خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

چوپانِ انسان ها.

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۴۲ ق.ظ


چوپانی باید کرد و دید، و باد را حس کرد روی پوست. خورشید هر روز در افق طلوع و غروب کند، نی به دست سمت صحرا آمد و شد کنیم. هر روز، در میان گوسفندان، چریدن، ریدن، زاییدن .. تکرار این چنین روز ها. بعد غرق در این تفکر، ک چ ناقصند این روز ها. چقدر تکراری، خالی از محتوا .. و دنیایی به این زیبایی، همین است ک هست، ک هر روز می شود تکرار؟ تکیه بر عصا، افقِ زیبا و خورشیدی تابان و گوسفندانی ک یک صدا می لنبانند و می کنند چرا. یکهو، به یک نقطه از روی این تپه، به جایی در ذهن، یک عظمت روحی. به معراج الهی و عالم معنا، قدم می گذاریم و جرقه ای می خورد در تاریکی جهالتِ گوسفند طورمان، ک آیا کمی بیش از این نیست زندگی ـمان؟ و توهم وار، پیامبر می شویم و می شنویم نجوا ها را. ک شاید، توهم نبودند هیچکدام از اینها اما. برعکس می شویم بعد از گذشت همه ی این قرن ها، گم گشته در میانِ هزاران دین. هزاران پیامبرِ جرقه خورده در تاریکی جهالت گوسفند طوری، هزاران تفکر و آمدن و بازگشت به یک جهان بنیادین. و بعد، قضیه برعکس می شود.


به تهوع می رسیم، یک نفر سارتر می شود. دنیا پس می زند تمام معناها را، هفتاد هشتاد سال ک عمر بیشتر نمی کنیم، یا این روز ها چوپانی می کنیم مگر؟ زمین زیر پامان دیگر خاکی نیست. خسته از تمام معناها، گشنه به لذت های دنیا. آنوقت ها ک زمان چوپان ها نبودند هیچکدام از اینها. و فراموش می کنیم، خواب آلوده می شویم. تمامِ این معنا ها، از نیاز آن روز ها ناشی شدند و این روز ها لباس ها را هم ماشین لباسشویی می شوید. و دستگاهی هست ک خودش از گاو ها شیر می دوشد. چوپان های این دور و زمان، نی نمی زنند. دستگاهی تلفن همراه هوشمند دارند ک خود برایشان آهنگ می خواند. و فکر می کنم چرا خداوند پس از رسیدن بشریت به تکنولوژی و زندگی راحت تر، پیامبر دیگری نفرستاد. ک شاید بشریت محتاج به الهه ای بود ک وعده کند زمان و جایی هست، ک گوسفند هایتان خود شیر می دهند و به دهانتان می ریزند و گوارای وجودتان باشد و جاودانه، خالدین فیها.


و معنا هست، ک هست، ک باید باشد. و نمی توان بودن به شکلی جز این. اما، دقیقا می شود فهمید. می شود به خیال برد و فراتر از دشت ها را با چشم ها دید؟ از بدو تولد، تا لحظه ی تفکر .. دنیا ما را، به ـسان معلمی بی سواد می کند تربیت. نشانمان می دهد، ک چرا قانون سوم نیوتون معنا می دهد. یکنفر نسبیت مطرح می کند. و مغزمان می شود کاغذ و دیکته در مورد یک عالمِ علتی معلولی. می شنویم، می بینیم. فکر می کنیم، نتیجه می گیریم. با چشم هامان چیزی را ک می بینیم. اما، خدا .. خارج از تمام اینها، شکلی جز این. خالق تمام دیدن ها، شنیدن ها. و آنوقت است ک نمی دهد معنا. نمی رود توی چهارچوبِ منطقی ک خود ساخته ایم. درک نمی شود، معنا نمی دهد. توی تصور هامان رنگ نمی گیرد. و این طبیعت است، عجیب نیست درک نکردن ذاتی ک خالق قدرت ادراک است. اما، بیایید تا آنجا ک می توانیم بفهمیم. ک شاید اهمیت نداشته باشد هیچ کاری جز این. ک گوسفندانِ چوپان نباشیم، خوردن و ریدن و زاییدن.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۲
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی