خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

شهر استخوان های عمامه دار

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۵۶ ب.ظ

مهر و آبان رد می شوند، بی آنکه بفهمند یا ک خاطره ای هایلایت شده بماند در حافظه ام و بعد ها بشود علتِ ماندنم توی رنگِ دیوار و ذهنی ک شنا می کند در دریایِ خاطرات. تمثیل می کنم، ک می توانم زندگی را به این نحو دیدن. شما را هر کدام، به یک چیز .. گاها، چهره هاتان به حیوانات شبیه است حتا. بگذار کمی به یاد آورم، خواستنی ـست این امر و به طور پیشفرض نمی توانم. جالب است، نه؟ دو سال پیش اینجور روز ها، کمی پیش تر .. قلبم می رفت شماره تپش هایش بالا. بویی از یافتن حقیقتی پنهانی بود، یک فانتزی در دنیای مقابل چشمانمان و صحبت آنکه واقعیت از افسانه عجیب تر است و اینها. خلاصه ی تمامِ این حرف ها، مرا برد سوی قبرستان هایِ یک شهرِ دیگر. شهرِ استخوان هایِ عمامه دار. زار زار گریه کردن ها را، تمامِ راه ذکر به لب نجاتِ یارِ یکی از دوستانم را، به خاطر می آورم. و نجات یافت انگار، هر چند ندیدم هیچوقت او را. من دعا کردم، و گریه من را کرد.


و بود واقعا، چنین کسی در این دنیا؟ دعوت به یک مهمانیِ ناهار، جمع دو نفره ی جوانِ قدر دانشان از آنکه آتش نشان وار به داخل آتش پریده و نجاتش داده ام. جالب بود، آن رویا و دیدنش در دنیایِ یک ذهنِ تمام عمر مایل به افسانه و چیزی جز این بودن ها. اما مهمانی نشد، ندیدم او را. و هیچوقت نتوانستم باور کردن هیچکدام از این ها را. و در زبانِ انگلیسی قابل فهم تر می شدند تمامِ اینها. باقی اش، از آن روز به بعد. داستانی دیگر است. ک تمایل به نقلش نیست. و تمامِ اینجا نشستم و اصرار به چیزی گفتن، دلتنگی ـست از بهرِ روز های پیشین و حس خوبی ک یک نویسنده می تواند داشته باشد. نقد هایِ بی رحمانه ای گاهی می رود به نثر اما، مهم نیست. تنها چیزی ک هست، لذت است. ک می برم، ک هدفم از بودن می تواند باشد این روز ها.


جمله ی آخر را صرفا برایِ تقارنِ وزن گفتم، و حقیقت چیزی بیشتر است، اگر باورش کنید (!) همانطور ک خدا اینگونه بوده است. همانطور ک خدا می تواند هر چیزی باشد، وقتی معیار می شود ذهن و منطق وسیله ای برای توضیحِ نادیدنی ها. صحبتی نیست، تسلیمم به باور هاتان. فقط هضیان بود، متهم نکنید مرا به طغیان. بگذار کمی اشاراتِ بی معنا، یک زندگیِ بی شلوار، اسیری اما آزاد تر از عقاب کوهستان! بهتر ک فرشته نیستم، انسانِ بی بالم، چون ساده ترکت می کنند آنان ک پر دارند. همین ها کلن، فکری ـست در ذهنِ من، ک به این شکل کم کم می شوی تباه، اما .. زندگی از ازل اینگونه بوده است. همیشه اشتباه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۲۲
نقطهـ .

نظرات  (۱)

کل متنهاتون و خوندم واقعاعالی بود 😢
پاسخ:
دست شما درد نکنه، ممنون !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی