خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

یک خط در میانِ .. ما

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۱۷ ب.ظ

بخواهمت بی قید و شرط، یادت هست؟ بعد از این همه اتفاق، حال شب ها جور دیگری هستند. سردتر و تاریک تر و پررنگ تر. فشارشان را می شود فهمید، در خاموشی ک راه می روم عظمتِ تاریکی می تواند دلم را بلرزاند و تیر چراغ برق های ضعیفی ک نور زرد بد رنگی روی آسفالتِ سیاه کهنه ی خیابان می ریزد. و از تمام اینها، تنهایی چیره می شود بر قلبم. ک چقدر در این دنیایِ تاریکِ بی انتها عادم می تواند تنها باشد. بی تو تنها در شهر، سرگردان مثل کافر های بی خالق، قدم بر می دارم، ضعیف مثلِ موجودی واهی ک هر لحظه ممکن است محو شد، اگر معنایش را از یاد ببرد. و فکر می کنم هرچقدر هم ضعیف، اما .. نمی شود تو را از یاد بردن.


یک جوری، انگار حال هر جمله ک می توانم تو را صحبت کردن، می شود دُر گران بهایی ک باید در حافظه نگه ـش داشت و از دست دادنش را نباید! و فراموشی همچون یک چاه، مرا در خود می کشد و تاریکی، به سان از یاد بردن حرف هایت، مرا سمت خود می کشد و پایین می برد و برگشتن به همان حال بد و خرابی ک فراری می شوم از آن .. اگر فرصتی مرا باشد. اما، تو .. ای روشنایی من، مثل تماشای خورشید از قعر چاه می مانی. سرت را بالا کرده باشی و دالانِ گرد مانند چاه را ببینی ک تا آسمان روشن می شود و پایین تر، در جداره های تاریک چاه روشنایی گم می شود. اما می دانی، ک آن بالا .. خورشیدی هست. فقط بالا رفتن را باید بتوانی، و می توانم. زمان، فلسفه ی جالبی ـست، دشمن توست به هر حال اما .. بعضی اوقات، می شود دشمن حال خوب تو و ایضا آنوقت ها ک حالت خراب است. همه چیز را به خود می کشد و با خود می برد. و برایم سنگین است، جملاتت را با خود بردن. یک جور هایی حال، خاطره نویسی می کنم از این روز ها. می خواهم شاید، تلخی هایش یادم بماند ک بعد ها بگویم، آن روز های تلخ را یادت هست؟ همگی گذشته اند و ما باقی مانده ایم.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۱۶
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی