خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

بلا سوانِ رو اعصاب - Twilight

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۹:۲۷ ب.ظ

نمی دونم! ولی در این شکی نیست ک چقدر تمایل دارم بدونم! درک نمی کنم خودم رو. شاید یه سال، شایدم دو سال می گذره از آخرین باری ک این مجموعه داستانی رو می خوندم و حالا ک دارم دوباره اینکارو می کنم خوشحالم ک هنوز چیزی در من عوض نشده. هنوز هم بلا سوان رو درک نمی کنم. رفتاراش منطقی نیست، خودِ احساس منطق داره .. و نمیشه مطلقا گفت ک احساس داخل منطق جا نمیشه و در بر نمی گیرتش و این حرف ها. نمی تونم بخاطر عاشق بودنش کار هاش رو قبول کنم. و البته خب همه ی مشکل فقط اون نیست، بقیه هم با اون به طور عجیبی می سازن. بعضی دیالوگ هاش، باعث میشه بخوام اداش رو در بیارم :)


نقل قول از آخر کتاب ماهِ نو، اونجایی ک جیکوب به چارلی ماجرای موتورسواری رو لو می ده.

- حالا ماموریت تو تمومه. ممکنه چارلی منو به مدرسه نظام بفرسته. اما این کار اون، باعث جدایی من از ادوارد نمیشه. (:ada:) هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. (:ada:) چیز دیگه ای هم هست ک بخوای؟


نمی دونم، شاید بخاطر تفاوت فرهنگی باشه یا همچین چیزی ولی خو زیاد برا من قابل هضم نیست زیاد. شایع شده بود اون اوایل این کتاب دخترونه ـستُ لوسه و این حرف ها. البته نمی دونم چ خود درگیری ای ـه ک علیرغم تمام این حرف ها وقتی شروع به خوندنش می کنم اونقدر خوب هست ک تا آخر ادامه ـش بدم و حقیقتا جلد چهارمش اونقدر خوب بود ک تو گودریزد بهش پنج از پنج بدم اما .. خو بعضی ها رو اعصابن دیگه :)


یادمه از ادوارد هم بدم میومد .. ولی حالا ک دارم دوباره می خونم و دو سال (احتمالا) بزرگتر شدم بیشتر با این شخصیت کنار میام و درکش می کنم. می فهمم چرا دوست نداره بلا خوناشام بشه، می فهمم براش چقدر می تونه سخت باشه ک خودش شخصا اینکارو بکنه و حالا این وسط بلا کنگره تشکیل داده ک رای گیری بشه بین همه اعضای خانواده کالن ک آیا خوناشام بشه یا نه و اینکه اگه نشه لشکرِ مقتدر ولتوری ها از ایتالیا میان ک بترکونن کالن ها رو .. و این چنین بزرگ نمایی ها. البته بزرگ نمایی نیست واقعا همچین حرفی زدن ولی خو .. درک نمی کنم استفنی مه یر رو ک وادار می کنه بلا رو تا به هر عجزی خوناشام بشه. البته تو کتاب چهارم، به شکل هنرمندانه ای اینکارو کرد.


احساس من به بلا، علاوه بر خشم با حسودی هم همراه ک البته این حسودی زمینه سازِ خشم به نویسنده کتاب میشه چون هرچی نباشه عامل این حسودی رو ایشون فراهم کرده:) اینکه علیرغم همه ی بد بودن هایِ بلا، دو تا شخصیتِ ظریفِ مث ادوارد و جیکوب وابسته به اون هستن. در مقایسه با بلا، ادوارد و جیکوب هر دوشون یه سر و گردن بهتر از بلا هستن و این باعث می شه درک نکنم نویسنده کتاب رو .. ! گرگینه ها، با همه ی باحال بودن هاشون، و جمع دوست داشتنی ـشون .. خانواده کالن، با اینکه مثِ یه بت توسط نویسنده بزرگ شدن، با اینکه کلیشه ای و .. کلیشه ای ترین هستن اما واقعا با ظرافت خلق شدن. برعکس بلا :-" تصور ذهنی من از بلا سوان، شبیه به دختری ـه ک شبِ روز با هر تنفس تو خواب و بیداری با لحن ملتمس گونه ای هی زیرلب داره تکرار می کنه آه ادواردِ من .. ادواردِ من .. :) 


بدون شک، همچین داستانی تنها توسط یه زن (!) می تونه نوشته بشه. و شاید من به داستان های عاشقانه آرژی دارم اما حقیقتا، با روایت داستان عاشقانه توسطِ شخصیت زن مشکل دارم انگار. :) سمفونی مردگان، راوی ـش آیدین بود .. خیلی هم خوب. داستان خیلی زیبا، همه چیز عالی و هیچ چیز لوس ! اما سالِ بلوایِ همون نویسنده! راوی ـش نوشافرین، و باز هم بعضی جاها می رفت رو مخم این شخصیت. :) نمی دونم این چ سری ـه، پست دیگه ایم در مورد یه مجموعه نوشته ـم هم شخصیت اولش رو اعصابم بود. علیرغم اینکه رو اعصابم بودن تازه در موردشون پست هم نوشتم! فکر کنم فقط کافیه رو اعصابم باشید تا در موردتون چیزی بنویسم. :)


نمی دونم چرا، اما واقعا از این عکس خوشم میاد ..

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۲۳
نقطهـ .

bella swan

نظرات  (۳)

من فقط جلد اولشو خوندم و بعد حالتم چیزی شبیه بالا اوردن بود پس ادامش ندادم -_-
بلا خیلی مزخرف و دست و پاچلفتی بود اولین کتابیه که من فیلمشو ترجیح میدم و حتی تا حدودی دوستش هم دارم !!!!
دقیقا همون "آه..ادوارد من" صدق میکنه -_-

پاسخ:
ایول :))))

هــوم؛ راس می‌گی. :-?

من نقد خاصّی نکردما. چ ظریف‌بینی ک ازون پست دست و پا شکسته، نقدی کشیدی بیرون ک باعث ویرایش اثرت بشه. :D هزارتو. :-? دیدمش؛ باز می‌خونم. ن این‌ک بازم نقد کنم مثلاً. می‌خوام ببینم نقدم چ اثری گذاشته ک این‌طور می‌گی. :-p
پاسخ:
مرسی بازم :D

هــوم؛ توایلایت اوّلین مجموعه‌ی عاشقانه‌ای بود ک خوندم. و شاید بهتره بگم اوّلین مجموعه‌ی عاشقانه‌ی فانتزی. خیلی هم سنّم کم بود؛ دوم- سوم راهنمایی. امّا منم تا حدودی همین‌طوری فک می‌کنم؛ ب خصوص با بند یکی مونده ب آخرت خیلی موافقم. با این‌ک دخترم و می‌دونی آدم حسّاسی‌م. ولی ازین ریخت عشقا خوشم نمی‌آد. خیلی روئن. خیلی دم دستی ب نظر می‌رسن. هر چن شکاف عمیقی بین ادوارد خون‌آشام و بلای آدم بود.

 دلم برای جیکوب خیلی می‌سوخت. و از ادوارد هم خیلی بدم می‌اومد. ب نظرم خیلی مصنوعی بود. امّا می‌دونی، بلا هر چن شخصیّت رو اعصابی بود. ولی بهش می‌خورد این‌چیزا. ینی ب طرز عجیبی همه چی بهش جوش می‌خورد. و این از همه چیز برام اعصاب‌خردکن‌تر بود. :| 

خیلی آرمانی بود.. حتّی عشقای قرن شونزدهی هم این‌قد آرمانی نیستن. چ برسه ب حالا، تو این زمونه، با این دید نسبت ب عشق، زن، زندگی، رابطه. عجیب شدن عشقای حالا. 

+ من روایت نوشافرینـو بیشتر دوس داشتم. آیدین بعضی جاها ی چیزایی بش نمی‌خورد انگار. :-? ولی نوشافرین.. آدم با آدم فرق داره هر چن. :پی ولی نوشافرین ب شدّت رو من تأثیر گذاشت؛ نابودم کرد ی مدّت مدیدی؛ تو شوک بودم اصن. :-<
پاسخ:
دقیقا دقیقا .. حرف منم اینه، بلا هیچکاری نمی کنه، اما کلی چیز واسه ـش اتفاق میفته. و جیکوب عالی بود. عالی .. :D نویسنده کتاب در حق جیکوب ظلم کرده.

در مورد خط آخرت :D .. فک کنم، تمام اختلاف دیدگاهِ منو تو .. به پسر بودن من، و دختر بودن تو مربوط می شه .. :D

عاقا سوسکا و عادما رو طبق نقدی ک گفته بودی سعی کردم ویرایش کنم و گذاشتمش تو هزارتو .. بازم ممنون بابت نقدت. :D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی