خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

زمستان .. زیبا نیست.

شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۶ ب.ظ

چ هستم، چ می خواستم باشم. و بعد این سئوال را می پرسم ک آیا، ترسیده بودم هیچ هنگام؟ از سختی هایِ زندگی، از زحمتِ بسیارش و در مسیرش به طور جدی قرار گرفتن ها و هیچ نداشتن ها و این صحبت ها. ک آیا ترسیدم؟ و خب، ترسیدم. ک شاید بگویید زود است گفتنش هنوز و بیخیال و می توانی و برو پیِ راهِ خودت و این حرف ها. اما به هر حال، روحی زخمی دارم. از ترسیدن ها. از دیر تصمیم گرفتن ها. ک هنوزم دچارِ این رنجم. مدت هاست، و هیچ ندارم. هرچند عاقلانه اندیشیدم به قولی، سختی کشیدم و این چنین خاک خوردن ها. اما .. بعد از این چند مدتی ک گذشت، لحظه ای ایستادن و خیره به گذشته ها. منفعتی هست مرا به انصاف؟ به زخم هایش می ارزد؟ روح، کماکان انگار .. صفحه ی سفیدی ـست برای زخم خوردن زیرِ خودکارِ زندگی. فلسفه ی بودنش، عاقبت همین است ک زخمی باشد چرکین و به دل کینه و بس .. پس، چ فرق می کند کدامین بودن ها.


شکم، دردِ عجیبی ـست به وقتِ گرسنگی. روحانیت را می دهد به باد، احساسات می شوند فدا .. گاهی غرور، به گل می کشاند دهانت را ک لقمه ای خاک خورده را به کام بری و فرو بنشانیِ دردِ گشنگی هایت را. و چنین تمثیل های زشت و برخلافِ اصول انسانیتی ک دم می زنند این روز ها. غرور، خُرد می شود. حس خوبی نیست. دردِ شکم مرا کرد مجبور به قدم نهادن در این راه؟ ترسِ از آینده ی نا روشن، آه ک نمی خواستم این باشم. و ای کاش همان روزِ اول، اولین می ماند و شمارش نمی رفت بالا. ای کاش می ماندم در خانه، می شکست پایم. تلاش کردم، نتیجه دادن هایم رفت در جیبِ یک نفرِ دیگر .. یا ک عن شد رفت به دهانِ چاه. و باز هم، چ به این راه چ آن راهی ک می ترسیدم از آن، روحی زخم خورده می ماند برایم. می ارزید واقعا؟


شکمِ سیری دارم، و گرسنه ترینِ روح ها را. ک شمار کتاب های نخوانده ام هر روز می رود بالا. اهمیت دارد اینها؟ بوییدنِ تراول هایِ تا نخورده ی توی جیب ها. پاره کنید هم را .. پاره کنید. گرسنگی بد دردی ـست، و خدایتان را شکر کنید اگر حرفِ مرا نمی فهمید. قسم به سقف هایِِ ایزگام شده ی بالایِ سرمان، شنیدن صدای باران آنقدر ها هم زیبا نیست. و شاعرانه نخواهد بود، به شکم خالی و بی سرپناه .. چکه کردن آسمانِ سیاه. لوله بخاری را بغل کرده، از زیبایی های باران می نویسیم. گفتن از خوبی هایِ زمستان، اولین بارشِ برف و این حرف ها. برای کارتن خواب ها، زمستان زیبا نیست. ک زمستان، زیبا نیست. و ای کاش می توانستم مثلِ خرسی قطبی، سر به بالین، تا بهار را خواب ببینم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۸
نقطهـ .

نظرات  (۲)

که کاش نوشدارویی بودم برای زخم های عمیق روح معصومت
و کاش بهاری بودم و دور می کردم ننه سرما را
و کاش خوابی عمیق و سنگین بودم و فرو می بردمت در خویش، تا بروند زمستان ها
۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۲:۳۹ محمد فائزی فرد
فقط بخش انتهایی حرفات کمی عمومی تر بود. برای همین اون بخش رو فهمیدم باقیش انگار خیلی شخصی بود.

درود بر ذهن و نثر پویاتون.
پاسخ:
قربونت حاج ممد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی