خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

۳۷۷ مطلب توسط «نقطهـ .» ثبت شده است

و ناگهان انگار، همه حرف هایم را از یاد برده باشم. مثل پرنده ای ک به قفس عادت کرده باشد، ک پرواز کردن را از یاد برده باشم. یادم نیست چطور اما انگار، عاشقی را سالهاست ک از سر گذرانده باشم. شاید هم همین یک دقیقه پیش، قلبم به خاطره ای لغزید. نگاهم محو و لب هایم به تصویر شیرین خاطره ای مشترک گشوده شده باشد. و بعد انگار در سالواره ی سوگ از دست دادن تمام اینها نشسته باشم. مهم نیست، مثل لباس های پوسیده ای ک دل رضایت به دور انداختنشان نمی دهد، پای خاطراتم ساعت ها به دیوار های خالی آنقدر خیره، خیال پردازی خواهم کرد ک خوابم ببرد. و مهم نیست چند بار، و تا کجا. این مسیری ـست ک انگار خود زیر پایم می لغزد و من به پیچ و خم های این راه هیچ دخلی ندارم.  میلی نیست برای خروج و اندک اراده ای، اگر دستی به سمتم دراز کرده باشی حتا برای گرفتنش. مثل غریو بیهوده ای ک خاموش، انگار سالهاست ک بر لب داشته باشمش.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۴
نقطهـ .

شاید به نظرت دیگه این حرفا جالب نباشه. به هر حال، یه هفتصد هشتصد باری تاحالا شنیدی ـشون از دهنم. اما برای من هنوز .. هنوز به طرز آزار دهنده ای اهمیت داره. شاید هیچوقت نفهمم، هر روز داره برام سخت تر می شه و این باریکه نور توی تاریکی مطلق این دنیا، کمرنگ تر. می ترسم ک چشمام رو ببندم و برای همیشه بمیری. می ترسم ازت چشم بردارم، می ترسم پلک بزنم. هیچ ایده ای ندارم، شاید ساعت ها گوشی رو دستم بگیرم و جرعت نکنم زنگ بزنم. به جواب این سئوال فکر می کنم ک، اگه زنگ زدم و خاموش بود چی؟ اینکه شاید بهتر باشه هیچوقت از این برزخ بیرون نیام و تا ابد همینطور باشه. یه امیدِ کور کورانه؟ زندگی ـت توی خیالم بسط پیدا کنه و تبدیل بشی به بیتایِ تخیلی من، ک اون دور دورا وایساده باشی هنوز. هنوز وایسادی. می دونی کجا. توی دورترین نقطه ی کره ی زمین. برات توی دفترم شکلش رو کشیدم ک کجا وایسادی. بعضی وقتام هست ک فکر می کنم داری نگام می کنی، مث یه روح دور و برم پرسه می زنی و کارامو می بینی. و حسابی معذب می شم، تو اون لحظه ها .. خجالت می کشم به هر چیزی غیر تو فکر کنم. می خوام بگم ک این بی خبری، از مردن بدتره. فکر کنم بدونی. یا شایدم نه. شایدم می دونی ولی برات مهم نیست. به هر حال .. من هنوز این جام. هنوزی ک انگار، قراره خیلی طولانی باشه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۷
نقطهـ .


هر روز به دنبالت، هر روز عاشق تر

هر جا ک بودیم، رفتم. هر بار تنها تر


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۲
نقطهـ .
و آفتابی ک هر روز، کم رمق تر از قبل می تابد به گلدانم. گلدانی ک نام تو را دارد. توی یک بطری، عاری از هر دسترسی. بی آنکه بشود لمسش کرد. بدون آنکه تا به حال گلم را بوییده باشم. پشتِ شیشه، مصون از من و لمسِ خلقت مانده است. تنها زیر نگاه می رود و لبخندم، از پشتِ آن شیشه ی کلفت بیش از واقعیت کش می آید و انگار شادتر شده باشم. اینطور مرا ببین. همانطور ک می خواستی مجالی برای لمس کردنت نیست و دوست داشتنت از پشتِ حصار است. توی دنیایت نیستم ولی توی دنیایم هستی. از پشت پهنای قطور شیشه ای ک جز نور رد نمی شود چیزی از آن، عاشقت هستم. زیر نگاهم همچنان زیبایی .. و هنوز، آرام نجوا می کنم اینها را. اما حصار های سفتِ انزوای شیشه ای ـت صدا ها را خفه می کند و از تصویرم، به جز شکلک هایی مسخره چیزی نمی ماند. در یک سکونِ درخت وار، ساکت تر از ابر هایی. و هر روز برایت خفقانِ این دنیای محدود بیشتر خواهد شد. نه برای درک کردن پوچ بودنِ این دنیا و ثمرِ تنهایی. ک چون دنیایت را تنها توی آن گلدان می دانی.




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۹
نقطهـ .

پای قبری نشستم و اشک می ریزم ک حتا، یقینی به پر بودنش نیست و تنها نمی دانم. و این ندانستن جلوی اشک ریختن مرا نمی گیرد. توی گرم ترین بخش سال و زیر آفتاب هم، لمس حجم سنگی ـش سرد است. مطابق با تمام آنچه به یاد دارم. حجم سرد بی روحی ک زیر انگشتانم واکنش نشان نمی دهد، سرد و معذب پس می زند مرا. نشستن پایش سخت است، حتا آنجا هم می راند مرا. و دور از آن،  تمام مسیر ها در منتها علیه همان جسد کش می آیند. هر چ دور باشم فرقی نمی کند انگار، در یک قدمی من خوابیده است و در یک بی محلی دائم، در بی توجهی مطلق به من است و گوش به من نمی کند اما از مقابل چشم هایم هم دور نمی شود. انگار، مرا می خواهد .. ک زیر نگاهم سنگ باشد. انگار مرا می خواهد ک زیر نگاهم مرده باشد، تنها. و همین. مثل یک جنازه نامرئی ک انگار، به دوش کشیده ام. گوشه ی تمام دنیایم نشسته است و از یادم نمی رود. بی هیچ حرفی، با چشمانی بسته و تماما غافل از من و تجربیات حسی ـم، فقط گوشه ای از ذهنم به آرامی، تا ابد مرده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۴
نقطهـ .

خیره به تو، از جایی آنقدر دور ک راه برگشتنی نباشد. نه حتا اگر تصمیم گرفته باشی به دنبالم، توی گودال های پوچ این دنیا بیایی و چشم ببندی به تفکر، به منطق نگاه نکنی، به یاد بیاوری رنگ هایی را ک باور نداری. آنقدر دور ک انگار، هیچوقت نبوده باشم جز این. مثل پریدن از کوه به دره، مثل افتادن از آبشار می ماند. درست از بعد از لحظه ی به هوش آمدنِ با سردرد، وقتی ک بفهمی یک قسمت مهم را از یاد برده باشی. اسمت را، جایی ک بوده ای .. علتی ک فرار کردی. :D هرچند لطف الهی باشد و نوار های جدید حافظه برای انباشت کردنِ خاطرات جدید اما، جای زخم ها از بین نمی روند. حتا اگر به یاد نیاوری ـشان. این خط های موازی روی ساعد دیگر چیست. چرا ظرفیتِ قلبم اینقدر خالی ـست؟ قسمت های خلوت شده ی توی موهایت، تار های سفیدِ روی شقیقه .. این نگاهِ تلخ به آدم ها ک از راحتی خالی ـست، حتا هنگام نگاه کردن به چشمان خودت، توی آیینه و هیچ نمی دانی، ک علتِ اینها چیست. این منِ حاصل از تو، ک هیچ نمی داند چرا. این منِ حاصل از تو ک فراموش کرده تماما خود را. نگاهِ زمختم، حتا به مهربان ترین چشم ها و چشم گردادن هاشان. این دنیایِ عجیبِ هر روز من است، با دقت به واکنشِ آدم ها .. از حضورِ سنگینم. تفکر به آن و تبسمی تلخ.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۸
نقطهـ .

من شاید، بعد از رفتنم، دفعه ی قبل. آخرین خواسته ت بودم اما بعد، وقتی ک برگشتم انگار، همه چی کلیشه ای شده بود. انگار بهشت به اون قشنگی ک فکر می کردی نبود؟ انگار فهمیدی ک اصلا دوست نداری اینجا باشی، فهمیدی ک این تنها چیزی ک فکر می کردی شاید دوست داشته باشی ـم با بقیه هیچ فرقی نداره. فهمیدی ک شاید اصلا، نمی تونی چیزی رو دوست داشته باشی. فهمیدی ک منم مثل دنیای هر روزه ـت خاکستری ـم و لبخندم، هیچ حسی بهت نمی ده؟ ک وقتی می بوسیدمت، شبیه خیال پردازی هات نبوده؟ فهمیدی گرمای بغل کردن معشوق، کسشری بیش نیست و تنهایی رو با کسی قسمت کردن و معذب نشدن فقط یه خیال باطل بوده و استثنایی نیست، به هیچ. برای پوچی استثنایی نیست و این گودال، براش هیچ چیز بزرگ نیست. ک ازش رد نشه، ک نگهت داره. ک بمونی. ک بخوای بمونی. من می فهمم، نمی فهمم. من دوسِت دارم هنوزم، ندارم؟ من امید دارم ک برگردی، و هیچوقت بر نمی گردی. من می دونم ک اینا رو می خونی .. و عوض نمی شه هیچی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۷
نقطهـ .

ایستادن درست در همان نقطه ک آغاز تنهایی بود. ناگاه چشم بازکردن و دیدن جای کسی ک کنارت خالی بود. لحظه ای مکث، به ناباوری و بعد ریزش افکار سردی از مغز، به عمیق ترین حفره های قلب و ترسی ک می رود توی پاها. به تکراری آشنا، نه می توانم رفت، از آخرین نقطه ی باهم بودن، نه می توانم ماند، توی دنیایی این چنین تیره و درهم. ایستادن و درخت شدن و خشکیدن، به انتظار از برای احتمالِ شاید برگشتنت. سرک کشیدنِ نگاه توی تمام گوشه های تاریکِ این دنیا. سرکشی توی دالانِ هیولاها، به عمیق ترین قسمت دریاها. فریاد زدن نامت توی صورتِ ادم ها، حتا کر ها. و دنیایی تماما پر از نبودنت. در اعترافی بی ثمر سپری کردن روز ها را، بی هدف. ک با برداشتن هر قدم از تو نه، از خودم دور شدم. برایت توی دفترم نوشته بوده ام: «ک یک مشت کامل قرص های سفید خوردم و مرا از سیاهی های زندگی نمی برد. ک یک جنازه روی تختِ من خوابیده است و هیچوقت نمی رود.»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۰
نقطهـ .

به تنهایی و غم می رقصیم به دور هم تا ابد. به تنهایی و غم می رقصیم دور هم تا ابد. بیرون پنجره ی اتاقِ تاریک من، تصویر غروب خورشید نفرت انگیزی ـست از پشتِ سیمان های سیاه بی روحی ک یک تجلی از صرفا ماده بودن جهان می دهد و تماما از هر فلسفه ی فرا حسی خالی. دور نمای روز های باقی مانده ی به شماره افتاده ات، به سمت دهان بزرگ بی رحم این پوچیِ بلعنده روان شده است و ناخن هایت روی جریان زندگی، در مقاومت بدین تلخی کشیده می شود و صدای گوشخراشی می دهد. تمام گزارش های فلسفی از میزانِ اهمیت داشتن حضورت توی این جهان، و تجربه های تلخِ حسی ـت، و وابستگی هایی ک از پس عمر می آید، حکایت از "هیچ" دارد. هیچ اهمیتی ندارد. این هیچِ نفرت انگیز. این تنها اتفاقِ ناگریز، این تنها پر رنگ معنای بی رقیب. یکسان بودن اهمیتِ موی نازک سیخ شده ای، روی پوست آسیب پذیرِ کیسه تخم یک گراز، با انسانی متفکر به همراه ادراکی کافی و اهدافی والا و سرانجامی یکسان در دنیایِ بعد از مرگ از مرگ از مرگ. بیا ک به تنهایی و غم برقصیم به دور هم تا ابد و برگردیم به درون غار ها، از یاد ببریم تکلم را و جهان را فراموش کنیم. شناخت از دایره ی کوچکِ نگاه فراتر نرود و از آتش اتفاقی حاصل شده توی طبیعت، وحشت کنیم. معجزه بخوانیمش. بپرستیمش و برقصیم به دورش و اندکی گرم شویم. برقصیم به دورش و فراموش کنیم فراموش شدن را.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲
نقطهـ .
اینجا بیشتر از همیشه مال من است و مخاطبانم، از تمام آدم های خیالی دور و برم، خالی. نه حتا نوشته های راحت و بی دغدغه ای خطاب به خود. احساسی شبیه به آنکه، ادراکی کاملا آزاد داشته باشم و خالی از اختیار برای تصمیم گیری، توی زندانی نامرئی در بندم و خود شاید به درستی عاجز از یقین این باشم ک آیا .. دستانم بسته است به راستی؟ نمی دانم. و از تو خالی، سرشار از تمام اینهایم. تمامِ نمی دانم هایم. سرانجامش به کجا، تا چ هنگام و اصلا چرا، دست به زیر چانه منتظر نشستن کنار سایه ی ساکت درخت بی آزاری ک در شباهتی بی ثمر با تو، تنها ایستاده است و تاثیر ملایمی دارد بر جهان خویش. منتظر به افتادن اتفاقی هستیم ک تخیلات بر آن گمان هم نمی برد حتا و توی گذرِ آرام زمان، خوراک کرم ها می شویم. ک جای دندان های کوچکشان روی روح، درد هم ندارد حتا و فقط آن هنگام متوجه "از دست رفتن" می شوی ک ناگاه به خود بیایی و ببینی ک بخش اعظمی از تو، توی کش آمدن هایِ روزمرگی، از دست رفته باشد. تماما بی صدا .. ک ناگاه بفهمی، بعد از تمام لحظه هایِ این سکون، برای هر چیزی دیر شده باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۸
نقطهـ .