خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

و ناگهان انگار، همه حرف هایم را از یاد برده باشم. مثل پرنده ای ک به قفس عادت کرده باشد، ک پرواز کردن را از یاد برده باشم. یادم نیست چطور اما انگار، عاشقی را سالهاست ک از سر گذرانده باشم. شاید هم همین یک دقیقه پیش، قلبم به خاطره ای لغزید. نگاهم محو و لب هایم به تصویر شیرین خاطره ای مشترک گشوده شده باشد. و بعد انگار در سالواره ی سوگ از دست دادن تمام اینها نشسته باشم. مهم نیست، مثل لباس های پوسیده ای ک دل رضایت به دور انداختنشان نمی دهد، پای خاطراتم ساعت ها به دیوار های خالی آنقدر خیره، خیال پردازی خواهم کرد ک خوابم ببرد. و مهم نیست چند بار، و تا کجا. این مسیری ـست ک انگار خود زیر پایم می لغزد و من به پیچ و خم های این راه هیچ دخلی ندارم.  میلی نیست برای خروج و اندک اراده ای، اگر دستی به سمتم دراز کرده باشی حتا برای گرفتنش. مثل غریو بیهوده ای ک خاموش، انگار سالهاست ک بر لب داشته باشمش.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۴
نقطهـ .

شاید به نظرت دیگه این حرفا جالب نباشه. به هر حال، یه هفتصد هشتصد باری تاحالا شنیدی ـشون از دهنم. اما برای من هنوز .. هنوز به طرز آزار دهنده ای اهمیت داره. شاید هیچوقت نفهمم، هر روز داره برام سخت تر می شه و این باریکه نور توی تاریکی مطلق این دنیا، کمرنگ تر. می ترسم ک چشمام رو ببندم و برای همیشه بمیری. می ترسم ازت چشم بردارم، می ترسم پلک بزنم. هیچ ایده ای ندارم، شاید ساعت ها گوشی رو دستم بگیرم و جرعت نکنم زنگ بزنم. به جواب این سئوال فکر می کنم ک، اگه زنگ زدم و خاموش بود چی؟ اینکه شاید بهتر باشه هیچوقت از این برزخ بیرون نیام و تا ابد همینطور باشه. یه امیدِ کور کورانه؟ زندگی ـت توی خیالم بسط پیدا کنه و تبدیل بشی به بیتایِ تخیلی من، ک اون دور دورا وایساده باشی هنوز. هنوز وایسادی. می دونی کجا. توی دورترین نقطه ی کره ی زمین. برات توی دفترم شکلش رو کشیدم ک کجا وایسادی. بعضی وقتام هست ک فکر می کنم داری نگام می کنی، مث یه روح دور و برم پرسه می زنی و کارامو می بینی. و حسابی معذب می شم، تو اون لحظه ها .. خجالت می کشم به هر چیزی غیر تو فکر کنم. می خوام بگم ک این بی خبری، از مردن بدتره. فکر کنم بدونی. یا شایدم نه. شایدم می دونی ولی برات مهم نیست. به هر حال .. من هنوز این جام. هنوزی ک انگار، قراره خیلی طولانی باشه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۷
نقطهـ .


هر روز به دنبالت، هر روز عاشق تر

هر جا ک بودیم، رفتم. هر بار تنها تر


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۲
نقطهـ .
و آفتابی ک هر روز، کم رمق تر از قبل می تابد به گلدانم. گلدانی ک نام تو را دارد. توی یک بطری، عاری از هر دسترسی. بی آنکه بشود لمسش کرد. بدون آنکه تا به حال گلم را بوییده باشم. پشتِ شیشه، مصون از من و لمسِ خلقت مانده است. تنها زیر نگاه می رود و لبخندم، از پشتِ آن شیشه ی کلفت بیش از واقعیت کش می آید و انگار شادتر شده باشم. اینطور مرا ببین. همانطور ک می خواستی مجالی برای لمس کردنت نیست و دوست داشتنت از پشتِ حصار است. توی دنیایت نیستم ولی توی دنیایم هستی. از پشت پهنای قطور شیشه ای ک جز نور رد نمی شود چیزی از آن، عاشقت هستم. زیر نگاهم همچنان زیبایی .. و هنوز، آرام نجوا می کنم اینها را. اما حصار های سفتِ انزوای شیشه ای ـت صدا ها را خفه می کند و از تصویرم، به جز شکلک هایی مسخره چیزی نمی ماند. در یک سکونِ درخت وار، ساکت تر از ابر هایی. و هر روز برایت خفقانِ این دنیای محدود بیشتر خواهد شد. نه برای درک کردن پوچ بودنِ این دنیا و ثمرِ تنهایی. ک چون دنیایت را تنها توی آن گلدان می دانی.




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۹
نقطهـ .