خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۳۵۹ مطلب توسط «نقطهـ .» ثبت شده است

و هیچ کم، از درد این احساس آشنای تکراری کم نمی شود. بعد از گذر تمامی این سالها، تمام چیز هایی ک از سر گذرانده ایم. شب های طولانی ک صبح نمی شوند و حال، روز ها هم به همان رنگ اند. این حالِ طولانی.. ک در ذهن، دستانم سابقه ی بلند بالایی در اعدام تو داشته اند و هیچ کم، از درد این احساس آشنای تکراری کم نمی شود. توی لوپِ تکراری تصور کردن پای سنگ قبرت به عزا نشستن، ک دهانت دگر بار هیچ، حتا به لبخندی تلخ کج نمی شود. و فرقی نمی کند ک برای چندمین بار، من عادت نمی کنم. مثل روزمرگی هایی ک زندگی را آسان می کند اما برای تو اینطور نمی شود. هر بار، به تازگی بار اول، کم نمی شود عمق این گودال بی پایانی ک مرا در خود می کشد و بیماری آشنای سرد قدیمی، باز مزمن می شود توی قلب من و کلماتی ک به تکرار از من شنیده اید. ک هیچ کم از دردِ دیدنِ جسم سرد و چشمان سیاه بسته ات توی خواب .. و به همان شکل دیدنش به دفعات طولانی، توی بیداری کم نمی شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۶
نقطهـ .
خط های موازی روی پیشانی ـم، به مراتب قرمز و عمیق تر، به تکرار می روید روی ساعد دست چپم. ک من راست دستم و متنفر از همه. ک راستِ دستِ متنفر از همه. تفاوت آنجاست ک شما به دنبال فهمیدن اتفاقی هستید ک زخم ها ناشی بدان و من، توی روز هایم هر بار به دنبال چیزی برای جلوگیری از آن. :D ک راه فراری نیست، ک من نکشیدمشان، ک انتخاب من نیست. ک انتخاب هیچکس من نیست. با سرد شدن اتاق و حلول شیطان آشنایی مقابلم، ناخواسته غرق در نجواهای بی صدایی می شوم ک بشارتی می دهند مرا، برای پادشاهی. سر تعظیم لشکر مغضوبین الهی مقابلم و همگی در حال دعوت کردن، برای کمی بیشتر فشار آوردن روی رگ هایم. محکم تر کشیدن خط بطلان روی جریان زندگی، بگذار جاری شود، بگذار بریزد روی زمین. اتاقی پر از نظاره گر های خاموشی ک تعلل ثانیه ها، هر بار تعدادشان را بیشتر می کند و نجواهای بی صدا را بلندتر. ک همه تماما منتظر برای این لحظه ی موعود، برای به سر گذاشتن این تاج خونالود. برای پدیدار شدن ذات یک حیوان، بشارتی بر آخرین آغاز یک اتمام.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۳
نقطهـ .

صورت بی عیب و نقص رویا گونه ات، زیر لمس حجمِ کثیف انگشتان من می رود و تو می مانی، توی منظره ی تاریکی ک نه با چشم ها ک توی خواب هایت دیده ای و غرق در این خلسه و تماما غافل، از جادوی سیاهی ک بدان دچارت می کنم و روز به روز، از حقیقت و روشنایی به دور .. طولانی تر توی خواب هایت می گردی و من صدای خنده هایم بلند تر می شود. صورتکی به چهره دارم و پنهانم پشت این جمله ها و تو را .. از خود می برمت، و هر روز دچار تر، بدین عمق دریایی ک باورش کردی. دنیایی ک بدان چشم ها می بینی، نه بر آمده از پس حقیقت حاکم ک تماما خیال پردازی شده توی ذهنت ناشی از روایت هایی ـست ک از دهانِ ناپاک من می شنیدی. نا آشنا بدین راست گویی، نا آشنا به هر پایان خوب. حسرتِ خوشیِ خمار آلودِ شیمیایی را ک با تلخی نگاه و سکوت، حرامش می کنند بر تو و هیچ کدام از اینها را نمی فهمی. نه باور به روشناییِ نور، نه امید به ابدی بودنِ سکونِ تاریکی، نه تلنگری کوچک این بار برای نجات. تنها و غوطه ور .. توی این اقیانوس بی انتهای انزوا. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۰
نقطهـ .
عرض اندامی نیست توی این تابوت و نهایت تو را، چرخاندن اندک مقداری گردن و خیره شدن به جای تختِ چوبِ تاریک بالای سرت، به یک سمت دیگر، همان رنگ، همان فاصله و همان حالت. بازتاب نفس هایت ک سال هاست به شماره افتاده و تمام نمی شود، می خورد به محیط بسته و بر می گردد و گرمایش را حس می کنی و حالت بهم می خورد. تو را سالهاست ک اینجا، دفن کرده اند و دوست داران قدیمی ـت هم دیگر نمی آیند و سر نمی زنند به این جسد. فراموش شده ای و رها، دور انداخته شده به زیرِ خاک، دور از دستانِ خورشید، نسیمی تازه .. هیچ اثری از یک تغییر و محکوم به درکِ تمام این چیز های ساده. و ثانیه ها شلاق می شوند و ذهن خیال پردازی می کند و تحریف، در بر میگیرد تمام خاطراتت را. و تمام عشقی ک از سر گذرانده ای را به تنفر به یاد می آوری. لبخند بدین تاریکی، لبخند بدین ابدیتِ منحوس. چشمانت فراتر نمی رود از این چهارچوب قاب سیاه، ک زندگی را از تو گرفته اند و به دنبال آن هم حتا مرگ را.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷
نقطهـ .
هرچند ک حرفش را شنیده اید از من به کررات اما، در عمل واقف تر از شما و اندک ادراک معطوف شده به این کلمات، می بینم حجمِ پر رنگ غبارِ اتمام روی این کلمات را. ک همانطور ک اسمش بر من است، تنها روایتی بود برای جاری شدن و من وسیله ای برای مرتبط کردن این جهان ها بودم و خود هیچ نداشته ام و اینها را پیامبر وار برایتان تنها نقل می کردم. حال ک در های آسمان بسته است و معراجی نیست و سکوتی ک تماما در بر گرفته جهانم و تاریکی، به عمقِ ندانستن و کنجکاوی مرا در خود می کشاند و محو شدن از صحنه ی وجود، نشان از بشارت سردی بر اتمام این تلاش های بی مقدارم است ک انگار با چنگ و دندان نگه داشته ام چیزی را، موهبتی برای گوش ها و نه انگشتانِ من. ک انگار باور کرده بوده ام نقاش بودن را. اما از من رد می شود و گذر می کند توی روح شانزده ساله ی دیگری و شاید، به زبان متفاوت تر، تکرارِ مکررات می کند و او هم مثل من، در اشتباه می افتد و وقتش ک برسد می فهمد. بی ثمر بودن را. این وسیله بودن را. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۳
نقطهـ .
صبح ها را شب می کنی و تمام عرق هایی ک می ریزی، از اینجا به آنجا، از این سوراخ توی دیگری دست می کنی و به عادت سگ دو می زنیم، مَثَل وار می شود صدای سگ و خروس، اول و آخر روز و ضرب المثل می شود و حکایت می شویم توی قصه ها. و در انتها تماما در بر دارنده ی هیچ معنایی نخواهیم بود و خالی از هر بخش متعالی هر چیزی، صرفا در خدمت امیالمان هستیم و جز احترامی به لذت ها، خلاصه نمی شود زندگی هامان. خلاصه می شود تمام تلاش های بشریت برای یک راحتی بیشتر، تختِ خواب نرم تر، غذاهای خوشمزه تر، زنانِ زیبا رو تر. و حتا، از بافتن فلسفه و قطع شدن درختان و کاغذ هاشان، منطق را خط خط می فروشیم و از پولشان دوباره به همین منوال، گم می شویم توی این چرخه ی پوچ و پیر می شویم. ما جدا نمی شویم ازین ادراک، ازین خواستن هامان. از امیال طلبی هامان. چنان معنای عجین شده ای با انسانیت، بدین اشرف مخلوقات. گفتن تمامی اینها و بودن واقف بدان و بعد، حس تنفری ک می آید و فردا باز هم تکرار دیروز هایمان خواهد بود. ک آگاهیم و هیچ سهمی نیست، برای اینطور نبودن هامان. ک شاید سرنوشت والای بشر، هیچ جز این نبوده باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۵
نقطهـ .
انتخابی در کار نیست و مرا هیچ دخلی نیست به این بی فعالی، به این نبودن ها و اما، همواره چنین میل متعالی بودن هایی، خیال پردازی هایی ک می کنم برای خود، اینجا می کشانتم و گم می شوم، لای آرشیو های قدیم و غرق در حسرت، افتخار؟ برای تمام آن چیزی ک بوده ام، تمام فی البداهه های قشنگی ک می توانسته ام و حال، به تکرار برایتان گفته ام ک دگر نمی توانم اما، فصل هندوانه است یک جور هایی، می دانی؟ و چ کسی مانده است برای فهمیدن، برای خواندن .. برای حسرت خوردنی ک زوالِ زمان نصیبم کرده است و تکرار و روزمرگی های نجات دهنده ام. آینده چنان دور به نظر می رسد و تلاش ها تماما فارغ از نتیجه ک مرا جز بی خیالی و سبک سری و دراز کشیدن توی گذر ثانیه ها، عاقبتی نیست و این روز ها، کمتر غصه می خورم برای روح تباه شده ام. برای این فیزیکِ ضعیف، برای کوتاه تر شدنِ بلندای روحم ک می رسد دست هر کسی به آن و شکایتی نیست، برای این ارتقای برعکس، برای مثل همه ی مردم بودن. برای سیاه لشکر شدن هایم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۲
نقطهـ .

Been trying to meet you
Hey
Must be a devil between us
Or whores in my head
Whores at the door
Whore in my bed
But hey
Where have you been
If you go, I will surely die

We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained

Uh said the man to the lady
Uh said the lady to the man she adored
And the whores like a choir
Go uh all night
And Mary ain't you tired of this
Uh
Is
The
Sound
That the mother makes when the baby breaks

We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained
We're chained




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۶
نقطهـ .

هرچند ک نمی تونم بگم، هیچکدوم از حرفایی ک ازم شنیدی رو از ته قلبم نزده بودم اما .. ناراحت کردنت برام، مثل ناراحت کردن یه بچه می مونه. ناراحت کردن یه موجود ساده ی بی گناه، ک بی اختیار اشتباه می کنه. تو همونقدر هنوز، برام معصوم و مظلوم موندی، فرقی نکردی تو تصورم فقط .. مثل یه بچه خوناشام می مونی، ک طبیعتش کشنده ـست و نمی شه نزدیکش شد. همزمان ک آدم رو به خودت جذب می کنی، باعث آسیب هم می شی. و این انتخاب خودت نیست، این دست خودت نیست. این چیزیه ک ازش زجر می کشی حتا، بخاطرش از خودت متنفری؟ حکایت دیو دیدنت توی آیینه، حکایت قدیمی ـه توئه و عمقش رو من حقیقتا، هیچوقت نمی تونم درست درک کنم چون تو برای من، هرچقد ک ازم احساس کنی ک چقد منزجر شدم ولی، باز کسی هستی ک می تونی با تکون دادن انگشت کوچیکت تکونم بدی. این جمله ها ک می خونی، بعد دیشب بی اثر تر از همیشه ـن. دفعه ی بعدی ک میای تو وبلاگم کی ـه؟ چقد می گذره از اون شب. می خوام یه سری حرفا رو بزنم چون فکر می کنم، واقعا داره تموم می شه برای همیشه.


من خیلی متاسفم - هرچند خیلی کلیشه ای - تو همونقد ک خودت هیولا می بینی، برای تو مثل یه هیولا رفتار کردم. و این اتفاق جدیدی نیست. هیچوقت نتونستم درست بفهممت، و بدونم چی می گذره داخلت. سه سال ک رهات کردم، و جلو چشمت کارایی کردم ک قلبتو به درد میاورد و تو رو بیشتر با لگد هول می دادم توی گودال تنهایی ـت. منم، علتِ تمام چیزای بدی ک از خودت می شناسی. منم علتِ نیاز به قرص خوردنت، به دکتر رفتنت .. به توی تاریکی نشستنت، به ساعت سه صبح رسیدنت، به عدم تمایلت به آینده، به نداشتن خیال و رویا .. به مرگ خواستنت. من باعثش بودم. این خماری شیمیایی ک حس می کنی، مقصرش من بودم. دیشب به این فک می کردم ک هیچوقت، ما حامی همدیگه نبودیم. برای اون یکی، تکیه گاه نمی شدیم. می دونی، منو تو بعد این همه سال و این داستانا، حالا خیلی شبیه هم شدیم ولی .. یه سری تفاوت داریم. وقتی بعد اون همه مدت هم بهت برگشتم، بدون اینکه بشناسمت، یه بازی رو شروع کردم. می دونی، زمان برای ما متفاوت می گذره. من توی دومین باری ک دیدمت، فهمیدم ک داره چ اتفاقی برام میفته. ولی تو، از گنگی چند ساله ی نبودنم، نمی تونستی یهو از آسمون بیفتی تو دامنم و همه چی به خوبی و خوشی، بره تو یه کنج خلوت و تاریک و ماچ و بوسه های یواشکی. من اینو درک نکردم.


من اینو درک نکردم و تو، حتا اعتراض و مخالفت هم نکردی، فک کنم حال عاشقونه ـم رو دوست داشتی. دلت می خواست ببینی ـش ولی نه الان، سه سال پیش .. سه سال پیش ک نرفته بودم و عاشقم بودی. من دیر اومده بودم، خیلی دیر اومدم. این سئوال رو از خودت بپرس، ک اگه اینجوری نمی شد .. اگه اینقد بد نمی شد همه چی، حاضر بودی باهام زندگی کنی؟ من وضعیت عجیبی دارم بیتا. من خیلی می خوامت، ولی اگه جلوم پیدا بشی شکنجه ت می کنم. چون تو مظلوم تر از اونی ک جلومو بگیری، و من حالا کثیف تر از اونم ک ظالم نباشم. من اونی شدم ک جنایتش رو می کنه و بعد، واقعا ازش پشیمون می شه اما وقتی ک دوباره موقعیتش پیش بیاد، جنایتش رو انجام می ده. از کنترلم خارج شده. و نمی خوام دیه بهت ظلم کنم، نمی خوام اذیتت کنم. نمی خوام دیه تو زندگیت باشم. واقعا اهمیت نداره ک بیشتر تقصیر کی بود ک به اینجا رسیدیم، در هر حال، به اون یکی هم نتونستیم کمک کنیم تا اینقدر همه چیز بد نشه.


می خوام این وبلاگ رو حذف کنم، برای من اینجا همه ـش تویی. فکر می کنم زمانش دیه به سر رسیده، زمانش شده ک ببندمش برای همیشه. اینو باید می گفتم چون فک می کردم توام باید مثل من این موضوع رو پیش خودت هضم کنی. گذر زمان برای من همه چیز رو بهتر می کنه، برای تو ولی اینطور نیست. نه حتا سه سال، توی اصول اخلاقی ای ک همیشه ازش اینور اونور جار زدم، نسبت به کسایی ک بهمون دلبستگی دارن مسئولیم. من نسبت بهت مسئولم، ولی من کسی ـم ک فقط بیشتر گند زده به همه چی. نمی دونم بیتا، نمی دونم. منطق خراب من می خواد خودمو ازت دور نگه داره. ولی، اگه من در قبالت مسئولم، اگه یه سه سال دیه رو تجربه کنی چی. نمی دونم بیتا، تو بهم بگو چیکا کنم. بهم بگو، بهم بگو ک بمونم. اگه می خوای.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۷
نقطهـ .

عادت کردن به بعضی چیز ها، به آنکه در وهله ی دوم باشی، مقدم بودن هر چیزی به تو. آنوقت ها ک نیست می شوی و من می مانم و دستانی ک به هیچ، مصلوبند. نه حتا سنگ ریزه ی کوچکی، برای دستاویز قرار دادن و نگه داشتن خود. اما اینطور نمی شود، هر بار می شکند و می افتم، سقوط به درونِ دره ای بی انتها، ک نه برخوردی هست و اتمامی، نه نجاتِ و پایان خوش و لبخند زیبای آشنایی. تنها، معلق ماندن در هوا، و از دلهره ی سقوط داخل سینه ام کم نمی شود. عادت نمی کنم و برایت ک می گفتم، تلاشم برای ماندن را فقط به "ترسیدن" هایم ربط می دادی و من، فرو میریختم از درون .. حسی به مراتب بدتر از آن سقوط. متهم به "نبودن". نه حتا سایه وار، ک نه حتا به تظاهر .. آیینه ی من بودی و هر آنچه ک نشانم دادی را، می بلعیدم و حال، تنها نمی دانم. همه چیزی ک برایم مانده، دلهره ای ـست توی سینه ام و تمام چیز هایی ک نمی دانم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۳
نقطهـ .