خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

یک زمانی اینجا نایت ساید بود.

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۰ ب.ظ

مشکل از کجا بود؟ باید برگشت عقب، فکر کرد و به یاد آورد. اولین آهنگِ راکِ مریضی ک به گوشی من بچه سال بلوتوث کردند، خود آن شخصی ک فرستاد .. فقط یک عادم احمق بود. ک با ریتمِ ضربات انگشتانِ نوازده ی گیتار الکتریک سر تکان می داد و بالا و پایین می پرید. مسخ می شد بدنش، ترشحِ آدرنالین بیمار گونه می رود توی خونش. اما، متفاوت پیش رفت برایم. هیچوقت، سرتکان دادنی نبود. فکر می رفت جاهایِ عجیبی، بیمار گونه و بازی با کلمات و گفتن شر و ور هایِ این چنینی. فکرم، دارد منحرف می شود، می خواهد سو استفاده کند از خشمِ درونم برای ارضا کردنِ خود. دستانم وسیله است، چ کسی تکان می دهد مرا، فکر یا قلب یا منطق یا روح یا خودِ من؟ و آهنگِ مثلِ آبِ تازه ی سردی میریزد تویِ جریانِ خونم. می رسد تا چشم هایم. رسیدن به جایی ک هیچ تعلقی نداری به آن، دیدن کسی ک اینجا نیست.


شما .. همه ـتان، یا ک تنها یک نفر، آن هم من .. احمق هستید. هستم. مشکل از اولین کتابی بود ک به دستانم گرفتم، علاقه از کتابخوانی ام از کجا آمد؟ خنده ام می گیرد، کتاب را، مثلِ اولین نخِ سیگار تنها خود بودم ک به دستانم دادم. و چ می کشد مرا، هر چند ک نمی خوانم. ک بالا برده است مرا، و ارتفاعِ سقوط کشنده می شود برایم. آرمان گرایی های ذهنی، گشتن چشم توی دالان هایِ کثیف واقعیتِ شهری، اجتماع و تفکر ها .. تفکر ها .. تفکر ها، ک ویروس وار هرکسی به دنبالِ شیوعِ خود در اذهانِ بقیه، تزریق می کند افکارش را. بمانیدِ توی خودتان. فقط .. از افکارِ خودتان مریض شوید، نکنید بقیه را ! و نمی شود انگار، حتا خودم هم .. مثلِ زامبی، دنبالِ گاز گرفتنِ ذهنِ باکره ی یک بدبدختی .. معلق توی تاریکی، دنبالش می گردم. بیا عزیزِ من، بیا بگیر این گاز عاشقانه ی مریضم را. بیا تو ام مثلِ من درک کن این گوشه های تاریک را.


گوشه ی تاریکِ آرزو هایِ مردم، یک شهر بود. ک دستِ بهشت و جهنم از آن کوتاه بود. و زمان، در آن .. یک شوخی خنده دار بود. وقتیِ ماه توی آسمانِ همیشه تاریک بود. و نورِ آفتاب، جایی بیرون از آنجا بود. و هیولاها در کنارِ هم، فرشتگان و قدیسان در کنار هم، بی خدایانُ و نا باوران در کنار هم .. همه در یک شهر، همه به زیر یک قانونِ مطلق، ک هر ک قدرتمند تر باقی تر. و از آن مهم تر، قضاوتِ درست بودنِ کدامی ـشان با کسی نیست. هیچکسی قضاوت نمی کند بودنتان را. هیچکسی مجبورتان نمی کند ک بمانید، یا بیایید. در آنجا می توانید .. در آنجه می توانید. مسئله همین است، در آنجا می توانید.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۱۱
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی