خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

فرار از واقعیت ها به واقعیت ها.

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ق.ظ
"بر باد دادن" تماما فکرت را مشغول خود کرده باشد و پلک ها، آرام و بی اختیار روی هم بیفتند و کور سوی نوری ک می بینی، چراغ قرمزی باشد ک ثانیه هایش رو به اتمام می رود و قبل اتمام ایستادن ها، خواب می شوی. و همانجا می مانی. تا ابد می مانی، پشتِ این چراغ، خواب .. می مانی. صدای سوت توی گوش هایت باشد، خوابی اما .. این خواب طبیعی نیست. سرت می جنبد توی رویاهایی ک کاملن طبیعی نیست. توی خونت، موادِ شیمیایی .. یک دنیای تلقینی، فرار از واقعیت ها به واقعیت ها. و با خود فکر کنی، چرا جاده ها بن بست نمی شوند. حس عجیب بی دلیلی مدام احاطه ات کرده باشد، انگار هر روزی ک می گذرد، از آخرین هاست و قرار است کم کم تمام شود. خیلی زود، و آرام و بی هیجان و نه ناگهانی و پر سر و صدا، به هر حال، هرکسی مهلتی دارد. برای چ؟ برای چ چ چ.

"من ک هیچ ندارم جز یه بودن" و مردن چگونه می تواند باشد، ایستادن قلب و توقف جریان خون درون رگ هایت. چشم هایت سیاهی برود از نرسیدن اکسیژن ها به مغز، و می گویند آن لحظه ی آخر بدن .. یک ماده ی آرام بخش قوی آزاد می کند توی رگ. و سرخوشی بی قاعده ای تو را در خود می گیرد، چ جادویی می میریم. سرمان گیج می خورد و مست از مخدر خودساخته، جاذبه پیروز می شود بر قدرت پاها و می افتیم و تا ابد می افتیم و زمین بسترمان می شود تا ک کم کم برویم از یاد ها. و باور به تفکرات خارجی ها، کِ بعد مردن بر می گردیم و می شویم یک موجودِ زنده ی دیگر در این جهان. شاید یک گل، یک درخت .. یک تکه سنگ. محکوم به بودن، هان؟

زمان را، از یک نگاه سریع می شود گذراند. همه ش ساده است، تمام معنا و مفهوم ها. عادت هایِ انسانی، مجموعه ای از داشتن و نداشتن ها. کردن و نکردن ها. و بحث بودن یا نبودن نیست، هیچوقت نبوده است. ما محکوم به بودنیم، ایهالحال، متفاوت می گذرد برای هر کدام از ما. به یک شکل، سخت و آسان، اما به یک شکل اگه از بیرون بشود نگاه. سالهای پیش، انتخاب کردم چگونه مواجه شدن با تمام اینها را، عقل و منطق، یا ک شعر و احساس وار. و کدامین سخت و تلخ است، کدامین آسان تر، می دانید. با جریان رود نرفتن خیلی سخت است، شاعر ماندن خیلی سخت است. یک گل روی صخره نمی روید، از آسمانِ شب نور نمی تابد. تحت الشعاع قوانین فیزیک، زندگی هامان می رود برباد.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۱۶
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی