض نمی شه هیچی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۷
نقطهـ .