خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

هی رفیق، یه دقیقه آروم بگیر بشین جلو روی خودم روی این چهار پایه. می دونم از چهار پایه بدت میاد، یه حس ناقص بهت می ده. یه حس سردرگمی و اینکه انگار زمین تو هوایی، نمی تونی تکیه بدی، باید خودتو روش نگه داری و با اون قوز دائمی ای ک همیشه می کنی گردنت درد می گیره، می دونم. اما یه دقیقه بشین اینجا و به حرفام گوش کن. - می نشیند رو به رویم، گودی زیر چشم هایش تیره تر از همیشه است و موهایش چرب است. انگار ک مدت هاست از حرکت ناایستاده است و آرامش از او فرار می کند - ببین برادر من. تو باید بتونی به سئوال های زندگی ـت جواب بدی، می دونی؟ ولی مسئله اینجاست ک تو اصن اون سئوال ها رو هم نمی دونی. - حالت صورتش چیزی بروز نمی دهد، انگار اولین دفعه ای نباشد ک از این صحبت ها می شنود. بیشتر حوصله اش سر رفته است، می خواهد خلاص شود. شاید امید به گرفتن هیچ نتیجه ای ندارد.- باید این رو بدونی ک نمی تونی اینجوری مدت زیادی ادامه بدی، یه نگاه به خودت بنداز! خیلی داری تند میری جوون، بزن کنار .. تو نیاز داری ک برگردی، برگردی به دوران خوبت، در بیا از این گذشته ی لعنتی، تا ابد ک نمی تونی بهش فکر کنی. داره فلجت می کنه، نباید بذاری آینده ت رو ازت بگیره. - پوزخند می زند، سر تکان می دهد و از این مکالمه خنده اش می گیرد نه آنطور ک بلند بخندد، فقط چند نفس معنا دار بیرون می دهد و دوباره زل می زند در آن چشم ها. چند ثانیه ای نگاه می کند و هرچقدر ک طولانی تر می شود انگار این نگاه بی احساس تر می شود. مثل یک ربات، چشمانش سرد است. دستش را دراز می کند به مقابل اش و آیینه ای را ک با آن مشغول گفتگو بود بر می دارد. از فاصله ی کم نگاه کردن به تصویر خود، جلوه ی متفاوتی دارد. صورتش چین و چروک های جدید انداخته است، شادابی و زندگانی با گذر زمان رخت می بندد و این بخت سیاه و سیگار های متوالی آن را تشدید می کند. روی شیشه ی آیینه، ها می کند. شیشه بخار می گیرد و چین و چروک ها از بین می روند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۷
نقطهـ .
سه سال است ک باران می بارد. پنجره ها و در و دیوار دیگر نمی توانند جلوی رطوبت را بگیرند. همه چیز بوی نم می دهد، دیوار ها پف کرده اند. در بعضی قسمت های کف خانه گیاهانی از لای چوب بیرون زده اند. آب مایه ی حیات است و انگار حال، در حالِ مرگ از حیاتِ بسیاریم. سه سال است ک افسردگی از پنجره به داخل می تابد، پرده ها همرنگِ آسمانِ تاریک شده اند. چند ماه ک از شروع بارندگی ک گذشت، مشکلِ غذا پیدا کردیم. زمین دیگر بار نمی داد و حیوانات بعد از چند ماه تلف می شدند. بیشتر از بیماری. اولش خوشحال بودیم، یکسره از آسمان نعمت می بارید. چندی بعد، از نعمت در حالِ خفه شدن بودیم. سیل چند روستا را با خود برده بود. و بعضی ها هم زیر سنگ هایی ک از کوه می لغزیدند جان می دادند. وضعیتِ شاد و سپاس گذارانه ـمان زیاد دوام نیاورد. به تاریکی خوردیم و همان موقع ها بود ک صدای طبل زدن ها را شنیدیم.

گیاهان از درون خاک باغچه ها، به درونِ خانه مثل ما فرار کرده بودند. موریانه چوبِ کف را خورده است، عنکبوت تمامی سقف را تار تنیده است. چند موش در اتاق پذیرایی در سوراخی لانه کرده اند. و تمام وقت، جایی طبل می زنند. به یک همزیستی اجباری درون خانه رسیده ایم. ماه اول، باران شدت گرفت و یکی از شیشه های طبقه ی بالا را شکست. اولش فکر کردم شاید از صدای طبل ها شکسته باشد. به هر حال، جای خالی اش را با تخته مصدود کردیم اما کسی رغبت نداشت شیشه خرده ها را جمع کند. دیگر به اتاق های بالا پا نمی گذاریم. آنجا صدای باران نمود بیشتری دارد. روز های اول، زیر سوراخ های سقف سطل می گذاشتیم اما بعد از چند روز بارش بی وقفه ی باران و تعداد دفعات زیادی ک مجبور به خالی کردن سطل ها می شدیم. سقف را تعمیر کردیم اما، سطل ها هنوز هم به طور شگفت انگیزی از آب باران پر می شوند.

باران می بارید، و بیرون رفتن از خانه به زحمتش نمی ارزید. گاهی، همسایه هایمان می آمدند و چیز هایی ک دیده بودند را تعریف می کردند. یکبار یکی ـشان تعریف می کرد درباره ی کسی ک از تاریکی و بارش ها، کارش به جنون می رسد و طنابی پیدا می کند. از جایی آویزان می کند و می رود بالای صندلی، و طناب را به دور گردنش می اندازد. بعد صندلی را با پایش می اندازد و بدنش با تمام وزن با گردن از طناب آویزان می شود. طناب ک از رطوبت طولانی مدت پوسیده بود، تابِ تحمل وزن را نمی آورد و پاره می شود و مرد می افتد و استخوان لگنش می شکند. از آن وقت تا به حال دیگر نمی تواند برای دستشویی کردن بشیند و همواره یا خوابیده است یا می ایستد.

سه سال از شروع باریدن ها می گذرد، عادم ها عوض شدند. مردند، یا ک رفتند. بعد از سه ماه، ک بوی جسد کارتن خواب ها کم کم از مشام می رفت. چند نفر از ساکنین تصمیم گرفتند بفهمند صدای طبل از کجا می آید. قبل تر چند نفر به دنبالش گشته بودند اما دیگر نیامدند. و این مردم را ترسانده بود ک دیگر دنبالش نگردند اما اکنون، خود را مصمم به گرفتن یک تصمیم سخت می دیدند. و شایعات آمدن شیاطین به دهکده دهان به دهان می گشت. پس سلاح هایشان را برداشتند و دنبال منبع صدا رفتند. چند نفری هم تصمیم به ترکِ دیار گرفتند. گفتند این بارش بی حکمت نیست، باید ک توبه کرد وگرنه خداوند به وسیله ی این باران تمام گناهانمان را با ما خواهد شست. بارشان را بستند و پشت به خانه شان به سمت سرزمینی با آسمانی بدون ابر به راه افتادند. و دیگر هیچکدام باز نگشتند. چند ماه بعد، عده ی دیگری آمدند. می گفتند ک دچار عذاب الهی شده اند و سرزمینمان سه سال است باران نباریده است. از صدای طبل ها، دهکده ما را پیدا کرده بودند. آنها آمده اند و در خانه ی کسانی ک رفته بودند سپاس گذارانه ساکن شدند. وقتی پرسیدیم، گفتند ک مردمان ما را ندیده اند.

سال دوم خبر رسید یکی از روستاهای اطراف جنگل را آتش زده اند، شاید ک آتش باعث شود ابر ها دور شوند. اما باران جنگل را خاموش کرد و دودی ک از درخت های سوخته بلند شده بود، آسمان را سیاه تر کرد و صدای بی وقفه ی طبل ها هم بلند تر شد. یک هفته بعد از آن مرد همسایه مان لخت از خانه اش بیرون آمد. دستانش را به طرف آسمان گرفت، انگار ک ابر ها را بغل کرده باشد یه به خود فرابخواند. بعد آرام، با ریتم صدای طبل ها روی گل ها دراز کشید، رو به آسمان خوابید و دیگر بیدار نشد. صبح روز بعد، یک کلاغ آمد و جمجمه اش را خورد. اما او هم از باران افتاد و کنار مرد، مرد. حفره ای داخل سر مرد ایجاد شده بود، داخلش آب جمع می شد. و صدای قطرات باران ک تویش می ریخت .. روحمان را عذاب می داد. پس از خانه هایمان بیرون امدیم و جسد را جایی دور تر رها کردیم. اما باز هم می شد صدای افتادن قطره ها را داخل جمجمه اش شنید. انگار ک، آب .. توی جمجمه ی ما می ریخت، نه آن جسد.

عده ی کمی از ما باقی مانده بود، همه مرده بودند. یا رفته بودند، یا به دنبال طبل زن ها، دیگر برنگشته بودند. روز ها، شروع نمی شدند و پیوسته بعد از هر بیداری، شب بود ک به سراغمان می آمد. و این عادت روحمان را مثل طناب دارِ مرد همسایه پوسانیده بود و زمین گیرمان کرده بود. هر دقیقه، معنای سویِ پایان رفتن می داد. و این را می دانستیم و عاجز از رهایی، کنجِ اتاق به انتظارش کز می کردیم. اما همیشه جور دیگری تمام می شد. مرگ نبود، فقط گم می شدیم. این را می دانستیم و تسلیمش بودیم، ک وقتش برسد. صدای طبل ها ما را به خود فرا می خواند. و دست و پایمان را تکان می دهد و سوی منبع صدا هدایت می کند. و آنوقت ک بفهمیم، تمام می شویم.

خانه ساکت است، مثل تمام سال های قبل. تنها صدای باران و طبل ها به گوش می رسد. چند روز است هیچ موشی ندیده ام، بعد از بوی بدی ک خانه را گرفته بود، فهمیدم ک مرده اند. جسدشان را پیدا نکردم. و بعد فهمیدم عنکبوت ها هم خود در تارشان مرده اند. و درست همین لحظه ک فکر می کردم، هم زیستی درون خانه تمام شده است چیزی در اتاق بالا محکم به زمین می خورد. وحشت زده پله ها را بالا می روم، و می بینم تخته هایی ک جای شیشه ها گذاشته بودیم خود شکسته است. باران با شدت به داخل اتاق می ریخت، و از کف رد می شد به طبقه ی پایین می رفت. و از آنجا هم رد می شد و پایین می رفت. سردرگم این فکر بودم ک باران در انتها به کجا می رسد، اما حواسم پرت نوری می شود ک از سوراخ تخته چوب ها به داخل خانه می تابد. خیره به نور، محو تماشای روشنایی می شوم. و بعد انگار، دست و پایم از اراده ام خارج می شوند. و مرا تکان می دهد. پاهایم، از پله ها مرا پایین می آورند. دستانم در اتاق را باز می کنند. و چشمانم پیوسته به سمت نور، خیره می نگرند. و انگار، می دانم چ چیزی دارد اتفاق می افتد.

جایی، میان درختان نوری به چشم می خورد. سمتش می روم، برگ ها را کنار می زنم، پایم گل ها را احساس نمی کند و با صدای طبل ها، مرا سمت آتش می برد. ناگاه چیزی را حس می کنم، و می بینم پایم درون جمجمه ی مرد همسایه فرو رفته است. درش می آورم، سوی نور حرکت می کنم. از کنارِ جسد کلاغ رد می شوم. باد طناب داری ک از درختی آویزان است را تکان می دهد. و من پیوسته سمت آتش حرکت می کنم، پشت آن بوته ها. صدای طبل ها محکم تر از هر زمانی شنیده می شود. از روی بوته ها رد می شوم، و آتش را می بینم. صدای طبل ها از همانجا می آید، اما چیزی نمی بینم. نزدیک تر می شوم. و به آتش دقت می کنم و نور را می بینم.

در هم آمیختگی تاریکی و نور کم آتش و سایه ی شعله هیزم، و فکر می کنم مرگ یک تکه چوب بعد از مرگِ درخت، بعد از مرگِ .. و ناگاه مقابل آتش، کمرم خم می شود. انگار ک در حال تعظیم کردن باشم. و سایه های دورم پر رنگ می شوند و به حرکت در می آیند. و من می بینم. جن ها با صدای محکم ضربات روی طبل، بالا و پایین می پرند و به دور بدنِ خمیده ی من می رقصند. و ریتم آهنگ بیمارشان مرا در خود می کشد و انگار هر لحظه زمین سنگین تر می شود و به داخلش فرو می روم، و من همراهش به تهِ دره .. و من همراهش به تهِ دره و این آینده همین است ک هست ک باید باشد. و می رقصند دورِ من، و آتش بدنشان را قرمز تر از قبل نشان می دهد، سایه هاشان روی صورتم می افتد. و دور من می رقصند هماهنگ به یک ریتم، و زمین فرو می رود من هم داخلش. و این دره تمامی ندارد. ک ندارد ک ندارد. و من کنجکاو می شوم بدانم، تا چقدر سقوط کردن من می مانند ک برقصند.


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۲
نقطهـ .

مقابلم نشسته است. با آن رو پوش سفید و شلوار اتو کشیده اش. طوری ـست ک هندوانه را هم می تواند قاچ کند انگار. نگاهی می اندازد و فکر می کند می تواند تمامم را بر انداز کند با یک نگاه، نمی فهمد. این آدم ها هیچ کدامشان نمی فهمند. دکتر، دفتر قشنگی دارد، مبل هایِ قیمتی و پر رنگ. پنجره های بزرگی ک از آنجا آسمان را آبی تر از واقعیت نشان می دهد. ابری نیست. رنگ دیوار های مطب کمرنگ تر از آسمان است. انعکاس رنگِ اتاق توی چشمانش پیداست. و چشمانِ تاریکِ من به چشمان او قفل اند. می پرسم ک می توانم سیگاری در آورم، روشن کنم. مثلِ دود بروم بالا، تا آنجا ک بخواهم؟ با دست اشاره می کند سویی، تابلویی، کِ رویش نوشته است هزاران نوع سم و بهمان در سیگار است و اینها. ک دکتر روانشناستان می تواند شما را در ترکِ سیگار یاری کند، به هر حال. چ شد اینجا نشسته ام؟ از او می پرسم. می گوید ک خود می دانم، فکر می کنم.


دستم را می گذارم روی قلبم، یک چیزی توی جیبِ کتم است. دست می برم و پاکت سیگارم را پیدا می کنم. درش می آورم، فقط یک نخ باقی مانده است. دکتر می گوید ک نمی توانم اینجا سیگار بکشم. می گویم اهمیتی ندارد و توی جیبم می گذارمش. منتظر است حرف بزنم. منتظرم حرف بزند. می پرسد، خب بگو .. یادت آمد بالاخره؟ سعی می کنم به یاد آورم. تصاویرِ ماتی روی پرده ی چشمانم می رود بالا. به یاد می آورم. که نمی توانستم شنیدنِ گذشته ها را به این گوش هایِ جدید، نمی توانستم دیدن دنیایِ تمامن رنگی دورم را با این عینکِ های کثیف. کور رنگی بود، گوش هایم کر بود. دماغم از سیگار هایم شده بود ضعیف. هوشیاری ـم از رفته بود از دست، مثل عقل ک انگار داده بودم از کف.


اسمم را صدا می زند. می پرسد قلبت بیماری سرد دارد؟ دستم را می گذارم جایی ک باید، چیزی آرام می تپد. مثلِ تپیدنِ قلب پرنده ای زندانی در دستانِ آدم ها، آسیب پذیر است و نرم و لطیف. پر است از اینجور چیزها. اما .. سرد است. مثلِ اتاق، مثل نفس های گاه به گاهم ک بخار می کند زیر نورِ چراغ، چراغ سفید بالای سرم، ک مدام تکان می خورد و مسیری را می رود و بر می گردد. اتاق تاریک است، یک چراغ بالای سرم آویزان است و مرا به اتمام روشن می کند. کسی مقابلم روی صندلی نشسته است، صورتش را نمی بینم مگر انعکاس نورِ زرد کمرنگی ک از کشیدن سیگارش می شود پیدا. دستش را روی میز می گذارد، پرونده ای را سمتم هول می دهد ک رویش عکس دلخراشی ـست. کسی، یک دختر .. مغزش رویِ زمین پیداست. و من می شناسمش انگار. فکر می کنم، قیافه اش آشناست. نمی توانم به یاد آوردنش را. می گوید فقط اینها همراهش بود. یک پاکت خیس شده سیگار، ک درونش یک نخ بود. یک قطعه عکس، ک چهره ی تو تویش و خون مقتول رویش بود.


سرهنگ آمرانه می گوید ک عکس را نگاه کنم. زل بزنم توی جنازه، کسی را از مغز متلاشی شده اش بشناسم. ناگاه فکر می کنم، لایِ این مغز باز شده در شیار های آسفالت، هیچ خاطره ی مشترکی با او دارم آیا؟ و پاسخِ من همراهِ نم نم باران توی جوب می ریزد. باران مغزِ او را می شوید و با خود می برد. فکر می کنم، می داند ک چ کار می کنند قطره ها؟ فرقی برایشان می کند اینها؟ عکس، شده بود به تصویر کشیده شدنِ جنایت بی تفاوتی های طبیعت، هر روز هزاران انسانِ بیمار می میرند به هر حال. و یک نفر کفِ آسفالت مغزش می رود با جریانِ آب. سرهنگ، می آید جلو .. زیر نورِ لامپ، چهره ی چروکیده ی خشن اش را می بینم. می پرسم نام شما چیست؟ می بینم روی لباسش نوشته آئورلیانو بوئندیا. یقه ام را می چسبد و مرا به زور از خیال پردازی هایم می کشد بیرون و ناگاه انگار، میفتم رویِ تخت بیمارستان.

سرم دردِ عجیبی می کند، باز هم چراغ ها. چراغ هایِ مستطیلی مثلِ خطوط عابر بالای سرم در راهروی درازِ بلند، تختی ک ثابت نایستاده است و حرکت می کند به یک سمت. چند نفر دورِ تختم را گرفته اند، مثل دکتر لباس های سفید دارند. و سرم درد عجیبی می کند، لباس هایم خیس است. یک نفر پانسمان از خون خیس شده ی روی سرم را تعویض می کند. یک نفر در کنارم شیون می کند. می گویم ک نمرده ام. نمی شوند. صدایش قطع نمی شود، چقدر برایم آشناست. قبلن او را ندیده ام؟ یک نفر زار زار گریه می کند، اما نه برای من .. یک نفر کنار تختِ من، ملحفه ی سفیدی روی صورتش دارد. بدنش بی حرکت افتاده است، لکه های خونی ک ملحفه اش پس دادند. مرده است. می پرسم از یک پرستار، این شخص کیست؟ چرا در کنارِ من، و آمپولِ آرام بخشی را انگار، تزریق می کند توی رگ های من. و چراغ ها می چرخند دورم و از هوش می روم.

دکتر گلویش را صاف می کند. و نگاهم از چراغ هایِ سقف کنده می شود. بر می گردم توی اتاق، دکتر هنوز هم توی صندلی اش لمیده است. ساعتِ مطب وقت ناهار را به او نشان می دهند. توی چشم هایم زل می زند، می پرسد آن پاکت سیگار را از کجا آورده ام؟ دست می برم توی لباس هایم، درش می آورم. کاغذ هایش حسابی چروک شده اند، حتما زیر باران بوده است. جواب می دهم ک سرهنگ او را به من داده است. می گوید درست، اما برای کس دیگری بوده است. به یاد می آورم این را؟ شانه بالا می اندازم، آخرین نخ سیگار را در می آورم و زیرش فندک می گیرم و به لکه های خونِ روی پاکت خیره می شوم. فکرم می رود توی بیمارستان، به دکتر می گویم مالِ آن مرده ی کنارم بود؟ آن شب، در بیمارستان؟ تایید می کند. می پرسم چرا مرد؟ می گوید از شلیک گلوله، داخل دهان. ک شلیکِ اول دخترک را کشت، دومی تو را نه اما. لبخند می زنم، خوشحالم چیزی به یادم نیست. می گویم، هر روز هزاران انسانِ بیمار می میرند به هر حال .. و با دودِ سیگارم کم کم می روم بالا.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۲۴
نقطهـ .

ته سیگار را، حز و ولز کنان داخل جا سیگاری خاموش می کنم. حلقه ی ازدواجم را می بینم ک پیش تر آنجا گذاشته ام. همزمان با دودی ک هوا می رود، آهِ من هم بالا می رود. گوشه ی تخت افتاده است، بدنِ عرق کرده ی عریانش. هوا بویی تحریک کننده می دهد، گرمایی ک از بدن هامان شیشه ها را بخار داده مرا سوی تخت سوق می دهد اما بی اعتنایی می کنم. این گناهِ شیرینی ـست به وقتِ شب، و هیچ فرشته ی جلاد واری این دور و اطراف نیست ک بتواند مرا به واسطه این گناه مجازات کند. دخترکِ فاحشه پشتش به من است. کمرِ لختش پیداست اما باقی تنش را ملحفه ای پوشانده است. هنوز از کاری ک کرده ام نفس نفس می زند. در تمام مدت کار، دیدم ک دارد لذت می برد. لذت بردنش مرا عصبانی می کند. تمام پولی ک بابتِ فاحشگی اش باید بپردازم عصبانی ـم می کند.

خود را یک لیوان ویسکی مهمان می کنم. در چ فکری ـست؟ در جواب انگار بلند می شود و روی تخت می نشیند. موهایش را به اطراف کنار می زند. به داخل چشمانم نگاه می کند، می خواهد بفهمد بیخیال شده ام؟ و این را می فهمد. می گوید این باعث نمی شود پولش را تمام و کمال پرداخت نکنم. چند اسکناس مچاله شده سمتش پرت می کنم. خم می شود تا برش دارد اما من زودتر اسلحه ای ک پنهان کرده بودم را را در می آورم و به سمت پول ها شلیک می کنم. دخترک جیغ کشان، همانطور لخت از اتاق فرار می کند. از کاری ک کرده ام احساس رضایت می کنم. می توانم ببینم ک لبخند می زنم. حلقه ام را دستم می کنم.

سمتِ پنجره می روم. سرخوشی ویسکی هم باعث نمی شود حال بهتری داشته باشم. در بالکن را باز می کنم و هوای سردی می خورد به صورتم و تن لختم را هم می لرزاند. ماه کامل و گنده، توی آسمان است. می توانم انعکاسش را روی حلقه طلایی رنگم ک حال کمی هم لک شده ببینم. ابری نیست، در خیابان هم کسی نیست. از بادِ سرد، حس می کنم ویسکی مستقیما به مثانه ام می رود. ناگاه احساس بدی تمام وجودم را در بر می گیرد. از کاری ک کرده ام، از کسی ک هستم و کسی ک به سبب این گذشته به آن تبدیل خواهم شد، احساس انزجار می کنم. در یک لحظه، دلم می خواهد دیگر وجود نداشته باشم چرا ک اصلا نمی دانم برای چه وجود دارم.  دلم می خواهد رها شوم. دلم می خواهد مثل پرنده ها، خود را رها کنم. از نرده های بالکن بالا می روم و رویشان می ایستم. حال احساسی بیشتر شبیه به رها شدن دارم. دستانم را از هم باز می کنم، مثل شناگری ک داخل آب شیرجه می زند، داخل آسمان رها می شوم ..

فکر می کنم خوابم اما، فقط چشمانم بسته است. سوزشی پشتم احساس می کنم، کسی دارد ترتیبم را می دهد! چشم باز می کنم، بدنم را جدا می کنم و شخصِ فاعل وقتی می بیند در حال مقاومت کردنم دست از کار می کشد و از تخت بیرون می رود. می خواهم لب به فحش دادن باز کنم اما متوجه می شوم انگار قبل تر در این تخت و اتاق بوده ام! سمت مردِ دیگر بر می گردم تا صورتش را ببینم اما، در تاریکی ها نشسته استُ نمی توانم. فقط می بینم ک دارد سیگار تازه روشن کرده اش را داخل جا سیگاری خاموش می کند. آهی می کشد و بعد، حلقه ی طلایی رنگی را از روی میز بر می دارد و تماشایش می کند. بلند می شوم و روی تخت می نشینم اما موهایم روی چشمانم می ریزد. تعجب می کنم چرا ک هیچوقت اهلِ بلند کردن موهایم نبوده ام، کنارشان می زنم و ناگاه به عمق فاجعه ی دیگری پی می برم. ک می فهمم، علاوه بر قبل حال اندام های دیگری هم دارم .. ! تقریبا جیغ خفیفی می کشم و خود را به عقب پرت می کنم. نمی توانم از نگاه کردن به سینه هایم دست بکشم!

از جایم بلند می شوم. حسابی وحشت کرده ام، مرد هم این را احساس می کند. نگاهش می کنم، و این بار صورتش را می بینم. خودم را می بینم! صورت کسی ک فکر می کردم منم را می بینم. دارم با تعجب خودم را نگاه می کنم، و او هم من را. قدمی سمتش بر می دارم. دستپاچگی ـم او را می ترساند. می بینم ک آماده است دست ببرد به جایی ک اسلحه را پنهان کرده ام. سعی می کنم برایش توضیح دهم. می گویم اتفاقی افتاده است و این درست نیست. این عادلانه نیست. و آنکه باید به من گوش کنی. اما او - یا من - طوری نگاهم می کند انگار با یک دیوانه طرف است. لخت، با اندام هایی زنانه مقابلش ایستاده ام. دستانم را بالا گرفته ام و مدام می گویم ک باید به من گوش کند. هر چ نزدیک تر می شوم، از من فاصله می گیرد. یادم می آید خودم را از بالکن به پایین پرت کرده بودم و هرچه شده، از بعدِ آن ماجرا اتفاق افتاده. خودم را، روی خودم می اندازم! زمین می خوریم. اینبار کشتی گرفتنمان اصلا معنای عاشقانه نمی دهد. سعی می کنم به زور سمت بالکن ببرمش. می خواهم دوباره خودم را از بالکن به پایین پرت کنم اما ناگاه، دست می برد به جایی ک اسلحه را پنهان کرده بودم و به سمتم شلیک می کند. لحظه ای وارد شدن گلوله به مغزم را حس می کنم ..

دوباره چشم باز می کنم. با وحشت، انگار ک از کابوسی وحشتناک پریده باشم. دخترک فاحشه را می بینم ک رو به رویم ایستاده، سر قیمت دارد با من چانه می زند. منتظر است قبول کنم تا لباس هایش را در بیاورد. صورت وحشت زده ی مرا ک می بیند، لبخند شهوت انگیزی می زند و دستم را می گیرد و به لای پاهایش می چسباند و می گوید:"ببین، دندان ندارد!" دستم را محکم پس می کشم. دخترک کمی بهش بر می خورد. با دستانم صورتم را لمس می کنم، همان صورت خودم است؟ مقابل آیینه می روم، خودم را درونش می بینم. کمی احساس آرامش می کنم. دخترک می گوید:" اگر نمی خواهی، کسان دیگری هم هستند! " اسلحه ام را در می آورم، سمتش می گیرم. فریاد می زنم ک گورش را گم کند. از اتاق بیرون می پرد. بعد از رفتنش، اتاق را سکوت در بر می گیرد. فرصت می کنم، کمی به آنچه اتفاق افتاده فکر کنم. به بالکن نگاه می کنم. پرده ها از نسیم پف می کنند و خالی می شوند. سمتش می روم. پرده ها را کنار می زنم و اسلحه را بیرون پرت می کنم. آهی از سر آسودگی می کشم و به خود می گویم، دگر با هیچ فاحشه ای نمی خوابم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۲
نقطهـ .
از آخرین باری که یک دل سیر غذای انسان ها را خورده ام یک سالی می گذرد و همان دفعه هم بعد از چند روز بود که چیزی برای خوردن پیدا می کردم. شاید خنده دار به نظر برسد اما از هنرمندِ گرسنگی داستان های کافکا هم هنرمند تر شده ام انگار. چه همزاد پنداری چندش آوری ... البته تفاوت بنیادینی میانِ من وهنرمندِ کافکا وجود دارد و آن هم این است ک بر خلاف آن مردک استخوانی من درون هیچ قفسی نیستم و هیچ تماشاچی ندارم و اصلن ماه هاست کسی را ندیده ام و تازه، استخوانی هم نیستم! تا آنجایی ک چشم به کار می آید در این نواحی، من تنها موجودِ هوشمند زنده و یا شاید بهتر است بگویم بازمانده ام. اکوسیستمی شامل یک انسان و میلیارد ها سوسک یا چیزی برعکس این .. چند سال گذشته است و من هنوز خیلی خوب به یاد دارم روزهایی را که زمین دیگر آسمان آبی نداشت و دریاهایش دیگر موجود زنده ای نداشت و ابر هایش دیگر هیچ رنگ سفیدی نداشت و ادامه ی این توصیفاتِ زجر آلود .. زمین جایی شده بود که به قول عقل کل های آن زمان دیگر به درد زندگی نمی خورد. یک نفر اشتباهی دکمه ای را فشار داده بود ک نباید فشار داده می شد و اشتباهی آسمان پر از بمب هایشان می شود و خیلی مسخره جنگ می شود. کشور های دیگر هم احتمالا دستشان اشتباهی به دکمه هایشان می خورد و بمب هایشان اشتباهی به کشور دشمنشان برخورد می کند. به این منوال کم کم عادمی روی زمین باقی نمی ماند. همه جا می سوزد، جنگل ها، دریا ها و انسانیت همه در آتش دانش بشری می سوزند. البته اضافه کنم، هیچوقت به حافظه ـتان اعتماد نکنید چرا ک معلوم نیست چ کسی آن را پر می کند !

بعد از آن دیگر چیز خاصی قابل ذکر نیست. ناسا و فضاپیماهایش بیانیه ای برای تخلیه ی زمین به مقصد ناشناخته ای می دهد و همزمان هم خبر آن پخش می شود ک ظرفیت فضاپیماها محدودند و خُب فقط ترس بود و قتل و جنگ چراکه در مجموع به یک هزارم جمعیت زمین هم جا نبود برای رفتن. از هر هزار نفر فقط یک نفر می توانست سوار شود و به یک مقصد نامعلوم پشت به خانه اش بایستد و هرگز برنگردد و فکر می کنید چ کسانی سوار شدند؟ همان ها ک بمب ها را ساخته بودند و همان هایی ک دستشان اشتباهی روی دکمه هایشان رفته بود. به هر حال شما که فکر نمی کنید من یکی از آن خوش شانس ها بوده باشم؟ نه نبوده ام اما به نوبه ی خود شانس آوردم چرا که همه ی آن فضاپیما ک به امید یافتن جایی برای زندگی زمین را ترک کردند و ما را تنها گذاشتند، در سیاهی مطلق ناپدید شدند. مدت ها گذشت و خبری از آن ها به بازماندگان زمینی نرسید. بعد ها شایعه شد سیاهچالی به بزرگی خورشید همه ـشان را بلعیده است. امید به زندگی من در حال حاضر بیشتر از آنهاست و به این می گویند خوش شانس بودن.

ماجرای انقراض انسان ها، شاید قبل تر از آن توی کتابی علمی تخیله روی کاغذ رفته باشد. یک جور هایی نوستالژی بود برایم. وقتی مردمانِ منتخب، زمین را رها کردند و ما را هم .. ما ماندیم و گشنگی و .. گشنگی. جنگِ بعد از آن میان زنده ها بود بر سر غذا و حتا سر مرده ها. چون اجساد مرده ها بعد از اتمامِ غذای معمول مردمان متمدن آسان ترین راه برای رفع گرسنگی بود. و جسد ها شدند معمول ترین راهِ سیر کردن شکم مردمی ک دیگر متمدن نبودند. اخلاقیات؟ نگویید ک خنده ام می گیرد.

شاید باید خود را معرفی کنم اما راستش را بخواهید اسمم را به یاد ندارم و این موضوع واقعن دیگر برایم اهمیتی هم ندارد چرا که کسی این دور و اطراف نیست که بخواهد مرا صدا کند. وقتی اولین موشک ها به آسمان رفتند من روی تختِ کنار پنجره ام دریک بیمارستان روانی نشسته بودم و چشمم به آسمان بود ک آن دنباله های درخشان را دیدم. موشک ها را می گویم، به نظرم زیبا بودند. خوشحال می شدم به دست چنین چیز زیبایی بمیرم اما خُب زنده ماندم، نمی دانم چطور نمی دانم چرا اما زنده مانم و حال این موضوعات آنقدر ها هم برایم اهمیتی ندارند. دنیای مردم ظاهرا عاقل که آزاد بودند و راست راست زیر آسمانی بدون حصار قدم بر می داشند خطرناک تر بود یا دنیای روانی های خطرناکی به مانند من که پشت در های بسته و لباس های طناب پیچ شده زندانی شده اند؟ کل ماجرا یک کمدی بود. حداقل من می دانم ک نباید دکمه ی کشتار میلیاردی را اشتباهن فشار داد. و فقط از روی عمد .. بله، من ماندم و ذهنی ک گناه می کند، با فکر کردن ..

عاقل ها مردند، من - یک روانی و همینطور گناهکار - باقی مانده ام و حال با خود فکر می کنم شاید تمام این مدت من عاقل بوده ام و این جمعیت کثیر همه ـشان دیوانه و این تفاوت تعداد بود ک وضعیت را برعکس می کرد. مهم نیست، من هنوز هستم و همین هم کافی ـست. در دنیای ذهن که همیشه تنها بوده ام حالا چه فرقی می کند که این بیرون کسی باشد یا نباشد؟ شب ها را زیر آسمان می گذرانم و احتمالا روز ها را هم را، خیلی وقت است که هوا آنقدر روشن نبوده ک بفهمم روز است یا شب. عذاهایم همان میلیارد ها سوسکی ـست ک ازشان گفته بودم. وقتی غذا نبود و بین مردن و عادم خوردن حق انتخاب داشتم تصمیم گرفتم انتخاب سومی کنم و انگار انتخاب من درست تر از آن عادم خوار های عاقل بود.همانطور ک سوسک ها هم انسان های مرده را می خوردند، من هم سوسک ها را خوردم. یک روزی، وقتی بمیرم .. نوبت آن می شود ک من هم توسطشان خورده شوم.

اولش بالا می آوردم. اولش که از شاخک هایشان بلندشان می کردم و داخل دهان می گذاشتمشان، وول می خوردند و چندشم می شد. شاید چند صد بار بالا آوردم و شاید چندباری هم تصمیم گرفتم عادم خوار شوم اما خُب گذشت آن روز های تلخ. این روز ها آنقدر ها هم خوردنشان اذیتم نمی کند و معده ام هم انگار خود را وفق داده است. روز از نو و روزی هم از نو البته به شکلی نامتعارف اینبار .. تنها، مثل انسان های وحشی در جنگل های سوخته و درختانِ سیاه .. حیوانی نیست. همه ـش حشره است و شکارچی یکتایی به نام من. شاید اگر مورچه خوار بودم فکر می کردم درون بهشت هستم اما خُب هیچوقت هیچ بهشتی وجود نداشته است. یا شاید اگر هم وجود داشته باشد با آن چند میلیارد عادم عاقلی که داخلش شده اند احتمالا به زودی جنگی دیگر به خونخواهی این دنیا آنجا روی دهد! بهتر است من همینجا بمانم و خدا آنقدر سرش شلوغ هست که مرا از یاد ببرد و اگر خوشانس باشم فرشته مرگ هم بعد از این همه مردن ها آنقدر خسته هست که دیگر سراغ من نیاید. شاید به همین دلیل است که هنوز زنده هستم. فرشته ی مرگ خسته ـست، کسی نبود یک روانی را حس نمی کند.

خیلی چیز ها را به یاد می آورم. کودکی در آغوش مادرش، مادر و فرزند در آغوش پدر .. و همه ی آنها در آغوش سوسک ها به خواب ابدی رفته اند، شاید هم به بیداری ابدی .. بستگی دارد کدام وری نگاهش کنی. گاهی به سوسک ها فکر می کنم، به انکه خب در نهایت هم روزی اجساد انسان ها تمام خواهند شد و بعد چ می شود؟ آنها هم به جان هم می افتندُ هم نوع خواری می کنن مثل انسان ها؟ یا آنکه، تنها حیواناتِ روی زمین انسان ها بوده اند و سوسک ها چنین کاری نمی کنند .. شاید هم چون فقط به فکرشان نمی رسد اینکار را نکنند! فکر کردن چنین بدی هایی هم دارد! کار خدا عجیب است. شاید اگر اولین روز، در بهشت هیچوقت حرفی در مورد آن سیب به آدم نزده بود. چنین اتفاقی نمی افتاد. اصلن مگر آدم روحش هم خبر داشت چنین سیبی وجود دارد؟ خدا، خودش بذرِ این فکر را در ذهنِ آدم کاشت ..

هم اکنون ک از شرح احوالات و افکارم برایتان می گویم در خواب هستم یا شاید دچار توهم شده ام. چرا که بالای سرم دو شاخک می بینم و دست پاهایم هم بیشتر از دوتا هستند و همه ی سوسک های آن بیرون هم عادم شده اند و مرا دنبال می کنند و می خواهند به دامم بیندازند. فکر می کنم، همان کاری را می خواهند بکنند ک من همیشه با انها می کنم. این حتما یک کابوس است. من دوباره در آسایگاهِ روانی ام، و راهروهای آنجا پر شده است از سوسک هایی ک در کالبد انسان ها هستند و آنقدر احمق بوده اند که قیافه ی پرستاران و دکتران سابق همانجا را هم به خود بگیرند. فکر کردند حال که من تبدیل به سوسک شده ام متوجه باطنشان نمی شوم. آه که چقدر این سوسک ها احمق اند. یکی از آنها جلو می آید و من هم به سرعت سمتش می روم. چندش بالفطره انسان ها از سوسک سلاح من شده است. سمتشان که می روم فرار می کنند. بخاطر این موضوع حس خوبی به من دست می دهد، خوش حالم که از من می ترسند. سوسک های انسان نما از من یعنی انسان سوسک نما فرار می کنند و من هم تا انتهای راهرو دنبالشان می روم اما ناگهان دو نگهبان غول پیکر آسایشگاه پیدایشان می شود. چه کسی به سوسک ها یاد داده است که از پله ها استفاده کنند؟ و وقتی نگهبانان باطوم خورد را در دست می گیرند من تعجبم صد برابر می شود، استفاده سوسک ها از باطوم و چماق دیگر ورای خواب و خیال است، واقعا که خنده دار است.

نگهبان جلو می آید و باطوم را محکم به من می کوبد. دردم می گیرد و به زمین می افتم اما سریع بلند می شوم تا خود را جمع و جور کنم ک ناگهان آن یکی نگهبان خود را روی من می اندازد. و آن یکی که باطوم دارد هم دو تا از دست هایم را می بندد اما آنقدر احمق اند که فراموش می کنند من چهار دست دیگر هم دارم! سعی می کنم دست آزادم را کنترل کنم اما عادت به استفاده از چهار دست دیگر را ندارم، نمی توانم تکانشان دهم. هنوز یاد نگرفته ام چطور از آن ها استفاده کنم. نگهبان ها به همراه باقی سوسک های عادم نما بلندم می کنندُ مرا به سمت اتاقم می برند. تلاش هایم اثر ندارد، امیدوارم هر چه زودتر از این خواب نکبتی بیدار شوم.

هنگام ورود به اتاق یکی از دست هایم - یکی از همان هایی ک آزادند - محکم به دیوار می خورد ولی درد نمی گیرد. به پرستار چشم غره می روم. سوسک های احمق! پرستار ها و نگهبانان مرا روی تخت محکم می بندند. دست ها و پاهایم را می بندند ولی هنوز چهار تا از دست هایم آزادند و من هم طوری وانمود می کنم که متوجه این موضوع نشده ام. تا وقتی که استفاده ازشان را یاد بگیرم و فرار کنم. سوسک ها مرا دوره می کنند. همه ـشان به من خیره شده اند و انگار با خود در حال فکر کردن هستند که با من چه کنند. اگر از خواب من فیلم می ساختند، کمدی ترین فیلم سال می شد. سوسک هایی که فکر می کنند! یکی شان که ظاهر پرستار به خود دارد به آن یکی ک دکتر است می گوید:
" دکتر، فکر می کنید شوک دادن حالش رو بهتر کنه؟"

دکتر سرش را به نشانه ی مخالفت تکان می دهد و دستش را هم زیر چانه اش می زندُ بعد از چند ثانیه تفکر می گوید:

" امیدی نیست، هر کاری که علم و انسانیت به ما اجازه می داد کردیم. من توضیحات نهایی رو به بازرس منتقل می کنم. میمونه تصمیم دادگاه خانواده ی قربانیان."

خانواده ی قربانیان تمام سوسک های بی ارزشی ک خورده ام از من به دادگاه سوسک ها شکایت کرده اند. ناگاه حس می کنم در حال لبخند زدنم! شاید خدا فکر می کند این خواب باعث می شود من دیگر سوسک نخورم! اصلن خدا چرا نباید بخواهد من سوسک نخورم؟ شاید فقط سوسک ها می توانند بقیه سوسک ها را بخورند، همانطور ک انسان ها اینکار را کردند. رو به دکتر ک داشت از اتاق خارج می شد گفتم:

- مگه من چند نفر رو خوردم ک اینقد سخت می گیرید! بیخیال ..

و لبخندم گشاد تر می شود! دکتر متوقف می شود. بر می گردد و نگاه خشمگینانه ای به من می کند و دهانش را باز می کند ک جوابم را بدهد اما ناگهان همان سوسک بی شاخ و دمی ک خودش را روی من انداخته بود با مشت میزند توی صورتم و جواب سئوالی ک از دکتر پرسیده بودم را تقریبا تف می کند توی صورتم:

- بیست و هفت نفر، عوضی پست فطرت! نفر بیست هشتم رو از بین دندونات در آوردیم!

با اینکه در حال حاضر در کالبد یک سوسک هستم و راستش را بخواهید تا به حال دقت نکرده ام ک آیا سوسک ها چشمی دارند یا نه اما برای نگهبان مزاحم چشم غره ای می روم و مثل خودش با خشم می گویم:

- بهت قول میدم وقتی از این خواب بیدار شدم یک روز کامل، بی دلیل هر سوسکی ک ببینم رو زیر پاهام له کنم!

فکر نمی کردم بشود در خواب عصبانی شد! باقی کسانی ک در اتاق هم بودند هم انگار متعجب شده اند. دکتر سمت تختم می آید. کمی مکث می کند، از چهره اش پیداست چیزی می خواهد بپرسد. کمی به طرفم روی تخت خم می شود و بعد می گوید:

- تو فکر می کنی ماها چی هستیم؟

بی درنگ پاسخ می دهم:
- یک مشت سوسک تو کالبد عادما، همونطور ک من هم تو کالبد یک سوسک هستم.

دکتر کمی فاصله می گیرد. دستی میزند زیر چانه اش و به فکر فرو می رود. در این حین، من ک حس می کنم تقریبا فهمیده ام چطور می توانم از چهار دست دیگرم استفاده کنم آنها را به سمت یکی از طناب ها می برم تا بازشان کنم. دکتر به پرستار می گوید:«ضمیمه ی پرونده ـش کن و به دادگاه ارجاع بده. بیمار تصور می کنه قربانی ها سوسک بودن..» و ناگاه چهار دستم را حس می کنم ک انگار، در کار بازکردن طناب ها به نتیجه رسیده اند ..
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۵۳
نقطهـ .
دستم را روی لب ها و سیبیل هایم می گذارم، طوری ک شبیه به حالت تفکر باشد و از خیابان رد می شوم. باورم نمی شود دوباره به این وضع افتاده باشم. بدترین بخش ماجرا را می شود در جیبِ پشت راستی ام پیدا کرد، کیف پولم را می گویم. خالی خالی ـست، این را وقتی فهمیدم ک پسرکِ فال فروش اشعار حافظ را سمتم دراز کرد و گفت: "یکی ازم بخر عمو" .. عمو ! آنقدر بزرگ شده ام ک بهم بگویند عمو. کیفم را ک در آوردم تا بخرم، دیدم جز شپش چیزی برای بخشیدن ندارم آنوقت بود ک به عمق فاجعه پی بردم. البته این همه اش نیست، بدتر هم می شود آنهم وقتی ک مادرتان از حس بویایی قوی ای برخوردار باشد و شما هم دهانتان بوی سیگار بدهد. آنوقت ک کل فامیل عدل همان روز در خانه ـتان جمع شده باشند. پول هم ک نداری، پس در نتیجه چاره هم! و البته این همه اش نیست .. همه اش نیست .. !

جیبِ سویشرتم، لرزش خفیفی می کند. دستم را داخلش می کنم، علاوه بر اندکی توتونِ سیگار تلفنم را هم پیدا می کنم. خواهرم پیام فرستاده ک:" تمام فامیل منتظر حضرت عالی هستند برایِ شروع ناهار، تشریفت را بیاور سریعتر!" پاسخ می دهم:"لطیفه های عمو جان حوصله ـتان را سربرده؟" می گوید:"آقای بامزه خودت را لوس نکن، سریعتر بیا." یاد فندک می افتم، یاد شعله ی بلندش. درش می آورم و محکم روی زمین می کوبمش و بوم (!) صدا می دهد. فحشی نثارِ رفیقِ نارفیقم می کنم. هر چ می خواهد بشود. این دومین باری بود ک موقع روشن کردن سیگار - می داند من سرم را زیادی خم می کنم ها - شعله ی فندک را تا ته زیاد می کند و آنرا به من می دهد، و من فندک می زنم و شعله بالا می گیرد و همه ی سیبیل هایم کز می خورند!

زنگ را فشار می دهم. بلافاصله باز می شود. شق و رق پله ها را بالا می روم، چقدر سریع چهار طبقه طی می شود. مقابل در ک می رسم، تعدادِ زیاد کفش های جفت شده را ک میبنم وحشت در برم می گیرد. راهِ برگشتی نیست. در باز می شود، کله ی تاسِ نورانی عمویم را می بینم ک لامپ هایِ لوستر، درونش منعکس شده اند. نیشش تا بناگوش باز است، ای کاش من هم از دیدنش اینقدر خوشحال می شدم! می گوید:" به! چ عجب! آقایِ دانشجو تشریف آوردن بالاخره، کیف و کتابت کو پس مهندس؟ صفا آوردی!" صورتش را می آورد جلو ک رو بوسی کنیم - دستم هنوز روی صورتم است - می گویم:" سرما خوردم عمو جان، سلام! درس عملی داشتیم، کتاب نمی خواست. خوب هستید؟ زن عمو و سمانه خانم خوب هستند؟" می رود کنار، داخل می شوم.

تا به حال همه ی فامیل را با هم زیر یک سقف ندیده بودم! از دود سیگار شوهرخاله هایم همه جا را مه گرفته بود. حتما از سیاست حرف می زدند. نور زرد لامپ های لوستر، پنجره های باز و پرده ها ک پف و می کردند و خالی می شدند. صدایِ گنگ تلویزیون ک در صحبت مهمان ها گم شده بود. آشپزخانه، زن ها ک با یک دستشان چادرشان را گرفته بودند و در دست دیگرشان ملاقه یا کفگیر یا چنین چیزی بود و بچه ها ک از آشپزخانه وسایل را سر سفره می بردند. می خواستم بروم سمت اتاقم ک کسی سیخونکم می زند. سمتش بر می گردم، خواهرم را می بینم. می پرسد:" چرا اینقد دیر کردی؟" می گویم مشکلی پیش آمد. می گوید:" جلوی دهانت را چرا گرفتی؟" می گویم:" دندانم درد می کند!" ول نمی کند، باز می گوید:" نوشابه هم ک نخریدی!" می گویم پول نداشتم! ک ناگاه سمت آشپزخانه بر می گردد و فریاد می زند:" مامان! مهدی نوشابه نخریده!"

اینجوری می شود ک کل فامیل می فهمند من خانه ام. سیلِ عظیم سلام علیک کردن ها و حال احوالات سمتم می آید. با عمو ها و عمه ها، با خاله ها و دایی ها و مادربزرگ و پدربزرگ و سایر دست اندر کاران فامیل و شوهر ها و زن ها و بچه هایشان احوال پرسی می کنم. و به هر کدامشان ک از روبوسی کردن امتنا کرده بودم می گویم سرما خورده ام، به بعضی ها هم ک بیش از حد مشتاقند می گویم دندانم درد می کند! و درست وقتی ک با خود فکر می کنم، طوفان از سرم گذشته است و راحت روان می شوم سوی اتاقم، از ناکجا آبادی - شاید از روی مبل، شاید میز - نوه ی پسری خاله ی بزرگم با صدای کودکانه اش اسمم را فریاد می زند و بعد سنگینی بدنش را حس می کنم ک رویم افتاده و بعد هر دو روی زمین می افتیم! دستم از روی دهانم کنار می رود ..

از صدای زمین افتادنمان، همه فامیل برای بار دوم توجه ـشان سمتم جلب می شود. طبعا به صورتم، و همینطور طبعا به قسمت عجیبِ صورتم ک با دست تمام وقت پوشانیده بودمش. روح از بدنم جدا می شود! سمانه خانم - دختر عمویم - می زند زیر خنده و با تمسخر می گوید:"آقا مهدی سیبیل هایت چرا سوخته؟" بعد همه توجه ـشان بیشتر جلب می شود. یک لحظه همه جا را سکوت فرا می گیرد ک دوباره نوه ی پسری خاله ی بزرگم عرض اندام می کند: "چ بوی سیگاری میدی .. " و من صدایِ افتادن سینی از دستان مادرم را می شنوم ..
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۲۳
نقطهـ .

سرد بود، تیر چراغی بود. پسری بود تکیه بر تیر زده بود. پسری بود، بلند قدُ درشت هیکل ولی لاغر .. چهارشانه بود، شانه های ـش پهن، همانطور که من می پسندم. موهای ـش سیاه بود مثل اغلب مردم شهر، ولی درخشان بود. می درخشید زیر نور چراغ های شب. مجعد نبود، پیچُ خمشی در موهایش نبود. صاف بودُ ریخته بودند روی چشم هایی به رنگِ شب. پوست ـش، در تضادِ شیرینی با همه ی آنها بود. سفید بود، مثل دانه های برف. آن سیاهی ها و سفیدی صورتِ بی مویش به پسر معصومیتی کودکانه داده بود.


معصومی ـت کودکانه ای داده بود اما حقیقت واقعا چ بود؟ پسرکِ بزرگِ داستانِ ما در ذهنِ من آن وقتِ شب در خیابان در پی ـه چ بود؟ دست در جیب، نگاه رو به زمین، بخارِ نفس های فاصله دارِ گاه به گاه ـش برای چ بود؟ من کسی را تصور می کنم، در شب .. پسری زیبا در ذهنِ من، خم شده، شانه های ـش جمع شده. و شاید شمار نفس های ـش تند شده، حتما سرمای آن شب بیشتر شده .. منتظر ایستاده بود. اما برای چ؟ برای که؟ صدایی نبود، جز ویز ویزِ چراغی که بالای سرش می سوخت.


پسر منتظر ایستاده بود، ساعت ها ایستاده بود. شب ها ایستاده بود. می شود ایستاده مرد؟ بعد مرگ، آن چراغ و نور زرد باز هم شب های آن جسد ایستاده را روشن می کند؟ آن لباسِ کم در هوای سرد، باز حس سرمای پسر را القا می کند؟ چشم های پسر حتا بعدِ مرگ، روشنی ـش را در نگاهش آشکار می کند؟ پسر مُرد، آخریش نفس در سینه اش محفوظ مانده بود؟ تکیه بر تیر، سرمای فلز بدنش را لرزانده بود؟


زمینی بود، تا جایی می رفت که نور چراغ روشنش می کرد. صدایی بود، جز سوختن چراغ و نفس های پسر دیگر جیزی نبود. هوایی بود، آن نفس نفس هایی که در سرما بخار می کرد. نگاهی بود، احساسی بود همه در چشمان مبهوت پسر، در سنگ فرش خیابان زندانی بود. همه اش همان بود. دنیا همانجا بود، وسعت همانجا شروع می شد و پایان هم همانجا بود. کل داستان همان ها بود، یک پسر بود. منتظر ایستاده بود، منتظر جان داده بود.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۱۰:۰۱
نقطهـ .
یک شب در خواب مخلوق کج و کوله و بیماری را دیدم که بی محابا در حال حرکت بودُ لحظه ای ساکن نمی شد. پیوسته مسیری را می رفت و بر می گشت، شاید آرامش نداشت. شاید دستشویی داشت! لباس هایش پاره بودندُ ظاهری کثیف و ناآراسته، موهایش سفید شده بودُ از رنگ و رخسار صورت و چروک هایی که بر تنش بود می شد فهمید که سال ها عمر دارد. پیر مردی بود بسیار کهنسال، بدون آرامش و آسودگی. در خواب دیدم مدام حرکت می کردُ مدام در مسیری دایره وار به دور خود می چرخیدُ با خود تکرار می کرد:"دیگر چیزی نمانده!" و "بالاخره دارد تمام می شود." طوری که انگار گمان می کرد با این چرخیدن ها به دور خودش قرار است به جایی برسید. از نقطه شروعش بار ها و بار ها گذر کردُ به انتها رسید و بعد باز هم مسیر قبلی ـش را تکرار کرد. از قیافه اش می شد دریافت که خود نیز خیلی خسته و بی حال شده است. انگار از این چرخیدن ها تنفر کامل پیدا کرده است و خودش هم راغب به این کار نیست.

نامطئن سر راهش قرار گرفتمُ سعی کردم مانع از ادامه ی این عذاب و زجر کشیدن هایش بشوم. فکر کردم حتما مشکلی دارد که نمی تواند بایستد. کنجکاو بودم، می خواتستم وادارش کنم بایستد! پیرمرد نصفِ دوری زد و به من رسید. مرا که دید صورتش در هم رفتُ بسیار خشمگین شد. قبل از آنکه به من برسد چنان فریاد بلندی سرم کشید که خود را به کنار پرتاب کردم و گذاشتم رد شود. پیرمرد در حالی که می چرخیدُ زیر لب فحش می داد نگاهی به من انداختُ تقریبا با فریاد گفت:

«تو که نمی خوای حالا که به اخر نزدیک شدم جلوم رو بگیری؟؟ نگاه کن! حس نمی کنی؟ داره بالاخره تموم می شه؟!»

بعد نگاهش را از من گرفتُ انگار حواسش را روی کارش گذاشت، منظورم چرخیدن است. از او پرسیدم که چه می گوید، از چه حرف می زند و اصلا اون آنجا چه کار می کند! اما به من بی توجهی می کردُ مشغول انجام کار های تکراری اش بود. آرام، طوری انگار که با خود حرف بزنم پرسیدم:

«اصلا تو که هستی؟»

پیرمردِ آشفته رویش را سمت من کردُ گفت:

«همان که تو را به اسیری گرفته! "زمان" پسر جان، زمان!»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۸
نقطهـ .

نمی دانم ساعت چند است، روز است یا شب و یا ک چند وقت است اینجا زندانی هستم. مانند انسان کوری هستم که نور را تا به حال ندیده اما چطور می شود تاریکی را درک کرد هنگامی که هیچوقت نور را ندیده باشیم، مگر تاریکی از نبود نور نیست؟ این انسان های کور آیا تاریکی را می بینند پشت چشم هایشان؟ و آیا منی که چشم هایم سالم است، بینا هستم؟ پس چرا هیچ نمی بینم، همه جا تاریک است... هیچ نوری نیست، فاصله ها در بی نهایت های تاریک گم می شوند و در این تاریکی فقط صدای سکوت را می شونم. صدای سکوت، سوت سکوت ممتد چند وقتی ـست فرمانراوی گوش هایم شده.

شاید تنها چیزی که باعث می شود حس کنم هنوز زنده هستم حس درد کبودی های روی کمرم است که موقع خوابیدن به وضوح حسشان می کنم. این درد هم نعمتی ـست، اگر نبود باورم نمی شد هنوز زنده ام. بگذریم، من در زندان هستم، یک زندان بی نور. یک زندان که فراموش کرده ام در ورودی ـش کدام طرف اتاق بود و یا اصلا در ورودی داشت یا نه. اینجا را طوری ساخته اند که هیچ نوری داخلش نشود و از بیرون هم هیچ صدایی به گوش نرسد. سابقا شاید این اتاق محلی برای شکنجه بوده، شکنجه ی ذهن انسان ها. شکنجه با تنهایی مطلق و انگار تنهایی هم شکنجه ی وحشتناکی ـست. هیچ ندیدن و هیچ نشنیدنی که گاهی آرزویش را می کردم حال فقط حس تنفرم را بر انگیزد. گاهی اوقات در این اتاق فریاد می کشم و حس می کنم صدایم می رود و در فاصله ی نزدیک خفه می شود اما با چشم هایم نمی توانم دیوار را ببینم و انگار که در بی نهایت ها هستم. حس گنگی عجیبی ـست.

شب و روزی در کار نیست و حتی انگار آینده ام در زمان حال گمشده است. نمی دانم چه مدت است که اینجایم، بعد از مدتی شروع کردم به شمردن ثانیه ها اما ثانیه ها، دقیقه ها شدند و دقیقه ها ساعت هایی که فقط می گذشتند بی آنکه تمام شوند. گاهی متوجه نمی شوم که بیدارم یا خواب، یا شاید هم خواب می بینم که در اتاقی تاریک زندانیم و اکنون هم در خواب هستم. بی آزار ترین چیز هایی ک بی توجه به آن گذران عمر می کردم حال، مثل مورچه هایی گزنده توی گوشم، زیر پوستم و توی بافت های مغزی، حرکت می کنند و حسشان می کنم و عذاب می کشم.

دستانم را مقابل چشمانم می آورم. چشمانم باز است ولی نمی بینمشان. آنها را نزدیک تر می آورم ولی فایده ندارد. آهی از سر ناامیدی می کشم و نفسم با دستم برخورد می کنم. از برخورد هوا با دستانم چیزی توی دلم تکان می خورد. دوباره اینکار را تکرار می کنم ولی اینبار فوت می کنم. دستانم را نزدیک دهانم می آوردم، نسیم گرم و ملایمی به دستانم می خورد و وقتی دستانم را عقب تر می برم نسیم خنک می شود. باد لای موهای دستم می پیچد و قلقلکشان می دهد. من چرا اینجا هستم؟ گذشته خیلی دور به نظر می رسد و آینده دور از دسترس، لحظات زمان حال شلاق وار بر مغزم وارد می شود. شاید اگر صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم باور می کردم که زمان همچنان می گذرد اما اینجا گویی زمان متوقف شده است. "هیچ" همه چیزم شده است. تنها مفهومی که می توانم حس کنم پوچی ـست.


من هنوز زنده هستم؟ و آیا تا به حال هیچوقت زنده بودم؟ آیا من هیچوقت وجود داشته ام؟ در جایی غیر از اینجا، خاطراتی که به یاد می آورمشان مال من هستند؟ تصاویر مبهمی که می گذرند در ذهنم گیجم می کنند. مانند قاب عکس چهره ها مقابل چشمانم هستند اما هیچکدام من نیستند، من چه شکلی هستم؟ خود را به یاد نمی آورم، شاید خودم را گم کرده ام. شاید خود منی که گم شده بینایی و هوشیاری ـم را همراه خود برده است. آه، از کجا معلوم تمام آنچه ک از خود می دانم، تزریقِ خاطرات توی باقت های مغزی ـم نبوده باشد.

به یک گوشه این تاریکی، این بی نهایت زل زده بودم. چشم هایم باز بودند اما حس کردم که دارند پایین می روند، انگار سنگین شده بودند. تمام این مدت من بیدار بودم. خواب به آرامی مرا به آغوش می کشید که لولای آهنی جیر جیر کنان از یک طرف اتاق تاریک فریاد می کشد و در باز می شود. نوری ضعیف به داخل می تابد. در به آرامی باز می شود و شعاع نور داخل اتاق بزرگتر. گویی که با دستش تاریکی جهالت را از ذهنم پاک می کند. قلبم به تپش می افتد. چ نعمتی ـست روشنایی! می توانم توی اتاق را ببینم، دیوار های سیاه و پوسیده اش را. تار عنکبوت های چسبیده به سقف و لکه های سیاهی ک رویش به آرامی حرکت می کند. این همه وقت اینها آنجا مثل من تنها بوده اند یا شاید هم به بلندی همه ی عمرشان و هیچ هنگام، سئوالاتی شبیه به من از خود نپرسیده اند؟

 یک نفر می آید و مقابل نور می ایستد و پشتِ آن، سایه ی چند مرد دیگر هم قابل تشخیص است.  خودشان معلوم نبودند، فقط سایه ای از آنها معلوم بود. سایه ها حرکت نمی کردند، انگار ک داشتند مرا تماشا می کردند ک یکی ـشان سکوت را شکست و گفت:"بهتره سریع تمومش کنیم." سایه ی دیگری پاسخ داد:"اما شاید.." که سایه نفر سوم وسط حرف او پرید و گفت:"شاید نداره، این دستوری بود که شخصا به ما داد. باید تمومش کنیم." مرد دومی شروع به بحث با مرد سوم کرد."اما یه نفر چطور می تونه از ما چیزی بخواد و بعد هم خودش فراموش کنه ک چنین چیزی خواسته؟ به نظرم ما باید یکم صبر کنیم."

مرد دوم کمی با خود فکر کرد و بعد پاسخ داد:"مثل اینکه فراموش کردی این دیگه اون ادم نیست! خودش داره سعی می کنه بیدار بشه. به ما ربطی نداره. اصلا به ما چه.» دو مرد در حال جر و بحث بودند و مرد اولی هم ساکت ایستاده بود که من وسط حرفشان پریدم و پرسیدم:"من ازتون خواستم ک .. بیدارم کنید؟" مرد دوم پاسخ داد:"بالاخره خودت یه روز بیدار می شدی اما، حالا یکم اوضاع فرق کرده."

حرف های آنها برایم نامفهوم بود. شاید در حال طعنه زدن بود. شاید شوخی می کردند حتا دیوانه بودند و شاید هم خودم دیوانه هستم و این مرد ها همه ساخته ی ذهن دیوانه من باشند. شاید خواب هستم و اینها در خواب به سراغم آمده اند. شاید اگر مرا بکشند از این خواب بیدار شوم، بیدار شوم و ببینم تمام این مدت و این اتاق و تاریکی در خوابم بوده. آنوقت این بی نهایت ها به نهایت خود می رسیدند و تمام می شدند. گیج شده ام. می پرسم:"من دارم خواب می بینم؟" مرد اول خنده ای می کند و پاسخ می دهد:"هیچ لزومی نداره همچین فکری بکنی." دو مرد دیگر ساکت شده اند، علیرغم اینکه فقط سایه ای از آنها معلوم بود اما می توانستم حس کنم که نگاهم می کنند. می پرسم:" من ک هستم؟ اینجا چ کار می کنم؟ شما ک هستید؟"

هیچکس پاسخ نداد، انگار که جمله ی اشتباه را بر زبان آورده باشم. این سئوالم شک های بینشان را از بین برده بود. مرد دومی، همان که بیش از بقیه مصر کشتن من بود جلو آمد، دستش را دیدم که بالا رفت و انگار چیزی را لا به لای انگشتانش گرفته بود. لحظه ای بود صدای بلندی فضای اتاق را پر کرد و بلافاصله احساس کردم شیئ به سرم برخورد کرد. قبل از آنکه بتوانم درد سوراخ شدن جمجه ام را حس کنم، میمیرم. یا آنطور به نظر می رسد!

بعد از آن، همه جا تاریک بود. تاریک تر از قبل. چیزی نمی بینم، همان فضای تاریک بی نهایتِ همیشگی بود. مثل همان تاریکی داخل اتاق با این تفاوت که اینبار می دانستم داخل اتاق نیستم، صدای آن سه مرد دیگر به گوشم نمی رسد. آنها اینجا نیستند. من تنهایِ تنها هستم در جایی که نمی دانم کجاست. این دنیای پس از مرگ است؟ به آینده فکر می کنم، به آینده ای که زمان درونش وجود ندارد و در واقع آینده بی معناست. ترسی در وجودم نبود، هیچ حسی در وجودم نیست. آدم مرده مگر می تواند چیزی را احساس کند؟

درست بعد از اینکه این سئوال را از خود پرسیدم صدای وز وز چیزی را می شنوم که دور گوشم در حال چرخیدن است. صدای وز وز نزدیک می آید دور می شد. با دست آن را از خود دور می کنم و بعد ناگهان این سئوال برایم پیش آمد که کدام دست؟ مگر من دست هم دارم؟ مگر من نمرده ام؟ چشمانم را باز می کنم، تصاویر تار و غیر شفاف هستند اما طولی نمی کشد که می توانم ببینم. می توانم دستانم را ببینم، پتوی قهوه ای رنگ رویم را ببینم. می توانم روشنایی درون اتاق را ببینم و مردی که کنار تختم ایستاده است و مرا نگاه می کند و شاید حتی لبخند هم بر لب دارد. مرد می گوید:"بالاخره از خواب بیدار شدی." می پرسم:"من هنوز دارم خواب می بینم؟" و او خنده کنان پاسخ می دهد:"هیچ لزومی نداره همچین فکری بکنی."


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۵۳
نقطهـ .