خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۳۳۳ مطلب توسط «نقطهـ .» ثبت شده است

گفتند ک حقیقت یکی ـست و باقی تعبیر ها از برای تفاوت های ادراک و ابعاد مختلف و گستردگیِ این موضوع است. گفتیم، اوکی (!) گفتند این سردرگمی ها جایز نیست، عقل آدمی محدود است و تن آدمی شریف است به جان آدمیت و گفتیم، اوکی (!) گفتند بدین منطقِ ناقص سر بر آوردن از پسِ این حقیقتِ حاکم، آسان نیست. اصلا شدنی نیست. نگاهِ گذرا به روی قضیه و پی بردن به عمق آن؟ نگاهمان از توی سنگ ک رد نمی شود. می شود؟ موجوداتی صد و چند سانتی متری، قوطه ور توی جریانِ زمان. مدت زمانِ بودن هامان به نسبتِ قدمت جهان، از چشم بر هم زدنی بیشتر نمی شود. کجا را می توان دید؟ از چ باید صحبت کرد، چ چیزی را می شود فهمید. توی دایره ی نگاهِ من، در هم تنیدگیِ بی اتمام ماده هاست، توی یکدیگر، تجزیه کردنشان و رسیدن به اجزای ریز تر، بی اتمام و هی تکرار می شود و معناها همگی قابل لمس شده اند. دست کشیدن روی سنگ، رویِ خاک، روی چیزی سرد و فراتر از آن نمی رود. ک شاید حقیقتِ "خود آگاهی" حاصل ترکیبِ چند ماده تصادفی بیشتر نبوده است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۷
نقطهـ .

حیران میان ویرانه های ساختمان های بلندِ آشنا، قدم زدن در کنار سر های پایین مردمِ بی چشم، نگاهی ک رد می شود، نمی ماند و نمی فهمد. رد می شویم، از کنار جسدِ مچاله شده ی یک معتاد، افتاده گوشه ی خیابان. کنار سطل عاشغال، می بینیم و بی تفاوت رد می شویم. از معناها و انسانیت، از خوبی ها و ذاتِ حق ک می گویند در ما هست، چیزی نمانده. فرقی نمی کند. تظاهر می کنیم ک نمی بینیم. بی تفاوتی و بد کردن، به یک اندازه گناه اند و توجیهی نیست. و من متاسفم بابت تمام بودن هایت و ندیدن هایم و عذاب کشیدن ها، دلخوری .. زخم هایی ک می دیدی، خود خوری؟ می دانی. و من مسئولم، حال آنکه می دانم. شاید ک انکار می کنی و می گویی، حقی به گردن من نیست اما .. اینطور نیست، یادت هست؟ مسئولیتِ دل هایی ک به ما بسته می شود و آن چشم هایی ک من بستم. "از مردمکِ چشمانم یک نخ خیس از خونابه ی درون تا به سایه تو و خاطرات قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند." حکایت ها همگی از آنِ تو بود و من غافل بوده ام.



از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

از مردمکِ چشمانِ من یک نخِ خیس از خونابه ی درون تا به سایه ی تو و خاطراتِ قدیم کشیده اند و پلک ها مرده اند.

چرا می کنی؟ می کنی می کنی می کنی یار .. فریاد .. ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۷
نقطهـ .
با افکار غلیظی تماما دارای سمت و سویی از طرفِ تو، دور خود می گردم و ذهنم به خلسه فرو می رود و خواب می شوم. توی خواب، قضیه متفاوت نمی شود. صحنه ها عوض می شوند، تصاویر خنده داری گاها. یک موجودِ دست و پا دار، با چهره ای آشنا مثلِ حیوان راه می رود و قسمتی از بدنش تبدیل به یک ابزارِ مرگ شده است و به هر سمتی می جهد از عطش خون فریاد می کشد. تو پیدا می شوی، توی این سیرکِ شیطانی، لای باقی این موجودات، از همه ـشان ساکت و آرام تری، اما به هر حال تو هم یک شیطانی. یک شیطانِ بی خطر، یک نفر ک انگار توی جای اشتباهی گذاشته باشنش. گمگشته ی در فکر فرو رفته ای ک ادراکش به اشتباه، قضاوت هایش به اشتباه، تصمیم هایش به اشتباه. و شیاطین به دور تو دیگر نمی چرخند، تو خود از آنها شده ای و من، میانِ جمعیتِ از ولع لبریز شده به آرامش و غم، قدم بر می دارم. بی آنکه دیده شوم، نه حتا از سمتِ تو.

توی چشم هایت هوشیاری نیست. دگر چیزی از من توی خاطراتت نیست. از یاد برده ای حتا خود را. مسخ شده، ظاهر یکسان و درونیِ دگرگون شده. تو خود نیستی، ظاهرت آن است اما، تو بیتا نیستی. از توی نگاهت به هیچ روحی، نفوذی نیست. یک باطنِ تو خالی، از بین رفته. یک کالبدِ آشنایِ قدیمی ک دست و پایش را قرص ها و نیکوتین تکان می دهد. تو خارج از اینها، هیچ نیستی. و من از خواب بیدار می شوم، قلبم از ترس و سکوت و تاریکی و تعبیر به درستی خواب های آنوقت صبح، آتش می گیرد. لحظه ای هق هق کنان به دنبالت می گردم، بدنِ سرد اوردوز کرده ات را تکان می دهم و تو، پلک هایت از سنگینی خوابی ابدی سیاه شده است. نمی شنوی صدایم را. بدنت هیچ هنگام اینقدر زیبا و سرد نبوده است. توی خاطره ای تلخ، توی سرمای تنهایی، تو بلندای شب هایی تاریک، توی تمام گوشه های خالی، گم شده ای و من دیر رسیده ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۲
نقطهـ .
خالی از مسئولیتِ سنگینِ وابستگی، وقتی ک می گذراندم تمام این اوقات پای صفحه چتی خالی، به انتظار .. به خالی ماندن و توجه کردن به بی تفاوت بودن نسبت به چیز هایی ک .. "بیش از اندازه حساسی"، می دانی؟ طرفِ دیگر دنیا زندگی می کرد. دور از نگاهِ من، محرم نبوده ام به چیز هایی مثلِ غم. و من شاکی از دنیای خالی ـم بدون او. از آنکه احساسش نمی کند، نمی بیند. دیگر نمی توانم، می دانی؟ حال بهتر است. اینگونه تکلیف ها مشخص تر است. راه ندارم به جایی ک راهم نمی دهی. و تاسف نمی خورم برای انتخاب نشدنِ گوشم برای حرف هایی ک به من نمی زنی. حال بهتر است، حال پوستِ صورتم تاسفِ خیسی عاشقانه ی بوسه ای را نمی خورد. چشمانم درگیرِ سئوالِ ندانستن علتِ ناآرامی توی نگاهت نمی شود. حال، سکوت را می فهمم. ثانیه ها را دو تا یکی، چشم به آمدن پیغامی نمی برم. آسوده می بندم و عاجزم، از خوابی ک دریغ می کند خود را از چشم هایم. بیدار تر می شوم و حس می کنم دردی را ک می برد مرا شاید، بیش از خویشتنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۴
نقطهـ .

دهانی ک به دروغ، لبخند می زند و حقیقتی زشت، می رود توی چشمانش. یک تناقض ک از دانستنش عاجز است، نمی بیند. نمی تواند پنهانش کند، و من از لبخندِ زیبایش به تلخی چشم هایش خیره می شوم و از دست می روم. سرمایی قدیمی، از زیر پتو نفود می کند درونِ وجودم. بین تختِ خوابُ پتو گیر کرده ام، یخ زده ام. رهایم نمی کند و دنیای آن بیرون، از آن هم سرد تر است. خواب مرا از خود می راند به درونِ زندگی، به درونِ چیز هایی ک می هراسم از آن. چیز هایی ک نمی خواهم. خواب جوابم می کند، یک سردردِ طولانی نصیبم می کند. و آنوقت ها ک بیدارم، به فکرِ خوابم. می فهمی؟ دچارِ گناهی خواب آلوده ام. توی چشمانت. گذشته پیدا می شود، معنای امروزمان. آن دیواری ک بر خود داشته است جای مشت هایمان. یک روزی دیده بوده ام همه ی اینها را. توی خواب، قبول داری؟ تمام این چیز های بد را. پوچ می شود، رنگ می بازد تمامِ رویاها. خیال پردازی های خاکستری، محبوس توی روز های کاغذی. می خورد توی صورتم دستی به سنگینی نت هایِ تلخِ زندگی. "همین است ک هست، مرا می خواهی؟" و بودنم برای او، نبودنش برای من.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
نقطهـ .

مقابل چشمانم یک صفحه ی به غایت تاریک و بزرگ گذاشته بودند. چنان حس حضوری القا می کرد ک نادیده گرفتنش را نمی توانستم. دو دستِ واهی، به یک جاهایی از من وصل کردند. و ابزار هایی برای درک. یک ترکیبِ عجیبِ گوشتی، فاسد شدنی و آسیب پذیر. رگ هایی در کنار هم، متشکل از وجود و مایعی قرمز رنگ. یک تضاد، یک بازی. چیزی شبیه به اینها. توی این دست ها، به تمثیل قلم هایی به هر جنسی ک فکر گمان می برد قرار دادند و سطل هایی بی شمار، از هر رنگی، به دلخواه. وظیفه آن است ک قلم کشید بر این بی نهایت تاریکی ها، قلم را می کشیم. اما هر چ می کنیم، عاقبت باز تاریک است. به خود می گیرد، جذب می کند، از بین می برد. تاریکی رویِ دیدن ندارد. چاره ای نیست. ما را هم عاقبت چیزی جز این بیهودگی نیست. این سیاهی همه چیز خوار است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۶
نقطهـ .

و آن هنگام ک از راه می رسد، به مثابه ی شیطان پرستانِ نادانی ک به انتظارِ سرنوشتی خوب از معبود اشتباه خود بودند. در برابر حجمِ بی نهایت سرد و جاودانه ی آبی رنگش سر خم می کنیم و دندان هایمان می لرزد و فکر می کنیم ک - اوه - چ گهی خوردیم. ک نشد آن چ فکر می کردیم، ک چقدر در اشتباهیمُ خود اشتباهیمُ چقدر همه چیز تماما اشتباه بوده است.  بدان منطقِ کج، از پس زمینه ی تاریکِ سرنوشتی ک گذشته است انتخاب می کنیم، مسیری را ک نمی برد راه به جایی مگر دره ی مرگ. و می رویمُ می رویم، در جهل، با خنده های گشاد بر لب، سیمِ اتصالِ چشم و مغزمان را می کشیم، دود را از ریه ها به درونِ مغز می کشیم. کور می شویم، نمی بینیم. شانه خالی کردن در مقابلِ بار سنگینِ دانستن، واقف به حقیقتِ سختِ "بودن" داشتن و جنگیدن. به زور برای "بودن" یک معنی پیدا کردن. کشفِ دلایلِ والا، آن هم به شکلی فیزیکی. بی نهایت، دایره طور، به گردی عینک های چخوف. و آن هنگام ک از راه می رسد، حتا نزدیک تر از خدا از رگِ گردن به ما، سرما را داخلمان حس خواهیم کرد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۸
نقطهـ .

اصرار به بعضی چیز ها، اصرار به پوشیدن لباس های پوسیده ی قدیم. یکِ ایده آلِ بگا رفته، یک ایده آل، چیز هایی شاید به یاد آورنده ی روز های خوبِ قدیم، صورت همانی ـست ک در اوجِ جوانی توی آیینه می دیدی یک زمانی، می دانی؟ تنها کمی خسته تر، کمی ژولیده و چروکیده و چرکین تر. مردمکِ توی چشم هایت زیادی پلک می زند، آرامش رخت بسته است، مثلِ موهای روی سرت .. می ریزد، جایی مثل زمین، می رود با آسان ترین چیز ها. حتا باد. این رنگ های چرکین. لباس هایتان را می گویم، پوسیده اند. مثل روحتان می ماند. اصراری بدین چندش آوری هیچ ترحمی بر نمی انگیزد. یک جور هایی، عاجز شده باشید. نمی بینید، متوجه تناقض کثیفِ این مسئله نمی شوید. شما تمیز نیستید، این رنگ ها دگر به تن هیچکس نمی آید. پوسیده اند، ریخته اند، آرامشی نیست توی کاسه های چشمانتان. این اصرار برای خوب به نظر رسیدن هاتان، آخ. هیچ احساس ترحمی را بر نمی انگیزد.


من می بینم اینها را، آدم ها، خود را شبیه به تیپ شخصیت های توی داستان ها می کنند. یک بچه ی مدرسه نرفته، توی جامعه بزرگ شده با ظاهری خالی از نظارت های ظریف مادرانه. توی جایی، تعویض روغنی؟ زیردستِ یک حاجی بازاری، یک تعمیر کـار، با شکمی برآمده و موهای کم پشتِ ریخته، دست های سیاه و سیگارِ نازک لایِ انگشتان. چ کسی یادمان داد نقش هایمان را؟ این نمایش را ک شروع کردیم، فیلمنامه را ک حفظ می کردیم، توی سکانس هایی ک کارگردان می خواست، بازی می کردیم. خود می دانیم؟ شاید ک بیش از حد توی نقش هامان فرو رفتیم. یک نفر گویی، از بدو شروع بدنِ خمیده ی کهنسالی زیر چادر داشته است. نحیف و دستانی دراز به گدایی، توی کوچه با هوایی پر از حس تنهایی. آنجا ک شب هایش تاریک نیست، نورِ زردِ بد رنگ روی دیوار های خاکستری و آسمانِ شب هایی ک رنگش به زنگِ آهن می زند. این داستان های قدیمی را می دانید. و اوه، من بیش از اندازه می بینم. سرم را بیرون می آورم از زیر این نقاب، این نقش .. و اوه، من فراموش می کنم دیالوگ ها را گاهی. در جواب به ساده ترین سئوال های روزمرگی، امروز چطوری، خوبی؟ و دیالوگ هایم را فراموش کرده ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۵
نقطهـ .

یک نسیم ملایم روی پس زمینه ی سفید تپه ها، سرمای زمستان را زوزه کشان می کشاند توی گوش هایمان. بدون آهنگ، بدون موسیقی، بی هیچ کلام داستانی روایت می شود ک در بطن آن ایستاده ایم. طبیعت روایتمان می کند، ما بازیگران این صحنه بوده ایم و حال، نقش هایمان را می دانیم. کلامی نیست، به آن نیازی نیست. تو در کنار من خرامان می گذری و مقابلم، محو تماشای دور نگار انطباق افق های سفید شده ای و من، پشت سرت ایستاده ام و خیره به حجم گرمِ آشنایی ک خوب می شناسمش. این روایت، جدید نیست. اینها از توی ذهن من در آمده اند. اینها یک زمانی مثل حالا، تنها کلماتی بیش نبوده اند. کلماتی ک از آسمان های دور و دراز محکم به زمین می افتند و معنا می شوند. این داستان را پیشتر نوشته ام، این داستان را خوب می دانم. اینجا دقیقا همان جایی ـست ک می خواستم باشم. دایره هایی ک از هم جدا نمی شوند، پیوسته در حال چرخش به دور هم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۳
نقطهـ .

مرگ یک واقعیت تیره است. و زندگی، در تضاد با آن نیست. مثلِ آن نیست ک بگوییم روشنایی ها و تاریکی ها. زندگی یک جریان است، جریانِ انتخاب ناشدنی با موج های نامعلوم، ک بی وجدان سرنوشت ها را دستخوش تغییرات خود می کند. زندگی یک مسیر است و سرانجامی جز مرگ نیست. بیداری را عاقبت سرانجامی جز خواب نیست. یا ک تنها مرگ، تنها دو روزی ک تماما سپری نمی کنیمشان. روز تولد، روزِ مرگ. بدون ما رد می شوند، حلقه ی زنجیر ادامه ی نسل شده باشیم یا نه. هیچ ادراکِ هوشمندی باقی مانده باشد یا ک نه. زمین رد می شود از رویمان. پلاستیک ها می مانند هزاران سال، آسمان ردِ غبارِ گناهانمان را بر خود نگه می دارد. زمین رد می شود، در یک چرخشِ بی شمار به دور ستاره ها. و ستاره ها به دور ستاره های دیگر. در بند قوانین فیزیک، گرانش یک جسمِ سنگین تر. این احساسات و درکِ پوچی، فرزندِ ناخواسته ی تقدیر بودن. یک حقیقت تلخ مقابل چشم هایمان ک هر روز، می گذشت و بعضی هامان می دیدند و لب هاشان به خطی صاف، تا افق هایِ نامحدود تاریکی می رفت.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۰
نقطهـ .