خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

یک لیـوان خواب

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۷:۳۶ ب.ظ

میبینی چقدر رنگ دارد، چقدر قشنگ است؟ همه شکل هایش با انحنا، همه پنج هایش قرمزُ برعکس اند (!). معانیش را این چنین خوش بینانه کنار هم چیده اند؟ ذره ای تیرگی به چشم نمی آید اما خدا می داند پس زمینه اش سیاه رنگ ترین سیاهی ـست ک نه حتا چشم بلکه ذهن می تواند درک کند. بله بله، معلوم است ک از عشق می گویم. رقصیدن روی چنین زمینی آخر سر باطنش را از اعماق بیرون خواهد کشید و چ خون هایی ک در این راه زمین می نوشد از رگ های تو .. و درختان پر باری ک می رویند از بهر زندگانی و حیات تو، معامله ی نیکویی ـست و چ سود ها ک نصیب شیطان نمی شود.

ادامه ی راه قشنگتر از گذشته ام نیست اما هر چ بود از پل و زیر گذرُ این خطوط ارتباطی با گذشته، همه خاکسترندُ سوار بر باد. در آتش جوشانِ فراموشیِ ناخواسته می سوزند پیوسته و خُب من هم می دانم، توقف ک کنم خودم هم می روم در این کوره و می شوم یک خاطره ی بر باد رفته. مجال ایستادن نیست، می بینی ک مرا باد چگونه سوار بر ابر ها می برد با خود؟ کجایش را نمی دانم اما مثل همه ی آنها، مثل این سفیدی ها شب ها همه ـمان رنگمان عوض می شود و ماه نشان می دهد پشت این سفیدی ها چ رنگی ـست، اگر پشتمان مهتاب باشد. روزی می رسد به این زودی ها بی نیاز از ماه، رنگمان فراگیر بشودُ سیاهی در آسمانی مطلق حکم فرما.. آن روزی ک باران ببارد، و شاید سال ها ببارد.

در زمستان
دختری را دیدم روی بالکن
از آسمان برف گدایی می کرد.
جیب ابر ها پر بود اما،
ظرف سخاوتمندی آسمان خالی.

همینقدر ساده و ساده تر باید بروم کنار درختی کهنسال بایستم و سال ها بایستم (!) حرف هایم مال گذشته هاست، می دانم. اما به ـسان سکوت آشنای کوهستان باید بروم بستری باشم برای گوش هایی ک از حرف ها پرند و مغز هایی ک از تفکر خالی.. در صحنه ای ک شیر سلطانی می کندُ عقاب سایه گسترانی، کلاغ را مجال پادشاهی دهمُ بال هایش را پرواز روی باد های کوهستانی  .. تا هر ک دارد هوس بلند پروازی بسم الله .. دنیا خیلی اوقات از بعضی چیز ها خالی باشد قشنگتر است، برای خودش هم بهتر است. خدا باشد و همین دیگر، چیز بیشتری لازم نیست.

آه .. باید یاد دهند در مدارس به بچه ها، از هر چیز خوبی ک می توانند بیزاری کنند، شاید ک در بزرگ سالی همان ها به سرشان آمد. زندگی هم شده است بازی تضاد ها یا شاید هم به رخ کشیدن هر آنچه ک فکر نمی کنی اتفاق بیفتد و خدا می داند در خیالش هم اکنون می گذرد همین را هم برایت به تضاد بکشاند. مثل کودکی لجباز هر چ را ک به او می گویند وارونه انجام می دهد. بیاید برعکس خواسته هایمان را بخواهیم، شاید ک این کودک فریب بخورد.


گذشته به درازی رفتُ حرف های ما رو به کوتاهی،
نه از زمانه خیری به ما رسید نه از تلاشُ بی خوابی.



فلش بک به گذشته ها؛
با دانستن هر چیز، نتیجه اش تحمیل "ندانستن" بر خود بود تا ک در جهالت باقی بمانم و جهالت آگاهانه شکنجه ای بیش نبود. این روز ها بخصوص ک زیاد می گویند کسی ک خودش را به خواب زده است نمی توان بیدارش کرد. حال من چگونه این من را بیدار کنم آنقدر ک در این خواب ها فرو رفته ام. آنقدر ک این پاهایم بو گرفته اند (!) و برای فرو خواباندن این بو، چ ساعت هایی را ک هدر نداده ام. چ عرق هایی ک نریخته امُ بدبو تر نشدم، بله .. نتیجه اش آن شد بروم یکجا، یک دریا تا ک بسترم باشد آب، تا ک هر سویش مرا در خود بگیرد و هوایی نباشدُ بویی نباشد و استشمامی هم در کار نباشد. و من از بعدِ توقف نفس تا آخرین باریکه ی نوری ک در چشمانم بود، زندگی کردم. کوتاه بود اما به اندازه ی همه ی آن سالها زندگی کردم.

به پنجره تکیه می دهم؛ ساختمان هایی ک آن بیرون قد برافراشته اند. چرا از سقوط نمی هراسم؟ چرا این جفت آجری ک بین منُ افتادن فاصله است اینقدر دلگرمم کرده است؟ تا سقوط دو ردیف آجر فاصله است اما، دل من محکمُ قرص به یک مشت خاک است. روی زمین هم ایستاده باشم حتا، از کجا معلوم ک یکهو خود زمین نیفتد ناگهان؟ دل من گرم است، امنیتم در گروی یک مشت خاک. خود را گول زده ام، و ما را گول زده اند. چطور می شود اینقدر آرام ایستاد چگونه عادمی اینقدر آسوده می تواند باشد به هنگام دیدن دریا، یک کوه و ترسناک تر از اینها خورشدُ ماه؟ دیوانه باید شد! نه حتا بزرگی بلکه، کوچک بودن هم به همین مقدار قابل فکر است. در بین این همه عظمت،  این همه شروعُ پیدا نکردن پایان، من تنهام. نه در ذهن میلیارد ها هستم و نه می توانم هیچوقت اینگونه باشم. کسی ک وجودش را از خود نمی داند، کسی ک بقایش را ابدی نمی یابد. ترسناک است این دنیا برای منی ک فقط چند صباحی مهمانم ..

و خیلی از روز ها من این گونه ام؛
نیازمند سقوطم انگار، وقت بازگشتن یا شاید کمی عقب ماندن، تا ک بروم پشت این غافله ببینم ک من از این پشت مشت ها چ نمایی دارم! بروم آن پایین خیره شوم به قله تا بفهمم ک این کوهستان تا چ اندازه بلندا دارد.                      

این همه زمان گذشت،
یک سال به عمر دنیا افزوده شد.
و حسین هنوز هم دارد می نویسد.
چقدر بیکارم من..!

خوب ک فکر می کنم بیشتر از یک سال شده است. اولین مخاطب پیرامونِ خلوت من را حتا، دگر نمی دانم ک در قید حیات هنوز هست یا نه .. به دور افتاده ام از خیلی چیزها، یا آنکه شاید درست تر باشد اگر بگویم خود را گم و گور کرده اند از من خیلی چیز ها و خُب عمدتا هم به عمد. " آه " .. دو حرفی ـست ک گاها می شنوید از من اما به عکس (!) و خیلی وقت ها این عکس های عمدی را نمی بینید و خُب مهم هم نیستند دیگر. دلم نمی خواهد فردا روزی اینجا مخاطب دومی برای خود دستُ پا کرده باشم. دلم می خواهد اینجا، مثل همیشه ی خدا ک در ذهن پرسه می زنم مطلق باشد. همانطور ک خلقم کرده اند و همانطور ک خالقم خود این گونه است.

دستم نمی رود بر این نقش ها دیگر، انگار ک رنگ هایش کامل شده باشد. جای دیگری نیست برای قلم کشیدن، گوشه ای خالی نیست برای تنها نماندن و خُب می دانی، نمی خواهم به این زودی ها دست بکشم. نمی خواهم به این زودی ها قلمم را رها کنمُ نقشُ نگارم را بگذارم برای آنهایی ک می آیند تا دل تنهایی شان تازه شود و این چنین سهراب وار سخن گفتن ها. نمی خواهم بگذارم همه ـشان روی زمین بریزد. حرف هایم را می گویم، زمین مردار خوار است .. نمی خواهم زمین همه چیزم را در هم ببلعد قبل از آنکه آسمان دفترم شده باشد. کارِ دیگری ندارم برای انجام دادن، هدف دیگری نداشته ام برای خلق شدن. خلقم کردند شاید، تا ک با این کلمات، غیر دستاویز ها را بازیچه کنم و وجود نداشتنی ها را زنده و چ بد ک کامل تر از این نمی شوم، مدت هاست ک ثابت مانده ام و حرف هایم تکراری شده اند.

خیلی منتظر ماندم. فکر می کردم شاید باید دستی به سرُ صورتِ منطق کشید اما، منطقی نبود اصلن اینکار (!) دلم می خواست خود را بزنم اما پیدا کردنم سخت شده بود. من کجا بوده ام این همه وقت؟ آه .. هوسش هستُ این نثر نیست یار با من. شعر نیست، آلت شعر هم نیست. فقط همینقدر شبیه است به اینکه بگویم حسرت هم مثل سیگار کشیدنی ـست فقط بجای ریه ها، روح است ک می سوزد. و بجای سرفه کردن ها، سکوت است ک می لولد. در کجا؟ معلوم است در گلو دیگر احمق ..

عقده هایی ک می فشارند گلویم را،
 بعد از این همه تف کردن ها،
 دیگر خونی شده اند.
 جنسشان شده از خودِ من،
و تخیله ـشان خود دور ریختن شده است ..
شاید بهتر باشد اگر خود را قورت می دهم.

نوید کسی با من است ک به راستی نمی توانم باورش کنم. نمی توانم خود را باور کنم ک این "من" منم و این هم سرنوشت من است چ برسد آنکه او را در خیالاتم برای خود ببینم. این چنین حزن ناکُ مغرورُ زیبا .. همانطور ک توصیفش می کنند. و اما خُب نه من آن شاهزاده ام و نه قرار است در یک جنگِ نا برابر به قصد رشادت خود را فدا کنم. دشمنی نیست و هیچ درختِ خشکیده ی سفید رنگی در حیاطِ سنگی خانه ی ما نیست .. ظرفیت من کم نبود اما، خیلی زود پر شدم.

این بوی گندی ـست ک گذاشته اند در پاهایم تا همیشه به یادم باشد. به یادم باشد ک فرار از سرنوشت نا ممکن است و اگر هم فراری هست جزو همان سرنوشت است. ای کاش این یادداشت فانی نشود، ای کاش پنجاه سالی بماند نزد من تا ک منِ سال های بد بخواندتشُ بداند این موضوع را ک این همه فرار کردن ها هم به جایی ختم نشد مگر درِ اول. مگر همان دری ک دنیا را از آنجا آغاز کردم. یکی این وسط بدجوری ما را گرفته است، ترجیحا هم امیدوارم خدا نباشد. یکی این وسط ما را به اسیری گرفته است، تقاص گناهان کوچکی را پس می دهیم ک مجازات های بزرگ دارد. نمی دانم اشتباه من بود یا یکی از پدرانم، نمی دانم اما خُب همانطور ک من هم جزئی از نسلم، دچارش خواهم شد. "عدالت" واژه ی بی معنایی ـست. عدالت معنی می دهد وقتی ک اجرا کننده اش خود درد کشیده باشد.

خیلی تکراری و کلیشه ای ـست. هزاران روزی ک پیش رویم استُ هزاران شبی ک هنوز در عمرم باقی ـست. چ کسی می رود این همه راه را؟ وقتی ک قرار نیست در این روز ها چیزی رخ دهد جز دراز تر شدنُ پیری! ک چ خُب؟ ای کاش می شد همین الان قال قضیه را کندُ بگذارند این بدن را زیر خاک تا ک حداقل کرم ها گشنه نمانند. چ سود از تنفسِ بی هدف هوا؟ این همه پیچیدگیِ طبیعت برای یک زندگیِ سطحی (!) گفتند خلقتِ تو در سطحِ درک آفرینش نیست و من هم، هم صدا روزی گفته بودم بندگانت را در کارِ آفرینش چ دخلی ـست؟ اما خُب، بنده ات خواهانِ دانستن است. هرچند ک ظرف ذهنی ام آنقدر ها هم جادار نیست.

یک نفر، یک نفر وابسته به من در حد مرگ .. روزگار را بدون من سپری کردُ ماندُ زنده مُرد اما من، می نویسم داستان سوسک ها را و صداهای ریتم دار بی معنا را به همراه خود تا قعر دریای پوچی می کشانم پایین. تاریکی ها را با نور معنا نمی کنم اما، در این نیستی صدایی هست. کسی هست که مرا به خود بخواندُ بگوید که این اول همان راهی ـست که گمان می کردی به مانند انتهای زندگی ـست. در جهان ساختگی ذهن خود، این سیاهی های بی جزئیات و یک بدن غوطه ور در دریای بی معنای ذهن، یعنی من .. و همین بدون درک. و فکر می کنم چه بهتر، شنا کنم در دریای بی عمق ذهن خود بجای چرخیدن بی انتها در دنیای واقعی کسِ دیگر.فعل های پرسشی را از دم همه را نقطه ای دادم یک بعدی ـشان کردم. ذهن مریضم هرچه که گفت مطلق باشد همین و بس. و این نثرِ سال های گذشته ی من است. نثرِ سیاهی که تو از من به ارث برده ای و من خود را رهانیدم از این بند. تو قربانی طرز تفکر مریضی شدی که مال خودت نبود. در تاثیر تکان های دیوانگی چند دوستِ .. چند دوستِ ...

به تقلید از من. نوشتن جمله های تفسیر ناشدنی، توصیف صحنه های نادیدنی و معنی کردن صداهای نا شنیدنی. دلتنگی، حسِ ترحم برای کسی که نیست. برای موجود خلق شده ی ذهنی، برای یک تصور .. چیزی که درک نمی کندُ در دنیای ادراک چند ذهن بیمار می چرخد. رویش را یادگاری نوشتندُ امضا کردندُ رها .. مقابل دیده های ادراک سالم رها کردند. و بعد هم هرکدام ادعایی کردند و گفتند نیت ـشان کمک بود.به تننت لباس مترسک پوشانندُ نفهمیدند وجودی که کلاغ ها را می ترساند لانه ی کبوتر ها هم نخواهد شد. تنهایی ..  و زندانی شدن با خود در قاب ذهن، بد شکنجه ای ـست.




چشمانم بسته بودند، به ظاهر خواب بودم.
 بعد از گشودن چشم ها هم اما،
 کسی باور نکرد ک بیدارم.

نمی دانم، شاید ک به راستی من بختی بلند داشتم اما خُب .. پُشت پا زدن را هم خوب بلد بودم. بستن چشم ها را، ندیدن ها را و نشنیدن ها را خیلی خوب بلد بودم. آنقدر ک مردم به دنبال باز کردن پلک هایشان بودند من سعی کردم از پشت پلک  های بسته ببینم. نمی دانم کار کدامینمان درست تر بود .. اما خُب، جای تعجب نیست اگر کسی حسرت "من" بودن را بخورد و من هم حسرت "او" بودن را .. همیشه همین شکلی ـست و این نوایِ حزناک تا قیامت باقی ـست.

باران می بارد. انگار ک آسمان زمستان یادش افتاده باشد تا بهار نرسیده چند قطره ای هم باید ببارد. باران می بارد بر روی شاخه هایی ک بی ترس از زمستان شکوفه داده اند، انگار ک دیگر ترسی از سرما نیست. انگار ک زمستان یک آبیِ کمرنگ شده است در خاطره ها .. و من هم اینجا نمی آیم برای صحبت کردن در مورد فصلی این چنین بی زور و زود گذر. عصبانی بودم بسیار تا قبل از نوشتنُ گوش دادن به بعضی چیز ها. اما خُب، خشمم از چ بود؟ نمی دانم. اگر یک نفر گوش هایش بی دلیل سرخ شود چ دلیلی می تواند برایش آورد؟ شاید حساس شده ام بخاطر یک مشت اضغاث احلام ک این شب ها می بینم. بخاطر بعضی هشدار ها ک در خواب به من می دهند یا چیز های بدی ک حتا دیگران در موردم خواب می بینند. شاید نوعی تمسخر باشد ک بخواهم برای زندگی مسخره ام نگران شوم، فکر کنم ک ممکن است وضعیت بدتر شود. هر قدر ک می خواهید شب هایم را پریشان کنید با آلت شعر هایتان؛ آب ک از سر بگذرد چ یک وجب چ صد وجب. بازی سرنوشت، یک جدال یک طرفه است. تو در جایگاه بازنده می نشینی و حریفی مقابلت است ک هم بجای خودش هم بجای تو بازی می کند.

روزگارِ جلاد تبر بالا می بردُ کمین می کند برای هر سری ک ببیند از بلندی ها زمینش را ..

حکمت آن است ک اینبار، کاری را ک هر روز بی مقدمه و بی اجبار مثل خوردن آب به انجام می رساندم را حال، به سختی کشیدن یه طرح از آسمان یا تلاشی برای به کاغذ آوردن یک توصیف از خدا به پابان برم. حکمت آن است ک از آرامش دروغین خرابه های نواب تا کلماتِ سیاه پرورده شده در قالبِ سفید این بلاگ می رسمُ باز جا می مانم از وفق دادن خود بعد از این همه تغییرات. یک لحظه بگذار، پلکی بر هم بگذارم .. یک لحظه زمان را نگهدار، بگذار خیلی چیز ها از حرکت بایستند. آه ک من هیچوقت آن تردستی ک فکر می کردند نبوده ام و در کلاه من هیچ خرگوش سفید رنگی نبوده است. هیچ کفتر سفید رنگی روی شانه ام نمی شنید یا ک شاپرکی سیاه فراری از نسیمِ شمال روی پاهایم نمی شیند. از من موعظه مخواه، این آسِ پیک هیچگاه دست من نبوده است.

تا اینجای کار را خیلی خوب آمده ام، قبول دارید؟ مسیرهایِ سختُ آسانُ حتا سقوط های راه را هم آمدم، با آسمانِ ابریُ زیادی روشن هم ساخته ام، قبول دارید؟ دست خوشِ تغییرات روزگار نبوده ام اما، چشمانم اینها را به عین دیده اند. درکش کرده اند تا مغزِ استخوان حسش کرده ام اما با همه ی این حرف ها هم از اینجا به بعد را اصلن، خیال آمدن ندارم. خیالِ بلند پروازی ندارم. قناری در قفس هم آواز می خواند، لزوما احتیاحی به آزادی ندارد.


مگر رسم سیپدار ها نه این است،
که تا اوج نرسیدن را برگی نیست؟
پای درِ تعـلقات زمین داشتن ها را
چاره ای جز بالُ پر گشودن نیست




شاید پایان،
و آغازی دوباره،
شاید.

نقطهـ .

زمستان 1392




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۱۰
نقطهـ .

نظرات  (۲)

و بهترین پستی که در این چهار سال نوشتم،
مثلِ قبلی ها، در خلوت موند.

۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۰۴ نیما کهندانی
سنگین بود... خیلی خیلی سنگین بود!

گفتنی ها رو بهت گفتم همون روزی که خوندمش.

اما بات حرف دارم... خیلی خیلی حرف داریم با هم هنوز...

.
پاسخ:
سبزُ آبی .. هوم؟ :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی