خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۳۸۲ مطلب توسط «نقطهـ .» ثبت شده است

آره. هنوزم همه چیز غم انگیزه. هرچقدر خودت رو گول بزنی و سرت رو گرم کنی، مشغول چیزایی ک دوس داری بشی و امیالت رو تامین کنی. توی اون نقطه از شب ک ساعت هاش متفاوته ولی خب، اومدنش حتمیه به خودت میای و احساسش می کنی. حفره ی بزرگی ک انگار، تو نقطه ثقل وجودت داری. احساسش می کنی و ساکت می شی. و دیگه هیچ کاری نیست ک انجام بدی، همه چیزای خوب و گرم دنیا محو می شه. چقدر کوچیک و سرگردون. می دونی از چی حرف می زنم. احساسش می کنی، هر روز. ک داره تمام وجودت رو درون خودش می کشه و هیچ گریزی نیست. داری احساس می کنی فرو رفتن رو، و اون پایین هیچ چیز نیست. فقط تاریکی ـه، و سیاهی. و رنگی تاریک تر از حقیقتِ بیهودگی و بی معنی بودنت نیست. و در نهایت، اینکه از این حقیقت هیچ راه فراری نیست. و این موضوع، تمایل به سنگ بودن. تمایل به پس زدن آگاهی از بی معنی بودن. ک ای کاش، از اول سنگ بودم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۷
نقطهـ .

چشم به زیر داشتم و غوطه ور در اوهامی ک تماما برده بود مرا، از تو. ک نمی دیدم، غافل بودم ک توی تمام گوشه های بودنم، بودی. بی صدا، نظاره گرِ بی تو زندگی کردنم بودی و حتا دم بر نیاوردی. به تنهایی و غم رقصیدی به دورم و رنجیدی. نشستنت به درونِ سایه ها. من خواب می دیدم و تو در کنارم تماما بیدار. گناهِ من، نه کمتر از خیانت .. به تو. نه گذر کردن، چشم بستن و شانه خالی کردن از مسئولیتی ک به دلت دارم. گناهِ من، هر بار ندیدنت بود. درست مثل سایه ای محکوم. شب ها پر رنگ تر از هر وقت، تمام دنیا را پر می کردی و آیینه زندگانی ـت کم کم به همان رنگ، به همان تاریکی ها عادت کرد. ک از گناه من بود، ک خورشید بر تو حرام شد و تنها ماند برایت، خلوت و تنهایی. ک بگذارمت در سکوت، در تاریکی بمانی و حتا دم بر نیاوردی. و آنطور ک می گفتی، ک تفکر به عصاره اجتماع بودن، به کپی از کپیِ دیگری بودن شاید درست باشد برای هر ادراکی اما، نه برای تو. ک حقیقتی جز این نیست، ک بار گناه یخ زدن میوه ی نورس وجودت، در ابتدای این زندگانیِ بیهوده، تنها بر دوش من است و برای من، این همان حقیقتِ زجر آوری ـست ک از آن هیچ گریزی نیست.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۰۲:۴۰
نقطهـ .
به زردی چراغ های خیابان، برگ های درختان. غروب زودهنگام، سرمای زمستانی. سندرومِ جمعه ی پاییزی رخنه کرده توی رگ های بدن،  ک به قلبت فشار می آورد و دست هایی ک می روند توی کتاب خانه ی ذهنت. ورق هایی خیس از خون، خوانده می شود. افتخاری به تعریف کردن این چیز های تکراری نیست فقط .. از سر عادت هم نیست، فقط .. انگار ک به قصد پر کردن آرشیو ماهانه ی این بلاگ باشد. درست آن هنگام ک به تنهایی چشم باز می کنی و فشاری نیست، برای تکان دادن ماتحت و درگیر روزمرگی شدن. تمام روز را وقت داری، برای وقت تلف کردن. سنگین می شوند دیوار ها، سایه های نامرئی می افتد روی دفترچه ای ک نام تو را دارد و حتا از بخت بد، تختت هم پس می زند هیکلت را و هجوم می آورند تمام چیز هایی ک نمی خواهی. محکوم به بیداری، محکوم به قدم گذاشتن توی منجلابِ خاطرات دوران بی خوابی. حرفی نیست، فکری نیست. خاطرات اند و آهِ کشداری. خاطرات اند و سر تکان دادن هایی به تاسف. و در انتها تنها تمام اینها، سیگار کشیدن را لذت بخش تر می کند برایت. و نه هیچ کمک بیشتری. نه گریز از اینها حتا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۰
نقطهـ .
ساعت های عمر مرا، سال بخوان. به ـسانِ سکون درخت وار پاییزی، سکوتِ نوشتاری ـم را خواب بدان. مثل سایه ای طولانی ک مقابلم، با هر قدم بدان دور می رود. تو نرو، تنها بمان. خود را از من نران. توی سطح بمان، روی افقی تاریک تر. روی انطباق دو امتداد این بار آبی تر، بمان. به گریز از حجمِ بی پایانِ آسمان، عمق دریاها را بستر ندان. کمی بالا بیا. بگذار اندک فروغِ باقی مانده از غروبمان، زمستانِ بیهودگی را روشن کند. مرا به تو هیچ نویدِ بهاری نیست، تنها باور به خزانی ـست ک حقیقت دارد. ک هنوز، به آغاز فصل سردی ک از آن می ترسیم، مانده است. مگر ک دگر دریا نباشد. و برای تو اگر آسمان نباشد، دریا چ رنگ است؟ و تمام سرمایی ک بدان واقفم، علتش نه از ابرهاست، نه از آن فصل سردی ک بدان باید ترسید. ک فقط از لمس نبودنت. درست مثل علت تاریک بودنِ اعماق دریا ها. به دور از خورشید، تنها به دور از آسمان.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۷
نقطهـ .

دنبال شنیدن حرفی ازم، به غیرمستقیم ترین شیوه ممکن. هر روز می خونی اینجارو، حتا بعضی وقتا چندبار. چیزی نمونده ک نشنیده باشی ازم. همه تلخ هاشو شنیدی هم قشنگاشو. و تاثیر هیچ حرفی، دیگه تفاوت نمی کنه. نه حتا اگه یه عکس باشه، از جفت دستام با رگای پاره. می تونی بهم بگی اینجا دنبال چی می گردی؟ حتا مطمئن نیستی ک اسمش رو بذاری یه علاقه مرده. اینا همه ش، فقط عادته. مثل زندگی کردنمون، مث سیگار. مث قرصایی ک می خوری. ما عادت کردیم اینجوری زندگی کنیم. تو عادت کردی اینجا رو بخونی و اون دور بشینی. و اره، منم دارم عادت می کنم. و حتا نمی دونیم دنبال چی می گردیم، چی میخوایم. دوست داری اینجا بشینم و برات پست بنویسم؟ اینکارو می کنم. و باید عادت کنی به حرفای تکراری، به تکرار مکررات. هیچ چیز جدیدی نیست. برام، هیچی عوض نشده. دنیا دیگه چیزی نداره بهم نشون بده و اون چیزایی ک تو می تونستی هم، دیگه اهمیتی نداره. من صندلیمو درست گذاشتم تو اون فاصله ک باید باشه. و اینجا نشستم و می دونم ک سایه ت از هزاران کیلومتر اونورتر هم بهم می رسه. این پست رو هم می ذارم، چون احساس می کنم باید بذارم. چون عادت کردم ک بذارم. همونطور ک تو می خونی، همونطور ک عادت کردی بخونی. پس بخون .. بخون ک دلم برات تنگ شده و دیگه هیچ امیدی ندارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۲:۴۵
نقطهـ .

و ناگهان انگار، همه حرف هایم را از یاد برده باشم. مثل پرنده ای ک به قفس عادت کرده باشد، ک پرواز کردن را از یاد برده باشم. یادم نیست چطور اما انگار، عاشقی را سالهاست ک از سر گذرانده باشم. شاید هم همین یک دقیقه پیش، قلبم به خاطره ای لغزید. نگاهم محو و لب هایم به تصویر شیرین خاطره ای مشترک گشوده شده باشد. و بعد انگار در سالواره ی سوگ از دست دادن تمام اینها نشسته باشم. مهم نیست، مثل لباس های پوسیده ای ک دل رضایت به دور انداختنشان نمی دهد، پای خاطراتم ساعت ها به دیوار های خالی آنقدر خیره، خیال پردازی خواهم کرد ک خوابم ببرد. و مهم نیست چند بار، و تا کجا. این مسیری ـست ک انگار خود زیر پایم می لغزد و من به پیچ و خم های این راه هیچ دخلی ندارم.  میلی نیست برای خروج و اندک اراده ای، اگر دستی به سمتم دراز کرده باشی حتا برای گرفتنش. مثل غریو بیهوده ای ک خاموش، انگار سالهاست ک بر لب داشته باشمش.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۴
نقطهـ .

شاید به نظرت دیگه این حرفا جالب نباشه. به هر حال، یه هفتصد هشتصد باری تاحالا شنیدی ـشون از دهنم. اما برای من هنوز .. هنوز به طرز آزار دهنده ای اهمیت داره. شاید هیچوقت نفهمم، هر روز داره برام سخت تر می شه و این باریکه نور توی تاریکی مطلق این دنیا، کمرنگ تر. می ترسم ک چشمام رو ببندم و برای همیشه بمیری. می ترسم ازت چشم بردارم، می ترسم پلک بزنم. هیچ ایده ای ندارم، شاید ساعت ها گوشی رو دستم بگیرم و جرعت نکنم زنگ بزنم. به جواب این سئوال فکر می کنم ک، اگه زنگ زدم و خاموش بود چی؟ اینکه شاید بهتر باشه هیچوقت از این برزخ بیرون نیام و تا ابد همینطور باشه. یه امیدِ کور کورانه؟ زندگی ـت توی خیالم بسط پیدا کنه و تبدیل بشی به بیتایِ تخیلی من، ک اون دور دورا وایساده باشی هنوز. هنوز وایسادی. می دونی کجا. توی دورترین نقطه ی کره ی زمین. برات توی دفترم شکلش رو کشیدم ک کجا وایسادی. بعضی وقتام هست ک فکر می کنم داری نگام می کنی، مث یه روح دور و برم پرسه می زنی و کارامو می بینی. و حسابی معذب می شم، تو اون لحظه ها .. خجالت می کشم به هر چیزی غیر تو فکر کنم. می خوام بگم ک این بی خبری، از مردن بدتره. فکر کنم بدونی. یا شایدم نه. شایدم می دونی ولی برات مهم نیست. به هر حال .. من هنوز این جام. هنوزی ک انگار، قراره خیلی طولانی باشه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۷
نقطهـ .


هر روز به دنبالت، هر روز عاشق تر

هر جا ک بودیم، رفتم. هر بار تنها تر


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۲
نقطهـ .
و آفتابی ک هر روز، کم رمق تر از قبل می تابد به گلدانم. گلدانی ک نام تو را دارد. توی یک بطری، عاری از هر دسترسی. بی آنکه بشود لمسش کرد. بدون آنکه تا به حال گلم را بوییده باشم. پشتِ شیشه، مصون از من و لمسِ خلقت مانده است. تنها زیر نگاه می رود و لبخندم، از پشتِ آن شیشه ی کلفت بیش از واقعیت کش می آید و انگار شادتر شده باشم. اینطور مرا ببین. همانطور ک می خواستی مجالی برای لمس کردنت نیست و دوست داشتنت از پشتِ حصار است. توی دنیایت نیستم ولی توی دنیایم هستی. از پشت پهنای قطور شیشه ای ک جز نور رد نمی شود چیزی از آن، عاشقت هستم. زیر نگاهم همچنان زیبایی .. و هنوز، آرام نجوا می کنم اینها را. اما حصار های سفتِ انزوای شیشه ای ـت صدا ها را خفه می کند و از تصویرم، به جز شکلک هایی مسخره چیزی نمی ماند. در یک سکونِ درخت وار، ساکت تر از ابر هایی. و هر روز برایت خفقانِ این دنیای محدود بیشتر خواهد شد. نه برای درک کردن پوچ بودنِ این دنیا و ثمرِ تنهایی. ک چون دنیایت را تنها توی آن گلدان می دانی.




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۹
نقطهـ .

پای قبری نشستم و اشک می ریزم ک حتا، یقینی به پر بودنش نیست و تنها نمی دانم. و این ندانستن جلوی اشک ریختن مرا نمی گیرد. توی گرم ترین بخش سال و زیر آفتاب هم، لمس حجم سنگی ـش سرد است. مطابق با تمام آنچه به یاد دارم. حجم سرد بی روحی ک زیر انگشتانم واکنش نشان نمی دهد، سرد و معذب پس می زند مرا. نشستن پایش سخت است، حتا آنجا هم می راند مرا. و دور از آن،  تمام مسیر ها در منتها علیه همان جسد کش می آیند. هر چ دور باشم فرقی نمی کند انگار، در یک قدمی من خوابیده است و در یک بی محلی دائم، در بی توجهی مطلق به من است و گوش به من نمی کند اما از مقابل چشم هایم هم دور نمی شود. انگار، مرا می خواهد .. ک زیر نگاهم سنگ باشد. انگار مرا می خواهد ک زیر نگاهم مرده باشد، تنها. و همین. مثل یک جنازه نامرئی ک انگار، به دوش کشیده ام. گوشه ی تمام دنیایم نشسته است و از یادم نمی رود. بی هیچ حرفی، با چشمانی بسته و تماما غافل از من و تجربیات حسی ـم، فقط گوشه ای از ذهنم به آرامی، تا ابد مرده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۴
نقطهـ .